اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

قسمت اول- ابر اشتباه

نقل قولی كه از بنجامین فرانکلین در مطلب قبلی خوانديد شروع كتابی است به نام اشتباه کردن (Being Wrong: Adventures IN The Margin of Error) نوشته كاترين شولز.

چیزی که بعد از عنوان این کتاب نظر من را جلب کرد این بود که بعد از سالها تعلیم گرفتن و تربیت پذیرفتن و یاد گرفتن درست و غلط! دیدم چقدر این کتاب 611 صفحه ای که به اشتباه کردن و فواید آن می پردازد، به طبیعت من نزدیک است و جواب سؤالهای زیادی را می تواند بدهد.

اشتباه کردن از آن معدود کتابهایی است که برخلاف حجم نسبتا زیادش خط به خط آن را با ولع می خوانی (یا می خوری!) و خیلی وقتها هم کلمات و جملات و ایده هایش مثل نور تازه ای است که هر چیزی را که روشن می کند باید بایستی، فکر کنی و با عمیق شدن در آن سؤالها و جوابهای تازه آشکار شده را در ذهنت مرتب کنی.

خواندن این کتاب را به آنها که کتاب می خوانند پیشنهاد می کنم. برای آنها هم که به هر دلیل ممکن است این کتاب را نخوانند برداشت خودم را از آن می نویسم و از این به بعد شما می توانید با برچسب کتابلاگ و اشتباه آنها را دنبال کنید.

   كتاب با اشتباه شناسی یا wrongology آغاز می شود و اين پرسش كه اصولا چرا ما اينقدر با درستی(درست بودن، حق داشتن یا هر چیزی که شما اسمش را می گذارید) حال می كنيم؟
درستی، ترجمه من از being right است و شامل داشتن پندار و گفتار و كردار درست (نه نیک!) می شود. در درست بودن لذتی است فراگير كه همه با آن حال می كنند و برخلاف لذات ديگر مثل شكلات و مسافرت و آن كار ديگر، هيچ تبعيضی برای موضوع خود قائل نمی شود. مثلا ما از بوسيدن هر كسی لذت نمي بريم ولی موج لذت از درست بودن در هر زمينه ای و در برابر هر کسی (همسر، راننده تاکسی و یا طرفداران تیم مقابل) وجود ما را فرا ميگيرد. فرقی هم نمی كند كه موضوع، سياست خارجی آمريكاست يا طرز تهيه آبگوشت. فرقی نمی كند كه موضوع پيش بينی ورشكستگی دوست عزيزی است يا برنده شدن تيم مورد علاقه مان. همين كه حق با ما باشد كافی است تا برق شادی وجود ما را درنوردد.

جالبتر اينكه همانقدر كه از درست بودن لذت می بريم از احساس درست بودن هم مشعوف می شويم و اين احساس كه ما درستيم بخش جدايي ناپذير ما در بحثها و پيش بينيها و شرط بندی ها و قضاوتهایمان می شود. ما معمولا طوری زندگی می كنيم كه گویی هميشه و در هر زمينه ای ما درست هستيم(حق با ماست). از سياست و اقتصاد گرفته تا مذهب و اخلاق و هر چيز ديگر.

 البته ايده اين نيست كه درست بودن خوب نيست و يا تا حالا هيچ كمكی به ما نكرده است. بلكه برعكس هستی ما بر روی كره زمين وابسته به شناخت و نتيجه گيری دقيق در خيلی از زمينه ها مثل اتم است.

مساله اينجاست كه چرا وقتی می فهميم كه اشتباه كرده ايم دچار شرم و سرافكندگی می شويم. و تازه این شروع ماجراست: در ضمير فردی و جمعی ما اشتباه علاوه بر شرم و حماقت به معنی جهالت، ديوانگی و غير اخلاقی بودن و خیلی چیزهای دیگر هم هست. به عبارت ديگر اشتباهات ما شاهدی می شوند برای شكست هوشی و اخلاقی و اجتماعی ما.

خلاصه اینکه بزرگترين اشتباه ما اشتباه درباره معنی اشتباه است. پدیده ای كه نويسنده آنرا ابر اشتباه يا meta-mistake می نامد. اشتباه نه تنها نشانه كم بودن عقل و شعور نيست بلكه عنصری است حياتی در ادراك بشر. خصوصيات ارزشمندی چون شهامت، تخيل و خوش بينی بدون وجود اشتباه بی معنی خواهند بود.
همانطور كه بنجامين فرانكلين گفته اشتباه کردن پنحره ای است به طبيعت نرمال انسانی. اشتباهات ما هرجقدر هم بزرگ باشند نهايتا همین اشتباه كردن است كه به ما می آموزد كی هستيم نه درست بودنمان.

اشتباه ادامه دارد…

۳ دیدگاه در “اشتباه کردن: ماجراهایی در حاشیه خطا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *