مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

مرگ ایوان ایلیچ داستان مردن ایوان ایلیچ نیست. مرگ ایوان ایلیچ داستان مرده بودن مردی است که از وقتی که نویسنده داستان در زندگی او به عقب بر می گردد مرده بوده است.

مرگ ایوان ایلیچ چیدمانی است از عکسهای مختلفی که نویسنده از یک جسد گرفته است. جسد مردی که با عضلات سفت و سنگین در تابوت آرمیده است. “آرامش”، “مناسب” و “درست” کلمات کلیدی ای هستند که در همه عکسها تکرار می شوند. کلمات کلیدی در مرده بودن ایوان ایلیچ که با تلاشی نافرجام می خواهد حفظشان کند.

در طول داستان شما به عنوان خواننده نه عاشق ایوان ایلیچ می شوید و نه از او متنفر. ایوان ایلیچ نه به اندازه برادر بزرگش بی رحم و قدرت طلب است و نه به اندازه برادر کوچکش عصیانگر. او از همان ابتدا خط میانه و درست را در پیش گرفته است حتی در روابط نامشروعش. حتی در برخورد با زیردستانش. ایوان ایلیچ همیشه به بالاتر از خودش نظر دارد ولی همچون مگس به نور.

ایوان ایلیچ نردبان ترقی را در آرامش و میانه روی و آهسته و پیوسته طی می کند و هر زمان هم که احساس بی عدالتی می کند و راه را در جلوی خودش بسته می بیند مانند یک مگس پشت شیشه آنقدر وز وز می کند تا کسی پنجره را باز کند و او بتواند به راهش ادامه بدهد.

حتی ازدواج با یک زن نه چندان فرمانبردار نمی تواند ایوان ایلیچ را به زندگی برگرداند. پس از مدت کوتاهی غوطه وری در دریای خروشان جنگ و دعوا با زنش، ایوان ایلیچ خودش را در ساحل امن و آرام کار و روابط اجتماعی سطحیش در برابر زنش آسیب ناپذیر می کند.

اگرچه ایوان ایلیچ با آرامش در تابوتش دراز کشیده است و حتی کمی زیباتر از نسخه زنده اش به نظر می رسد ولی بوی گند تجزیه شدنش از همان ابتدای داستان به مشام می رسد. سقوط ایوان ایلیچ از نردبان بیشتر یک نماد است تا حادثه ای که به کلیه یا آپاندیسش آسیبی رسانده باشد. جسد این مرده دیر یا زود باید شروع به پوسیدن می کرد و حالا با این اتفاق ساده زمان رویارویی با واقعیت فرا می رسد.

ایوان ایلیچ در مراجعه به پزشکان و شنیدن دروغهایشان فرصت می یابد با دروغها و خزعبلات خودش که سالها به عنوان وکیل یا قاضی به دیگران ارائه کرده است مواجه شود. با اهمیت ندادن و احوالپرسی الکی و هزار و یک ظاهر سازی دیگر هم همینطور. ایوان ایلیچ برای اولین بار به داستانهای درد دیگران کنجکاوی نشان می دهد، البته هنوز برای پیدا کردن مرهمی برای درد خودش.

درد ایوان ایلیچ را نه توصیه های متخصص مشهور التیام می بخشد و نه دواهای  پزشک معالجش. او حتی دقیقا نمی داند کجایش درد می کند. تا اینکه چشمش به ارزش حضور و خدمات گراسیم – خدمتکار جوانش – باز می شود. گراسیم صادقانه برای ایوان ایلیچ دل می سوزاند و از او پرستاری می کند. پدیده ای که در ابتدا فراتر از درک و جهان بینی ایوان ایلیچ به نظر می رسد. ایوان ایلیچ به طور غیر قابل توضیحی کشف می کند که اگر پاهایش را روی شانه های گراسیم قرار دهد و با او حرف بزند دردش آرام می شود.

شخصیت ایوان ایلیچ یا بهتر است بگویم بودنش از اینجا شروع به تحول می کند. مثل پروانه ای که دارد از پیله بیرون می آید. یا مثل یخی که شروع به آب شدن می کند. ایوان ایلیچ بعد از یک شکم گریه کردن مثل بچه ها قادر می شود به صدای درونش گوش دهد و پاسخ به این سؤال را که “از زندگی چه می خواهد؟” بشنود. او می خواهد که عاری از رنج زندگی کند و تازه می فهمد که همه سالهایی که به خیال خودش اینگونه زندگی می کرده در توهم بوده است.

مرد را دردی اگر باشد خوش است، درد بی دردی علاجش آتش است. این آتش با قرار دادن پاها روی شانه های گراسیم و حرف زدن با او به جان ایوان ایلیچ می افتد و با لمس دستان پسر کوچکش شعله ور می شود تا جاییکه دیگر نه درد می ماند و نه ترس از مرگ. مرگ ایوان ایلیچ به پایان می رسد.

۵ دیدگاه در “مرگ ایوان ایلیچ – نشانه های مرده بودن

  1. خیلی زیبا نوشته اید، یک برداشت خوب از یک کتاب خوب.
    به نظر من درد ایوان ایلیچ انکار است، اینکه همیشه خواسته تا واقعیت را انکار کند و رویش را از آن برگرداند اما هنگامی که واقعیت با هجومی باور نکردنی به سمتش می آید کم کم می تواند از انکار دست بکشد و با واقعیت مواجه شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *