بی دردی مزمن

سرماخوردگی من سه شب قبل شروع شد. یکدفعه درد خفیفی توی گلویم حس کردم. گلودردم کم کم بیشتر شد. آن شب چندین بار از درد گلو و خشکی دهان از خواب بیدار شدم. صبح که شد من بیشتر نشانه های یک سرماخوردگی نمونه (typical) را داشتم.

سرماخوردگی – مخصوصا برای کسی که مثل من صدها بار آنرا تجربه کرده است – درست مانند جستجویی اجباری است که در آن می دانی دقیقا دنبال چی هستی. ترکیبی از تب، آبریزش بینی با رنگها و غلظتهای متنوع، ضعف بدن، درد، سوزش یا درد گلو، سرفه، التهاب در قسمتهای مختلف و در آخر بهبودی. البته با انتخاب، چیدمان و طول مدت مختلف این نشانه ها در هر بار ابتلا به سرماخوردگی. درست مثل مناظر زشت و زیبایی که  فاصله بین تهران و کرج را پر می کنند. بسته به اینکه چگونه و با چه ترتیبی سرت را بچرخانی و به چه چیزی بیشتر دقت کنی.

نکته در اینجاست که بالاخره می رسی. هر چقدر هم که ترافیک سنگین باشد بالاخره می رسی. به تهران. یا به کرج.

سرما خوردگی هم بالاخره خوب می شود. بعضی وقتها دو سه روز طول می کشد بعضی وقتها دو سه هفته. ولی می دانی که قرار است خوب بشود. و برخورد ما و برخورد اطرافیان ما با این بیماری حول محور همین فرض اساسی شکل می گیرد.

هر لیوان آب نمکی که غرغره می کنم، هر دستمال کاغذی ای که پر از محتویات بینی ام توی سطل آشغال می اندازم، هر قرص سرماخوردگی بزرگسالان که می خورم، هر لیوان آب لیمو شیرین/پرتقال، هر تب و لرز و هر بشقاب سوپ، کیلومتری است از سی- چهل کیلومتری که باید طی بشود. و می دانم که به زودی این اتفاق خواهد افتاد.

احوالپرسی کسانی که من را دوست دارند هم همین حال و هوا را دارد. آنها می دانند که من چند روز دیگر خوب می شوم و احساساتشان و برخوردشان و سؤالهایشان را متناسب با این دانسته کلیدی تنطیم می کنند: “بهتری؟”، “هنوز تب داری؟”، “مایعات می خوری؟”، “استراحت کن. خوب میشی.”

هر احوالپرسی، آنها را یک قدم به رابطه عادی و بی دغدغه شان با “من سالم” و همانگونه که قبلا بودم نزدیکتر می کند. چیزی برای نگرانی وجود ندارد.

ولی اگر اوضاع آنگونه که همه از یک سرماخوردگی عادی انتظار دارند پیش نرفت چی؟ اگر بهتر نشدم چی؟ سه روز، سه هفته، دو ماه، یک سال، پنج سال. در اینصورت می توان گفت که درد من از حاد به مزمن تبدیل شده است. در این حال یک لیوان آب پرتقال یا یک قرص یا حتی یک آخ، یکی از ده تا نیست. یکی از بی نهایت است. در این حال دیگران نمی دانند که دقیقا چگونه و با چه عبارتی و با چه احساسی باید حال من را جویا بشوند. برای کسی که ده سال است از یک بیماری مزمن رنج می برد، “بهتری؟” بی معناست.

مثل میلیونها آدم دیگر که از یک بیماری مزمن رنج می برند، هر روز صبج بیدار می شوی و انتظار داری که معجزه ای رخ داده باشد، ولی خیلی زود می فهمی که هنوز رخ نداده است. سالهاست که رخ نداده است.

من خودم تجربه دست اولی از یک بیماری مزمن ندارم. کتابهای زیادی درباره کسانی که یک بیماری مزمن را تجربه کرده اند توسط خودشان یا دیگران نوشته شده است. برای مثال می توانید نگاهی به این لیست بیندازید. اگر به این موضوع علاقه مندید، خواندن کتاب How to Be Sick را که یکی از بهترین آنهاست به شما توصیه می کنم.

طرح یک بیماری

بی دردی مزمن

اگر یک بیماری مزمن را تجربه کرده باشید یا حداقل مثل من یکی از کتابهای فوق را خوانده باشید می دانید که بخشی از مشکل یک بیمار مزمن این است که برای اطرافیانش توضیح بدهد که چه مرگش است. دقیقا کجایش درد می کند. در طول شبانه روز دستخوش چه احساساتی می شود و الخ. تلاشی که معمولا نافرجام می ماند.

حال من می خواهم برای شما یک بیماری را توصیف کنم که حتی کوچکترین نشانه فیزیکی ندارد. کار خیلی سختی است. شاید بهتر باشد اسم آنرا یک بیماری نگذارم. یک “وضعیت” چطور است؟ یا یک نوع از بودن؟ نمی دانم، اسمش را خودتان انتخاب کنید.

برای شروع این ویدئو را تماشا کنید. یا اگر ترجیح می دهید متنش را در زیر بخوانید:

…And nobody gives less of a f**k than George Bush. You think you don’t give a f**k? Bush don’t give a f**k. Nobody gives less of a f**k than George Bush. If you was hangin’ from a cliff, gettin’ ready to fall to your death–that’s right–and Bush was at the top of the cliff, and all you needed was a f**k to save your life, and Bush had a pocket full of f**ks…he wouldn’t give you one. “Hey, Bush, I need a f**k!” “Ohh, you know I don’t give a f**k.”

~ Chris Rock

 هر کسی ممکن است یک روز از خواب بیدار شود و حس کند که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کاری برایش اهمیتی ندارد.هیچ چیز. هیچ اهمیتی.

این احساس ممکن است “حاد” بوده باشد. به دلایل مختلف. شرایط بد اقتصادی، گرسنگی، سرماخوردگی، افسردگی، جدایی از یک عشق، پریود جسمی یا روحی و …

حاد یعنی اینکه بعد از مدتی برطرف شده است. نشانه هایش ناپدید شده اند. درست مثل سرما خوردگی. حاد یعنی اینکه بعد از چند روز بالاخره حس می کنی که چیزی در دنیای واقعی یا مجازی یا ذهنی وجود دارد که برایت مهم باشد. (ممکن است بپرسید که خوب این برایت مهم باشد دقیقا به چه معنی است؟ در مطلب دیگری به آن خواهم پرداخت.) حاد یعنی اینکه خودت، دوستان و آشنایانت یا جامعه جهانی رفتارت را در آن دوره کوتاه، غیر معمولی ارزیابی کرده اند نه یک ویژگی از بودنت.

این احساس ممکن است مزمن شده باشد. روزی پس از روز دیگر. سالی پس از سال دیگر. در میان سالهایی که می گذرد ممکن است روزها یا ساعتهای نادری پیدا شوند که در آن احساس کنی که خوب شده ای. که بالاخره چیزی را پیدا کرده ای که واقعا برایت مهم باشد. ولی این لحظه های نادر گذرا هستند. درست مانند لحظه های نادر بهبودی برای کسی که یک بیماری مزمن دارد.

منظورم از بی دردی آن بی دردی فلسفی یا عرفانی نیست که عرفا بعد از سالها سیر و سلوک و طی طریق به آن می رسند و بعضیها اسمش را فقر و فنا یا enlightenment یا پایان دوکا می گذارند. منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر هر روز با خودش سر کارش می برد و دیگرانی که سر و کارشان به او می افتد به راحتی می توانند پشت سرش بگویند:

he just doesn’t give a f**k.

منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر با خودش به یک رابطه می برد. یا به یک ظرف غذا. یا به یک فیلم یا به یک نوشته یا به یک فنجان چای یا به یک لباس یا به یک وبسایت. تشخیص اینکه آیا آدمهایی که در یک رستوران کار می کنند یا در آن غذا می خورند، به کارشان یا به زندگیشان اهمیت می دهند، کار سختی نیست. کافیست کمی نگاه کنی و از خودت بپرسی:

Do they give a f**k?

با الهام فراوان از:

old grey-haired waitresses in cafes at night have given it up, and as I walk down sidewalks of light and look into windows of nursing homes I can see that it is no longer with them. I see people sitting on park benches and I can see by the way they sit and look that it is gone.

I see people driving cars and I see by the way they drive their cars that they neither love nor are loved— nor do they consider sex. it is all forgotten like an old movie.

I see people in department stores and supermarkets walking down aisles buying things and I can see by the way their clothing fits them and by the way they walk and by their faces and their eyes that they care for nothing and that nothing cares for them.

I can see a hundred people a day who have given up entirely.

if I go to a racetrack or a sporting event I can see thousands that feel for nothing or no one and get no feeling back.

everywhere I see those who crave nothing but food, shelter, and clothing; they concentrate on that, dreamlessly.

I do not understand why these people do not vanish I do not understand why these people do not expire why the clouds do not murder them or why the dogs do not murder them or why the flowers and the children do not murder them, I do not understand.

I suppose they are murdered yet I can’t adjust to the fact of them because they are so many.

each day, each night, there are more of them in the subways and in the buildings and in the parks

they feel no terror at not loving or at not being loved

so many many many of my fellow creatures.

~ Dreamlessly BY Charles Bukowski

۷ دیدگاه در “بی دردی مزمن

  1. من یه جور دیگه این هیچ چیز و هیچ کاری مهم نبودن را تجربه کرده ام. نه مقطعی و نه مزمن بلکه بصورت پریودیک و منظم ! یه جورایی مثل موج سینوسی

  2. سلام شاید جناب آقای
    Bukowski
    هم سرماخوردگی داشته اند. !! بی رویا بودن چیز وحشتناکی است اما به این راحتی آن را در همه دیدن به هذیان می ماند.
    البته متن بسیار زیبایی بود و مثل همیشه از شما ممنونم

  3. چه خوب و مزمن است این بی دردی مزمن! واقعا که این حس آن حس عرفا پس از سیر و سلوک نیست… این حس است که ما خوبیم شما هم خوبید،کارها هم خوبند،ما سرجای خود هستیم و در یک سیر به دنبال چیزی که میدانیم چیست و کجاست میگردیم
    چه خوب است که این بی دردی مزمن،همین سرما خوردگی باشد!!!!ا
    حالا حالتان خوب است؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *