نیک کرد او، لیک نیک بدنما

صفحه اول دفتر اول مثنوی معنوی را که ورق بزنید، درست بعد از شعر سوپر معروف “بشنو از نی چون حکایت می کند” به شعری می رسید با عنوان “عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او”. داستانی که مولانا نقد حال خودش (یا شاید هم ما) می داند:

بشنوید ای دوستان این داستان    خود حقیقت نقد حال ماست آن

داستان از این قرار است که پادشاهی بر سر راه کنیزکی را می بیند و عاشقش می شود. “شد غلام آن کنیزک پادشاه”. پادشاه کنیزک را می خرد. کنیزک بیمار می شود.

چون خرید او را و برخوردار شد    آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود   یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می نامد به دست   آب را چون یافت خود کوزه شکست

حالا بعد از خواندن این سه بیت شما خودتان وضعیت پادشاه فوق الذکر را تصور کنید. پادشاه به هر دری می زند که کنیزک را درمان کند ولی بهبودی در احوالات کنیزک حاصل نمی شود.

هرچه کردند از علاج و از دوا      گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد      چشم شه از اشک خون چون جوی شد

پادشاه که ناتوانی پزشکان را می بیند، پابرهنه به مسجد می دود و در محراب مسجد شروع به گریه کردن می کند و دست به دعا بر می دارد. پادشاه وسط گریه کردن خوابش می برد و در خواب پیری را می بیند که به او مژده می دهد که روز بعد  حکیمی حاذق به سراغش می آید که پادشاه می تواند سحر مطلق را در علاجش ببیند. همینطور هم می شود. روز بعد شخصی فاضل بر درگاه پادشاه ظاهر می شود و بعد از کلی تعریف و تعارف پادشاه او را بر سر بیمار می برد. حکیم حاذق شرح حال بیمار را می شنود، معاینه اش می کند و سابقه درمانی و داروهایی را هم که به او داده اند را جویا می شود.

دید از زاریش کو زار دلست     تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل     نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست   عشق اصطرلاب اسرار خداست

همانطور که ملاحظه می فرمایید حکیم حاذق خیلی سریع درمی یابد که بیماری کنیزک جسمانی نیست بلکه یک بیماری روانی است. مولانا در این قسمت زیباترین چیزها را درباره عشق می سراید. بیست سی بیتی که احساسات رومانتیک را در سنگ خارا هم بیدار می کند.

چون قلم اندر نوشتن می شتافت    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

حکیم فوق الذکر از پادشاه درخواست می کند که با کنیزک تنها باشد. او در خلوت همانند یک روانشناس با تجربه قرن بیست و یکمی با کنیزک حرف می زند و با تکنیکی بی نظیر کشف می کند که کنیزک عاشق زرگری در سمرقند است.

سوی قصه گفتنش می داشت گوش     سوی نبض و جستنش می داشت هوش

حکیم حاذق که به علت بیماری کنیزک پی برده است به او وعده می دهد که به زودی معالجه اش خواهد کرد:

گفت دانستم که رنجت چیست زود   در خلاصت سحرها خواهم نمود

پادشاه رسولان را به سمرقند می فرستد و زرگر را خلعت و سیم و زر می دهند و هندوانه زیر بغلش می گذارند و خلاصه خرش می کنند و به دربار می آورند. حکیم به شاه توصیه می کند که کنیزک را به آقای زرگر بدهد.

پس حکیمش گفت کای سلطان مه    آن کنیزک را بدین خواجه بده

تا کنیزک در وصالش خوش شود   آب وصلش دفع آن آتش شود

همینطور هم می شود. کنیزک و زرگر مدت شش ماه کام می رانند و آن دختر سلامت کامل خودش را باز می یابد. بعد از آن حکیم حاذق شربتی برای زرگر می سازد که به تدریج حالش را می گدازد و سلامتیش را زایل می کند. کم کم زشت و ناخوش و رخ زرد می شود و کنیزک عشقش را نسبت به او از دست می دهد.

چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد   اندک اندک در دل او سرد شد

عشقهایی کز پی رنگی بود    عشق نبود عاقبت ننگی بود

آقای زرگر می میرد و مولانا پس از سرودن چندین بیت در نکوهش عشقهای زمینی نتیجه می گیرد که

این جهان کوه است و فعل ما ندا   سوی ما آید نداها را صدا

قسمت آخر داستان به “بیان آنکه کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد” اختصاص دارد. در این قسمت مولانا به کرات از فعل کشتن استفاده می کند و تاکید می کند که

کشتن آن مرد بر دست حکیم      نه پی اومید بود و نه ز بیم

او نکشتش از برای طبع شاه      تا نیامد امر و الهام اله

مولانا حتی پادشاه عاشق پیشه را هم تبرئه می کند:

شاه آن خون از پی شهوت نکرد       تو رها کن بدگمانی و نبرد

پاک بود از شهوت و حرص و هوا     نیک کرد او، لیک نیک بدنما

 

پانوشت:

مولانا در مثنوی معنوی بارها به خواننده یادآوری می کند که

در نیابد حال پخته هیچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام

(این هجدهمین بیت مثنوی است و با توجه به حجم مثنوی واضح است که شاعر این بیت را خطاب به خودش نسروده است.)

و یا

تو قیاس از خویش می گیری ولیک      دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

۳ دیدگاه در “نیک کرد او، لیک نیک بدنما

  1. همون زمان هم که این داستان رو خوندم از نگاهم به غایت زشت و بی معنی رسید
    این که حرفی بدون معنی و منطق بزنیم و در صورت انتقاد مخاطب بگیم که تو خامی و به اون حد از درک و فهم نرسیدی که این حرف ها رو بفهمی نهایت بی عقلی رو میرسونه…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *