صرف فعل و فعل صرف

دیگران کاشتند و ما خوردیم

دیگران می کارند و ما می خوریم

دیگران خواهند کاشت و ما خواهیم خورد

۳ دیدگاه در “صرف فعل و فعل صرف

  1. “روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ “، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند….
    دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت : “تو جهنم را دیدی ، حال نوبت بهشت است” ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خندیدند،
    مرد روحانی گفت :
    “خداوندا نمی فهمم؟!” ، خداوند پاسخ داد : “ساده است ، فقط احتیاج به یک مهارت دارد ، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند”
    شاید آنها که که میکارند اندیشه های بهشتیان را دارند و میدانند که باید بکارند تا دیگران بخورند و روزی خود را نیز از غیب دریافت میکنند (چون اگر دریافت نمیکردند منقرض شده بودند) وما که چون جهنمیان فکر میکنیم از اینکه دیگری قاشق پر غذا را در دهانمان بگذارد متعجب ، وبه ندرت برای دیگری میکاریم .ولی تا زمانی که در اقلیتیم مشکلی نیست اما اگر تفکر جهنمیان غالب شود میرسیم به فروپاشی
    تازه لذتهای کاشتن قابل قیاس با لذایذ خوردن نیست که بعد از بیست سال چنین یاد میشود :

    بعضی وقتها نتیجه چیزی که برایش زحمت زیادی نکشیده ای شگفت زده ات می کند. ما بعضی جاها بین بوته های گوجه فرنگی، نخود کاشته بودیم ولی هیچ کاری با آنها نداشتیم و .هیچ مراقبتی لازم نداشتند. میزان نخودی که ما در پایان کار برداشت کردیم فراتر از تصور بود
    من هرگز از خوابیدن، به اندازه شبهایی که بعد از هفده ساعت کار روی زمین به خانه بر می گشتم لذت نبرده ام. از خوردن غذا و نوشیدن آب هم همینطور
    امروز که خوب فکر می کنم می بینم بدترین روزهای زندگی من روزهایی بوده است که نکاشته ام، نه روزهایی که برداشت نکرده ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *