ببم جان نون تمام شدست صف چرا بهم مزنی

این یکی از مشهورترین و خنده دارترین جکهای قزوینی است.

من این جک را هزار بار شنیده ام ولی هنوز به آن می خندم. شاید به این دلیل باشد که مثل میلیونها ایرانی دیگر بخش عمده سالهای کودکی و نوجوانیم در زمان جنگ و سالهای بعد از آن سپری شد. یکی از مشخصات آن سالها صف بود. صف برای نون. صف برای تخم مرغ. صف برای کره. صف برای گرفتن کوپن. صف برای گرفتن هر چیزی با کوپن. صف برای ثبت نام در مدرسه. صف در بانک. صف برای گرفتن دفترچه کنکور. صف برای گرفتن نتیجه کنکور. صف برای سوار شدن به اتوبوس برای سفر از قزوین به تهران و انجام تحصیلات عالیه.

هر آدمی بعد از اینکه چند بار توی صف ایستاد و بعد از یک ساعت فهمید هر چیزی که انتظار گرفتنش را می کشیده تمام شده است، بدون اینکه خودش بخواهد به محض قرار گرفتن در صف هورمونهای استرس و ترس در مغزش ترشح خواهد شد. فرایند نسبتا ساده ای است. ابتدا باید بپرسی که نفر آخر کیست؟ خودت را بعد از نفر آخر قرار می دهی. میزان استرس و ترس اولیه تابعی از عوامل مختلفی از قبیل طول صف، وضعیت روحی آن لحظه شرکت کننده، اهمیت حیاتی موضوع صف، زمان و مکان صف، تعداد ناکامیهای قبلی و غیره می باشد. استرس و ترسی که در صف بوجود می آید و در طول زمان بیشتر و بیشتر می شود، شرکت کننده را وادار می کند که با بی تابی به جلوی صف نگاه کند و زمان دستیابی به موضوع مورد انتظار خود را در ذهنش محاسبه مجدد کند. یکی از واکنشهای طبیعی دیگری که شرکت کننده انجام می دهد حرکت انفرادی در صف است. به عبارت دیگر حرکت زمانی که صف حرکت نمی کند. این فعالیت طبیعی ولی غیر منطقی باعث می شود که فاصله فیزیکی شرکت کننده با نفر مقابلش کمتر و کمتر شود تا جایی که این فاصله به صفر برسد. در این حالت نفر جلویی علاوه بر استرس و ترسی که خودش دارد ممکن است معذب (uncomfortable) هم بشود. نفر جلویی برای از بین بردن این حس کمی به جلوتر می رود و این اتفاق برای دیگران در صف تکرار می شود تا فضای خالی بین شرکت کنندگان از بین برود و صف حتی به شکل مجازی هم نتواند حرکت کند.

آن سالها گذشت و نیاز به تشکیل صف برای خیلی از چیزهایی که آنوقتها گرفتنش صف لازم داشت، از بین رفت. ولی شما هم می دانید که پدیده های اجتماعی و فرهنگی به این راحتی ناپدید نمی شوند. در همان موقع هم صف برای خیلی ها چیزی بیشتر از انتظار برای دریافت یک کالا یا خدمت محسوب می شد. از جک فوق الذکر که بگذریم چیزهایی مثل وقت گذرانی. مثلا خود من هر وقت هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم ( و من در آن سالها خیلی وقتها هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم) تو صف روزنامه می ایستادم. صفی که حاصل انتظار آن یا روزنامه اطلاعات بود یا کیهان. روزنامه هایی که حتی اگر می خواندمشان چیزی دستگیرم نمی شد. بعضی ها شاید از روی اعتیاد این کار را می کردند. صف شاید به زندگی بعضیها معنی می داد. بعضی ها هم تکنیکهای زرنگی خود را در صف تمرین می کردند و آنها را بعدا برای دوستانشان تعریف می کردند. هر چی بود صف همیشه و همه جا بود.

آن سالها گذشت ولی صف ماند. الان نون سنگک را می توان تلفنی به سوپر محل سفارش داد ولی ظاهرا همیشه چیزی هست که ارزش صف ایستادن را داشته باشد.

من واقعا کنجکاوم بدانم که امروز(به تاریخ انتشار مطلب مراجعه کنید) چرا یک نفر برای خریدن آش رشته صف می ایستد. آنهم در شهری که با طی کردن حداکثر بیست متر در هر جهت، یک دیگ آش رشته می توان یافت. در ماه رمضان علاوه بر همه رستورانها و ساندویچیهای شهر که تعدادشان هم کم نیست تعداد زیادی میز در گوشه و کنار دیده می شود که  گویی از آسمان افتاده اند و تنها رسالتشان برطرف کردن کمبود آش رشته در این شهر است.  کسی که آش می فروشد چنان قیافه جدی و مصممی دارد که فکر می کنی از طرف سازمان جهانی غذا داوطلب شده تا جلوی یک فاجعه انسانی در یکی از کشورهای خاورمیانه را بگیرد.

اگرچه این روزها عرضه بیشتر از تقاضا است و چیزی تمام نمی شود. اگرچه این روزها صفی به هم نمی خورد.

ولی صف همچنان باقی است.

 

۲ دیدگاه در “ببم جان نون تمام شدست صف چرا بهم مزنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *