نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

مغز تو و پدر و مادرت و دوستانت و اطرافیانت و معلمانت شستشو داده شده و سخت باور کرده اند که دانشگاه رفتن و تحصیلات عالیه (مادون متوسط) بهترین گزینه برای یک جوان رعناست. اگر من به عنوان کسی که خودش این کار را کرده به تو بگویم که این موضوع واقعیت ندارد، از من می پرسی اگر دانشگاه نروم چی کار کنم؟
به جای دانشگاه رفتن نه (بله 9) کار می شود کرد؟
1- یاد گرفتن یک هنر. مثل نقاشی، سفالگری، موسیقی، عکاسی. با وقت و هزینه و انرژی که از اواسط دوران متوسط برای آمادگی کنکور و بعد هم پنج شش سالی در دانشگاه های مادون متوسط، تلف می کنی، می توانی در شاخه ای از هنر به جاهای خیلی خوبی برسد. البته اگر علاقه داشته باشی.
2- خواندن کتاب. می توانی صدها کتاب بخوانی. هر چیز و هر موضوعی که نظرت را جلب می کند و از هر نویسنده ای که خوشت می آید. اگر به پزشکی علاقه داری می توانی قبل از اینکه با سر به یک دوره هشت ساله  شیرجه بزنی، یکی دو سال هر کتابی که در این زمینه هست را بخوانی. بعد اگر باز هم دلت خواست که پزشک بشوی برو پزشک شو. همین کار را در هر زمینه دیگر هم می شود کرد.
3- مسافرت. می توانی چند ماهی یا چند سالی سفر کنی. در شهرهای مختلف برای چند هفته/چند ماه/چند سال اقامت کنی و با مردم و فرهنگهای مختلف آشنا شوی. اگر از سفر کردن خوشت آمد می توانی در همین زمینه مشغول بکار شوی.
4- کسب مهارت و شروع به کار. می توانی در یک زمینه مثلا یک نرم افزار یک دوره شش ماه بگذرانی و در آن زمینه شروع به کار کنی. بله از 18 سالگی! برای مثال کسی که به گرافیک و طراحی علاقه دارد با یادگرفتن یک یا دو نرم افزار می تواند حتی کمتر از شش ماه در این زمینه مشغول به کار شود. حسابداری، آشپزی، فروشندگی، کارهای ساختمانی، طراحی داخلی، طراحی لباس و هر کار دیگری که به فکرت می رسد از این قاعده مستثنا نیست!
5- نوشتن یک کتاب. حتما نباید که دکترای ادبیات بگیری تا بتوانی بنویسی. اکثر نویسنده ها هیچگونه تحصیلات آکادمیک ندارند. بنابراین اگر همیشه به نوشتن علاقه مند بوده ای و همیشه دفترچه یادداشتی کنار تختت نگه می داشته ای وقتت را با دانشگاه رفتن تلف نکن.
6- شروع یک کسب و کار. برای راه انداختن یک کسب و کار نه فوق لیسانس کارآفرینی لازم است و نه سرمایه زیاد.
7 و 8و 9 را خودت به این لیست اضافه کن.
حسن این کارها اینست که در هر مقطعی می توانی یکی را با دیگری عوض کنی مثلا بعد دو ماه نقاشی کردن ممکن است به این نتیجه برسی که تو به درد این کار نمی خوری و بخواهی چند ماهی سفر کنی و بعد بخواهی عکاسی یاد بگیری یا راننده کامیون بشوی. دانشگاه اینطوری نیست. سرنوشت تو با یک انتخاب رشته شانسی بر اساس رتبه کنکورت تعیین می شود و بعد پنج شش سالی از بهترین سالهای عمرت در محیطی که انتخاب واقعی تو نبوده با آدمهایی که انتخاب تو نبوده اند با خواندن و حفظ کردن درسهایی که انتخاب تو نبوده اند، تلف می شود.
برای انجام این کارها چیزی که لازم داری کمی دل و جرأت، کنجکاوی، غلبه بر گشادی، شور و شوق جوانی، انرژی و یک مغز شستشو داده نشده است. اگر دانشگاه بروی همه اینها را تا حدود زیادی از دست می دهی. وقت خودت و پول بابا جان هم که جای خود دارد.

هر کاری که می کنی یک چیز را فراموش نکن: متوسط نباش.

۱۳ دیدگاه در “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

  1. الآن در حالی که معده دردم باز داره اذیت می کنه و گمونم بخاطر چند روز خواب مناسب نداشتن سرگیجه دارم این کامنتو می نویسم، انگار که تلاش می کنم به هر طرف دست بندازم و اطلاعات جمع کنم و نخوام هیچ حرف و راهنمایی ای رو از دست بدم.

    الآن من باید تصمیم بگیرم که امسال برم دانشگاه بهشتی روان شناسی_که طی یک تصمیم یهویی وارد لیست انتخاب رشتم شد و یهویی هم قبول شدم_ بخونم یا نرم دانشگاه و بمونم برا سال دیگه ببینم میخوام چیکار کنم…. و یکی دو روز بیشتر هم برا انتخابم وقت ندارم.
    میدونم که میگی اون لیست انتخاب رشته قرار نیست سرنوشت منو تعیین کنه و میدونم که درسته… اما نمیتونم نترسم. نمیتونم فکر کنم تاثیری هم نداره چون واقعا یه تاثیری داره بالاخره. مخصوصا برا من که یه آدم معمولیم. نمیتونم به آینده فکر نکنم. به حسرت کشیدن. به اینکه چرا این کارو کردم اونو نه. به اینکه عمرمو پای چیزای بیهوده تلف کردم. به اینکه میتونستم و نکردم یا نمیتونستم و خواستم بزور کاری رو انجام بدم به اینکه میخواستم و کاری رو نکردم یا اینکه نمیخواستم و الکی میخواستم خودمو گول بزنم که میخوام…چه میدونم از این صحبتا. میگم حرف دیگران برام مهم نیست ولی دروغ چرا؟ حرف بعضی ها برام مهمه. آدمایی که بهشون یجوری احترام می ذارم و دوسشون دارم…از کم بودن در نظر اونها می ترسم. می ترسم که بهم افتخار نکنن… ناراحت میشم هی میگن تو استعدادشو داری، می تونی، باهوشی و فلان و خودتو حیف نکن!! ولی اون منی که خودم تو ذهنم دارم چپیده یه گوشه و هیچ کاری ازش بر نمی آد. از بیکار بودن تو آینده می ترسم، بدتر از اون از بی فایده بودن. برام مهم نیست خیلی پولدار باشم ولی از بی پولی می ترسم و از همه بیشتر از آسیب رسوندن به بقیه. از ادامه پیدا کردن دو دلی ها و تردیدام که همیشه تو کوچک ترین تصمیما باهام بودن تا بزرگ ترینشون… از اینکه روان شناسی بخونم چی بشم بعدش؟
    یه کار یدی هم نیست آدم مطمئن شه…گاهی میگم کاش پرستاری رو انتخاب می کردم مثلا
    ی ترسم اگه تبدیل بشه به حرفه و رشته ی تحصیلیم اون علاقه ای هم که بهش دارم از دست بدم!
    چیزایی که سوقم داد به این تصمیم ناگهانی اینه که با مدرکش امکان کار با بچه ها هست و اینکه مطالبش دست کم به دردم بخوره شاید برای این اضطراب گاه و بی گاه و اندوهگین شدن های مکرر…ولی فکر که میکنم حتی از اینم مطمئن نیستم.
    حتی گاهی ازش بدم میاد. انگار این همیشه هست…اینکه فکر می کنم چیزی رو دوست دارم و بعدش نه تنها دوسش ندارم که یجوری حالم ازش به هم میخوره و فقط میخوام ازش فرار کنم.
    گاهی حس می کنم محکم و قوی ام، حس می کنم از پس خیلی چیزا بر می آم، گاهی مثل چند شب پیش انقدر احساس ضعف می کنم که مامانم رو از خواب بیدار می کنم تا بغلم کنه…

    از این شهر کوچیک و هیچ کاری نکردن خستم، از کتابای کنکور خستم، از تیزر های قلم چی، از سخت کوش ها از تابستان شروع می کنند! شما چطور؟ از حفظ کردن فرمول های شیمی… از اینکه یه سال همه ی اینا دوروبرم بود و هی بهشون عمل نکردم و الکی فقط روحم فرسوده شد. کاش لااقل درست حسابی درس می خوندم.
    از حال و حوصله ی زندگی نکردن و خودمو مجبور به ادامه کردن می ترسم

    [خسته بودم و ادامه اش رو دارم یکروز بعدش می نویسم در حالی که به زحمت به گشادیم غلبه کردم]

    یه وقتایی دلم میخواست معمار شم، هنوزم میخواد، ولی سر از یه رشته ی دیگه درآوردم نمیدونم جسارتشو دارم برگردم به اون یا نه، یه وقتی خواستم پزشک شم، اونقدری نخواستمش که بتونم، کنکورم که میدونی… یه وقتی خواستم فقط بشینم زبان های مختلف یاد بگیرم که همیشه دوسش داشتم. الآن شوق اونم ندارم آخه. یه وقتی هم، بخش گنده ی راهنمایی و دبیرستانم با تنها تو خونه موندن و کتابای غیر درسی رو لای درسیا قایم کردن و خوندشون گذشت. الآن ولی تو قفسه ام کتابای نخونده هست و پریشون تر از اونیم که سراغ اونا برم.
    فقط یجور بدی خستم. و یجور بدی می ترسم… حس بی مصرفی می کنم.
    دلم میخواد از همه ی آدمایی که دوسشون دارم مراقبت کنم، مامانم مخصوصا.
    آرومشون کنم. ولی انگار از پس خودمم بر نمی آم.
    میگی متوسط نباش؟
    چطور آخه؟

    این حرفا نوشتنش براتو چه فایده ای داره؟سرتو برا چی درد بیارم؟
    خب حرفاتو نوشتی تو پستات…میدونم نمیتونم تصمیممو بندازم رو دوش تو . میدونم تهش باید خودم یکاری کنم. ولی آدمیزاده دیگه. گاهی دلش میخواد با یکی حرف بزنه.

    1. من اونموقعی که همسن تو بودم، همینجوری دور هم باشیم به یه رشته ای ابراز علاقه کردم و انتخاب کردم و قبول هم شدم و الان 7 سال از اون ماجرا گذشته و من با پایان نامه ی ارشدم (توی همون رشته ی مذکور) درگیرم 🙂 و فهمیده ام که بد غلطی کرده ام که اومدم این رشته 🙂 ولی خب چه اشکالی داره؟ غلط کردن مال ماهاست دیگه، نه؟
      میدونی دوست خوبم، تو حتی اگه بهترین و منطقی ترین انتخاب را الان داشته باشی و جلو بری، تا وقتی که بترسی از اشتباه کردن، این مشکلاتی که الان باهاش درگیری تمومی ندارن
      نترس از زندگی کردن دوست من، نترس از آینده ای که نیومده و هیچ وقت قرار نیست بیاد و اصلا حقیقت نداره و همش ساخته ی ذهن خودته
      زندگی تو مال خودته، بگیرش دستت، مثل یه خمیر، هی این شکلیش کن، اون شکلیش کن، و انتظار نداشته باش که همیشه این شکل ها خوشکل دربیان

      اگه من الان جای تو باشم، همین روانشناسی رو میرم جلو، تو دانشگاه که قرار نیست فقط درس بخونی، هزار تا تجربه ی دیگه میتونی در کنارش داشته باشی، و بفهمی که کدومش مناسب توئه

      یه پست دیگه ای جناب سخاوتی دارن که میگن، تو هر زمینه ای که بخوای استاد بشی یا باید 10000 ساعت روش وقت بذاری یا اینکه بری مدرک دکتراش رو بگیری، تو فعلا با روانشناسی شروع کن، بعد اگه فکر کردی این چیزی نبود که میخواستی میتونی شروع کنی ساعت هایی را بذاری واسه معماری یا هر چیز دیگه…

      این البته نظر منه فقط
      و تصمیم تصمیم خودته و زندگی زندگی خودته 🙂

  2. با سلام

    آقای سخاوتی مطلب جالبی رو مطرح کردید قابل تامل بود
    اگه اجازه بدین این مطلب رو با ذکر منبع در وبلاگم منتشر کنم.

    ممنون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *