استادی در کار جهان

یا هفت عادت مردمان بسیار مؤثر، مردمان کمی مؤثر، مردمان گشاد، مردمان آغازگر و بقیه مردمان

1- مرغ همسایه غاز است. مجردها می خواهند متاهل باشند. متاهل ها آرزو می کنند که ای کاش مجرد بودند. کارمندها می خواهند کارآفرین باشند. کارآفرین ها می خواهند نویسنده باشند. نویسنده ها می خواهند هنرپیشه باشند. هنرپیشه ها می خواهند ورزشکار باشند. ورزشکاران می خواهند هنرمند باشند. هنرمندان می خواهند کارمند باشند.

2- ترس. ترس از چی؟ مهم نیست. آدمیزاد همیشه چیزی برای ترسیدن دارد. ترس از خطری فیزیکی. یا ترس از دست دادن یک فرصت یا موقعیت. چند روز پیش یکی از خواننده های کتاب امکان یک ایمیل با موضوع “سوتی در کتاب امکان” برای من فرستاد. من املای کلمه هرس را به غلط حرس نوشته بودم. بدتر از آن اینکه چند صفحه جلوتر توی همان کتاب به یکی از دانشجوهایم گیر داده بودم که توی ورقه امتحانش بمباران را بنباران نوشته است. حالا هر وقت چیزی می نویسم از غلط نوشتن املای کلمات می ترسم. از اینکه اصلا چیزی برای نوشتن نداشته باشم هم همینطور. از اینکه با نوشتن یک مشت خزعبل خودم را مضحکه خاص و عام بکنم می ترسم. از گران شدن دلار هم همینطور.

3- نگرانی از آینده. نیاز به توضیح دارد؟

4- افسوس از گذشته. واقعا نیاز به توضیح دارد؟

5- قضاوت درباره دیگران. فرقی نمی کند که چه کسی باشد. به محض اینکه چشم من به کسی می افتد یا حتی صدای کسی را پشت تلفن می شنوم، شروع می کنم به قضاوت درباره شخصیتش، طرز فکرش، طبقه اجتماعیش و حتی نقش احتمالیش در مشکلاتی که من در زندگی شخصی و اجتماعیم دارم. با یک نظر می فهمم که “این یارو از اون آدماس!”

6- میل به کسب توجه و عشق از سوی دیگران. حتی قبل از اینکه این مطلب را منتشر کنم تصویری از توجه جامعه جهانی به این مطلب خردمندانه و سایر مطالبم در ذهن من شکل گرفته است. با وجود اینکه می دانم فقط تعداد انگشت شماری آنرا می خوانند. اگر مطلبی را بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم و یا حتی عکسی را، چه لذت وافری می برم از دیدن “لایک” شدنش و دیدن تعداد لایکهایش. ذره ای توجه حتی برای لحظه ای کوتاه می تواند قضاوت ما را نسبت به “یارو” 180 درجه تغییر دهد، افسوس از گذشته و نگرانی از آینده را پشت ابر ضخیمی از لذت مخفی نماید، ترسها را به امید تبدیل کند و مرغ ما را غازتر از غاز همسایه جلوه بدهد.

7- احساس بدبختی. بعد از تجربه این همه احساسات جورواجور در طول روز، بالاخره زمانی فرا می رسد که از خودم می پرسم: “من چه غلطی دارم می کنم؟” نه، جدی؟ آیا واقعا کاری که دارم انجام می دهم درست است؟ آیا بهتر نیست که به شهر کوچکی در استرالیا یا لهستان بروم؟ آیا بهتر نیست که وارد صنعت نفت بشوم؟ آیا بهتر نیست که به گوشه ای از جنگلهای شمال بروم و بقیه عمرم را کنج عزلت اختیار کنم؟ آیا بهتر نیست که یک رمان بنویسم؟ آمدنم بهر چه بود؟ نقش من در این جهان هستی واقعا چیست؟!

 

یک روز ز بند عالم آزاد نیم          یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

شاگردی روزگار کردم بسیار       در کار جهان هنوز استاد نیم

خیام

۱ دیدگاه در “استادی در کار جهان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *