منبع درآمد اینجانب

—- می خواهد بداند منبع درآمد من از چیست؟ به نظر —- که ظاهرا خواسته هویتش فاش نشود، من زندگی جالبی دارم. سفر می کنم. به کنفرانس می روم. خانه می سازم. و اعتقاد دارم که دانشگاه نباید رفت.

 منبع درآمد من از شکار است.

من هرگز کتاب پدر پولدار پدر بی پول را نخوانده ام. شاید چون پدرم را وقتی شش ساله بودم از دست دادم. شاید هم چون از هوش مالی پایینی بهره مندم. من هرگز سرمایه گذاری درستی در املاک  و مستغلات انجام نداده ام و هنوز هم نمی دانم بهترین کاری که با پول می شود کرد چیست.

به نظر من زندگی فقط زمانی مزه می دهد که ما چیزی را می خوریم که خودمان شکار کرده باشیم. منظورم زمانی است که برای بدست آوردن پول تلاش می کنیم و یک نفر پیدا می شود که متناسب با خدمتی که به او ارائه داده ایم یا ایده ای که خلق کرده ایم، مزد ما را بدهد. متناسب با توان ما در اجرای ایده ای که خلق کرده ایم و متناسب با توان آن شخص در به مصرف رساندن ارزش دریافتی. منظورم را که متوجه می شوید؟

شکارچی بودن در این زمان و مکان به این معنیست که به جنگل زندگی وارد شویم و در فن شکار و ادامه بقا بدون نیاز به اربابانی که امنیت شغلی به ما وعده می دهند، استاد بشویم. فرقی نمی کند که شما یک کارآفرین باشید یا یک کارمند. یک هنرمند یا یک بنا یا یک دانشجو. شاید زمان آن فرا رسیده باشد که همه راههای امن و راحتی را که برای کسب درآمد به شما وعده داده اند فراموش کنید.

من قبل از اینکه این زندگی جالب را برای خودم دست و پا کنم، مثل یک جانور در یک باغ وحش توسط اربابان باغ وحش تغذیه می شدم. با قاشق. با حقوق سر ماه. حقوقی که هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با کاری که من انجام می دادم نداشت. این باغ وحش اربابهای زیادی دارد. سردمداران آموزش عمومی. سهامداران شرکتهای بزرگ. کسانی که با قیف رسانه های مختلف ترس و طمع به حلق ما می ریزند. در قالب فیلم و سریال و اخبار و پیام بازرگانی و هزار و یک چیز دیگر.

شما هم می توانید زندگی جالبی داشته باشید. شما هم می توانید از این باغ وحش فرار کنید و در جنگل زندگی، آزاد و رها به شکار کردن بپردازید. البته معنیش این نیست که شکار کردن کار راحتی است. من فقط می گویم کار لذت بخشی است و خوردن چیزی که آدم خودش شکار کرده است، مزه می دهد. این مطلب را هم صرفا برای این نوشتم که —- می خواست بداند منبع درآمد من از چیست.

می پرسید چگونه؟

در یک چیزی استاد بشوید. فرقی نمی کند. آشپزی. فروش. باغبانی. موسیقی. بنایی. برنامه نویسی. داستان نویسی. هر چیزی. البته اگر این چیز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی نباشد بهتر است. چیزی که واقعا از انجامش لذت می برید. هر کتاب و وبلاگ و مقاله ای را درباره آن چیز بخوانید. با اساتید آن چیز صحبت کنید. شاگردیشان را بکنید. خاک آن چیز را بخورید. خواندن یکی دو مطلب بر روی این وبلاگ برای اینکه بفهمید منبع درآمد من از چیست کفایت نمی کند.

خودتان را به یک کار، به یک رئیس، به یک شرکت، به یک حقوق و دستمزد محدود نکنید. پسر جوانی که به من ترومپت یاد می دهد هم نوازنده خیابانی است (اصلا آشنایی من با او از همین طریق بود) هم ایزوگام نصب می کند و  هم اینقدر در کارش استاد است که با یک گروه موسیقی حرفه ای موسیقی تئاتر(صحنه؟) می نوازد. و همه این کارها را هم از روی انتخاب و علاقه و با لذت انجام می دهد.

شما شکارچی هستید. و تنها سلاح شما خلق ارزش. اگر در زندگی برای کسی ارزشی خلق نمی کنید معنیش اینست که دارند توی باغ وحش با قاشق به شما غذا می دهند. اگر صبحها به هزار و یک دلیل فعلا مجبور هستید که پشت یک میز بنشینید معنیش این نیست که عصر ها یا شب ها نمی توانید در کاری که به آن علاقه دارید استاد بشوید. اگر دانشجو هستید معنیش این نیست که نمی توانید برای کسی ارزش ایجاد کنید و یک منبع درآمد داشته باشید.

مسئولیت همه شکستهایتان را تمام و کمال بپذیرید. جملات “اگر … اینجوری بود، من الان اونجوری بودم یا فلان کار را کرده بودم” را کلا از زندگیتان حذف کنید. این جملات شما را از جنگل طرد می کنند و باعث می شوند تا ابد در باغ وحش بمانید. از هر ده کار نه تایش به شکست منجر می شود. بیشتر ایده ها کار نمی کنند. این قانون جنگل است.

به نظر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید. احساس و عقاید دیگران ممکن است برای شما مهم باشد و همچنین کارهایی که می کنند یا نمی کنند. اما نظرشان درباره شما؟ هیچ اهمیتی ندارد. صفر.

صادق باشید. اگر چیزی را که دوست دارید بر زبان نیاورید و درباره آن با دیگران صحبت نکنید و درباره آن ننویسید احتمال اینکه آن چیز را بدست بیاورید خیلی کم می شود. منظورم قانون جذب و این خزعبلات نیست. منظورم اینست که وقتی چیزی را که می خواهید از خودتان و از دیگران مخفی می کنید، نمی توانید روابط لازم بین منابع مورد نیاز برای بدست آوردن آن چیز را برقرار کنید. اگر چیزی را که اعتقاد دارید بر زبان نیاورید در میان جمع برجسته نخواهید شد. برای فرار از باغ وحش دروغگوها، چاره ای به جز گفتن حقیقت ندارید. منظورم حقیقت مطلق فلسفی نیست. منظورم حقیقت چیزی است که احساس می کنید، باور دارید، فکر می کنید و می خواهید.

صبور باشید. یک بچه سه ساله هم ممکن است صداقت داشته باشد ولی چه فایده؟ بچه گه گداری نمی تواند خودش را نگه دارد و توی شلوارش می ریند یا برای یک اسباب بازی ساعتها زر می زند. هر چقدر هم که در شکار کردن استاد بشوید ممکن است روزها و ماهها شکاری گیرتان نیاید و گرسنه بمانید. این اتفاق بارها برای خود من افتاده است. زمان رسیدن به نتیجه برای هیچ کس مشخص نیست. یک شکارچی باید بتواند از رقصیدن دور آتش با کسانی که دوستشان دارد حتی با شکم گرسنه هم لذت ببرد. و تا فردا صبر کند. یا تا کشتن شکار بعدی.

با الهام از:

من صبح روزی بدنیا آمدم که خورشید نور نداشت

بیلم را برداشتم و به معدن رفتم

و شانزده تُن زغال نمره نه بار زدم

رییس ریزه ام گفت:ها ماشالله!خوشم آمد

تو شانزده تُن بار می زنی و به جایش آنچه داری

اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

آهای پطرس مقدس! دور روح ما خیط بکش

که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

وقتی می بینید دارم می ایم،بهتر است کنار بروید

خیلی ها این کار را نکردند و مردند

من یک مشتم آهن است – آن یکیش فولاد

اگر مشت راست بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد

بعضی ها معتقدند که آدم از خاک خلق شده

اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست

که از عضله و خون درست شده

از عضله و خون و پوست و استخوان

و از مغزی ضعیف و پشتی قوی

تو شانزده تُن زغال نمره نه بار می زنی و آنچه به جایش داری

اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

آهای پطرس مقدس! ما را به مرگ مخوان

ما نمی توانیم بیاییم

ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

~ ارنی فورد این آهنگ را با عنوان 16 تن خوانده است. جلال آل احمد ترجمه فوق را از بتی توکلی در ابتدای کتاب غربزدگی آورده است.

مطلب مرتبط:

یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

۵۸ دیدگاه در “منبع درآمد اینجانب

  1. به خدا دیوونتم استاد …
    ارزش هر جمله ات به اندازه صدتا کلاسه دانشگاس …
    بهت قول میدم عملیشون میکنم , البته به سبک خودم ولی نتیجش همون میشه که بشون رسیدی …
    مجددا ممنونم , واقعا دلم از یه جمبه ها قرص و محکم شد …

  2. درود بر شما
    خیلی خیلی اتفاقی در اواخر روز قبل با کتاب امکان شما آشنا شدم! وقتی دنبال کتاب دمیان میگشتم نمی دونم تو کدوم سایت کتاب شما برام باز شد عنوانش وسوسه انگیز بود چون منم هم به تازگی از باغ وحش فرار کردم! مجبور شدم اسم کتاب رو سرچ کنم که خب به سایت شما منتهی شدو 2 ساعته کتاب رو خوندم و بعد هم مطالب سایت . اگه بخوام بگم حرف دل من و زدین شاید خیلی حق مطلب ادا نشه بیشترین حسی که گرفتم حس امنیت بود و اینکه من اشتباه نکردم اگه مثل بقیه نمی خوام تو باغ وحش باشم! اگه میخوام را خودمو پیدا کنم! اگه این حرف که
    ” چه مرگته نفست از جای گرم بلند میشه؟! نشستی کارتو میکنی حقوق میگیری دیگه!خیلی ها بیکارن بعد تو میخوای بری بیرون” راضی ام نمی کرد.
    و اما این متن و انتخاب نام شکارچی برای شغل یا بهتر بگم روش زندگی , فوق العاده بود.
    همیشه میگفتم دوست دارم حاصل کارم رو ببینم با دستم(خودم) چیزی رو خلق کنم و انجام بدم و ببینمش!
    در کل بگم فوق العاده خوشحالم از اینکه هستین و مینویسین و راهنمایی می کنین
    طبق قانون شکرگزاری سپاسگزارم از شما
    و نوشتم چون تو کتابتون خوندم بنویسید همیشه مینوشتم ولی برای خودم اینبار ولی متفاوته !ببخشید اگه طولانی شد
    باز هم سپاس از شما

  3. سلام آقاى سخاوتى،
    من يه كنكورى ام و رشته ام رياضيه !
    به دليل اتفاقات عجيبى كه در طى ٥ ماه گذشته رخ داده امسال رتبه كنكورم قابل قبول نميشه.
    حالا با اين شرايط دارم خودمو براى كنكور سال بعد آماده ميكنم و به رشته كامپيوتر وحتى برق علاقه دارم و مطمئنم كه ميتونم شريف قبول شم ولى وقتى كه كتابتون رو خوندم افق ديدم باز شد(به خاطر واقعياتى كه درباره ى دانشگاه بيان كردن)
    ولى من فكر ميكنم آدم اگه ميخواد يه مهندس باسواد بشه بازم بايد بره يه جايى كه فضاش مهياست، حالا اگه اين طور شما ميگيد كه دانشگاه درس درستو درمون نميده يا مسائل مهمى كه هر فردى بايد در زندگى بلد باشه تو دانشگاه نميگن ،
    اولاً اگه كسى قراره نفر يك تو كارش باشه باز خودش بايد تحقيقاتشو وسيع تر كنه تا نسبت به بقيه متفاوت نشون بده
    ثانيا اگه قرار بر اين باشه كه تمام مسائل زندگى (فروختن و اقتصاد و رابطه برقرار كردن و …)در يك دانشگاه صنعتى تدريس بشه كه خلاف انتظاره.
    من توجه دارم كه شما در ابتداى كتابتون به اين موضوع اشاره كردين كه قرار نيست روش خاصى براى موفق شدن بيان كنين ولى آيا اين درست نيست كه در كشورى مث ايران ، تحصيل علم (واقعا تحصيل علم) در كنار مواردى كه كمبودش احساس ميشه (ايجاد رابطه،كتاب خواندن و همه آن چيز هايى كه شما در كتاب ذكر كردين ) يه راه سهل الوصول و منطقى تر براى ادامه زندگيه؟؟؟
    اگر من اشتباه ميكنم لطفا بهم بگيد…

    1. “آيا اين درست نيست كه در كشورى مث ايران ، تحصيل علم (واقعا تحصيل علم) در كنار مواردى كه كمبودش احساس ميشه (ايجاد رابطه،كتاب خواندن و همه آن چيز هايى كه شما در كتاب ذكر كردين ) يه راه سهل الوصول و منطقى تر براى ادامه زندگيه؟؟؟”

      تحصیل واقعی علم در کنار موارد دیگر راه خیلی خوبی برای ادامه زندگی است هر چند که بعید می دانم سهل الوصول باشد. هم در کشوری مثل ایران هم در کشورهایی که مثل ایران نیستند. تصمیم با شماست که این کار را می خواهید با دانشگاه رفتن انجام بدهید یا بدون آن.

      خواندن این مطلب و این مطلب و گوش کردن به این پادکست هم شاید به شما کمک کند.

    2. احمد جان تحصیل علم سهل الوصوله ؟؟؟
      واقعا نتونستم جلوی این حرفت چیزی نگم !
      من به عنوان ارشد هوش مصنوعی به شما میگم هیچ کدوم از مزخرفاتیکه تو دانشگاه یاد گرفته میشه (اقلا تو رشته ی کامپیوتر) به درد لای جرز هم نمیخوره و اصلا هم سهل االوصول نیست.همینارو بری کلاس آزاد هزار بار راحت تر میفهمی چون یکی یادت میده که کاربلده .
      فقط اینو بهت بگم که وقتی بعد از این همه درس خوندن که اصلا هم سهل نیست، کار آدم وار گیرت نیاد و مجبور بشی بری سر کاری که با کلاس آزاد یادش گرفتی میتونی معنی احساس شکست و تلف شدن زندگی و عمرو درک کنی تا مغز استخونت …
      خدا کنه رشته ای بری که مثل من بدبخت نشی و به فکر کار آزاد بیفتی
      و خدا کنه دلتو به دانشگاه خوش نکنی

    1. سیستم عامل ویندوز که احتمالا روی کامپیوتر شما و میلیاردها کامپیوتر دیگه اجرا میشه توسط کسی خلق شد که فکر میکرد دانشگاه رفتن براش وقت تلف کردنه.

  4. سلام آقای سخاوتی
    من یه مشکلی دارم و نمیدونم جاش اینجاس که بگم یا نه.
    من به شکل خیلی وحشتناکی از اینکه ارشدم تموم بشه میترسم.
    پایان نامم تموم شده ولی جرئت دفاع ندارم .
    تازگیا یه حسی دارم که میشه اینجوری توصیفش کرد:
    هیچ ترسی از تباهی زندگیم ندارم و اینه که منو میترسونه .
    به مرز تموم شدن هر چیزی میرسم بی اهمیت میشه برام.زندگیم روی هواست ولی عین خیالم نیست .بعدش عذاب وجدانی نمیگیرم….
    نمیتونم تونستم توضیح بدم یا نه .
    کلا نمیدونم چرا اینجوری شدم .انگار هیچ هولی به دلم نمیفته.به هیچ طریقی
    چرا واقعا؟چرا؟

      1. ببخشید از آشفتگیمه که انقدر بد گفتم.
        بهتر بود اینطوری میگفتم : ترس از تمام شدن دوره ی ارشدم تنها ترسیه که این روزا دارم.
        یه جوری انگار تا به مرز تمام شدن یه دوره میرسم یه دفعه بیخیال همه چیز میشم.
        بدون هیچ احساسی از اینکه زندگیم داره تلف میشه ساعت ها میشینم و یه سریال بی محتوا رو میبینم و نه نگران آینده میشم نه نگران اینکه داره دیر میشه و من هنوز دفاع نکردم.
        وقتی به نزدیک به رسیدن به پایان هر چیزی میشم ،یه دفعه ولش میکنم و بیخیالش میشم…
        نمیدونم چطوری بگم 🙁

          1. من واقعا معنی این جمله تونو دقیق نمیفهمم
            کار امروز را به فردا میفکن

            مطلبی راجبه این داری؟ تگ میکنین؟؟

  5. سلام.من ۱۰ ساله تو اینترنت دور میزم و مطلب های مختلفو میخونوم.ولی هیچ وقت برا هیچ کدوم از مطلبایی که خوندوم کامنت نگذاشتم،چون ارزش کامنت گذاشتن نداشتن،چون تاثیر شگرف تو من نذاشتن چون منو از خواب بیدار نکردن،چون منو از اسارت نجات ندادن. به شما تبریک میگم اقای سخاوتی که یه اسیرو ازاد کردی.من الان ۱هفته هسیت که ازاد شدم. همیشه سبز باشی،خیلی مردی

  6. مطلب جالبی بود اما به یک چیزی هیچ‌وقت دقت کرده‌اید؟ اینکه من همیشه این مطالب را وقتی می‌خوانم و می‌فهمم که قبلا پدرم برای یادگرفتنشان درآمده است. من هم اینها را یاد‌گرفته‌ام اما انگار بعد از یادگرفتن تازه نوشته‌های مربوطه لابلای انبوه مطالب مختلف جلوی چشمانم برق می‌زنند.

  7. سلام
    عزیزم
    دوست دارم
    من واسه ارشد میخوندم به شدت استرس داشتم.بعد از خوندن کتاب امکان شما خیلی به آرامش رسیدم..نه اینکه قصد ادامه تحصیل نداشته باشم!نه تحصیل رو در کنار زندگی کردنو و کار کردنو پول دراوردنو ساز زدن پیش میبرم دیگه عجله ای واسش ندارم و جز اولویت اولم نیست

  8. سلام. کتاب امکان رو در سایت سیبه دیدم و هم فامیل بودن نویسندش کنجکاوی من رو بیشتر تحریک کرد. و از این سایت سر در آوردم. خیلی خوشحالم که الان اینجا هستم.
    دنبال رشته کوچینگ و اینکه برای یک کوچ بودن چه توانمندیهایی نیازه می گردم. شما می تونید در این رابطه کمکم کنید؟
    راستی شما اهل کجا هستید؟ البته می تونید به این سوال پاسخ ندید

  9. با سلام و خدا قوت و قبولی طاعات

    چندی ساعتی است که با شما و کتابتان آشنا شدم، نوسنده ی یک مطلب یا کتاب حتما مهم است و شاید عقلانی باشد، پس بر آن شدم راجع به شما کمی تحقیق کنم. بلاگتون رو دیدم و میدونم برای هر کامنتی یه جواب تو آستین دارین! فقط راجع به این پست نظرم رو میگم. بنده خدا یه سوال کرده “منبع درآمد شما؟” لازم نبود اینهمه بپیچونین اگر هم قصد آموزش یا خاطرات و داستان نویسی داشتین بهتر میبینم تو یه پست جدا با یه عنوان دیگه مینوشتید.

    ممنون، میخوام کتابتون و شما رو به دوستام معرفی کنم.
    موفق باشید
    التماس دعا

  10. من میخوام تو زمینه کامپیوتر ، درامد داشته باشم ..شما می تونید در این زمینه منو راهنمایی کنید که چطور استاد بشم؟
    ممنون از لطفتون

  11. عرض ادب…علی الحساب احساسمو بیان کنم تا بعد ببینم در ادامه احساس کش میاد یا تموم میشه.”خوشم اومد…”

    اصلا نشد حسمو بگم : روون و تو دل برو نوشتید…سپاس

  12. سلام آقای سخاوتی
    چند روز پیش کتاب امکان شما رو خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم
    من دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی هستم.کتاب شما چنان تاثیری روی من گذاشته که از درس و دانشگاه متنفر شدم(البته این تنفر از قبل بوده ).با اینکه این ترم درس و امتحانام تموم میشه و فقط پایان نامه میمونه.هیچ انگیزه ای واسه ادامه ندارم،تا جایی که بارها به انصراف فکر کردم.لطفا منو راهنماییم کنید،پیشنهادتون چیه؟

  13. سلام علي آقا ، من تو يه شركت بزرگ كار مي كنم.فكر كنم هم دانشگاهي باشيم و هم دوره . اتفاقي با كتاب آغازگر شما آشنا شدم.يه درد بزرگي منو اذيت ميكنه و انهم اينه كه با اينكه كلي تجربه تو مهندسي و كارم پيدا كردم و لي هنوز نتوانستم برا خودم يه كسب و كار راه بندازم. كلي كلاس كار آفريني و سمينار در موردش با مثلاً دكتر فيض بخش هم رفته ام ولي متاسفانه نمي تونم ايده هامو به مرحله اجرا برسنوم .تا مي يام شروع كنم ياد بي پي و ازين كوفت و زهر مارا رو بيادم مياد …
    خلاصه قفل كار رو نمي دونم
    راهنمايم كن. بدرود

    هم دانشگاهي شما از دانشكده برق شريف- بياد عرشه كشتي

  14. راستی من اون قسمت”من شریفی نیستم و آسپرگر دارم” رو خوندم درواقع کارمن توانبخشی بچه های که دارای اُتیسم و آسپرگرند.البته قصتن این موضوع این است که برای تشخیص گذاری یکفرایند لازم است وممکن است شما فقط چند علامت رو داشته باشید که برای تشخیص گذاری کافی نباشد
    البته باز هم مهم نیست به نظر من شما راه خود رو پیدا کردید و با اطرافیان خود ارتباط دارید منها به روش خودتون.
    من هم بیش فعالی که اتفاقا تو کارم خیلی بهم کمک کرده و خیلی هم از این موضوع راضیم گرچه بعضی وقتها آذارم میده.
    به هر ترتیب اگر اطلاعات بیشتری تواین زمینه خواستید بهم بگید
    من برای کارم دنبال یه برنامه نویس و فوتوشاپ کار خوب می گردم که بتونه ایه های منو تبدیل به صفحات وب کنه
    اگه سراغ دارید به من اطلاع بدهید
    از شماسپاسگزارم

  15. سلام
    من همین چند دقیقه پیش خواندن کتاب جالب، عملی و ساده شما رو تمام کردم و از جسارتی که بخرج داده اید ممنون و سپاسگذارم.
    نه سال پیش که لیسانسم رو گرفتم واقعا چیزیرو که به خاطر آن وارد دانشگاه شده بودم یعنی توانبخشی، بلد نبودم و به یاد دارم روزی رو که به خاطر اینکه نمی دونستم با مریض چیکار کنم و در بیرون کلینیک گریه کردم به وضوح می توانم ببینم
    من هم مثل شما اعتقاد دارم که دانشگاه به خودی خود نمی تواند چیزی را به ما یاد بدهد
    من معنی و اثر کار رو می دونم و از اون برای درمان کودکان معلول استفاده می کنم درواقع چیزی روکه بلدم روی خودم انجام داده ام و برای من نتیجه داده و به خاطر این بهش باور دارم
    چهار سال دانشگاه بجز یک نفر هیچ کدام از اساتید ما جلوی ما مریض نمی دیدند که ما یاد بگیریم اصلا چطوری میشه با یک نفر معلول ارتباط برقرار کرد
    الان من عاشق کارم هستم و از آن لذت می برمخوشحالم که کل چهار سال دانشگاه رو من رمان می خواندم و موسیقی کلاسیک گوش می دادم
    شاید نتیجه آن به قول شما درک بهت از خودم بوده است
    راستی من یک ایده بسیار جالب برای توانبخشی ذهنی دارم می توانید تو این زمینه به من کمک کنید؟
    با سپاس

  16. سلام خدمت اقای علی جان
    من محسن هستم از مازندران_بابل
    خیلی با مطالبت حال کردم همین امروز دیدم از یه انجمن یه پست من اینکارارو 3 سال پیش انجام دادم 19 سال سن دارم از 16 سالگی این کارارو شروع کردم از زدن وبلاگهای خیلی زیاد
    برا بازاریابی وروش های کامل بازاریابی مسلط شدم تو نت با سن 16 سالگی سال 90 و درامد 2 میلیون در ماه
    و سال 91 شروع به کار با درامدهام برا یه کاری ک تو ایران اسمشم نشنیدن بازی انلاین و تونستم به صورت خیلی قوی بیام بالا بخاطر زدن بازی انلاین با درامد میلیونی حتی تا 300 میلیون تضمینی ولی ن برا خودم برا مشتری و شکستن قیمت های میلیاردی بازی انلاین ک شرکت توسعه سامان با 1 میلیارد زدن با 50ت زدم و…… والانم حتی با 1 میلیون سود قانع شدم بخاطر همین تونستم کل نت رو تو دست بگیرم
    سال 92 زدم تو کار خوانندگی و دارم البوم میدم با بزرگای موسیقی ایران با درامد خیلی خب ازش
    و اخرای 92 هم ک الان هست استادیو اهنگم داره اماده میشه
    و خرداد سال 93 هم شرکت برنامه نویسی و بازیسازی
    تونستم به همه ارزوهام برسم خیلی سختی کشیدم این سه سال ولی به همه ارزوهام رسیدم و واقعا هیچی دیگ از زندگی نمیخوام
    و درس خوندن رو بدترین چیز میدونم ولی خب برا کسایی ک چیزی از اینترنت سر در نمیارن بهتره درس بخونن چون حالت عادی واقعا سخته اگ سرمایه داشته باشن راحت در غیر اینصورت خیلی سخته
    ولی مقاله ای ک داده بودی عالی بود واقعا ممنونم هیچ راه ارتباطی به شما پیدا نکردم بخاطر همین اینجا گفتم

    ممنونم بازم
    09381007991
    mohsennataj@yahoo.com

  17. مرسی از شما و مرسی از — که مسبب نوشتن این مطلب بی نظیر شد.
    بیان تفاوت باغ وحش و جنگل – مثال معلم موسیقی تان و نهایتا آن شعر
    به قول معروف حق مطلب را خیلی خوب ادا کردید .
    آنجایی که می گویید در جنگل صبر هم لازم است . من این شعر مولانا را به یاد آوردم:
    نک ز درویشی گریزانند خلق
    لقمه حرص و امل زانند خلق

  18. پس تو یک شکارچی هستی، ببینم آقای شکارچی از شکار قلب دیگران چه عایدی ای داری؟ چطور از قلب دیگران ارتزاق می کنی؟ آیا وقتی قلب دیگران را شکار می کنی هم به رقص و پایکوبی در جنگل دور آتشی می پردازی که روی همان آتش آن قلب را به سیخ کشیده ای و نوش جان کردی و یا به دیگران هم داده ای به امید شکار قلبشان؟

  19. جمله ی:”یک شکارچی باید بتواند از رقصیدن دور آتش با کسانی که دوستشان دارد حتی با شکم گرسنه هم لذت ببرد. و تا فردا صبر کند. یا تا کشتن شکار بعدی” به همان اندازه که خلاقانه و هنری است به همان اندازه غم انگیز است.کاش ما در جنگل ویا در باغ وحش زندگی نمیکردیم .کاش در یک جامعه انسانی با امنیت در کنار هم میزیستیم

    همچنان از مسحور نوشته های سخاوتمندادنه تان هستم –

  20. آقای سخاوتی

    کتاب امکان را مدتی پیش یکی از دوستانم برایم فرستاد و از این طریق با شما و وبلاگتان آشنا شدم. مدتی پیش هم شروع کردم و همه ی پست های وبلاگ را از اول خواندم. به نظرم این پست یکجورهایی چکیده ی کل مطالبی بود که تا به حال نوشته اید یا حداقل چکیده ی بخش مهمی از کل مطالب، برای همین خواستم برای اولین بار حضور خود را اعلام (!) و از شما بابت مطالب خواندنی و وبلاگ خوبتان تشکر کنم.
    سبک نگاه شما به زندگی را دوست دارم و فکر میکنم در این مدت از شما تاثیر گرفته ام اما متاسفانه هنوز نتوانستم بر گشادی خودم غلبه کنم و ضمنا شهامت آغاز کردن را ندارم برای همین فعلا در باغ وحشی به سر می برم که در ازای کاری که دوست ندارم به من یک زندگی متوسط می خوراند. البته سعی میکنم که حداقل از شب هایم استفاده ی بهتری بکنم و خودم را برای روزی که بر گشادی غلبه کردم آماده کنم

    باز هم مرسی

  21. ممنون که جوابم را دادید
    امیدوارم از سوالم ناراحت نشده باشید زیرا من واقعا به این روشی که شما برای زندگی در این بلاگ ارائه کرده اید علاقه مندم ولی در عین حال به نظرم خیلی ترسناک و سخت است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *