فروپاشی – قسمت اول

کمتر ایرانی پیدا می شود که در مقطعی از زندگیش این سؤال که “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” برایش مطرح نشده باشد. و یا از عظمت گذشته با حسرت یاد نکند. از تخت جمشید. از کوروش کبیر و امپراطوری گسترده اش. از جاده ابریشم. از آن همه علم و هنری که زمانی نزد مردمان پارسی بوده است و بس. یا از هر چیز دیگری که زمانی در گذشته ممکن است بزرگ و با شکوه بوده باشد. حتی ایرانی هایی که سالها در خارج از کشور زندگی کرده اند، وقتی دور هم جمع می شوند یکی از موضوعات بحثشان علاوه بر تکرار نوستالژیک خاطرات باشکوه گذشته، بررسی و تحلیل عوامل پدیده ای است که خیلی ها آنرا در خوشبینانه ترین حالت، یک سیر نزولی می دانند. در زمینه های مختلفی مثل فرهنگ و اقتصاد و غیره.

با وجود اینکه من هیچ تخصص و صلاحیتی برای اظهار نظر در این زمینه ندارم، ولی از آنجاییکه یک ایرانی هستم و میلیونها بار خواسته یا ناخواسته در چنین بحثهایی شرکت کرده ام، سؤال فوق یعنی اینکه “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” از سالها پیش گریبانگیرم بوده است. بدون جواب قانع کننده ای.

چندی پیش به طور کاملا اتفاقی با کتابی آشنا شدم به نام فروپاشی (Collapse: How Societies Choose to Fail or Succeed) نوشته آقای جرد دیاموند. آقای دیاموند که یک دانشمند برجسته آمریکایی و استاد دانشگاه در رشته جغرافیا و فیزیولوژی است، کتاب دیگری هم دارد به نام اسلحه، میکروب و فولاد (Guns, Germs and Steel) با حال و هوایی تقریبا برعکس کتاب اول. یعنی اینکه چطور بعضی جوامع نسبت به جوامع دیگر برتری پیدا کردند و آنها را تحت سلطه خود گرفتند. به دلیل نزدیکتر بودن موضوع کتاب فروپاشی به زمان و مکانی که خودم در آن زندگی می کنم، ترجیح دادم که این کتاب را زودتر بخوانم و به شما معرفی کنم، اگرچه کتاب فروپاشی تقریبا یک دهه بعد از کتاب دیگر منتشر شده است.

 

Collapse

نویسنده کتاب با بررسی جوامع مختلف از صدها و حتی هزاران سال قبل تا به امروز یک چارچوب پنج بعدی از فاکتورهای مؤثر در فروپاشی جوامع مختلف ارائه می دهد: 1- تخریب محیط زیست 2- تغییرات آب و هوا 3- دشمنی همسایگان 4- دوستی شرکای تجاری  5- پاسخ جوامع به مشکلات محیطی.

آقای دیاموند معتقد است که چهار فاکتور اول ممکن است در فروپاشی یک جامعه نقش به سزایی داشته یا نداشته باشند ولی فاکتور پنجم همیشه از اهمیت زیادی برخوردار است. فاکتوری که به سازمانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک جامعه و همچنین ارزشهای فرهنگی آن جامعه بستگی دارد. البته این عوامل بر روی هم تاثیر می گذارند و باعث تغییر یکدیگر نیز می شوند. مثلا تخریب محیط زیست و تضعیف اقتصادی یک جامعه ممکن است باعث افزایش دشمنی دشمنانش و کاهش دوستی دوستانش بشود.

منظور نویسنده از فروپاشی “یک کاهش چشمگیر در جمعیت و/یا پیچیدگی سیاسی/اقتصادی/اجتماعی درمنطقه ای پهناور و برای مدت زمانی طولانی است.” مسلما پدیده فروپاشی شکلی افراطی از چندین گونه خفیف تر از سقوط می باشد و البته تشخیص این که سقوط تا کجا باید ادامه پیدا کند تا یک جامعه واجد شرایط پدیده فروپاشی بشود، امری سلیقه ای است.

با این تعبیر نویسنده جوامع مختلفی از ایالت مونتانا در آمریکای امروزی گرفته تا جزیره ایستر، مایاها، گرین لند، رواندا و استرالیا را بررسی می کند و شواهد علمی در هر مورد را به قالب چارچوب پیشنهادی خودش می ریزد.

خواندن فصل دوم کتاب که به بررسی زندگی ساکنان جزیره ایستر (امروزه جزیره ای توریستی است که به کشور شیلی تعلق دارد) می پردازد، برای من هم بسیار لذت بخش و هم بسیار روشنگر بود. داستان به طور خیلی خلاصه از این قرار است:

یازده-دوازده قبیله ساکن جزیره تحت رهبری رهبران مذهبی در صلح و صفا زندگی می کنند. رهبران مذهبی برای اینکه قدرت و عظمتشان را به رخ هم بکشند، مجسمه های سنگی غول آسا می تراشند و بر روی پایه های سنگی بزرگتر از خود مجسمه نصب می کنند. با گذشت زمان مجسمه ها بزرگتر می شوند و حتی بعضی قبیله ها سعی می کنند با اضافه کردن یک تکه دوم بر روی مجسمه قبلی، برتری خودشان را نسبت به دیگران حفظ بکنند. مجسمه بازی بخش عمده ای از وقت و انرژی و منابع مردمان جزیره را به خودش اختصاص می دهد. برای مثال غذایی که حاصل کشاورزی در زمینهای تحت کنترل رهبران مذهبی است صرف سیر کردن شکم کارگران در پروژه های عظیم مجسمه تراشی می شود.

آقای دیاموند دور بودن جزیره ایستر از جزیره های دیگر را یکی از چهار عامل بوجود آورنده پدیده فوق معرفی می کند. او می گوید “ساکنین جزیره های دیگر اقیانوس آرام که با جزیره های مجاورشان فقط چند روز با قایق فاصله داشتند، انرژی و منابع و نیروی کارشان را به تجارت بین جزیره ای، اکتشاف، استعمار و مهاجرت اختصاص می دادند. ولی آن فرصتها برای ساکنان جزیره ایستر بدلیل انزوایشان مطرح نبودند.”

داستان پایانی تراژیک دارد. بیشتر منابع غذایی جزیره از بین می رود. نه پرنده چندانی برای شکار و سیر کردن شکمها باقی می ماند و نه درخت نخلی برای قایق ساختن و ماهیگیری. دندان موشها میوه های درختان را نابارور می کند. خیلی ها از گرسنگی می میرند. یک کودتای نظامی سران مذهبی را از قدرت خلع می کند. مردم گرسنه و عصبانی که از توهم باورهای قبلی بیرون آمده اند، به جان مجسمه های سنگی می افتند و آنها را تا جایی که می توانند از بین می برند. آن همه اثر و شکوه گذشتگان خود را. یک کشتی می آید و تعداد زیادی از مردم جزیره را به بردگی می گیرد. اروپایی ها با خودشان بیماریهای لاعلاج به جزیره ارمغان می آورند و باز هم تعداد بیشتری از مردم جزیره می میرند. جزیره ایستر بعد از صدها سال شکوه و علم کردن مجسمه های سنگی 10-12 متری چند صد تنی تبدیل به جزیره ای می شود بدون درخت، بدون خاک، بدون پرنده، بدون غذا. حتی بدون مجسمه سالم و  سرپا. آدمخواری به حدی رواج پیدا می کند که “گوشت مادرت بین دندونام چسبیده!” توهین رایج مردم جزیره می شود. مردم به دلیل نداشتن چوب برای سوزاندن و گرم کردن خودشان، خانه هایشان را رها می کنند و به غارها پناه می برند. و خلاصه جزیره ایستر در یک فرایند تدریجی و در یک بازه زمانی چند صد ساله با از دست دادن 90 درصد از جمعیتش و همچنین بیشتر منابع طبیعیش در اوایل قرن 18 میلادی دچار فروپاشی می شود. یا به عبارت دیگر کارش از سقوط می گذرد و به فروپاشی می رسد.

چند روز پیش خبری خواندم حاکی از اینکه سازمان حفاظت از محیط زیست پارک پردیسان در تهران را فروخته است. در مقدمه کتاب فروپاشی به واژه جالبی برخوردم که برای من تداعی کننده این خبر و خبرهای مشابه زیادی بود که در سی سال گذشته از گوشه و کنار شنیده ام. و یا صحنه هایی که در سفرهایم به گوشه و کنار ایران دیده ام. خودکشی زیست محیطی یا ecological suicide یا ecocide که از هشت مؤلفه جنگل زدایی، تخریب خاک، مشکلات مدیریت آب، شکار و ماهی گیری بی رویه، تاثیر گونه های گیاهی و جانوری جدید (وارداتی؟) بر گونه های محلی و رشد جمعیت و افزایش سرانه تاثیر جمعیت بر محیط زیست تشکیل می شود. به فکر فرو رفتم که ما کدامیک از این کارها را در سطح گسترده و ملی انجام نداده ایم و نمی دهیم.

کتاب فروپاشی کتابی است قطور و عمیق، با جزئیات فراوان و در عین حال بسیار جذاب. امیدوارم بتوانم خلاصه ای از بعضی فصلهای دیگر کتاب را هم در مطالب بعدی بنویسم. خواندن این کتاب را به هر کسی که تا اینجا به آن علاقه مند شده است، اکیدا توصیه می کنم.

 

۶ دیدگاه در “فروپاشی – قسمت اول

  1. این متن رو بعد از خوندن قصه ی خبر خوندم. شاید اگر قبلتر ها می خوندمش نمی تونستم مصداقهاش رو انقدر عینی لمس کنم.ولی از همه ی اینها جذابتر قسمتی هست که درمورد دم دست و دست در کار از خودت خووندم و شنیدم. . اینکه یک نوشته درون آدم رسوب می کنه و بعد از مدتها با مشاهده یک چیز یا تجربه یک کیفیت تبدیل مشه به یک اسانس جدید از همون رسوب .نمی دونم تا چه حد منظورم رو رسوندم . “هو نوز”؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *