همه‌ی نوشته‌های Ali Sekhavati

درباره Ali Sekhavati

I search therefore I am.

پادکست 822 #7 – سی ام اسفند 1395

احترام در مرز بین مرگ و زندگی، عید سعید باستانی و آرد گندم خراسان

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

دستهایت را باز کن

دستهایت را باز کن

و چشمهایت را

و ذهنت را.

دهانت را ببند.

قرار نیست تو حرفی بزنی.

قرار است که ندانی،

حتی اگر مطمئنی که می دانی.

رشد،

پهن تر کردن آنچه هستی نیست،

یا صادر کردن آنچه داری،

یا گرفتن تایید بیشتر برای آنچه درست می پنداری.

دیدن آنچه ندیده ای

کشف آنچه نمی دانی،

محبوس نکردن هر چه دیده ای و می دانی در جعبه دسته بندیهای دوازده هزار ساله ات

و تحمل در ماندن بیشتر در ندانستن،

تو را فراتر خواهد برد.

 

پادکست 822 #6 – بیست و سوم اسفند 1395

مشاوره شغلی، شرکت در یک جشن عقد و انتقاد به مدیریت یک بیمارستان

خمیر

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

 

زندگی با تضاد در آینه هنر و فلسفه

من زندگی ایده آلی ندارم. مخصوصا زمانهایی که فکر می کنم بعضی قسمتهای زندگیم با بعضی قسمتهای دیگر در تضاد است. مثلا محل زندگیم یعنی شهر تهران. هر وقت که توی ترافیک گیر می کنم یا به آسمان خاکستری شهر نگاه می کنم یا وقتی چشمم به منظره زشت آپارتمانهای توی هم رفته می افتد، نسبت به خودم، زندگیم و تصمیمهایی که توی بیست سال گذشته گرفته ام، نارضایتی احساس می کنم. حس می کنم که زندگی روزمره ام در این شهر بزرگ و آلوده با بعضی از ارزشهای بنیادیم مانند علاقه به یک زندگی ساده در طبیعت در تضاد است.

یکی از این تصمیم ها تصمیم به ازدواج بود. اگر ازدواج نکرده بودم می توانستم به زرخشت مهاجرت کنم و بقیه عمرم را زیر آسمان آبی – به همراه یک سگ و دو بز – به کشاورزی و پادکستینگ سپری کنم. ولی حالا وابستگی های خانوادگی/احساسی که امکان مهاجرت از تهران را تقریبا غیر ممکن جلوه می دهند، نسبت به قبل از ازدواجم ده برابر شده اند.

اتاق خواب ونگوگ

من همیشه یک زندگی ساده مثل اتاق ونگوگ برای خودم تصور می کردم و هنوز هم می کنم. اتاقی با یک تخت، یک صندلی و یک میز کوچک. حالا هر وقت که در یکی از کابینتهای آشپزخانه مان را که از اتاق ونگوگ خیلی بزرگتر است باز می کنم و چشمم به فراوانی و گوناگونی کاسه بشقاب و قابلمه و ماهی تابه ها در رنگها و سایزهای مختلف می افتد، به خودم می گویم: what the f**k

دروغ یا توهم کلیدی در پاراگراف فوق کلمه “همیشه” است. راستش را بخواهید من همیشه تصور یک زندگی ساده و تک اتاقه نداشته ام و ندارم. ولی ظاهرا با آن لحظه هایی از زندگی که خیال رفاه و عشق و خوشبختی در کنار مادر بچه ها، به سرم می زده و می زند احساس بیگانگی می کنم. اصرار دارم به خودم و به دیگران بقبولانم که آن نسخه از من، خود واقعی من نیست.

نه تنها افراد بلکه جوامع هم در طول تاریخ چنین تضادهایی را همیشه زندگی کرده اند. در اروپای قرون وسطی، خواص جامعه – همزمان – هم به مسیحیت و هم به شوالیه گری اعتقاد داشتند. این آدمها صبح به کلیسا می رفتند و به موعظه کشیش درباره الگوی زندگی قدیسان به دور از تجمل و خشونت و رذایل اخلاقی گوش جان می سپردند. به آنها گفته می شد که اگر کسی به صورتشان سیلی زد رویشان را برگردانند تا به طرف دیگر هم سیلی بزند. همین آدمها که از کلیسا به خانه باز می گشتند، بهترین و فاخرترین لباسهای ابریشمیشان را بر تن می کردند و شب به مهمانی در کاخ پادشاه می رفتند. جایی که شراب مثل آب جریان داشت و مهمانها درباره جنگهای خونین و هرزگیشان داستانسرایی می کردند. شب که می شد بارون ها معتقد بودند: “مرگ بهتر از زندگی با خفت است. اگر کسی شرف شما را زیر سؤال ببرد، تنها خون می تواند لکه توهین را پاک را کند. چه چیزی در زندگی بهتر از از بین رفتن دشمنان پیش چشمانت است؟ و دیدن دختران زیبایشان که به پایت می افتند؟”

قسمتی از تاریخ بشر – همانند قسمتی از زندگی هر فرد مثل من – نشان می دهد که آدمها نه تنها تضاد را می دیده اند:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

بلکه برای از بین بردن آن تلاش هم می کرده اند. مثلا جنگهای صلیبی – علاوه بر خیلی چیزهای دیگر – شاید تلاشی بوده است برای ترکیب رهبانیت و شوالیه گری. جنگهای صلیبی این امکان را فراهم می کرد که یک مسیحی خوب یک شوالیه خوب باشد و یک شوالیه خوب یک مسیحی خوب.

مثال دیگر، نظم سیاسی مدرن است. از انقلاب فرانسه به این طرف همه مردم دنیا کم و بیش به این نتیجه رسیده اند که آزادی و برابری دو ارزش بنیادی هستند. ولی این دو ارزش در بسیاری از مواقع با هم در تضادند. بدون محدود کردن آزادی عده ای، تصور برقراری عدالت و برابری بین ابنای بشر توهمی بیش نیست. آزادی دادن به آدمها هم که واضح است برابری را تا حدود زیادی از بین می برد. خوب چکار باید کرد؟

تاریخ سیاسی جوامع مختلف از 1789 تا حالا، اگر به ما نگوید که دقیقا چکار باید کرد، حداقل به ما نشان می دهد که بشریت برای یک کاسه کردن این دو ارزش متضاد چقدر تلاش کرده است. یک رمان از چارلز دیکنز که بخوانید می فهمید رژیمهای لیبرال اروپای قرن نوزده به آزادی فردی اهمیت بیشتری می دادند، حتی به قیمت زندانی شدن والدین مقروض و دزد شدن بچه های یتیمشان.  یک رمان از الکساندر سولژنیتسین که بخوانید می فهمید رژیمهای کمونیستی با چه درجه ای از استبداد، آزادی های فردی را از بین می بردند و هر جنبه از زندگی روزمره آدمها را برای برقراری برابری، کنترل می کردند.

خوب چه کسی می تواند به ما کمک کند که فضایل اخلاقی و آن کار دیگر، آزادی و برابری – یا هر دو ارزش متضاد – را آشتی دهیم؟

شاید آرتور شوپنهاور – فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم

آرتور شوپنهاور

 

فلسفه شوپنهاور با معرفی نیروی اولیه ای در انسان آغاز می شود که به عقیده او از هر چیز دیگری – مثل منطق یا اخلاق – قوی تر است. او این نیرو را اراده زندگی (The will-to-life) می نامد. اراده زندگی همان نیروی دائمی است که ما را وادار به حرکت می کند و به زنده بودن و زنده ماندن آویزان. اراده زندگی کور و احمق است ولی پیوسته و بدون وقفه. تمرکز اراده زندگی از بلوغ به بعد بر رابطه جنسی است. این نیرو ما را وادار به کارهای عجیب و غریبی می کند که عجیبترین آنها عاشق شدن و ازدواج است. اراده زندگی همان چیزی است که باعث می شود از وقتی شاشمان کف می کند، با ظاهر و لباس و ادا و اطوار و طرز حرف زدن و حرفها و آهنگ صدایمان آنقدر ور برویم تا نهایتا کسی پیدا بشود که با وعده خوشبختی لایف-تایم متقابل، بتوانیم همدیگر را متقاعد به ازدواج بکنیم.

مفهوم دیگری که فیلسوف آلمانی در شاهکارش به نام زندگی همچون اراده و تصور (The World as Will and Representation) معرفی می کند، ایده است. ایده، ایده آل، تصور، توهم یا هر چیز دیگری که برساخته ذهن ماست. یکی از ایده هایی که انسان از زمانی که homo sapiens شده تا حالا هرگز نتوانسته از شرش خلاص بشود این است که تصور می کند او برای داشتن یک زندگی خوب و خوشبخت زیستن به دنیا آمده است. یکی از این ایده ها در سطح فردی خوشبختی و در سطح جمعی آزادی+عدالت است.

آرتور شوپنهاور دو راه حل برای کنار آمدن با تضادهای زندگی به ما پیشنهاد می دهد.

راه اول، الگوی زندگی آدمهای استثنایی است که او آنها را فرزانه (sage) می نامد. اینها آدمهایی هستند که با تزکیه نفس قادر شده اند از خواسته های “اراده زندگی” فراتر بروند. فرزانگان به دور از شهرهای بزرگ و به دور از شهوت شهرت و ثروت، هرگز ازدواج نمی کنند و به تنهایی روزگار می گذرانند. مانند راهبان بودایی یا خود شوپنهاور. اینها آدمهایی هستند که پندار و گفتار و رفتارشان – بدون تضاد – نیک است.

گزینه دوم و گزینه عملی تر، اختصاص دادن بیشترین زمان ممکن به هنر و فلسفه است: آینه ای که رنج و بدبختی را که “اراده زندگی” بر ما تحمیل می کند، در آن می توانیم ببینیم. ما به احتمال زیاد بیشتر وقتها نمی توانیم همانند یک فرزانه بر اراده زندگی غلبه کنیم، ولی بعد از سپری کردن یک روز طولانی، انجام کاری که از آن متنفریم، رانندگی در ترافیک، استنشاق هوای آلوده و جر و بحث با مادر بچه ها سر اینکه آیا واقعا به یک قابلمه دیگر نیاز داریم یا نه، تماشای یک فیلم یا خواندن یک داستان یا شعر به ما کمک می کند که چند قدم از زندگی روزمره – از اراده زندگی – فاصله بگیریم و به زندگی – بدون توهم – نگاه کنیم. به تضادهای موجود بین ایده و اراده مان. به خلاقیت و انرژی و زیبایی که در برخورد این تضادها ممکن است ظاهر شود. در یک تراژدی یونانی. در یک شعر حافظ. یا در سریال بریکینگ بد.

 

“There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

~Arthur Schopenhauer

 

 

 

پادکست 822 #5 شانزدهم اسفند 1395

داستان خروج من از کانتکت لیست، پختن نان و معرفی یک کتاب درباره تاریخ نوع بشر

نانی که خودم پختم

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

برنامه جانبی پادکست 822 – گل سرخی در زاده شدن

در این برنامه علی سخاوتی به همراه آرش طاهری، مرجان خسروی و مهراندخت پورتوسلی درباره این پرسش که بچه ها از پدرو مادرشان می پرسند: “چرا منو به دنیا آوردین؟” گفتگو می کنند.

چرا بدنیا آمدم؟

A Rose In Birth – Poem by S./J. Goldner

I’m a disgrace to the life

I lived as a girl—

she would be ashamed

to have me in the world.

But there’s no turning back;

it’s time to pay the price

for selfish pride

and evil vice.

Or pack up my things

and leave this great earth—

would you put in place

a rose in birth.

Cause thorns I’ve got

it’s the petals I lack;

beauty should unfold:

this is no unknown fact.

With this request I must be going—

please all take care,

boys and girls

handsome and fair.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 و همچنین پیشنهاد برنامه جانبی می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

کانال تلگرام پادکست 822

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

پادکست 822 #4 – نهم اسفند 1395

داستان سفر من به بندرعباس برای سخنرانی و دروغ تجربی در راه بازگشت

بندر عباس

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

تک فرهنگی

برو کار می‌کن، مگو چیست کار     که سرمایه جاودانی است کار

نگر تا که دهقان دانا چه گفت       به فرزندگان چون همی خواست خفت

که:  “میراث خود را بدارید دوست   که گنجی ز پیشینیان اندر اوست

من آن را ندانستم اندر کجاست       پژوهیدن و یافتن با شماست

چو شد مهر مه، کشتگه برکنید       همه جای آن زیر و بالاکنید

نمانید ناکنده جایی ز باغ              بگیرید از آن گنج هر جا سراغ”

پدر مرد و پوران به امید گنج         به کاویدن دشت بردند رنج

به گاوآهن و بیل کندند زود          هم اینجا، هم آنجا و هرجا که بود

قضا را در آن سال از آن خوب شخم   ز هر تخم برخاست هفتاد تخم

نشد گنج پیدا ولی رنجشان            چنان چون پدر گفت، شد گنجشان

 

~ ملک الشعرا بهار

کار کشاورزی

یک داستان یک فرهنگ

دهقان دانا دم مرگ به فرزندان خود نصیحت می کند که چگونه گنج نهفته در میراث با ارزششان را پیدا کنند. آنها با تحمل رنج زیاد – با بیل و گاو آهن- همه جای زمین پدری را کندوکاو می کنند. شخم خوب و همراهی بخت در آن سال، رنج پسران دهقان را به گنج تبدیل می کند. از هر تخم هفتاد تخم بر می خیزد. شاعر قبل از سرودن داستان نتیجه گرفته است: برو کار می کن مگو چیست کار.

داستانها از جمله داستان فوق قوی و تاثیرگذار هستند. داستانها به ما کمک می کنند که گذشته خود را درک کنیم و آینده مان را بسازیم. یک داستان خوب پلی است بین ما و واقعیت جهانی که در آن زندگی می کنیم. داستانها خیلی ظریف و بی سر و صدا، بایدها و نبایدها و خوب و بد را برای مشخصی می کنند. داستانها به ما می گویند که چگونه رفتار کنیم و رفتار خود را با چه معیاری بسنجیم. داستانها خلاصه و مفید بیان می شوند، ما همه داستان را می پذیریم ولی بیشتر آن را نمی توانیم توضیح بدهیم. داستان و داستانگو تلویحا از ما می خواهند که وقت ارزشمندان را برای اندیشیدن به جزئیات و ظرایف باریکتر از موی داستان تلف نکنیم.

خانم F.S. Michaels  نویسنده کتاب Monoculture: How One Story Is Changing Everything به شرح پدیده تک فرهنگی می پردازد. تک فرهنگی یعنی اینکه در یک دوره تاریخی از حیات یک جامعه، غالب رفتار و گفتار و پندار اعضای آن جامعه بطور خودآگاه و ناخودآگاه تحت تاثیر یک داستان اصلی (master story) شکل می گیرد. این داستان در یک دوره، مذهب همراه با خرافه بوده است و در دوره ای دیگر، علم یا صنعت. مثل تک محصولی (monoculture) در کشاورزی که همه گونه ها را فدا می کند تا در زمینی پهناور فقط یک محصول را کشت کند، تک فرهنگی نیز با نادیده گرفتن یا از بین بردن سایر ارزشها، به حفظ و پرورش یک مجموعه محدود از ارزشها می پردازد.

نویسنده کتاب فوق معتقد است تک فرهنگ زمان ما اقتصاد است و نشانه های تک فرهنگ اقتصادی را به شرح زیر بر می شمرد:

الف- در این داستان شما یک فرد هستید. اگرچه در خانواده ای بدنیا آمده اید و در جامعه ای رشد یافته اید، ولی در داستان اقتصادی بطور اساسی شما جدای از دیگران وجود دارید. فردی مستقل از دیگران، با همه ارزشی که هم خود فرد برای استقلال خودش قائل است و هم دیگران برای استقلال او.

ب- داستان اقتصادی همچنین می گوید که شما منطقی هستید. منطقی نه به معنای فلسفی کلمه، بلکه به این معنا که به هنگام مواجهه با یک تصمیم با فرض آگاهی از هدف خود می توانید گزینه های موجود خود را لیست کنید و هزینه منفعت هر گزینه را برآورد کنید. در پایان هم با در نظر گرفتن گزینه ای که کمترین هزینه و بیشترین منفعت را دارد، بهینه ترین گزینه را انتخاب کنید. در داستان اقتصادی همیشه بهینه ترین انتخاب بهترین انتخاب است. همیشه کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خطی مستقیم بین آنهاست.

ج- داستان اقتصادی با این فرض که شما به دنبال منافع شخصی هستید ادامه پیدا می کند. دنبال کردن منافع شخصی لزوما به این معنا نیست که شما آدم خودخواه یا کلاهبرداری هستید. اولویت دادن به منافع شخصی یعنی اینکه هر بار که می خواهید تصمیمی بگیرید، حساب و کتاب می کنید که برای شما چی دارد یا چی ندارد.

د- داستان اقتصادی می گوید که رفتار شما بیانگر تلاش شما برای بدست آوردن چیزی است که می خواهید. این داستان فرض می کند که شما خودتان را می شناسید، می دانید که چه چیزی می خواهید و بعد از بدست آوردن آن چیز قادر خواهید بود که رضایت خود را از داشتن آن چیز بسنجید.

ه- در داستان اقتصادی شما باید مثل یک کارآفرین رفتار کنید. کارآفرین کسی است که با هدف خلق ارزش، منابع در دسترسش را جابجا می کند، بهره وری را بالا می برد، مشکلات را حل می کند و در نهایت سود ایجاد می کند یا به عبارت ساده تر، پول می سازد.

و- داستان اقتصادی در ادامه به شما می گوید که خواسته های شما نامحدود است. خواسته های دیگران هم همینطور. ولی منابع محدود.

ز- در داستان اقتصادی جهان تشکیل شده است از یک سری بازار. بازارهایی که پر است از فروشنده و خریدار. در این بازارها شما بعضی اوقات خریدار هستید، بعضی اوقات فروشنده. وقتی که فروشنده هستید می خواهید سود خود را به حداکثر برسانید. اگر برای متاع شما تقاضا زیاد باشد قیمت خود را بالا می برید. اگر هیچ کس آنرا نخرید قیمت را پایین می آورید. به عنوان فروشنده شما قیمت را تعیین نمی کنید، بلکه نیروی عرضه و تقاضای بازار است که تعیین کننده قیمت می باشد.

ح- وقتی که خریدار هستید برای پیدا کردن بهترین و ارزانترین گزینه موجود همه فروشنده ها را بررسی می کنید. به همین دلیل بین فروشنده ها برای فروختن به شما رقابت در می گیرد. فروشنده هرچه کارش را با بهره وری بیشتری انجام داده باشد، قیمت تمام شده اش پایین تر آمده و در نتیجه شانس فروختنش به شما بیشتر شده است.

ط- اگرچه داستان اقتصادی می گوید که شما در انتخاب خود برای ورود به و خروج از یک بازار آزاد هستید ولی در عمل به دلیل نداشتن پول کافی یا کنترل واردات یا به هزار و یک دلیل دیگر انتخابهای شما آنقدر که باید زیاد نیست. آزادی اقتصادی شما هم همینطور. داستان اقتصادی می گوید بهترین حالت برای شما زمانی اتفاق می فتد که بیشترین آزادی را داشته باشید و انتخابهای شما تا حد ممکن بیشینه باشد.

ی- وجود انتخاب به معنی وجود رقابت است و در داستان اقتصادی رقابت خوب است. برای کنترل قیمتها و برای بالا بردن کیفیت و برای خیلی چیزهای دیگر.

در داستان اقتصادی رقابت در سطح فردی هم اهمیت زیادی پیدا می کند. شما به عنوان یک فرد منطقی با منافع شخصی با جهان بازارهای مختلف از طریق رقابت با دیگران تعامل می کنید. شما با بقیه نیروی کار برای پیدا کردن کار رقابت می کنید. برای خرید چیزی با بقیه خریداران رقابت می کنید. برای فروختن چیزی با بقیه فروشنده ها رقابت می کنید. و الخ. در هر صورت بر سر منبعی رقابت می کنید که محدود است. به عبارت دیگر موجودی محدود منابع برای خواسته های نامحدود شما و دیگرانی که بر سر آنها رقابت می کنند کافی نیست.

ک- داستان اقتصادی می گوید که عملکرد شما در این رقابت با مقایسه خود و دیگران مشخص می شود. چه کسی جلوتر از شماست؟ چه کسی عقبتر؟ در این داستان هر چقدر جلوتر باشید بهتر است.

اقتصاد

به این ترتیب رابطه شما با دیگران تعریف می شود. رابطه ای گذرا و غیر شخصی که اساسش بر رقابت است. لازم نیست با کسی دوست بشوید یا از او خوشتان بیاید. این تنها رابطه ای است بین دو فرد مستقل منطقی با منافع شخصی که فراتر از معامله پیش رو تعهدی به هم نخواهند داشت.

بر اساس داستان اقتصادی هر چه اطلاعات شما درباره یک بازار و چیزی که می خواهید در آن بفروشید یا بخرید کاملتر باشد، تجربه بهتری در دنیای بازارها کسب خواهید کرد.

خلاصه داستان اینست که شما به عنوان یک فرد منطقی، مستقل و کارآفرین، برای بدست آوردن چیزهای نامحدودی که دوست دارید داشته باشید – در یک سیستم مبتنی بر عرضه تقاضا- با دیگران به رقابت می پردازید. در این رقابت هر چه از دیگران بیشتر پیشی بگیرید احساس بهتری خواهید داشت. برای اینکه در این رقابت موفق شوید تلاش می کنید تا جایی که بتوانید اطلاعات خود را از بازار کاملتر و کاملتر کنید.

 

مطلب مرتبط بعدی

چیست کار؟

پادکست 822 #3- 02-12-1395

علی سخاوتی درباره احساس در شعر، رکود و تورم احساسی و اقتصادی و کامنتهای شنوندگان حرف می زند.

رکود و تورم

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

پادکست 822 – در این برنامه علی سخاوتی درباره فرموفوبیا، گوسفند اشتراکی، کباب کردن دنبه و نایس تر شدن حرف می زند

فرموفوبیا

 

انتشار برنامه های جدید پادکست 822، هم از طریق خبرنامه این وبلاگ و هم از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.