طیران آدمیت – قسمت اول

سعدی شاعر مورد علاقه من است و برایش احترام زیادی قائل هستم. سعدی از آن دسته آدمهایی است که اگر زنده بود حتما سالی یکی دو بار بهش سر می زدم و برایش کادوی تولد می خریدم. حتی ازش خواهش می کردم که پشت جلد گلستان را برایم امضا کند.

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

وقتی من دانش آموز بودم این شعر یکی از درسهای کتاب فارسی ما بود. در آن زمان من به دو چیز بیشتر فکر نمی کردم. یکی قبولی در کنکور و دیگری دوست شدن با یکی از دخترهای دبیرستان دخترانه همسایه دبیرستان خودمان. خوردن در آن زمان مسئله پیچیده ای نبود. حتی برای خانواده من که مماس با خط فقر زندگی می کرد. تازه جنگ تمام شده بود و صف نانواییها خلوت تر شده بود. همین برای من کافی بود. درس خواندن برای کنکور وقت زیادی برای خواب باقی نمی گذاشت. خشمی هم در کار نبود. شاید چون هنوز اسبابش فراهم نشده بود. مثلا اگر موفق می شدم با یکی از آن دخترها دوست بشوم، شاید زودتر به دوران زندگی با خشم پا می گذاشتم. این اتفاق در آن زمان نیفتاد. تکلیف خوردن و خوابیدن و خشم تا حدود زیادی مشخص بود و من که یک نوجوان بودم تا اینجا با متد سعدی – شاعر مورد علاقه ام – به خودم امتیاز بالایی می دادم و این امید که یک روز رسد آدمی به جایی که ….

ولی خلاص شدن از بند آخر یعنی شهوت، آدم شدن را غیر ممکن جلوه می داد. درآمدن از پای بند شهوت؟ آنهم برای یک نوجوان تازه بالغ شده که برای خود ارضایی به هیچ بهانه ای نیاز نداشت؟ احساس می کردم این قسمت را سعدی به زبان چینی یا لاتین سروده است. چطور می شود از این بند رها شد تا مثل مرغ به طیران درآمد؟ معلم فارسی ما سعی می کرد جواب این سؤالهای ما را بدهد. همانطور که می دانید اشعار خوب نیاز به تفسیر و توضیح دارند. به راحتی برای همه قابل فهم نیستند. شاید هدف کسی که این شعر را برای کتاب درسی ما انتخاب کرده بود، این نبود که ما آن را درک کنیم. یارو شاید صرفا می خواسته که ما با ادبیات غنی سرزمین پارسی و شاعران پارسی زبانش آشنا شویم. یا صنایع ادبی مثل ایهام را یاد بگیریم. اینکه چیزی بگویی و منظورت چیز دیگری باشد. یارو واقعا نمی خواسته به ما یک روش برای آدم شدن ارائه بدهد، آنهم به زبان نثر. البته من در آن زمان چنین تحلیلی از دلایل درج شعر فوق در کتاب درسیمان نداشتم. به همین دلیل هم قضیه را جدی گرفتم. قضیه آدم شدن را. قضیه خبردار شدن از جهان آدمیت را. قضیه طیران آدم را. و الخ.

نسبت و تعادل چهار عنصر فوق یعنی خور و خواب و خشم و شهوت برای من در دوران آموزش عالیه با آموزش مادون متوسط که شرح آن رفت، فرقهای اساسی داشت. مثلا پدیده خوردن، از غذای دست پخت مادرم و میوه و سبزیجات تازه که هر روز توسط او از بازار خریداری می شد، تبدیل شد به غذای مزخرفی که در رستوران دانشگاه و زیرزمین خوابگاه تحویل می گرفتیم. راه رفتن در مسیر خوابگاه-دانشگاه به خصوص سر ظهر که بوی غذا از خانه های مردم بلند می شد، به من یادآوری می کرد که با آدمیت و طیرانش، فاصله زیادی دارم. کم کم داشتم با پدیده “خشم” هم آشنا می شدم. چرا من چیزی را که دانشجوهای ساکن تهران داشتند، نداشتم؟ یعنی غذای دستپخت مادرشان را. بوی غذای خانگی، شهوت و خشم هر دانشجوی شهرستانی گرسنه ای را بر می انگیخت. شایعه بود که در غذای دانشگاه مقدار زیادی کافور می ریزند که شهوت دانشجویان را تا حد ممکن کم کند (و طیران آنها را تا حد ممکن میسر). به همین دلیل من دقیقا یادم نمی آید که در آن زمان شهوتم بیشتر از خشمم بود یا برعکس. به هر حال.

در عوض حالا هرچقدر می خواستم می توانستم بخوابم. مادرم هم نبود که بگوید “پا شو ظهر شده!” البته آشنایی با ادبیات غربی هم بی تاثیر نبود. در آن زمان من هم مثل بعضی از دوستانم به جای اشعار شاعران پارسی زبان، رمانهای نویسندگان غربی را می خواندم که به اندازه کافی در کتابخانه دانشگاه یافت می شد. بالزاک، کامو، کافکا، کوندرا، چخوف، تولستوی، داستایوفسکی و الخ. خواندن رمان هم بعضی وقتها باعث خشم من می شد. احساس می کردم فرانسه قرن نوزده یا روسیه قرن هجده نسبت به جایی که من در آن قرار داشتم، جای بهتری برای زندگی بوده است. من روز به روز امیدم را برای آدم شدن طبق متدولوژی سعدی داشتم از دست می دادم. تا اینکه با سیگار کشیدن و به تبع آن چیزهای دیگر آشنا شدم. آدمیت ظاهرا برای طیران، چیزهای آسانتر و سهل الوصولتری هم ابداع کرده بود. چیزهایی که میل آدم را به غذا کم می کنند و با گرفتن خواب از او در شبها، فرصت طیران  به وی می بخشند. اگرچه فقط برای چند ساعت. اگر چه فقط در توهم.

از سیستم آموزشی که بیرون آمدم و به دنیای واقعی پا گذاشتم کم کم فهمیدم قضیه از چه قرار است. کم کم فهمیدم خور و خواب و خشم و شهوت را نمی توان شوخی گرفت. برای زندگی میان آدمها. برای آدم شدن. برای طیران. برای آزاد شدن. من درباره آدمهای معمولی مثل خودم حرف می زنم. کاری با مکاتب و روشهای عرفانی ندارم. مثلا کسانی که با خوردن یک بادام در روز روح و جسمشان را آزاد می کنند. اگر روزی از این جور چیزها یاد گرفتم مطمئن باشید که شما را هم از طریق همین وبلاگ در جریان خواهم گذاشت.

لباس زیبا شاید نشان آدمیت نباشد ولی خوب خوردن و خوب خوابیدن تن آدم را شریف می کند. تن و جان آدم به خواب نیاز دارد و آدمی که خوب نمی خوابد آمادگی بیشتری برای خشمگین و درنده خو شدن دارد. آدمی که خوب نمی خورد هم همینطور. طیران (پرواز) انرژی لازم دارد. آدم به هشت نه ساعت خواب نیاز دارد. چرا؟ نمی دانم. می توانید بر روی اینترنت جستجو کنید. چطور می توان خوب خوابید؟ آنرا هم من نمی دانم. تنها چیزی که من می دانم اینست که وقتی کم خوابی دارم کمتر آدم هستم.

تن آدمی به غذا نیاز دارد. کسی که هواپیما و طیران را اختراع کرد، قاعدتا گرسنه نبوده است. آدمی به چشم و دهان و گوش و بینی نیست. آدمی به مغز(و البته مشتقاتش از جمله خودآگاهی) است. مغز آدم برای کار کردن انرژی لازم دارد. آدم به خوردن خوب و سالم نیاز دارد. خوردن خوب و سالم چیست؟ چرا خوب غذا خوردن را در هیچ مدرسه ای به بچه ها یاد نمی دهند؟ خوردن شغب و جهل و ظلمت نیست. چرا یک کتاب درسی به خور و خواب اختصاص ندارد؟ شاید چون کتابهای درسی را کسانی می نویسند که خودشان کم خوابی یا سوء تغذیه دارند. شاید منظور سعدی از خور و خواب با آن چیزی که ما امروز از این کلمات برداشت می کنیم، متفاوت بوده است. شاید سعدی و معاصرانش در آن زمان برای طیران به خوردن و خوابیدن نیاز نداشتند. شاید سعدی در شعر فوق از صنعت ایهام استفاده کرده است.

 

مطالب مرتبط آینده:

طیران آدمیت – قسمت دوم

۱۰ دیدگاه در “طیران آدمیت – قسمت اول

  1. فکر میکنم منظور سعدی تفریط در اینگونه مسایل نبوده بلکه منظور او این است که اینها به خودی خود هدف نیستند پس وسایلی هستند برای رسیدن به بقیه اهداف لذا باقی ماندن و افراط در آنها کار احمقانه ای ایست . وگرنه بدیهیست که اگر آدم به اندازه نیاز غذا نخورد یا نخوابد اگر نمیرد دست کم نوعی ضعف یا بیماری بر او غلبه میکند . پس هدف شعر اعتدال است اعتدال است اعتدال

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *