ما، قهوه تلخ، حکم رشد، حافظه تاریخی و هنر مردمی

ماجد نقشبندی مطلبی نوشته با عنوان “موج سواری بر تلخای قهوه ای تاریخ” و در ایمیلی از من و دوستان دیگر خواسته بود که درد دلش را بخوانیم و نظر بدهیم. اگر این مطلب یا نوشته های دیگر و یا اشعار ماجد نقشبندی را بخوانید شاید شما هم مثل من تایید کنید که او قلم بسیار زیبا و شاعرانه ای دارد. من شخصا اشعارش را بیشتر دوست دارم، هرچند که هضم ترکیبها، واژه ها و استعاره های بکر و تازه اش برای من خیلی آسان نیست ولی همین چالش ذهنی و ور رفتن با نوشته هایش را دوست دارم.

ماجد نوشته اش را با مقدمه ای درباب تاریخ بشر و قدرت انطباق پذیری او آغاز می کند و به این نتیجه می رسد که در میان یک جمع افرادی هستند که  از نقاط قوت خود به عنوان ابزاری استفاده می کنند برای سوء استفاده از دیگران. ماجد می نویسد “ابزارهاي اينان بسيارند،‌ از هوش و خلاقيت هنري گرفته تا توانايي محاسبه گري و دانايي زبان و گويايي قلم. از چهره دلنشين و خنده دلفريب و اخم جذاب تا نعره مردانه و عشوه زنانه و اندام ورزيده و قامت رعنا و چشم شهلا و كلام فريبا. حافظه توانا و زبانِ گويا، در اين ميانه سهمي ويژه دارند.” و در ادامه می نویسد: “برخي در كنار توانايي هاي خويش، گوشه چشمي نيز به نقاط ضعف اطرافيان دارند تا بدانند كدام نقطه قوت خود را برجسته تر بنمايانند. همين كه بداني آنانكه همين حوالي مي زيند حساب كردن نمي دانند و انگشتان دست خود را نمي توانند بشمارند كافي است تا ناني به كف آري – كه البته هميشه هم بد نيست؛ همين كه بفهمي مردان اين خطه زوري به بازو ندارند و تو – خداداد يا خود ساخته – اندام ورزيده فراهم كرده اي، نانت – احتمالاً – به روغن آغشته است.

به نظر من این نکته یا مفهوم که ماجد به آن اشاره می کند نه تنها طبیعی و بدیهی در میان همه آدمها است بلکه حتی به آدمها هم محدود نمی شود، چه رسد به قوم یا ملت خاصی. همه موجودات زنده با تکیه بر تواناییهای خود و بهره گرفتن از محیط اطرافشان(خیلی وقتها موجودات ضعیف تر یا ضعف موجودات دیگر) به بقای خود ادامه می دهند. تماشای یک فیلم راز بقا یا چند ساعت قدم زدن در جنگلهای شمال یا بازار تهران یا دنبال کردن اخبار بازار بورس نیویورک، برای رسیدن به چنین نتیجه ای کافیست. به نظر من این چیزی که ماجد درباره اش درد دل می کند یک پدیده بسیار طبیعی اقتصادی است. معامله ای است که در یکسوی آن کسی چیزی برای فروختن دارد و در سوی دیگر، عده ای آمادگی خریدن آن چیز را. در این معامله همیشه خریدار مسئولیت نامحدود دارد. متاع مورد معامله، تحت هیچ شرایطی، اقتصادی بودن معامله را تغییر نمی دهد. از این نظر یک بطری نوشابه با یک بسته چیپس با یک بلیط سینما با یک سی دی سریال قهوه تلخ با یک جلسه کلاس زبان هیچ تفاوتی ندارند.

من ده سالم بود که مادرم من را برای گرفتن “حکم رشد” به دادگستری برد. قاضی دادگاه که زنی میان سال و با ابهت بود از من پرسید که آیا می توانم به تنهایی یک کیلو گوجه فرنگی بخرم و من که تا آن زمان به کرات این کار را کرده بودم سرم را به نشانه جواب مثبت، تکان دادم. از آن روز به بعد من صاحب حکم رشد شدم. حکمی که ثابت می کرد بچه ای که پدر ندارد، خودش می تواند درباره پولش تصمیم بگیرد و با آن چیزهایی را که می خواهد بخرد، البته به شکلی که سرش کلاه نرود! از آن روز تقریبا سی سال گذشته است و من تا به امروز خیلی چیزها خریده ام و خیلی چیزها فروخته ام. بعضی وقتها سرم کلاه رفته است و بعضی وقتها هم سر طرف دیگر کلاه گذاشته ام.

ماجد عزیز، مهران مدیری اگر “لبخند مي زند و مي خنداند، جدی می شود و به تفكرت وا می دارد، گردن كج مي كند و سكوت می كند تا كلام سكوت اش را دريابی و خواهش كوچكی مي كند تا به جان بپذيری: به خاطر هنر،‌ به خاطر عشق، به خاطر آدمها، به خاطر عرق ريختن ها و بی خوابی كشيدن های اين فهرست بلند بالای كارگرانی با قريحه، به خاطر دكور، به خاطر نور و كاخ نياوران، به خاطر تاريخ… نه به خاطر پول، نه به خاطر برج بلند تهران، نه به خاطر مرسدس… خواهش مي كند: يك خواهش 2500 توماني…” به این کارش بازاریابی می گویند. و اگر “تو مي پذيري و من مي پذيرم، و وعده مي دهد: چندين و چند وعده چند ميليوني و تو باور مي كني و من باور مي كنم!” به این می گویند اثربخشی بازاریابی یا بازاریابی اثربخش.

سالانه میلیونها نفر به علت نوشیدن کوکاکولا، خوردن فست فود، کشیدن سیگار یا مصرف صدها محصول دیگر که من از وجود آنها بی خبرم بیمار می شوند یا جان خود را از دست می دهند. محصولات ایدئولوژیک مثل ایسم های مختلف بماند که کشته هایشان بیشتر است و دردی که به نسل بشر تحمیل می کنند بزرگتر. آیا می توان گفت که تولید کنندگان محصولات فوق در حق همنوعان خود خیانت می کنند؟ سازمان حمایت از حقوق مصرف کننده فقط جایی است که چند نفر مثل صدها سازمان دیگر در آنجا مشغول به کار شده اند. اگر کسی بی گناه در تصادفی کشته شود، مهمتر از اینکه چه کسی مقصر است اینست که چه کسی زیان دیده است.

برای من قبول این امر که فروش سی دی سریال فوق الذکر که ممهور به مهر مجوزهای لازم است و شلیک شده از کمان تبلیغات بسیار پرهزینه عمومی، ارتباط مستقیم یا غیر مستیقیمی با هنر و یا عشق به آدمها داشته باشد، بسیار سخت  است. البته اصل قضیه امری کاملا منطقی و پذیرفتنی است. مثل همه محصولاتی که به بازار عام عرضه می شود. چیپس، شامپو، جایزه حساب قرض الحسنه، خودرو وارداتی، ویاگرا و غیره. یک آدمی یا گروهی یا شرکتی محصولی طراحی و تولید کرده اند با هدفی و کاربردی. مثلا محصولی که مخاطبش را می خنداند. اینکه آدمها برای خندیدن حاضرند پول خرج کنند نه محدود به زمان ماست و نه محدود به کشور ما. کاربرد محصول هرچه باشد، هدف سازنده آن فقط کسب درآمد است. غیر از این هر چیزی ادعا شود، حداقل به یک چیز باید شک کرد.

ماجد تو می گویی که “تا اينجاي كار مثل خريد پيراهني است از مغازه اي: مي پرسي “جنس اش خوب است؟” مي گويد “آري” و مي خري و شاد از خريدت بازمي گردي و او شاد از خريد تو دخلش را پر مي كند، مدتي مي پوشي و كهنه مي شود و باقي قضايا…” من می خواهم بگویم که تا آخر کار و همیشه همینطور است. من خیلی ها را می شناسم که دیگر نمی پرسند “جنسش خوب است؟” بلکه خوب بودن جنس پیراهن را به دیدن و لمس کردن قضاوت می کنند هر چند که دفعه اولشان نباشد که از آن مغازه خرید می کنند.

می گویی که “ایرانیان حافظه تاریخی ندارند.” احمد شاملو و بزرگان دیگر هم بر این امر صحه گذاشته اند. “این‌ توده‌ حافظه‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ دست‌جمعی‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش‌ چیزی‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ای‌ نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر” (احمد شاملو – نگراني هاي من – سخنراني در دانشگاه بركلي)

من می خواهم از تو و آقای شاملو و دیگر بزرگان بپرسم که حافظه تاریخی یعنی چی؟ چگونه یک جمع می تواند به شکل جمعی از تجربیات عینی اجتماعی اش چیزی بیاموزد؟ آیا وقتی می گوییم ایرانیان حافظه تاریخی ندارند شبیه اینست که بگوییم ایرانیان موی بلوند یا چشم آبی ندارند؟ آیا ممکن است که آدمی به عنوان یک فرد حافظه فردی داشته باشد ولی همان فرد به عنوان عضوی از یک جامعه بزرگتر، حافظه دست جمعی نداشته باشد؟

مگر نه اینکه حافظه به ما کمک می کند وقایع و مفاهیم را به خاطر بسپاریم و بعدا آنها را به دلایل مختلف و برای کاربردهای متفاوت به خاطر آوریم؟ مثل جدول ضرب یا دیکته لغات یا تاریخ تولد کسی که دوستش داریم یا آدرس محل زندگیمان و الخ. درست است که حافظه محتوا (content) را برای اندیشیدن و یا یاد گرفتن فراهم می کند ولی لزوما منجر به یادگیری یا تفکر نمی شود. به عبارت دیگر داشتن حافظه به تنهایی برای تفکر و آموختن کافی نیست. شاهد این مدعا هم افزایش چشمگیر حجم حافظه دیجیتال و تنزل قیمت آن و سهل الوصول بودن آن برای آدمها در این سالهای اخیر است. تقریبا همه چیزهایی را که تا یک دهه پیش باید به حافظه می سپردیم امروز گوگل در کسری از ثانیه برای ما پیدا می کند. ولی آیا به همان نسبت تفکر و یادگیری هم در میان نسل بشر افزایش پیدا کرده است؟ بنابراین من معتقدم از این نظر هیچ فرقی بین ایرانیان و ملل دیگر وجود ندارد. اندازه و ظرفیت و خصوصیات فیریکی مغز همه آدمها مثل یکدیگر است. ولی آموختن که آقای شاملو در قسمت دوم جمله اش به آن اشاره می کند، اساسا موضوع دیگری است.

قدم اول برای آموختن از هر پدیده ای، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن پدیده است. فرقی نمی کند که آن پدیده پرواز یک پرنده باشد یا قیام پانزده خرداد. زیبایی یک درخت باشد یا زشتی یک جنگ. نیاز به گفتن نیست که چنین مشاهده و مطالعه و تاملی به ثبت دقیق آن پدیده در حافظه نیز کمک می کند. ولی حرف من اینست که حافظه به خصوص با فناوری امروز نقش اصلی را در تصمیم های کوچک و بزرگی که ما آدمها به طور روزمره می گیریم، ایفا نمی کند. مهم نیست که چه به خاطر می آوریم، مهم اینست که چگونه می توانیم به خاطر بیاوریم و چیزهایی را که به خاطر می آوریم چگونه کنار هم قرار بدهیم و آنها را برای کاربردی واقعی، معنادار کنیم. در دنیای امروز context بسیار مهمتر از content است. مهم نیست که چه فکری می کنیم، مهم اینست که چگونه فکر می کنیم. مهم نیست که چه چیزی را فراموش کرده ایم یا به یاد داریم، مهم اینست که از همان چیزهایی که به خاطر داریم چه استفاده ای می کنیم.

قدم بعدی توصیف آن پدیده است. برای آموختن از یک پدیده یا یک اتفاق، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن به تنهایی کافی نیست. به این دلیل که زمانی که پدیده ای را مشاهده می کنیم، معمولا کاری که انجام می دهیم اینست که از ظرفی (context) خارج از ظرف زندگی و شرایط فردی و یا اجتماعی خودمان اطلاعات را دریافت و پردازش می کنیم. زمانی این اطلاعات به درد می خورد که دوباره و بر اساس ظرف (context) زندگی ما توصیف بشوند. در قالب رمان یا نقاشی، فیلم یا آهنگ، وبلاگ یا هر شکل دیگری. حالا اگر کسی پیدا شود و سعی کند پدیده ای را که مشاهده کرده است، توصیف کند، این قدم ها را برداشته است. اگر توصیف او آن چیزی که ما انتظار داریم نیست یا اصلا پدیده ای که او مشاهده کرده است با چیزی که ما دیده ایم فرق دارد، مشکل را باید در خودمان جستجو کنیم که این قدمها را برنداشته ایم.

قدم بعدی تمرین و تکرار دو قدم قبلی است. برای استاد شدن در هر کاری دو راه بیشتر وجود ندارد. من معتقد نیستم که ایرانیان حافظه تاریخی (یا هر چیز دیگری) ندارند (و یا دارند) و باید جمیعا از فردا این کارها را انجام بدهند. من با آقای دیوید تورو هم عقیده هستم که می گوید:

“Nations! What are nations? Tartars! and Huns! and Chinamen! Like insects they swarm. The historian strives in vain to make them memorable. It is for want of a man that there are so many men. It is individuals that populate the world.” ~ Henry David Thoreau

هر آدمی همانطور که در خرید کردنش مسئولیت نامحدود دارد در استفاده از حافظه و اطلاعات دوروبرش هم اختیار و مسئولیت نامحدود دارد. (البته کسی ممکن است بحث آزادی اراده را مطرح کند که کاملا وارد است ولی در این نوشته نمی گنجد.)

شش میلیون و پانصد هزار و هفتصد و بیست و یک نفر ایرانی سی دی قهوه تلخ را هر هفته به مدت یکسال خریدند، با ما سی دی فوق الذکر را خریدیم فرق اساسی و مفهومی دارد. ایرانیان حافظه تاریخی ندارند با پنجاه میلیون ایرانی به خودشان زحمت مطالعه و آموختن از پدیده های اطرافشان را نمی دهند هم همینطور. اقتصاد را از هنر و هنر را از عشق به مردم در اغلب مواقع می توان تمیز داد. واژه “هنر مردمی” برای من هشدار دهنده است. واژه ما هم همینطور. “ساده لوحي و فراموشكاري تاريخي ما، دروازه قلعه موريانه را به روي بلوتوث” نگشوده است. ماجد عزیز من در وجود این “ما” به شدت شک دارم.

مطالب مرتبط بعدی:

چه می اندیشیم در برابر چگونه می اندیشیم

۲ دیدگاه در “ما، قهوه تلخ، حکم رشد، حافظه تاریخی و هنر مردمی

  1. چطور میشود حافظه تاریخی داشت؟ اصلا تاریخ چیست و کجاست؟
    وقتی تاریخ را در هر برهه یک عده دلال خاشوالیس* می نویسند و چند سال یا چند دهه بعد یک عده از آنها بدتر عوضش میکنند.
    تاریخ هم مثل خیلی چیز های دیگر دستخوش همان بازاریابی ها و تجارتهایی است که ما از آن بی خبریم و فقط یک برند از آن میبینیم درست مثل کوکاکولا.
    وقتی جلوی چشم ما کتابهای تاریخ را برای بچه های ما عوض میکنند انتظار دارید این جامعه به تاریخهای نگاشته شده پیش از اختراع چاپ باور داشته باشند؟
    تاریخ همواره جولانگاه “بد”ها و “بدتر”ها بوده و “خوب” یا “بد” بودن حکام را -اگر حاکمان بعدی تحمیل نکرده باشند – مردم با قیاس آنها با یکدیگر تعیین کرده اند.
    چه معنی دارد چیزی را به خاطر بسپریم که در صحت و سقم آن شک داریم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *