از اولین باری که مفهوم کنکور را درک کردم تا زمانی که سر جلسه کنکور واقعی نشستم چند سال طول کشید. شاید 2 سال. شاید 4 سال. من در این مدت به تنها چیزی که فکر می کردم به دست آوردن رتبه تک رقمی بود. عددی بین یک تا نه. عددی بزرگتر از صفر و کوچکتر از ده. من چهار سال برای اینکه فقط یک عدد را مال خودم بکنم تلاش کردم. من از آن آدمهای نابغه ای (نخبه) که تو تلویزیون با آنها مصاحبه می کنند و می گویند که بیشتر وقتشان را به فوتبال بازی کردن و سینما رفتن می گذرانده اند و یک دفعه تو کنکور رتبه تک رقمی کسب کرده اند، نبودم. من باید در شبانه روز چهارده ساعت طبق برنامه ای که خودم تهیه کرده بودم درس می خواندم و تک تک ماهیچه های تست زنی و fact finding مغزم را ورزیده می کردم. باید جواب درست هر سؤالی را یا روش پیدا کردنش را در مغزم حکاکی می کردم. وقتی آن عدد یک رقمی مال من شد اولین حسی که داشتم این بود که خوب حالا چی کار باید بکنم که این عدد مال من بماند؟ اگر آنرا در مرحله دوم کنکور از دست می دادم چی؟ اگر بعد از شروع به تحصیلات عالیه همه عدد من را فراموش می کردند چی؟ من چهار سال برای آن شبانه روز تلاش کرده بودم؟ درست مثل وقتی که اولین تلویزیون کنترل دارمان را بعد از چهار سال پس انداز خریدیم و مادرم ریموت کنترلش را با نایلون جلد کرد. هنوز هم می کند. همانطور که دفتر کتابهایمان را در بچگی جلد می کرد. من هیچ کدام از آنها را الان ندارم. کاش آنها را داشتم. درست مثل مبل بعضی از فامیلهایمان که جلد داشت و عید که می شد جلدش را که از یک پارچه ارزان قیمت به شکل خود مبل دوخته شده بود از رویش بر می داشتند. ما آن وقتها مبل نداشتیم. شاید ما هم اگر داشتیم جلدشان می کردیم. درست مثل اولین باری که ماشین خریدم. بعد از چهار سال زور زدن. اولین کاری که بعد از تحویل گرفتنش کردم خریدن یک قفل فرمان بود. درست مثل اولین بار که کسی را دوست داشتم و او هم من را دوست داشت. زیر چشمی تلفن هایش را کنترل می کردم. موضوع ایمیلهایش را از پشت سرش سریع می خواندم. وقتی تلفنی با یک پسر حرف می زد مانند یک روانشناس حالات چهره و زبان بدنش را تحلیل می کردم. این کار روزی چهارده ساعت وقت و انرژی از من می گرفت. بعضی وقتها باید در خانه شان کشیک می دادم. باید از دوستهایش حرف می کشیدم. باید همه جا همراهیش می کردم. باید حرفها و کارهایش را مثل پازل کنار هم می چیدم تا مطمئن شوم تصویری که ساخته می شود فقط مال من است. بعد آن تصویر را در ذهنم قاب می کردم. چهارده ساعت در شبانه روز.

من همیشه یا مشغول بدست آوردن چیزی بودم یا مشغول حفظ کردن چیزی که بدست آورده بودم. می توانستم خودم را ارزشیابی کنم و ببینم در هر لحظه چه وضعیتی دارم. مثلا وقتی درصد بدست آوردنم خیلی بیشتر از درصد حفظ کردن بود معنیش این بود که چیزهایی از  دست داده ام و حالا باید با چیزهای دیگر جایگزینشان کنم. یا معنیش این بود که چیزهای کمی دارم و باید بیشترشان کنم. اگر برعکس درصد حفظ کردن خیلی بیشتر بود معنیش این بود که موفق شده بودم. حالا باید شکارم را به بالای درخت حمل می کردم. اگر این دو با هم برابری می کردند حس خیلی بدی به من دست می داد. باید هرچه زودتر توازن آن دو را به هم می زدم. هنوز نمی دانم چرا.

 

مشترک خبرنامه شوید

با عضویت در خبرنامه می‌توانید از نوشته‌های جدید باخبر شوید.

دیدگاه‌ها

دیوانه دوشنبه، ۲۵ می ۲۰۲۰

واقعیت تلخ..آخه تو چطور انقدر خوب مینویسی؟

پاسخ به دیوانه
Sami یکشنبه، ۹ اکتبر ۲۰۱۱

من وقتی اون عدد تک رقمیو بدست آوردم اولین حسم این بود که خب حالا که چی! چیزی که دنبالش بودم این بود: چطور از دستش بدم… هنوزم تو همین مرحله هستم!

پاسخ به Sami

دیدگاه شما چیست؟

آخرین نوشته‌ها

آخرین دیدگاه‌ها