جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

من با الهام زندگی می کنم. البته نه همیشه.

بعضی وقتها می آید. فقط بعضی وقتها.

الهام باعث می شود چیزی اتفاق بیفتد. چیزی خلق بشود.

الهام باعث می شود که آدم بخواهد کاری بکند.

الهام احساسی را در آدم زنده می کند.

مثل دم مسیح.  الهام روحی تازه در کالبد بی جان می دمد.

الهام تکان می دهد. خط می اندازد. نشئه می کند. خمار می کند.

ولی چه جوری؟ الهام از کجا می آید؟ چگونه می توان بیشتر الهام گرفت؟ چگونه می توان برای دیگران الهام بخش بود؟

 آخرین باری که الهام به سراغ من آمد چند روز پیش بود که اتفاقی با یک سیستم گرمایش هیزمی برای گرم کردن زرخشت آشنا شدم. ( به آنها که پروژه زرخشت برایشان الهام بخش بوده باید بگویم که زرخشت به جای خوبی رسیده است و  بزودی صفحه آنرا با کلی عکس و حداقل یک مطلب جدید بروز خواهم کرد.)

جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود
جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود

الهام با من چکار کرد؟ اول هیجان زده شدم. بعد چند تا ویدئو روی یوتیوب درباره این سیستم دیدم. بعد یک کتاب درباره آن پیدا کردم و خواندم. بعد جزئیات نقشه و مصالح مورد نیاز را بررسی کردم. بعد در اقامت اخیرم در زرخشت ساخته شدن سیستم فوق الذکر را در این گوشه از خانه که می بینید تجسم کردم و سعی کردم آنرا زندگی کنم.

آن طاقچه با شیشه های رنگی در عکس فوق هم مدیون آمدن الهام است حدود یکسال پیش.

این وبلاگ هم همینطور. دفترچه آغازگری و کتاب امکان و زرخشت هم همینطور.

تعریف الهام و اینکه از کجا می آید کار آسانی نیست. مطالب زیادی در این زمینه نوشته شده است. مثل این یا این.

الهام چهار مؤلفه دارد.

الف- بافت. عضله. رگ.

ب- شلی. ریلکسیشن. فضای خالی.

ج- درد. تشنگی. نیاز.

د- سوزن. دارو. عکس. کتاب. فیلم. فکر. خیال. شعر. لمس. اطلاعات.

پدر من که وقتی شش سالم بود به علت سرطان درگذشت قبل از مرگش مقدار زیادی مرفین تزریق می کرد. ولی مشکل بیماران سرطانی یا خیلی از بیماران دیگر یا حتی معتادها مخصوصا بعد از مدتی طولانی تزریق، نداشتن رگ است. سوزن برای اینکه افیون آرام بخش را وارد بدن کند مجرایی می خواهد. یک در ورودی.

الهام هم درست مانند مرفین برای ورود به ذهن و خون و جسم و روح شما به یک در ورودی نیاز دارد. به رگی که در آن جاری شود. به بافتی که در آن فرو برود. برای الهام  این بافت می تواند عضله ایده پردازی باشد. کسی که تمرین روزانه اش را انجام می دهد و هر روز ده ایده می نویسد برای الهام گرفتن شانس بسیار بیشتری نسبت به کسی که مغزش را آکبند حفظ می کند دارد.

 تا به حال آمپول زده اید؟ مخصوصا تزریق عضلانی. قبل از تزریق آمپول زن چندین بار تاکید می کند که “شل کن.” “شل کن.” برای اینکه آن مایع حیات بخش در بدن شما جاری بشود لازم است که فضای خالی کافی مابین بافتهای عضله وجود داشته باشد. آدم هر چقدر هم که عضله ایده پردازیش را قوی کرده باشد برای الهام گرفتن نیاز به ریلکس بودن دارد. نیاز به فضای خالی. نیاز به آنلرن کردن. برای الهام گرفتن لازم است که ایده ها و سایر چیزهایی را که دارید جدی نگیرید. ریلکس. نفس عمیق بکشید. “شل کن.” “شل کن.”

 آیا همینجوری حاضرید آمپول بزنید؟ منظورم واکسن آنفولانزا در فصل پاییز  یا سالی یکبار ویتامین ب کمپلکس نیست. آمپول می گویم آنگونه که بیماران دیابتی انسولین می زنند. تا دردی در کار نباشد هیچ عضله شلی سوزن آمپولی را به خودش دعوت نمی کند. شما هر روز تمرین روزانه تان را انجام می دهید. تا حالا هزاران ایده نوشته اید. گه گداری هم ریلکس می کنید. خیلی جدی نمی گیرید. ولی باز هم الهام به سراغ شما نمی آید. (البته احتمالش خیلی کم است.) شاید شما به “بی دردی مزمن” مبتلا هستید. شاید شما به ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن نیاز دارید.

حالا ویدئویی می بینید مثل این ویدئو. یک نقاشی می بینید مثل این نقاشی. داستانی می خوانید مثل این داستان. جمله ای می خوانید مثل این جملات. باران شروع به باریدن می کند. کسی می میرد. نوزادی بدنیا می آید. خیالی از ذهنتان می گذرد. این اطلاعات همچون مرفین وارد شبکه نورون های مغز شما می شود. شبکه بزرگتری بوجود می آورد. تصویری کاملتر می سازد. مجموعه ای از رفتار و گفتار و پندار. شما الهام گرفته اید.

مطالب مرتبط آینده:

بی دردی مزمن

۱۱ دیدگاه در “جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

  1. سلام. امیدوارم که هر جا هستید حالتون خوب باشه. من هنوز از طرفدارای خاموش و پرو پا قرص وبلاگتون هستم به بقیه دوستامم معرفیتون کردم. نوشته هاتون و طرز فکرتون رو دوست دارم.یه جورایی خاصه به نظرم. الان یه شغل تو نمایندگی ایران خودرو پیدا کردم و مشغولم دیگه افسرده نیستم و از تو توهم دانشگاه دراومدم. مدرک تحصیلیم رو فراموش کردم و سعی میکنم که خوب کار کنم. من تو کار کردن خیلی بهترم تا درس خوندن. رئیس من متولد 60 هست و از بچگی زده تو بازار کار و الان دو تا شرکت داره برا خودش با اینکه مدرکش لیسانس دانشگاه آزاده. همکارام همه دهه 70 ای هستن و کلی تو کار از من جلوترن.خوندن نوشته هاتون همیشه برام تامل برانگیزه. .موفق و شاد باشید..

  2. این خانه زیبا منو یاد انیمیشن
    “UP”
    می اندازه.
    ممکنه بگید چه اندیشه ای الهام بخش شما برای ساخت این خانه شده؟
    و اینکه خیلی خوب میشه اگه در مورد “مدیریت کردن گشادی”یا “چگونه گشادی خود را مدیریت کنیم”مطلبی بنویسید
    ممنون

  3. الهام ما بس که فاحشگی کرد ترکش کردیم!
    خیلی بده آدم مجبور باشه بخاطر کارفرمای استثمارگرش دنبال ایده و الهام و …. باشه. سودش رو اون میبره و تو هنوز در همون سطح میمونی.
    الهامی برای رهایی از اسارت باید!
    آیا شدنیه؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *