جو

در خانه ای در حال ساخت در نزدیکی زرخشت سکونت دارد. البته بعید است که صاحب مشخصی داشته باشد ولی شاید نگهبان یا کارگرهایی که آنجا هستند گه گداری به او غذا بدهند. سگ با اصل و نسبی به نظر می رسد. حدس می زنم از نژاد لابرادور رتریور باشد. پوست قهوه ای و موهای کوتاه دارد. سگ جوان و سرحالی است ولی از نزدیک که نگاه کنی جای سرد و گرم روزگار روی بدنش دیده می شود. جای چیزهایی مثل حشرات موذی، دعواهایی که با سگهای دیگر داشته، سنگ و چوبی که آدمها به طرفش پرتاب کرده اند و غیره. و گرسنگی. یا تغذیه نامناسب. یا سوء تغذیه.

البته جوری نیست که پوستش به استخوانش چسبیده باشد. درست مثل کسی که تازه بیکار یا ورشکست شده است. یا کسی که فقر امروز چربیهای دیروزش را هنوز به طور کامل آب نکرده است. ولی با کمی دقت می توان نشانه هایی از گرسنگی در چشمان یارو دید. یا در کفش و لباسش که در مرز کهنگی آبرویش را حفظ می کنند. یا در اعتماد به نفسش که به تازگی سیر نزولی پیدا کرده است.

به اینکه اگر آن سگ مال من بود اسمش را چی می گذاشتم خیلی فکر کردم. انتخابهای اولم را خودم رد کردم چون اسم آدم بودند و ترسیدم به کسی بر بخورد یا خلاف عرف باشد. اگرچه برای من قابل درک نیست که چرا باید به کسی بربخورد. در هر صورت فرهنگ چرا بر نمی دارد و همین است که هست تا در گذر زمان طولانی و نسلهای متمادی شاید کمی تغییر کند و متحول بشود. اسمش را جو می گذاشتم. اگرچه جو هم در زبانهای دیگر ممکن است اسم شخص باشد ولی بعید می دانم این کار به آدمهایی که اسمشان در زبانهای دیگر جو است بربخورد.

جو را به این دلیل انتخاب کردم که هنوز موفق به فروش جوهایی که پارسال کاشتم نشده ام. با وجود قیمت خیلی پایین تحت کنترل دولت، مشتری ندارد. این موضوع هم مثل اینکه چرا انتخاب اسم اشخاص برای سگها ممکن است کار درستی نباشد قابل درک نیست. توی کشوری که سیر کردن شکم برای خیلی ها چالش به حساب می آید چطور یک ماده غذایی ارزان مشتری ندارد؟ از سوپ جو که بگذریم آیا غذای دیگری داریم که یکی از مواد اصلیش جو باشد؟ بله بیسکوئیت جو و عصاره مالت و نان جو هم هست. جالب اینجاست که نان جو، لاکشری محسوب می شود و (در تهران) از نان گندم گرانتر است. در کشورهای آسیایی با جو برشته چای درست می کنند. سرد و گرم. جو برشته را همینجوری هم مثل تخمه می شود خورد. جالب اینکه بعد از برشته کردن پوستش قابل جویدن می شود.

برای درست کردن سوپ جو باید پوست جو را بگیرید. البته بایدی در کار نیست. می توانید نگیرید. راهش اینست که جو را قبل از پختن 24 ساعت توی آب خیس کنید. جو پوست نسبتا سختی دارد و به ذائقه آدم امروز خوش نمی آید. این اطراف تا جایی که من پرس وجو کردم دستگاهی که پوست جو را از جو جدا کند پیدا نمی شود. ولی تا دلتان بخواهد دستگاهی که پوست برنج را از برنج جدا کند هست. به دانه برنج هم قبل از جدا کردن پوستش جو می گویند. شلتوک و شالی هم می گویند. پوست برنج و سبوس برنج را کاملا از دانه جدا می کنند. برنج قهوه ای هم مثل نان جو لاکشری محسوب می شود و از برنج سفید گرانتر است. عجیب نیست؟ نه نیست چون قیمت را عرضه و تقاضا تعیین می کند. عرضه و تقاضا را چه چیزی تعیین می کند؟ ارزشهای مصرف کنندگان. ارزشهای مصرف کنندگان را چه چیزی تعیین می کند؟

شلتوک یا شالی هم برای اسم سگ بد نیستند. بین جو و شلتوک و شالی کدام را انتخاب می کردم اگر من صاحب آن سگ قهوه ای بودم؟ شلتوک.

اولین باری که با شلتوک آشنا شدم چند ماه پیش بود که با میم برای پیاده روی از کنار خانه بزرگی که چند سالی است بی وقفه دارند می سازند رد شدیم. یک سگ دیگر هم آنجا پرسه می زد که میم برایش غذا آورده بود. یک ساندویچ کالباس که روز قبل توی اتوبوس گرفته بود. شلتوک بیشتر از ساندویچ به همراهی ما تمایل نشان داد. با حفظ فاصله دنبال ما راه می رفت و هر وقت ما می ایستادیم او هم می ایستاد و اطراف را نگاه می کرد. بدون تماس چشمی. گویی که می خواست بگوید “من مزاحم شما نیستم.” باید اعتراف کنم که من در ابتدا قضاوتش کردم که می خواهد آویزان بشود و دیگر از دستش خلاصی نخواهیم داشت. ولی خیلی زود مشخص شد که شلتوک از آن سگها نیست. کاملا مشخص بود که آموزش دیده است و طوری رفتار می کرد که گویی دارد از ما محافظت می کند.

به فاصله 4-5 متر یا عقب ما حرکت می کرد یا جلوی ما. یا راست و یا چپ. در قسمت چپ مسیر از شیب تپه بالا می رفت و وضعیت را با دقت چک می کرد. به چه دلیل؟ با چه انگیزه ای این همه انرژی صرف می کرد؟ شاید این کار را مدتها قبل انجام می داده ولی خیلی وقت بوده که فرصتش دیگر پیش نیامده بوده است. توی خانه ای در حال ساخت گیر کرده و با آدمهایی حشر و نشر دارد که با موتورسیکلت و ماشین رفت و آمد می کنند و تمایلی به پیاده روی در این اطراف ندارند. البته من به این استدلال شک کردم چون دفعه های بعدی که خودم تنها بودم دیدم که از خانه بیرون می آید و چند تا پارس خفیف می کند و دنبالم راه نمی افتد. یک دلیل ممکن است جنسیتی باشد. شلتوک نر است و میم دختر بود.

این را هم باید بگویم که دفعه اول که ما را همراهی می کرد، همراهیش پایان خوشی نداشت. در انتهای مسیر پیاده روی وقتی بعد از گذشتن از کنار قبرستان روستا به آسفالت یک کوچه رسیدیم با یک سگ دیگر مواجه شد که به نظر می رسید هر دوتاشان کمی جا خوردند و ترسیدند. البته برخورد خشنی نبود و با بو کردن ماتحت همدیگر با هم کنار آمدند. مشکل اصلی یک سگ گله بزرگ و جدی بود که سر کوچه ایستاده بود. هر دو سگ پشت یک ماشین مخفی شدند و جلوتر نیامدند. آیا ما باید سگ قوی تر را به شکلی از سر راه شلتوک دور می کردیم؟ آیا شلتوک از اینکه وسط راه ولش کردیم و به راهمان ادامه دادیم دلخور شد؟

دیروز که شلتوک را دیدم سرحال تر به نظر می رسید. شاید همراه جدیدی پیدا کرده است و دیگر مثل سابق مجبور نیست به هر قیمتی نیازهایش را برآورده کند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *