بایگانی دسته: آزادی

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

 

بازی

بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

مطالب مرتبط

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

پنج ایده برای کشتن زمان

 

مطالب مرتبط آینده

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

یک اتوبوس از امیرآباد شمالی تا میدان انقلاب، یک اتوبوس ازمیدان انقلاب تا میدان امام حسین، یک مینی بوس از میدان امام حسین تا سه راه تختی و یک سواری از سه راه تختی تا پادگان صفوی من را به جایی می رساندند که باید خدمت سربازیم را می کردم. بيست و یک ماه. این فرایند طاقت فرسا که از ساعت یک ربع به شش تا هفت و نیم طول می کشید آغاز برنامه ای بود که من ماهها خودم را زندانی آن حس می کردم. زندانی که مثل خوره روح من را می خورد. از ساعت هفت و نیم تا یک ربع به دو زمان کش می آمد. هر دقیقه مثل ساعتها و روزها می گذشت. مخصوصا اگر مجبور می شدم چرندیاتی را در مایکروسافت اکسل یا زرنگار تایپ کنم. من. علی سخاوتی. مهندس نرم افزار از دانشگاه صنعتی شریف. بعضی وقتها هم روی صفحه مانیتور داستانهای کوتاهی به زبان انگلیسی می خواندم که بر روی یک فلاپی دیسک با خودم همیشه همراه داشتم. بعضی وقتها با یکی دو سرباز دیگر چرت و پرت می گفتیم و خیال پردازی می کردیم یا غر می زدیم و به زمین و زمان فحش می دادیم. رکیک ترین و آبدارترین فحش هایی که تصورش را بکنید. بعضی وقتها 300 برگ کاملا سیاه پرینت می گرفتیم تا پرینتر از کار بیفتد. بعضی وقتها با گیره کاغذ مجسمه درست می کردم. تا اینجا ساعت شده بود نه و نیم.

ساعت یک ربع به دو. یک سواری تا سه راه تختی. آنجا لباسم را پشت یک درختی چیزی عوض می کردم. کفش و لباسم را با یک کیف سامسونت که در آن زمان هنوز مد بود با خودم می بردم. یک سواری دیگر تا سه راه تهران پارس. یک اتوبوس تا چهاراه ولی عصر و یک سواری تا چهارراه پارک وی من را می رساندند به محل کارم. حدودا ساعت سه عصر می رسیدم و تا یازده دوزاده شب کار می کردم. یا بهتر است بگویم سر کار می ماندم. بیشتر روزها فقط می توانستم یک وعده غذا بخورم.

حدود ساعت یازده و نیم شب که از محل کارم بیرون می آمدم با یک سواری تا میدان ونک و سواری دیگری تا جایی از اتوبان کردستان می رسیدم که بتوانم با یک پیاده روی یک ربعه به خانه برسم. حدود ساعت دوازده شب.

این روتین که برای ماههای متوالی ادامه داشت ممکن است برای شما عادی به نظر برسد ولی در آن زمان احساساتی در من ایجاد می کرد که برای خودم عجیب و غریب و برای اطرافیانم نگران کننده بود. خودم را درون زندانی احساس می کردم که با بی عدالتی هرچه تمام تر توسط نیروهای ناشناخته ای برای از بین بردن من طراحی شده بود. نیروهایی که فکر انتقام گرفتن از آنها تمام ذهن من را به خودش مشغول می کرد. آیا تا به حال خودتان را در حال به رگبار بستن آدمهای بی گناهی که در پیاده روهای شلوغ میدان انقلاب راه می روند تصور کرده اید؟ آنروزها من به چنین چیزهایی فکر می کردم.

تا اینکه بالاخره بیست و یک ماه تمام شد و من هم مثل میلیونها آدم (مذکر) دیگری که توی خیابان می بینید یک کارت پایان خدمت به کارتهای دیگرم اضافه شد. کارتی که آنرا سند آزادی خودم می پنداشتم. من بالاخره آزاد شده بودم.

کمتر چیزی هست که به اندازه آزادی توسط همه آدمها در هر زمانی و مکانی و فرهنگی دارای ارزش و احترام بوده باشد. هر کسی را ببینید یا به دنبال آزاد شدن از چیزی است. یا به آزادی که بدست آورده افتخار می کند و حول و حوش آن داستان سرایی. هرملتی چندین و چند نماد و قهرمان آزادی دارد. خیابانها و میدانها و مجسمه هایی به نام آزادی در بیشتر شهرهای دنیا پیدا می شوند. اخبار پر است از ماجرای کسانی که برای آزادی می جنگند. آدمهای بدی وجود دارند که آزادی دیگران را ازشان گرفته اند. بعضی ها برای آزادی شعر و ترانه می سرایند، کتاب می نویسند یا فیلم می سازند. بعضی ها به کسانی که آزاد هستند غبطه می خورند یا حسودی می کنند. آزادی بعضیها به دلیل منافع اجتماعی یا ملی از آنها گرفته می شود. بعضی ها پول را چون به آدم آزادی می دهد دوست دارند. مدیری خوب است که کارمندانش را آزاد می گذارد یا به آنها آزادی عمل می دهد. میلیونها نفر به دنبال بدست آوردن آزادی مهاجرت می کنند. بعضیها آزادیشان را دوست دارند. کشورها (ملتها) تاریخشان را به دو قسمت قبل و بعد از آزادی تقسیم می کنند. بعضیها همه چیزشان را فدای آزادی می کنند. و الخ.

 

آزادی زیر چرخ کبود

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

ولی برای چی؟ به چه دلیل؟

چرا آدمیزاد اینقدر برای آزادی ارزش قائل شده است و می شود؟ آیا واقعا آزادی اینقدر در زندگی ما آدمها مهم است؟ آیا آزادی ارزش این همه جنگ و خون و چیزهای دیگر را دارد؟ نه جدی؟ شواهد زیادی هست که نشان می دهد آمیزاد برخلاف چیزی که می گوید، در عمل نه تنها به آزادی وقعی نمی گذارد بلکه در بسیاری از مواقع از آن گریزان هم هست.

اریک فروم در کتاب گریز از آزادی “آزادی از چیزی” (آزادی منفی) را از “آزادی به/برای چیزی” (آزادی مثبت) متمایز می کند. او معتقد است که آزادی از چیزی یعنی تلاش برای رهایی از قید و بندهایی که نیروهای خارجی مانند جامعه به ما تحمیل می کنند. تلاشی که معمولا احساسات منفی مانند پوچی یا اضطراب به همراه می آورد. از سوی دیگر آزادی به چیزی یا آزادی مثبت به خلق چیزی منجر می شود.

فروم معتقد است از آنجاییکه که فرایند “آزادی از” به خودی خود تجربه لذت بخشی نیست بسیاری از آدمها سعی می کنند به جای استفاده سازنده از آن، اثرات منفیش را با پرورش دادن افکار و رفتاری که نوعی از امنیت برای آنها فراهم می آورد، به حداقل برسانند. افکار و رفتاری مانند زورگویی، نابودگری و همرنگ جماعت شدن.

شخصیت زورگو که فروم او را هم سادیست و هم مازوخیست می داند سعی می کند با تحت کنترل درآوردن دیگران نوعی نظم به دنیای خودش بدهد. آدمهای زورگو همچنین تن به کنترل نیروی برتری در قالب یک شخص یا یک ایده انتزاعی می دهند. و با این تعریف چه کسی زورگو نیست؟ هر آدمی گه گداری دوست دارد که دیگران آنگونه که او می خواهد رفتار کنند. یا فکر بکنند. یا حرف یزنند. شما اینجوری نیستید؟ حالت دوم یعنی مازوخیسم البته شیوع بیشتری دارد. در برابر انتخابهای متعدد بیشتر آدمها دوست دارند که کسی به آنها جواب درست را بگوید و بار تصمیم گیری و مسئولیت متعاقب آنرا از روی دوش آنها بردارد. یک نمونه بارز این رفتار در تمایل به ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر و بالاتر در مؤسسات آموزشی عمومی مثل دانشگاهها دیده می شود. جایی که دامنه انتخاب و نیاز به تصمیم گیری آدمها قرار است به حداقل برسد.

شخصیت زورگو با روحیه سادیستیش سعی می کند چیزی یا کسی را تحت کنترل خودش دربیاورد. آدم نابودگر به طور مشابهی سعی می کند تا چیزی را که نمی تواند تحت کنترل خودش بگیرد نابود کند. شما با رعایت همه قوانین در حال رانندگی هستید. یک دفعه یک خری از سمت راست جلوی شما می پیچد. در این لحظه ممکن است دستخوش احساسات مختلفی بشوید. یکی از آنها اینست که کاش می توانستید با یک وانت بزرگ ماشین یارو را له کنید. اگر دو کیلومتر جلوتر ببینید که چپ کرده و ماشینش در حال سوختن است به احتمال زیاد دلتان خنک خواهد شد. اخیرا کسی به من یک چک داد که چند روز پیش برگشت خورد. یارو تلفن من را جواب نمی دهد و وقتی هم که بعد از بیست تا تماس بالاخره جواب می دهد با یک بهانه سطحی و با آرامش کامل یک وعده سرخرمن می دهد. رفتار این آدم برای من قابل کنترل نیست. ای کاش می توانستم زندگیش را نابود کنم. فقط برای پنج میلیون تومان.

 

همرنگ جماعت

بعضی ها هم ناخودآگاهانه افکار و عقاید عرف جامعه را می پذیرند و آنها را به عنوان عقاید شخصی خودشان تجربه می کنند. همرنگ جماعت شدن به آنها اجازه می دهد که از تفکر آزاد اجتناب کنند. فرایندی که معمولا باعث اضطراب می شود. ایده هایی در زمینه کار، تحصیل، زیبایی، هنر، مذهب، اخلاق، اقتصاد، دموکراسی، سکس، موفقیت و غیره را از جماعت می گیریم و آنها را مال خودمان می کنیم. ایده هایی در باب خور و خواب و خشم و شهوت. بدون تفکر آزاد.

اگرچه هر آدمی ممکن است برداشتی شخصی و متفاوت از آزادی داشته باشد ولی به نظر می رسد که آزادی آنقدرها هم مورد خواست و احترام آدمها نیست. سیسرون فیلسوف رومی آزادی کامل را در بردگی یک مجموعه محدود از قوانین می دانست. به عبارت دیگر پذیرش محدودیتها آزاد کننده است. مثلا همین (قانون یا فرهنگ) تک همسری را در نظر  بگیرید. صرف نظر از همه مشکلات، درد سرها و انتخابهای جذاب احتمالی در آینده، آدم ها را از فشار دائمی بیشینه کردن بازگشت سرمایه احساسیشان آزاد می کند.

 

مطالب مرتبط آینده

انتخاب آزاد یک مجموعه از قوانین و بردگی آن

داستان دو ماه خدمت سربازی من در یاسوج و ناتوانیم در ارتباطات بین فردی

 

علی عزیز در 1420

علی عزیز در 1420

اول از همه امیدوارم که در سال 1420 زنده نباشی. که تا آن زمان زمان تو را کشته باشد. ولی به هر حال این نامه را برایت می نویسم. اگر زنده بودی و این نامه به دستت رسید امیدوارم به بعضی از توصیه های آن عمل کرده باشی.

امیدوارم در آن زمان به آرامش رسیده باشی و صبحها با عضلات منقبض شده از خواب بیدار نشوی. مثل امروز صبح.

امیدوارم تا آن موقع خودت را به خاطر همه ایده های احمقانه ای که برای کسب و کار یا چیزهای دیگر داشتی، بخشیده باشی.

امیدوارم تا 1420 خودت را به خاطر فرصتهایی که فکر می کردی از دست داده ای بخشیده باشی. به خاطر همه زمانی که کشتی. به خاطر همه اشتباههایی که کردی. یا نکردی.

امیدوارم تا آن زمان هنوز آغازگر مانده باشی و دست از جستجو و کشف برنداشته باشی. امیدوارم خرفت نشده باشی و خیال کنی که جواب سؤالهایت را پیدا کرده ای و به نتیجه رسیده ای.

خودت را به خاطر همه گیرهایت ببخش. به خاطر همه کارهایی که برای انجامشان زور زدی. زور زدی که فلان دختر از تو خوشش بیاید. زور زدی که وبلاگ بنویسی. زور زدی که صبحها زود از خواب بیدار بشوی. زور زدی که بلند پرواز باشی. بیشتر وقتها زور زدن بی فایده است. امیدوارم در آن زمان بتوانی هر روز با آرامش به طلوع یا غروب آفتاب یا به یک درخت نگاه بکنی و غذایی بخوری که راحت هضم بشود.

امیدوارم تا آن موقع یاد گرفته باشی که مثل بقیه حیوانات با آرامش غذا بخوری و بخوابی و راه بروی. امیدوارم تا آن موقع توانسته باشی خزعبلاتی را که مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و خانواده و اطرافیان توی کله ات فرو کردند، از ذهن خودت پاک بکنی.

بخشش

خودت را به خاطر همه آدمهایی که ناراحتشان کردی ببخش. شاید آنها انتظارات زیادی از تو داشتند. شاید تو می خواستی انتظاراتت را از خودت پایین بیاوری. شاید زور می زدی انتظارات آنها را هم از خودت پایین بیاوری. در هر صورت تمام شده است. آنها به دنبال زندگی خودشان رفته اند.

امیدوارم هنوز تمرین روزانه ات را انجام بدهی. اگر تا آن موقع زنده بودی امیدوارم بتوانی هر روز ایده های جدیدت را بنویسی. هر روز کمی کار فیزیکی انجام بدهی. هر روز سپاسگزار چیزهایی که داری باشی. امیدوارم هر روز بتوانی به نتیجه کارهایی که می کنی و اتفاقات دیگری که برایت می افتد تسلیم بشوی.

 

ارادتمند شما

علی سخاوتی

فروردین 1392

 

 

 

سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد

اول یک پیامک دریافت کردم که پیشنهاد می کرد در اعتراض به گرانی و تورم، سه روز یعنی شنبه تا دوشنبه متحد باشیم و نان و شیر نخریم! پیامک را حذف کردم و با دو سه تا فحش و بد و بیراه زیر لب سعی کردم سرته قضیه را هم بیاورم. ولی چند ساعت بعد که عین پیام فوق را توی فیس بوک دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دستخوش احساسات مختلفی شدم.

تهوع از یک طرف و خوشحالی از طرف دیگر که دیدم حالا بالاخره بعد از سالها بعضیها فهمیده اند که به کمک رسانه جمعی(social media) و اس.ام.اس. می توان با گرانی و تورم مبارزه کرد. جایزه نوبل اقتصاد امسال را باید به نابغه ای که این فرمول را کشف کرده است بدهند. برای مبارزه با تورم سه روز نان و شیر نخرید. WOW.

البته کسی ممکن است بگوید که این یک حرکت نمادین است. ولی دقیقا نماد چه چیزی؟ نماد اعتراض به معلولی که علتش را خوب نمی شناسیم؟ یا نماد حمله به دشمن فرضی؟ چیزی شبیه به انتقادهای اجتماعی پر از ایهام و شاعرانه حافظ؟ شاید من به خوبی دیگران نمادها را درک نمی کنم. شاید چون من اسپرگر دارم. دلیلش هرچه باشد من سی کار به جای نان و شیر نخریدن نوشتم که هم تمرینی بود برای ورزیده کردن عضله ایده پردازیم و هم بهانه ای برای نوشتن یک مطلب.

سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد:

1- سه روز خزعبلاتی نظیر پیام فوق یا جکهای قومی یا احوالات دکتر شریعتی را با پیامک یا ایمیل فوروارد نکنید. یا سه روز تلفن همراهتان را خاموش کنید. فقط سه روز.

2- سه روز از اینترنت استفاده نکنید.

3- سه روز قبل از اینکه هر خزعبلی را بر روی صفحه فیس بوکتان به اشتراک بگذارید سه دقیقه  درباره اش فکر کنید. فقط سه دقیقه.

4- سه روز از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنید. به روی ماشینها.

5- سه روز تمرین روزانه را انجام بدهید و هر روز ده ایده برای پول درآوردن یا راه انداختن یک ریزکسب بنویسید. شما هم می توانید با داشتن یک ریزکسب جلوتر از تورم حرکت کنید و هر چقدر دلتان می خواهد نان و شیر یا چیزهای دیگری که می خواهید را بخرید.

6- سه روز آرد بخرید و خودتان نان بپزید. شاید خریدن گاو برای یک لیوان شیر منطقی نباشد ولی نان پختن کاری است لذت بخش و سرگرم  کننده.

7- سه روز دهنتان را ببندید.

8- سه روز کف خیابان تف نکنید و آشغال نریزید. فقط سه روز.

9- سه روز اول صبح دوش بگیرید و با کفش و لباس تمیز از خانه بیرون بروید.

10- سه روز لبخند بزنید. بیشتر از روزهای دیگر. آیا زبان شادی واقعا در اینجا از دست رفته است؟

11- سه روز شکایت و گریه و زاری نکنید. فقط سه روز پرشکایت و گریان نباشید.

12- سه روز قلیان نکشید. یا سیگار. یا هر چیز دیگری که می کشید.

13- سه روز بوق نزنید.

14- سه شب شام نخورید. فقط سه شب ساندویچ نیم متری یا کباب هشتاد سانتی را بی خیال بشوید.

15- سه روز بافرهنگ باشید.

16- سه روز کتاب بخوانید. هر کتابی و هرچقدرش را که رسیدید بخوانید. کتاب امکان یا هر کتاب دیگری.

17- سه روز تلویزیون نگاه نکنید و روزنامه نخوانید. سه روز بی خبر بشوید.

18- سه روز قیمت ارز و سکه یا هر کالای دیگری را دنبال نکنید.

19- سه روز و هر روز یک ساعت توی پارک به تنهایی قدم بزنید و به درختان یا سایر پدیده های طبیعی نگاه کنید.

20- سه روز فقط نان و شیر بخورید.

21-  سه روز و هر روز از یک نفر به خاطر کاری که برای شما انجام داده است، تشکر کنید. با یک تلفن یا یک ایمیل یا حتی یک اس.ام.اس.

22- سه روز و هر روز یک اصل از اقتصاد را خوب یاد بگیرید. روز اول اصل عرضه و تقاضا. شاید اینکار به شما کمک کند که دلیل گران شدن شیر و نان و چیزهای دیگر را بهتر دریابید. اصول اقتصادی را هم مثل خیلی چیزهای دیگر توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند.

23- سه روز و هر روز ده دلیل برای گرانی نان و شیر و کلا تورم بنویسید. نقش خودتان را فراموش نکنید. قضیه به هیچ وجه سیاسی نیست! برعکس کاملا اقتصادی است. مشکلات اقتصادی را فقط با روشهای اقتصادی می توان حل کرد.

24- سه روز به تاثیرات تورم در زندگی خود فکر کنید و آنها را لیست کنید. تورم را دو و سه برابر کنید و دوباره تاثیراتش را لیست کنید.

25- سه روز و هر روز یک چیز درباره فرصتهای اقتصادی که تورم ایجاد می کند را پیدا کنید.

26- سه روز همه چیز را زیر سؤال ببرید. یا راههای دیگر قانون شکنی را تجربه کنید.

27- سه روز و فقط سه روز حقیقت جو باشید یا حداقل آنرا تمرین کنید.

28- سه روز و هر روز یک چیز را آغاز کنید. فقط سه روز آغازگری را تجربه کنید. بدون اجازه از کسی. یا بدون جلب حمایت یک گروه. بدون مشارکت حتی با یک شریک.

29- سه روز گدایی کنید.

30- سه روز دروغ نگویید.

این لیست به هیچ وجه جنبه اعتراض آمیز ندارد و صرفا از روی ملول شدن و برای بیان آزادانه احساس خودم و تمرین روزانه نوشته شده است. لطفا آن را به منظور هماهنگ کردن فعالیتهای اعتراض آمیز برای دیگران ارسال نکنید! در عوض لیست خودتان را بنویسید. سی کار که به جای دنبال کردن گوسفندوار هر حرکت گروهی می توان کرد.

 

منیفستوی (مرام نامه) آزادی یا یک مهمانی آزاد

من و چند تن از رفقا قرار شد که یک مهمانی بگیریم در فضای آزاد، در یک پارک

یک مهمانی آزاد

که بچه ها بتوانند برای خودشان بازی کنند

که هر که هر کاری دوست داشت بکند

بدون نیاز به زل زدن به تلویزیون یا پذیرایی کردن یا پذیرایی شدن یا توجه به بچه ها

که هر که هر وقت خواست بیاید، هر وقت دوست داشت برود

که هر که هر چیز خواست بخورد، هر چیز که خودش آورده است

که هر که هر که را خواست با خودش همراه بیاورد

یک مهمانی آزاد در پارک

ابوالفضل هادی گفت هر پارک

که هر که هر پارکی خواست برود، یا نرود

آزاد، یک مهمانی آزاد

قرار شد منیفستوی آزادی را امروز عصر دو نفر قرائت کنند، یا نکنند

یا یکی بکند و یکی نکند، هر که هر کاری دوست داشت

آزاد، یک مهمانی آزاد

همه آزاد، جز دشمنان آزادی و دشمن شماره یک کوروش

بدون حق هیچ دخل و تصرف در منیفستوی آزادی یا قرائت آن یا حتی اظهار نظر درباره آن

آزاد، یک مهمانی آزاد

 

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

“جالب بود اما تو کشور ما خیلی باید روحیه قوی داشته باشی تا برخلاف موج حرکت کنی. تو این مسیر مردم با حرفشون داغونت می کنن. شاید تو سن 30 حرف مردم مهم نباشه، اما تو 18 سالگی مهمه. تازه اگر پدر و مادرت حمایتت کنن. من فکر می کنم این کتابو بیشتر پدر و مادرها باید بخونن که ذهنشون عوض بشه و بتونن به بچه هاشونم یاد بدن.”

این نظر یکی از دوستانم بود درباره کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید، می توانید آنرا از اینجا به رایگان دریافت نمایید.

صاحب نظر فوق را دیشب به خاطر پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیر کردند و به کلانتری وزرا بردند. صاحب نظر فوق حاضر نشد برگه تعهدنامه نپوشیدن مانتو کوتاه را امضا کند. صاحب نظر فوق بلافاصله آزاد شد. صاجب نظر فوق با یک تاکسی و در حالیکه همان مانتوی اولیه تنش بود، بعد از دو ساعت به محل دستگیریش یعنی بام تهران برگشت.

“نباید اینکارو بکنی” یا “نمی تونی اینکارو بکنی”

تقریبا همه چیزهایی که از بچگی یاد می گیریم در این دو جمله خلاصه می شود. پدر و مادر، معلمها، ماموران نیروی انتظامی، رئیس، دوستان، همسایه، مشتری، فروشنده و اصولا هر آدمی که با ما تعامل پیدا می کند، همه سعی خودش (خودآگاه یا ناخودآگاه) را می کند که این دو جمله را عمیقتر و وسیعتر توی مغز ما حک بکند. ما از بچگی یاد می گیریم که فرمانبردار باشیم. فرمانبردار تعداد زیادی از آدمها و سازمانها و مفاهیم و عقاید و باورها و حدسیات و قوانین نوشته و نانوشته. آیا قد مجاز مانتو در قانون اساسی نوشته شده است؟ (لطفا قضیه را سیاسی نکنید، موارد مشابه در خیلی از کشورهای دیگر هم پیدا می شود) مامور دیگری در کلانتری وزرا به دوست من گفته بود که اگر او به جای مامور اول می بود، دوست من را دستگیر نمی کرد چون به نظر او مانتوی دوست من کوتاه نبود.

باید فرمانبردار جریان رودخانه باشیم وگرنه عواقب کوچک و بزرگی در انتظار ما خواهد بود. تنبیه می شویم. یا خیلی ها از ما متنفر می شوند. خیلی از دوستان نزدیک ما با ما قطع رابطه می کنند. یا خیلی هاشان فکر می کنند که ما دبوانه هستیم. (بارها شنیده ام که پشت سر یا جلوی روی خودم به من لقب دیوانه یا معادل رایجترش …خول داده اند.)

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من نمی دانم سازنده این ضرب المثل در چه حال و هوایی و برای چه کاربردی آنرا ساخته است ولی با همه درست بودنش، به طرز غیر قابل وصفی چندش آور و ناآغازگرانه است. آدمهای زیادی فکر می کنند که من قوانین بسیاری را زیر پا گذاشته ام. من حتی موقع تایپ کردن “نیم فاصله” را رعایت نمی کنم و یکی از خوانندگان کتابم زحمت کشیده بود و آنها را برایم اصلاح کرده بود. معلوم نیست من تا به امروز چند هزار نفر را به دلیل رعایت نکردن قوانین ریز و درشتشان از خودم رنجانده ام. من حتی چند سال پیش به اتهام داشتن روابط نامشروط یک شب را در کلانتری وزرا گذراندرم که البته روز بعدش در دادگاه تبرئه شدم. من می ترسم. از مرگ تدریجی در سلول تنگ و تاریک همرنگ جماعت شدن در حالیکه دست و پایم با زنجیر قوانین دست ساز جماعت بسته شده است، می ترسم. قوانینی که ممکن است صد و هشتاد درجه تغییر کنند ولی هرگز تعدادشان کم نمی شود. آزادی در همرنگ جماعت نشدن است. در خلاف جهت آب شنا کردن. شاید از همین روست که به ماهی ای که اینکار را می کند ماهی آزاد می گویند.

حالا اگر رسوایی را بپذیری و نخواهی که همرنگ جماعت بشوی چه کار باید بکنی؟

الف- عکسش رو انجام بده. خلاف جهت رودخانه شنا کن. پدر یکی از دوستان من در بچگی به او گفته بود که: “ببین بقیه چی کار می کنن تو عکسش رو انجام بده.” این بهترین نصیحتی است که یک پدر می تواند به فرزندش بکند. بودا به جای پادشاه شدن، فقیرترین و گرسنه ترین گدای روی کره زمین شدن را انتخاب کرد.

برای استاد شدن در این کار هم تمرین لازم است. هر کاری که امروز باید انجام بدهی عکسش را انجام بده. اگر باید بروی شمال برو به جنوب. اگر باید بروی به عروسی برو به بهشت زهرا. اگر باید بروی به فلان جلسه برو پارک. اگر باید تلفنها را جواب بدهی، سیم تلفن را بکش. اگر باید به دانشگاه بروی به دانشگاه نرو. لزومی ندارد که حتما عکس همه کارهای روزمره ات را انجام بدهی، حداقل به انجام آنها فکر کن.

ب- دور و بری هایت را شگفت زده(سورپریز) کن. سورپریز کردن نوعی نافرمانبرداری متمدنانه است. وقتی انتظار دارند داد بزنی، سکوت اختیار کن. وقتی انتظار دارند دمکرات باشی از دیکتاتوری حمایت کن. وقتی انتظار دارند مانتوی کوتاه بپوشی چادر سر کن. وقتی انتظار دارند تیم فوتبال ایران را تشویق کنی تیم ملی عربستان را تشویق کن. وقتی انتظار دارند مؤدب باشی چندتا جک بالای هجده سال تعریف کن.

ج- فقط یک چیز را تغییر بده. لری پیج برای ساختن گوگل فقط یک چیز را در موتورهای جستجو که سالها قبل از گوگل وجود داشتند، تغییر داد. شرکت اپل فقط یک چیز را در آی پاد یا همان mp3 player که سالها قبل از آی پاد وجود داشت، تغییر داد. یک چیز را در کباب کوبیده تغییر بده. کباب کوبیده مرغ همینجوری اختراع شد! یا در آش رشته. یا در موسیقی سنتی. یا در مانتو. هزاران چیز هست که یک چیز را در آنها می توان تغییر داد. لازم نیست چرخ را از اول اختراع بکنی، بیشتر وقتها تغییر یک چیز به تنهایی کافی است تا نتیجه قابل توجهی ایجاد بکند.

د- بدزد. من بیشتر ایده هایی که بر روی وبلاگم می نویسم را از دیگران دزدیده ام. Steal Like an Artist. دیگرانی که آنها هم ایده هایشانرا از کسان دیگری دزدیده اند. مارک تواین معتقد بود تنها کسی که می تواند ادعا کند حرفی را برای اولین بار گفته حضرت آدم است. حضرت آدم(یا حوا؟) هم به روایت انجیل برخلاف دستور خداوند سیب دانش را از باغ بهشت دزدید! اولین نافرمانبرداری در تاریخ بشریت! بیشتر کتابها، بیشتر آهنگها، بیشتر فیلمها، بیشتر نقاشی ها، بیشتر چیزها ایده های اولیه شان از کتابها، آهنگها، فیلمها، نقاشی ها و چیزهای دیگری دزدیده شده است.

ه- ترکیب دو چیز. یک طراح لباس، روسری و مانتو را به هم وصل کرده و آنها را به شکل سر هم می فروشد. همه غذاها اینجوری به وجود آمده اند. خدا می داند چند سال طول کشید تا بشر بفهمد روی بیسکوئیت ساقه طلایی یک لایه شکلات می توان کشید. یا علاوه بر آب طالبی و شیر موز و آب هویج، شیر هویج پسته انبه توت فرنگی کرفس بستنی هندوانه را هم می توان به عنوان آب میوه نوش جان کرد. نمونه بارز و افراطی این پدیده این روزها در نمای ساختمان ها مشاهده می شود. معماران نوظهور تقریبا از هر چیزی که دم دستشان برسد به صورت ترکیبی برای چسباندن به دیوار یک ساختمان کوچک استفاده می کنند. من دکترای هنرهای زیبا دارم.

و- زیر سؤال بردن همه چیز. اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم. این از آن مهارتهایی است که از هر مهارت دیگری بیشتر به تمرین نیاز دارد. ماشین قدرتمند شستشوی مغزی تمام سعی خودش را می کند که ما توان پرسشگری خود را از سن کم از دست بدهیم. من باید دانشگاه بروم، چرا؟ من باید ازدواج کنم، چرا؟ من باید استخدام بشوم، چرا؟ من باید بچه دار بشوم، چرا؟ من باید آرایش کنم، چرا؟ من باید در قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه شرکت کنم، چرا؟ من باید دماغمو عمل کنم، چرا؟ من باید به اسم خلیج فارس اهمیت بدهم، چرا؟ من باید ماشین (خودرو) بخرم، چرا؟ من باید کلاس زبان بروم، چرا؟ و الخ. سؤال پرسیدن تنها راه  و اولین قدم برای رهایی از غل و زنجیر همرنگی با جماعت است.

ز- نشنیده گرفتن “تو نمی تونی” و “تو نباید” آدمهایی که به تو می گویند نباید اینکارو بکنی معمولا همانهایی هستند که به خودشان می گویند “ایکاش این کارو کرده بودم” ولی تو نمی خواهی یکی از آنها باشی. تو تصمیم گرفته ای که رسوا بشوی!

ح- صداقت. راستگویی بزرگترین نافرمانبرداری است. بیشتر آدمها دروغ می گویند. کسی که حرف راست می زند رسوای خاص و عام می شود. دوستانش ترکش می کنند. اعضای خانواده اش طردش می کنند. جامعه تبعیدش می کند. در جامعه ای که به آن تبعید می شود، منزوی می شود. من اینجا درس اخلاق نمی دهم که دروغگویی کار زشتی است و دروغگو به جهنم می رود. منظور من از راستگویی تمرین روزانه برای رسیدن به نوری است که شاید به اجداد ما در صد و پنجاه هزار سال قبل می تابید و دل و جانشان را روشن می کرد. نوری که بیرون از سلول همرنگی با جماعت می تابد و گه گداری اشعه های آن را از لابلای میله های قوانین عرفی- اجتماعی-اخلاقی- علمی- جهانی- منطقه ای- مذهبی- اقتصادی- خانواده ای- قبیله ای- سنتی بر روی پوست خود حس می کنیم.

ط- تداوم. فردوسی سی سال رنج برد تا بتواند شاهنامه را بنوسید و به هدفش یعنی زنده کردن عجم دست پیدا بکند. کتاب هری پاتر قبل از انتشار و شهرت یافتن، بارها و بارها توسط ناشران مختلف  رد شد. ادیسون قبل از اختراع لامپ هزار بار تلاشهایش با شکست مواجه شد. زکریای رازی هم قاعدتا با اولین آزمایش الکل را کشف نکرد. ونگوگ تا آخر عمرش در فقر و گرسنگی نافرنمانبردارانه نقاشی می کشید.

آدم نافرمانبردار رسوا می شود و تنبیه می شود و طرد می شود و گرسنگی می کشد و به صلیب مصائب اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود. ولی اگر صادق باشد و در کارش متداوم، اگر تمرین روزانه اش را انجام بدهد و خلاف جهت آب شنا کند، مثل ماهیهای آزاد روزی به اقیانوس بزرگ آزادی خواهد رسید. جاییکه مرزهای قوانین دست و پاگیر “تو نمی تونی” و ” تو نباید” در آن به چشم نمی خورد.

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

“Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

 

مطالب مرتبط:

اشعار علی سخاوتی

دلایل مهجور بودن وبلاگ من

یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

  • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
  • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
  • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
  • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
  • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
  • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.