همچنان در بند خود بودی که بود

بیشتر آدمها مثل من خودشیفته هستند.

اگر در خودشیفتگی خودتان شک دارید کمی فکر کنید. به همه ساعتهایی که همه توجهتان معطوف خودتان بوده است. به همه ساعتهایی که فقط درباره خواسته ها، نظرات، عقاید، آرزوها و هر جیز دیگری متعلق به خودتان با دیگران صحبت کرده اید. به همه ساعتهایی که وقتی کسی در حال حرف زدن با شما بوده، شما تنها در حال فکر کردن به خودتان بوده اید. به همه روزها و ماهها و سالهایی که نقش مهم خود را بر روی این کره خاکی در ابری بالای سرتان حمل کرده اید. کمی فکر کنید. به همه لحظه هایی که در بند خود بوده اید. به همه لحظه هایی که عکس خود را روی فیس بوک گذاشته و چند دقیقه بعد برای شمردن لایک هایش به فیس بوک برگشته اید. و چند دقیقه بعد  دوباره برگشته اید. و چند دقیقه بعد باز هم بازگشته اید تا خزعبلاتی که در تمجید عکس فوق العاده شما نوشته شده را لایک کنید. باز هم فکر می کنید شما یک نفر استثنائا خودشیفته نیستید؟ نه جدی؟

خودشیفتگی

خودشیفتگی برخلاف بار منفی ای که این واژه القا می کند، لزوما چیز بدی نیست. شاید هم مثل خیلی دیگر از خصوصیات انسانی تا حدی برای بقای نسل بشر ضروری بوده که تا این اندازه در همه وجود دارد. به نظر من بزرگترین مشکلی که خودشیفتگی ایجاد می کند از بین بردن یک مکالمه جذاب و لذت بخش است. از آنجاییکه هزار و یک جور خودشیفتگی وجود دارد این مشکل هم به اشکال مختلفی بروز می کند.

مثلا خود من در حالت عادی به زندگی طرف مقابل و داستانهای شخصیش کوچکترین توجه و علاقه ای نشان نمی دهم و درباره آنها سؤال و کنجکاوی نمی کنم. دوست من کاوه برعکس، به داستانهای ریز و درشت آدمها علاقه زیادی نشان می دهد و به آنها با دقت گوش می کند.

بعضی ها بی وقفه حرف می زنند. بعضی ها بدون مقدمه از سیر تا پیاز زندگی خصوصیشان را تعریف می کنند. بعضی ها با فرض اینکه شما هم اکنون با یک ضریب هوشی تک رقمی از کره دیگری به زمین پا گذاشته اید از هر فرصتی برای با هوش نشان دادن خودشان استفاده می کنند. بعضی ها همواره سعی می کنند خودشان را بی تفاوت نشان بدهند. بعضی ها صرف نظر از موقعیت و شرایط و زمان و مکان، فقط درباره یک موضوع ثابت حرف می زنند. بعضی ها هر موضوعی را به خودشان نسبت می دهند و ارتباط آن را با تجربیات خودشان بازگو می کنند. بعضی ها به شما اجازه نمی دهند حرف بزنید. بعضی ها به شما اجازه می دهند حرف بزنید ولی بدون اینکه گوش بدهند منتظر می مانند تا حرفهایتان تمام بشود و آنها شروع به حرف زدن بکنند.

نتیجه این می شود که آدم درست مثل اینکه بعضی وقتها هوس یک کباب کوبیده یا قرمه سبزی درست و حسابی می کند، هوس یک گفتگوی اصیل و درست و حسابی هم گریبانش را می گیرد. چیزی که ماهها و حتی سالها از آخرین تجربه آن می گذرد.

گفتگویی که در آن دو طرف:

الف- صادقانه به همدیگر توجه و علاقه نشان بدهند و چهار تا سؤال بپرسند.

ب- بتوانند دهنشان را ببندند و ده دقیقه گوش بدهند.

ج- سعی نکنند برای حرفهای همدیگر شواهد علمی بیاورند و یکدیگر را اصلاح کنند.

د- قابلیت گفتن دو بیت شعر و چند تا جک را داشته باشند. همانگونه که قبلا در زیر کرسی کرسی شعر می گفتند و لذت فراوان می بردند.

ه- بتوانند گفتگویی سیال درباره چندین موضوع مختلف داشته باشند.

و- به خیال خود بال و پر بدهند و مانند گویندگان اخبار فقط ذکر وقایع نکنند.

ز- بتوانند گه گداری نظرشان را تغییر بدهند.

ح- بتوانند از عباراتی مانند “بله”، “چه جالب”، “راست می گی” و مانند اینها استفاده بکنند.

ط- قضیه را شخصی نکنند و بتوانند فراتر از منیت خودشان درباره موضوعی صحبت بکنند.

ی- کمی فروتنی نشان بدهند و بتوانند برای چند دقیقه عقل کل بودن را بی خیال بشوند.

مطلب مرتبط بعدی:

آموزش گفتن کرسی شعر به زبان ساده

پانوشت

یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

~ مولانا

۱۴ دیدگاه در “همچنان در بند خود بودی که بود

  1. علیرغم این که مطالب شما در ابتدا و ظاهری جالب نیست، ولی مستقیم می زنید به اون قسمت از باورهایی که بیخود میره تو کله ی آدم و کمی هم مجبور میشیم فکر کنیم با صداقت و واقعی.

  2. گاهي انقدر به دنبال تاييد ديگران ميرم كه اصلا يادم ميره خودمم هستم و تاييد منم براي خودم لازمه.
    به نوعي از اينكه مورد تاييد نباشم ميترسم.
    به قول شما شايد اعتماد به نفسم كمه اما …

  3. مطلب بسيار جالبي بود.
    من خودم رو آدم خود شيفته اي نميدونستم وبه نوعي هنوزم نمي دونم. ولي از بچگي هميشه به اين موضوع فكر مي كردم كه چرا موفقيتهاي زندگي عمدتا وقتي دلچسب ميشن كه در كنارش تعريف و تمجيدهاي ديگران باشه. ؟
    چرا نميتونم بدون تصور تشويق و تمجيد ديگران و فقط به خاطر آسودگي وجدانم از انجام يك كار درست لذت ببرم.؟!!!!

    ضمنا شعر انتخابيتون هم جاي تبريك داره.

    1. خیلی ممنون که از مطلب من تعریف کردید
      از تعریف شما لذت بردم

      لذت بردن از تعریف و تمجید دیگران به شرطی که با حسن نیت این کار رو انجام بدن و قصد چاپلوسی نداشته باشن امری طبیعی است

      ما همانطور که از یک غذای خوب لذت می بریم می توانیم از تعریف دیگران هم لذت ببریم

      ولی اینکه می گویید بدون تشویق و تمجید دیگران نمی توانید از انجام یک کار درست لذت ببرید مشکلی است که می تواند دلایل مختلفی داشته باشد. برای مثال اعتماد به نفس پایین یا انجام کارهایی که برای شخص شما بی معنی است و از سوی دیگران به شما دیکته شده. مستقیم یا غیر مستقیم. مخصوصا چیزهایی که از دید عموم موفقیت نامیده می شوند

      پیشنهاد می کنم برای مدتی به همه تعریف و تمجیدهایی که از شما می شود با دید منفی نگاه کنید
      مثلا وقتی تعریفی می شنوید به خودتان بگویید که فلانی قصد خر کردن من را دارد یا همچین چیزی
      یکی دو ماه این کار را انجام بدهید و اگر دوست داشتید نتیجه اش را همینجا بنویسید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *