ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

داستانی در دفتر پنجم مثنوی معنوی هست با این عنوان:

“داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند، و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه، و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف یافت. لکن دقیقه کدو را ندید، کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور، و با خر جمع شد بی کدو، و هلاک شد به فضیحت، کنیزک بیگاه بازآمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم، ..یر دیدی کدو ندیدی، ذکر دیدی آن دگر ندیدی…”

 

کدو

داستان نسبتا ساده ای است حول این محور که خاتون کدو را ندیده است. الیته مولوی در این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای دیگرش خیلی سریع و با عجله به همان تله ای می افتد که خاتون داستانش افتاده است. یعنی ندیدن کدو. به همان تله ای که من همین الان در نوشتن این مطلب دارم می افتم.

مولوی از همان ابتدای داستان نتیجه اخلاقی مورد نظرش را اینجوری ارائه می دهد:

میل شهوت کر کند دل را و کور               تا نماید خر چو یوسف، نار نور

کدو در اینجا آن قسمتی از اطلاعات است که به عمد یا غیر عمد دریافت نمی شود. یا نادیده گرفته می شود. همه انسانها در طول عمرشان برای تصمیمهایی که می گیرند (یا نمی گیرند) هزاران بار کدو را نمی بینند یا آنرا نادیده می گیرند. اشتباه از کجا می آید؟ البته من از مولوی انتظار ندارم که به تئوری اطلاعات، گشادی اطلاعاتی، تفاوتهای شخصیتی و غیره تسلط داشته باشد و در شعرش دلایل کدو ندیدن خاتون را به شکلی علمی و از ابعاد مختلف تشریح کند. چیزی که در این داستان خیلی توی ذوق می زند اینست که شاعر دقیقا همان کار خاتون را انجام می دهد. چه کاری؟

“تصمیم گیری سریع با اطلاعات محدودی که دریافت کرده است.”

خاتون جماع کنیزکش با خر را می بیند و سریع تصمیم می گیرد که او هم می تواند عین این عمل را تکرار بکند.

در فرو بست آن زن و خر را کشید      شادمانه، لاجرم کیفر کشید

مولانا هم با همین سرعت به آسیب شناسی خربازی خاتون می پردازد. اگرچه کنیزکی هست که سعی می کند اشکال کار هر دو آنها را یادآدوری کند. ولی خاتون مرده است و مولوی هم بدون اینکه بخواهد به کنیزک داستانش گوش بدهد، فقط بدنبال نتیجه گیری اخلاقی است:

آن کنیزک می شد و می گفت آه        کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی استاد خواهی ساختن            جاهلانه جان بخواهی باختن

ای ز من  دزدیده علمی ناتمام           ننگت آمد که بپرسی حال دام؟

…..

پس کنیزک آمد از اشکاف در          دید خاتون را بمرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود       گر ترا استاد خود نقشی نمود؟

ظاهرش دیدی، سرش از تو نهان      اوستا ناگشته بگشادی دکان؟

..یر دیدی همچو شهد و چون خبیص    آن کدو را ندیدی ای حریص؟

یا چو مستغرق شدی در عشق خر      آن کدو پنهان بماندت از نظر؟

ظاهر صنعت بدیدی زواستاد            اوستادی برگرفتی شاد شاد؟

همانطور که ملاحظه می کنید مولوی در مورد حرص و جهالت خاتون تصمیمش را گرفته است و سؤال بیشتری برای روشنتر شدن انگیزه های خاتون ندارد. سؤالهایی چون: آیا خاتون مجرد بوده است؟ آیا همسر خاتون از اختلالات جنسی رنج می برده است؟ آیا خاتون یک شخصیت برونگرا و بسیار ماجراجو داشته است؟ آیا خاتون چنین فانتزی هایی را در سر می پرورده است؟ آیا خاتون قصد خودکشی داشته است؟ آیا خاتون اصولا به جزئیات بی توجه بوده است؟ و الخ. شاید خاتون کدو را دیده و تصمیم گرفته است که به آن نیازی ندارد.

کسانی هستند که با یک نگاه و تو سی ثانیه اول یا برخورد اول می فهمند “طرف مقابل چه جور آدمی است یا اصطلاحا چه کاره است.” توانمندی این آدمهای باهوش در اینست که می توانند خیلی سریع پدیده های اطرافشان را در یکی از دسته بندیهای ذهنی که دارند قرار بدهند. طبیعی است که هرچه تعداد دسته بندیهای ذهنی یک آدم کمتر باشد این عمل را سریعتر می تواند انجام بدهد. مثل کامپیوتر که در ساده ترین حالت داده ها را به دو شکل صفر و یک ذخیره می کند.

نکته در اینجاست که ایده های خوب یا مفاهیم جدید معمولا در دسته بندیهای موجود نمی گنجند. بلکه آنها را متحول می کنند. شما ممکن است بتوانید اطلاعاتی را که دریافت می کنید از هر آدم دیگری سریعتر پردازش و دسته بندی کنید. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند. از رشد شما هم همینطور. یا توهمهایتان.

فکر می کنی می دانی یارو چه کاره است؟ حریص است؟ جاهل است؟ چی؟ نیازی به خواندن کل کتاب نیست؟ نیازی به تماشای همه فیلم وجود ندارد؟ نیازی نیست همه حرفهای یارو را بشنوی؟ همین که دهانش را باز کند کافی است؟

صورتی بشنیده گشتی ترجمان     بی خبر از گفت خود چون طوطیان

 

مطالب مرتبط:

نیک کرد او، لیک نیک بدنما

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

برچسب می زنم پس هستم

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

سواد اطلاعاتی چیست؟

averted vision

 

مطلب مرتبط آینده

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

 

۱ دیدگاه در “ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

  1. اين تيكه اش قشنگ و دقيق بود :

    ««”. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند.”»»

    محدود كردن خود به يك سري سوالات كليشه اي باعث ميشه كه به جواب هاي كليشه اي برسيم. و نتونيم به ابعاد جديدي از درونمون سفير كنيم. كاش مي شد با اين روش يك شياري بين محيط اطرافم پيدا مي كردم و از بينوشون خارج مي شدم. اين حرف هاي فاضل مئابانه اگر فقط در محيط مجازي بمونند. همون طور كه تا الان موندند. نتيجه اي بيروني در بر ندارد براي من حداقل. وقتي حصار اطرافت رو معلولين ذهني و قلبي و روحي شكل داده اند. و تو نمي توني خودت رو خلاص كني؟ شايد هم خودت زنجير په پات بستي. اما من چه بايستي بكنم كه نكردم؟؟ مشكل من اينه كه خيلي كتاب خونده ام؟؟ اما اطرافيانم چه مرد و چه زن حد بالاي مطالعاتيشون مجله هاي زرد بوده؟؟شايد هم دارم در حق اطرافيان بي انصافي مي كنم؟؟ شايد هم بقيه در حق من؟؟شايد اشتباه غير قابل جبراني مي كنم كه اين ها رو اينجا توي محيط مجازي منتشر مي كنم؟؟ شايد هم بايد خيلي بيشتر از اينها درباره اين عقده هاي زندگيم كه خودم معضلات و گرفتاري هاي زندگيم مي بينموشون بنويسم. امروز اگه كم بنويسم و راحت نباشم فردا پشيمون مي شم؟؟شايد! شايدم نه. بلكه عكسش باشه يعني پشيمون باشم چرا اينها رو نوشتم. شايد اين چيزها ربطي به خواننده هاي اينجا نداشته باشه. گذر زمان همه چي رو حل مي كنه. اميدوارم زود همه مشكلاتم حل بشه.آيا من واقعا مشكل دارم؟ چه مشكلي؟ آيا به من ظلم شده؟ من به بقيه ظلم كردم؟؟ بگذريم.

    ادوارد دي بونو در كتاب ” شش كلاه براي تفكر” اين نگرش شما به مسائل رو براي كنكاش در ابعاد جديدي از مسئله به قسمت “كلاه سياه” واگذار مي كند. كسي كه كلاه سياه رو سرش مي گذارد. اين سوالات رو از خودش بايد بپرسد. شايد خاتون كدو رو ديده و
    گفته بهش نيازي ندارم. شايد خاتون …شايد..شايد.. همون سوالاتي كه خودتون مطرح كرديد.

    البته چكيده همه حرف هاي شما توي همون جمله اي بود كه گلچين كردم. اينكه با رو برو شدن با يك مسئله زود براش نسخه پيچيدن باعث ميشه كه ما از مواجه شدن با ” ترسهايمان” جلوگيري كنيم. شايد كسي بگه خوب برچسب زدن با هوش زياد چه ربطي به ترس داره؟ واضحه كه سوال هاي جديدي در ذهن پروراندن باعث ميشه ما به مناطق ترسناك و مخوف پستوهاي ذهنمون كشيده بشيم. و ما بايد در عمل پا به اون محيطها بگذاريم. مثلا گدايي شما دم در دانشگاه شريف يكي از اون ترسهاتون بوده كه باهاش مواجه شده ايد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *