اخیرا کامنتی دریافت کردم که عبارت “این سرزمین دیگر نه چندان پرگهر” در آن من را سخت به فکر فرو برد.

این مطلب را در دفاع از کاری (قطع درختان زربین – احتمالا اشتباه، احتمالا وحشتناک) که کرده ام نمی نویسم. هدفم حتی بیان احساسات وطن پرستانه یا حب وطن هم نیست. نه از آن جهت که چنین احساساتی ندارم یا خودم را جهان وطنی می دانم. بیشتر به این دلیل که پدیده “وطن” یا “سرزمین” برای من هنوز پیچیده تر و هضم نشده تر از آنست که بتوانم درباره آن بسادگی و وضوح و به دور از دروغ و گنده گوزی حرف بزنم.

هدف این نوشته ارائه یک سری واقعیتهای علمی یا آماری درباره مزیتهای رقابتی این سرزمین هم نیست. درباره داستانهای نوستالژیک تاریخی و جغرافیایی آن هم نیست. من فقط می خواهم بر اساس برخی مشاهدات جسته گریخته و محدود خودم بگویم که چرا فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این حد پرگهر نبوده است.

در ضمن من بی خبر از “اخبار” زیر نیستم:

– بحران آب جدی است. ساکنین این سرزمین تا جایی که بتوانند منابع آب شیرین را توسط چاه، لوله، شیر و شلنگ هدر می دهند.

– سالانه 1230000000000000000 میلیارد هکتار جنگل از بین می رود. به دلایل مختلف.

– دریاها، دریاچه ها، رودخانه ها آلوده و خشک می شوند.

– هوا روز به روز آلوده تر می شود.

– تعداد خودروها رشد سرسام آوری دارد.

– کیفیت مواد غذایی روز به روز کاهش می یابد.

– استرس، افسردگی و بیماریهای روانی بیداد می کند. بیکاری، اعتیاد و طلاق هم همینطور.

– بهره برداری بی رویه از منابع زیرزمینی و روزمینی بیش از پیش ادامه دارد.

– مصرف سرانه انرژی بیش از 2000000000 برابر مصرف سرانه  انرژی در بعضی سرزمینهای دیگر است.

– تعداد قابل توجهی از گونه های گیاهی و جانوری منقرض شده اند و تعداد قابل توجه تری در حال انقراض هستند.

– هر روز زباله بیشتری در طبیعت و جاهای بکر انباشته می شود.

– همه شالیزارها و زمینهای کشاورزی در مناطق خوش آب و هوا تبدیل به ویلا و شهرکهای مسکونی شده اند.

و الخ.

پس چرا من فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این اندازه پرگهر نبوده است؟

الف- جاده. همانطور که می دانید این سرزمین خیلی پهناور است. تا چندی پیش سفر به نقاط مختلف آن جز برای حسن صباح، رضاشاه و عده معدودی جاسوس یا محقق فرنگی برای شخص دیگری میسر نبود. امروز هر کوره (البته دیگر کور نیست) دهاتی را که روی گوگل ارث پیدا کنید با جاده باریکی به جاده پهنی و از آنجا به آبادی یا شهر بزرگتری متصل می شود. خوب ممکن است بگویید که همین جاده ها باعث تسریع از بین رفتن گهرهای (طبیعی؟) این سرزمین شده است. شما اگر جای زنی در حال زایمان یا کشاورزی گرسنه با محصول بادکرده روی دستش بودید جاده را ترجیح می دادید یا بکارت جنگل را؟ نه جدی؟

ب- وسیله نقلیه. حتی اگر پراید باشد و با ایمنی پایین و باعث کشته شدن هزاران نفر، میلیونها نفر را به آنسوی سرزمین می رساند. از خوزستان به گیلان. از مازندران به اصفهان. از شیراز به قزوین. از تهران به بوشهر. از تبریز به مشهد. این سرزمین از آن کسانی است که دسترسی به وسیله نقلیه دارند. یعنی همه کسانی که امروز در این سرزمین زندگی می کنند. امروز فقیرترین روستایی می تواند فرزند بیمارش را حتی با یک موتور سیکلت ارزان غیراستاندارد و آلاینده هوای پاک به درمانگاهی برساند و جانش را نجات بدهد.

ج- تعطیلی. سه شنبه و چهارشنیه تعطیل رسمی است. شنبه، یکشنبه، دوشنبه و پنجشنبه تعطیل غیر رسمی. فرصتی برای گشت و گذار در این سرزمین. فرصتی برای همه ساکنانش. با هر قصدی و با هر کیفیتی. طبیعت گردی یا اقامت در ویلای ساحلی. جمع آوری زباله از جنگلی دوردست یا ریختن زباله در حاشیه رودی دم دست. اگر این سرزمین را به بدن انسان و ساکنانش را به خون و جاده هایش را به رگهای بدن تشبیه کنیم، تعطیلی حکم ضربان قلب را پیدا خواهد کرد. این سرزمین از زاهدان تا سرخس مال من و توست و تعطیلی و پراید و جاده این امکان را به ما داده است که در آن بچرخیم.

د- بازگشت ارگانیک به روستا. جمعیت روستایی این سرزمین که برای مدتی طولانی اکثریت قابل توجهی (بیشتر از 70 درصد) از کل جمعیت را تشکیل می داد همیشه رابطه پیچیده ای با پدیده شهر و شهری و شهرنشینی داشت. رابطه ای احاطه شده در ابری از عشق و شهوت و رمز و راز و ترس و نفرت و عقده و آرزو. حالا بیشتر از 70 درصد از جمعیت در شهرها زندگی می کنند و آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها زندگی می کنند یا خودشان یکی دو بار تجربه شهرنشینی داشته اند و یا به اندازه کافی فک و فامیل و فرزند و نوه نتیجه در شهرهای اطراف و تهران و کرج دارند که بدانند زندگی در طهرون دقیقا چه حال و هوایی دارد. به نظر شما تجربه این فرایند برای این سرزمین یک گهر ارزشمند محسوب نمی شود؟

روستای کوچک محل ساخت زرخشت حدود چهل خانوار دارد که چند خانوار آن مهاجرین غیر بومی از تهران و اصفهان و شهرهای دیگر هستند. دو خانوار از این مهاجرین به طور دائمی در روستا زندگی می کنند. داستانهای زیادی برای شما می توانم بگویم از بازگشت بعضی از بومی ها و فرزندانشان از تهران و کرج به روستا و همچنین آرزو و تلاش و برنامه ریزی عده قابل توجه دیگری برای رسیدن به همین هدف. تا جایی که من می دانم محرک این بازگشت بیشتر میل و اشتیاق و انگیزه های  درونی خود اهالی است تا سیاستهای حمایتی و تشویقی دولت.

من فرزند این سرزمین هستم. این سرزمین به من غذا داده است و من را در آغوش امن و گرم و زیبای خودش بزرگ کرده است. البته من همیشه فرزند خوبی نبوده و نیستم. همانگونه که بارها و بارها باعث ناراحتی و رنجش خاطر مادرم شده ام و هنوز می شوم. این سرزمین مال من است. این سرزمین مال توست. این سرزمین برای من و تو آفریده شده است.

با الهام از:

This land is your land BY Woody Guthrie

مطلب مرتبط بعدی:

در تشابه و تفاوت مهاجرتهای من به کانادا و رحمت آباد

مشترک خبرنامه شوید

با عضویت در خبرنامه می‌توانید از نوشته‌های جدید باخبر شوید.

دیدگاه‌ها

سین دوشنبه، ۲۵ آگوست ۲۰۱۴

با افکاری غیر قابل پیش بینی حتی!
طبق شناختی که از آدم ها داشتم،
آدم هایی واقعی که به نظرم خیلی روشن فکر هستند،مانند شما ،
گاهی تصور دیگری از افکار شما میکردم .
گاهی حتی فکر میکنم نکند نوشته هایتان را جور دیگری برداشت کرده ام؟

پاسخ به سین
سین دوشنبه، ۲۵ آگوست ۲۰۱۴

شما چقدر عجیب و جالب هستید!

پاسخ به سین
عیسی دوشنبه، ۴ آگوست ۲۰۱۴

به نظر من باید از چیزهایی که دارید ننالید
شما ایرانیها (بغیر از علی سخاوتی 🙂 )عادت دارید که یکسره به ملیت خودتون افتخار کنید
ولی هیچ وقت به این فکر نمی کنید که شخص شما و ممد پسرخالتون و آرمان پسر همسایتون هم خیلی از عادت های مسئولینی که وضع موجود رو ساختند رو دارید
یکی از دلایل وضع موجود (که به نظر من هم خیلی وضع بدی نیست )اینه که مدل مردم این “مرز پر گهر”همینطوریه
البته تغییر ممکنه ولی باور کنید خیلی زمان بر و سخته
راستی من افغان هستم و مثل علی سخاوتی هستم و به ملیتم افتخار نمی کنم (البته دلایل بیشتری دارم 🙂 )م
و صد البته شرایط به شدت از ایران بدتره
خیلی اعتماد به نفس خوب نیست و این واقعا چرته که بگیم

پاسخ به عیسی
رهگذر جمعه، ۱ آگوست ۲۰۱۴

با سلام
ممنون از مطلب جالبتون
ولی زیاد با دفاعی که از پرگهر بودن این سرزمین کردید موافق نیستم
نگید که نیمه پر لیوان رو ببین. چون نیمه پر حداقل باید جنسش از آب باشه نه ادرار…
تک تک دلایلی رو که آوردید در مقایسه با کشورهای باشعورتر از ما میشه نقض کرد. و در کنارش میشه طبیعت، جامعه و زندگی سالمتری رو داشت که ما نداریم و فرهنگ خودمون مقصر اون هست.
بله ما بهترین ثروت‌های طبیعی رو داریم، ولی بواسطه شعور و فرهنگ ضعیفمون بزرگترین نابودکننده نعمات خداوندی در جهان هستیم!
اگه دوس داشتید دلایلم رو برای نقض دلایلتون مینویسم.

پاسخ به رهگذر
    Ali Sekhavati جمعه، ۱ آگوست ۲۰۱۴

    خیلی ممنون
    شما اگر دوست داشتید دلایلتون رو بنویسید

    پاسخ به Ali
آبیک پنج‌شنبه، ۳۱ جولای ۲۰۱۴

سلام
یه پیشنهاد دارم آقای سخاوتی بهتر نیست به جای اون چند تا درخت جدید بکاری

پاسخ به آبیک
    Ali Sekhavati پنج‌شنبه، ۳۱ جولای ۲۰۱۴

    خيلي ممنون از پيشنهاد شما
    پارسال كاشتم
    البته دوستداران محيط زيست معتقدند يك نهال جاي يك درخت كهنسال را با توجه به حجم چوبش و زمان مورد نياز براي توليد آن نمي گيرد

    پاسخ به Ali
Ali Morad چهارشنبه، ۳۰ جولای ۲۰۱۴

من هم در حال برنامه ریزی با انگیزه ی درونی هستم
اشتراک گزاری تجربه هایتان موجب شادی عمیق ماست

پاسخ به Ali
Sadjad چهارشنبه، ۳۰ جولای ۲۰۱۴

20 ali jun 20 Great, Roshan fekr, didi roshan mosbat va ziba, yad begirim ;ghabele tovajoh’e man O kheily haye dige.

پاسخ به Sadjad

دیدگاه شما چیست؟