من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

“آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

۳ دیدگاه در “من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

  1. من این جمله رو خیلی دوست دارم: برای استاد شدن در …
    وقتی برای اولین بار این جمله رو دیدم در گرداب پایان نامه گرفتار بودم: نه کاری که به جای دانشگاه رفتن…
    این یکیو باید طلا گرفت:
    “آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.”
    البته من هزار بار در کارشناسی به بی فایده بودن این سیستم آموزشی پی بردم و دو هزار بار در ارشد
    یکبار در کارشناسی خواستم انصراف بدهم یکبار در ارشد با یدک کشیدن نام استعداد درخشان سندرم یک مرض (لینک به اون پستی که یه بار راجب بیماری موفقیت گذاشتین) که همین استادان نذاشتند
    خدا استادهای اخراج کننده را زیاد کند!
    من هر بار حماقتم را در ادامه ی این کار بی فایده تکرار کردم چون استادی نداشتم که سرنوشتم را تباه کند!
    من در حال به پایان رساندن حماقتم بودم که این وبلاگ را پیدا کردم!
    من اما هنوز فکر می کنم جایی خارج از مرزها می توانم به حماقتم ادامه دهم
    من یک روز از حماقتم دست بر میدارم؟
    من همیشه آرزوی استادی مثل شما را داشتم.

    من اما یک روز می نشینم و در یک وبلاگ می نویسم:
    برای استادی که نداشته ام:
    اگر8 سال پیش افتخار اخراج یا قبول انصراف من را از زندان داده بودید حالا برای خودم یک سامی جابز بودم!!

    من یک روز روبان افتتاحیه دانشگاه به عنوان کانون اصلاح و تربیت را خواهم چید!
    یک روز نام همه ی دانشگاه ها ا..و.ین می شود
    آن روز پرچم آزادی برافراشته خواهد شد
    به دست اولین احمق بازیافته از اصلاح و تربیت
    از همین جایی که من هستم!

    اینم شعر پایانی 😀

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *