داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

صحنه سوم

دفتر وکالت

وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

آیا نفقه اش را می خواهد؟

آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

 و در پایان

آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

دفتر وکیل
دفتر وکیل

صحنه پنجم

مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

صحنه دوم

توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

Antigone
Antigone

آنتیگون

کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

….

آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

صحنه اول

مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

مؤخره

قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

مطلب مرتبط آینده:

اغراض خطای تراژیک اینجانب

۸ دیدگاه در “داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

  1. اگه می خوای نوه هاتو ببینی ، طلاق هاتو نشمری، مجبور نشه طلاهاشو بشمره، یه زن دیگه بگیر با طبع دموی .
    مادر بچه هاتو یا طلاق بده یا راضی به هوو نگهش دار .
    سلام آغاز و پایان کلام .

  2. برای اینکه خودتون، خودتون را به اندازه ی کافی سرزنش کرده اید، پس بهتره من دست بکشم 🙂 و به جای سرزنش شما، تبریک بگم به مخاطب تراژدی که قادر به آفرینش تراژدی نیست و صمیمانه براش دعا کنم که لحظه ای هم به این فکر نیفته که شاید اسپرگر شما انتخاب خودتون باشه!

  3. پسرم نصایحم را گوش کن:
    1- دیگه نگو مادر بچه ها، بگو همدم و مونسم
    2- هیچگاه طلاق نگیر . اگر هم روزی خواستی طلاق بگیری اول خودت طلاق بگیر و چند روز برو خونه بابا و ننه ات.
    3- توی خونه خیلی نمون. بزن بیرون حتی شده الکی راه برو. شاید یکی بارخریدش سنگین بود و کمکش کردی/ یا کسی ازت آدرس پرسید و جواب دادی . بالاخره به یه دردی می خوره این بیرون رفتن ها. فقط خیلی دور نشو که قتی برگردی خسته و کوفته باشی در حد لالیگا و اعصاب نداشته باشی.
    پسرم تابستونت قشنگ

  4. اووووووم تا اونجا که یادم میاد مهریه یک عدد کتاب خودتون بود.مگر اینکه مهریه رو تغییر داده باشید این
    سالها.
    تراژدی دوست ندارم یه چیزی می مونه تو گلوی آدم.
    با اجازتون یک چیزی هم میخواستم بگم در مورد وبلاگتون.اینکه هر وقت وارد میشم تا مطلب جدیدی بخونم یهو اون صفحه ی کوچیکی که ایمیل میخواد تا عضو خبرنامه بکنه میاد رو صفحه و اجازه ی خوندن نمیده.من می بندم بعد از چند دقیقه دوباره باز میشه.کاش بشه که انقدر مزاحم خوندن یه مطلب نشه خیلی خوب میشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *