فقط کمی شادتر

سلام آقای سخاوتی
میشه بگید چه جوری میشه کمی شادتر بود؟

— منظور شما از شاد و از کمی شادتر چیست؟

حقیقتش خسته شدم از این حفره سیاه عمیقی که توی دلم هست
میخوام این بار سیاهی رو زمین بذارم.
منظورمو میفهمید؟فقط کمی شادتر

——————————————–

بله من منظور شما را کاملا می فهمم. شما از این حفره سیاه عمیقی که توی دلتان هست خسته شده اید و می خواهید این بار سیاهی را زمین بگذارید.

اجازه بدهید که وانمود کنیم اینها مفاهیم بسیار ساده ای هستند با یک تعریف مشترک میان نسلها و نژادها و فرهنگهای مختلف بشر: حفره عمیق سیاه توی دل. بار سیاهی. زمین گذاشتن بار سیاهی. فقط کمی شادتر.

و اجازه بدهید یک بار هم که شده به جای خزعبل بافتن در باب پیچیده و انتزاعی بودن مفهوم شادی، یک روش آسان، مطمئن و عملی ارائه بدهیم برای فقط کمی شادتر بودن. اوکی؟

شما یک خط پایه (baseline) شادی دارید که دانشمندان به زودی قادر خواهند بود عدد دقیق آنرا به شما بگویند. شادی شما چه از آن بالاتر برود – یعنی شادتر بشوید – و چه از آن پایین تر – یعنی ناشادتر- فرض بر این است که تمایل ذاتی-فطری-طبیعی شما در اینست که به آن خط پایه برگردید.

به عبارت دیگر فرقی نمی کند که چند میلیون دلار در لاتاری ببرید یا قطع نخاع بشوید، بعد از چند ماه سطح شاد بودن شما بر می گردد به همان جای قبلی. البته با یک تفاوت: اگر خیلی بالا بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی پایین تر یعنی کمی ناشادتر و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی بالاتر یعنی کمی شادتر.

خانم چریل استرید نویسنده کتاب وایلد بعد از مرگ مادرش در جوانی و اعتیاد به هروئین و جدایی از همسرش، یک مسیر چند هزار کیلومتری را از جنوب تا شمال آمریکا در میان کویر و کوه و جنگل – با یک کوله پشتی سنگین، بدون تجربه و به تنهایی – به امید زمین گذاشتن بار سنگین سیاهی درونش پیاده روی می کند.

روزی چهل-پنجاه کیلومتر پیاده روی با یک کوله پشتی سنگین و کفش نامناسب و پاهای تاول زده و تشنگی و گرسنگی و مواجهه با حیوانات وحشی و تنهایی و گم کردن مسیر و چالش های ریز و درشت دیگر به چریل کمک  می کند که بعد از چند ماه پیاده روی از lost به found برسد.

من به شما پیشنهاد نمی کنم که فردا با یک کوله پشتی به کوه و بیابان بزنید. یا کامنت بدهید که این کارها پول می خواهد و امکانات و ما در ایران PCT نداریم و دخترها اجازه این جور کارها را ندارند مخصوصا در شهرستانهای کوچک و الخ.

تشنگی آور بدست
تشنگی آور بدست

ایده اصلی اینست که از سطح پایه شادی خود پایین تر بروید. و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه که به همان جای قبلی خودتان بر می گردید، کمی شادتر خواهید بود.

نیچه برای ابرمرد شدن کف دستانش را با کبریت نمی سوزاند، او فقط می خواست کمی شادتر باشد. شما می توانید با تاخیر در قضای حاجت شروع کنید.

باز هم با الهام از:

آن نیاز مریمی بودست و درد
که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت
جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی
منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت
ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست
تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو
کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو
تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا
بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش
آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی
سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست
ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش الله اعلم بالصواب

مولانا

۸ دیدگاه در “فقط کمی شادتر

  1. با سلام.علی سخاوتی عزیز
    بیت آخر شعر تضمین شده از مولانا ناظر به تشنگی به خداوند و عالم غیب و ملکوت می باشد ، اما زندگی ما زمینی و ناسوتی .
    و این متناقضه که از شوپنهاور نسخه روزه داری و زهد و حیا و حجاب بگیریم .
    بالاخره گشنگی از خدا یا خرما
    ممنون می شم این تناقض رو آغاز کنی .
    و دوست دارم که با مردم دیالوگ برقرار می کنی .

  2. نمیدونم چرا این برای همه مسئاله شده .
    شادشدن که سخت نیست فقط بایدخودتو مثل علی اقاخوش تیپ کنی هرروز یکی رو وخوی بکنی
    وهرروز شاد تر میشی

  3. من هم خب یک روز میخواستم شاد باشم، ولی فقط میخواستم شاد باشم، نه کمی شادتر! و بعدش هم فهمیدم من نه دقیقا میدونم چه مرگمه، و نه دقیقا میدونم که میخوام چجوری باشم و تمام مشکلم هم همین بود که نمیدونستم چی میخوام!

    خب کسی که خودش میدونه معنی شادی چیه، و خودش منظور خودش را فهمیده، قاعدتا میدونه چطور باید یه کم شادتر بود!

    بگذریم از این که خوشحالم از این که همچین بحثی مطرح شده و جواب هم بهش داده شده و جواب را خیلی دوست داشتم!

    این دو تیکه خیلی برام جالب بودند که:
    “منظورمو میفهمید، فقط کمی شادتر!!!!”
    و اینکه:
    “بله من منظور شما را کاملا میفهمم!!!”

    احساس میکنم واقعا دارین باهام شوخی میکنید! 🙂

    1. به نظرم جناب سخاوتی کلا در این امر استاد هستند، که به یک سوال کاملا غیر شفاف جوابی بدهند به ظاهر کاملا شفاف و ساده، و این قضیه علاوه بر اینکه یه طنز ملیحی داره تو خودش، در انتها آدم را به این نتیجه میرسونه که “عایا من واقعا احمقم؟!” 🙂

  4. من فکر می کنم شادی یک نوع آرامشه و شاید هم خود آرامش باشه. آرامش عمیقی که روح انسان را می نوازد. و من شادی و سکون درونی رو اصل می دونم نسبت به شادی کاذبی که همچون قرص مسکن فقط درد را می برد نه اثر درد را .
    اما آغازگری من برای شادی بیشتر و ناشادی کمتر :
    یکی از چیزایی که باعث ناشادی یا شادی کمتر من میشه ، مقایسه خودم با دیگرانه. اون هم از نوع تنزل یافته اش. یک خود درگیری ذهنی که باعث ناشادی میشه حسب عادت و شاید توهم. حداقل برای من تاثیر زیادی روی کمتر شاد بودنم داشته. اینکه طرف چه می پوشدچه سوار می شود چه غذایی می خورد کجا می رود کجا سفر می کند کجا دستشویی می رود و هزاران جزئیات بی ربط و باربطی که من رو از خودم غافل می کند. وقتی تصمیم گرفتم به جای دیگران ، خود را ببینم و آینده ی پیش روی خود را . و اینکه سعی کنم از خودم بهتر باشم و روز به روز دایره کمالات و کشفیات خودم رو گسترش بدم آدم مفید تری باشم از علم و تجربه دیگران استفاده کنم ولی مقایسه نکنم حالم خیلی بهتره.البته هنوز به تمرین و تمرکز و یادآوری بیشتری نیاز دارم.
    هر کس از مجرا و کانال وجودی خودشه که باید به کمال برسه . و هر کس خصوصیات و مواد اولیه منحصر به فردی در وجود خودش داره که باید از این خمیره یک نمایش زیبا بسازه .
    تجربه کردم که من هرچقدر از خودم دورتر میشوم و فاصله می گیرم و دنبال یکسری چیزای بی ربطی که اکثرش رو جامعه به من تحمیل کرده راه می افتم وقتی ملاک را بجای بهتر شدن می گذارم چگونگی نگاه دیگران و … (رجوع به بیرون) ناشادی من سیر صعودی پیدا می کنه . اما وقتی به خود رجوع می کنم و به اهداف آفرینش خودم فکر می کنم وقتی خودم رو بیشتر می شناسم و سعی در این دارم که خودم رو اصلاح کنم و برای بهتر شدن تلاش کنم حداقلش اینکه آرامشی عمیق تر و ناشادی کمتری دارم.

    من مشکلات و درگیری های کهنه یا حل نشده ای داشتم و دارم که ناشادی من رو در پی دارن. به این نتیجه رسیدم که برای کاهش ناشادی ها باید مشکلات و درگیری های خصوصا ذهنی را حل کرد . نباید پشت گوش انداخت و به جای درمان بیماری ، قرص مسکن بالا انداخت. منظورم از حل مشکلات می تونه انجام یک کار عقب افتاده باشه . و البته ممکنه راه حل یک مشکل فراموش کردن اون باشه. هر چه بیشتر در خود کاوش می کنم و جستجو می کنم و سعی در ترمیم دارم بیشتر روی آرامش را می بینم.

    راه دیگری که ناشادی من رو کمتر می کند مهربانی کردن است . این مهربانی می تونه کوچک باشه مثل لبخندی به یک یتیم یا رد کردن پیرمردی از خیابان باشد و نیازی به میلیاردها دلار پول ندارد. هر چه انرژی بیشتری به سوی دیگران فرستادم تاثیر این انرژی رو در خودم بیشتر دیدم. هرچند به نظرم دیگران تا جایی می تونه مهم باشه که غفلت از خود را همراه نداشته باشه.

    این دلایل و دلایل دیگر برای ناشادی کمتر من ممکنه تکمیلی نباشند اما شاید بعنوان ایده ای و شروعی برای تغییر بد نبوده باشند …

    به لبخندتان اجازه دهید که دنیا را تغییر دهد ولی
    هیچگاه به دنیا اجازه ندهید که لبخندتان را تغییر دهد

    آقای سخاوتی دفترچه آغازگری شما حس خوبی برای زندگی بهتر به من منتقل کرد. متشکرم

  5. پس شاید اندوه سرنوشت حتمی ماست که امید روزهای کمی شادتر در آینده رو به همراه خودش داره
    فهمیدن همین نکته برای من بسیار شادی آوره

    صمیمانه ممنونم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *