بایگانی دسته: آزادی

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

 

به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

مطلب مرتبط بعدی:

سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

پدیده جالبی در مغز من اتفاق می افتد که در عین حال شرم آور و تهوع آور هم هست. به محض اینکه نگاهم به یک آدم غریبه در پیاده رویی جایی می افتد مغز من شروع می کند به تحلیل شخصیت آن شخص. گویی که یک نرم افزار تست شخصیت در کامپیوتر مغز من نصب شده است. مغز من هر روز و روزی چند بار تست های مختلفی مثل مایرز-بریگز و غیره را به طور رایگان برای آدمهای نا شناس اجرا می کند. “این از اون حرومزاده هاس که از صبح تا شب دروغ می گن” یا “این دختره از اون **ده هاس که به مامانش می گه می رم کلاس زبان بعد…” یا “این بابا معلومه افسردگی عمیق داره ولی سعی می کنه الکی خودشو خوشحال نشون بده، از اون آدمایی که سالی سه تا کتاب روانشناسی می خونن، اونم بیست صفحه اولشو و بعد می شینن پای فارسی 1 و قلیون می کشن و پیتزا می خورن و راجع به همه چی نظر می دن و از همه چی ناراضین و آشغالاشونم می ندازن تو طبیعت ولی ادعاشونم کون خرو پاره می کنه …….”

یک جای کار مجبور می شوم به خودم بگویم بابا تو این یارو رو اصلا نمی شناسی. اصلا خبر نداری از کجا می آید و به کجا می رود. چرا وقتی یک گربه یا یک گنجشک می بینی این تحلیل ها را در موردش انجام نمی دهی؟ یک آدم مگر چه چیز خاصی دارد که این همه مغز تو را درگیر می کند؟ آنهم با یک نظر.

آدمها چند هزار سال است که با دسته بندی و برچسب زدن چیزهای دور و برشان سعی کرده اند محیطی را که در آن زندگی می کنند بهتر بشناسند. جدول مندلیف همین طوری بوجود آمده است. عناصر مختلف. گازها. مایعات. فلزات. کانی ها. مواد آلی.  آب و خاک و آتش. سفید و سیاه. صفر و یک. خوب و بد. زشت و زیبا. زن و مرد. پستانداران و خزندگان و پرندگان. و الخ.

به آرامش نمی رسیم مگر اینکه برای هر چیزی که می بینیم جایی در ذهن خود پیدا کنیم و آن چیز را سر جای خودش قرار دهیم. این رفتار یا غریزه یا هر چیزی که هست ظاهرا به رشد و پیشرفت بشری کمک زیادی کرده است. مشکل از جایی شروع می شود که این پدیده به آدمیزاد و آنهم خصوصیات کیفی و یا ویژگیهای اخلاقی او مربوط شود. تا زمانی که حیوانات و گیاهان و عناصر و حتی اجزای بدن انسان را دسته بندی می کنیم اتفاق خاصی نمی افتد. دستگاه گوارش، دستگاه تنفسی، گلبولهای قرمز، هورمونهای جنسی، روده بزرگ و الخ. ولی شما هم می دانید که قضیه به اینجا ختم نمی شود.

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند

حافظ در قرن هشتم چگونه می توانسته است از خلوت واعظان و اینکه آنها در خلوتشان چه کاری می کنند آگاهی داشته باشد؟ اصلا آن کار دیگر دقیقا چه بوده است؟ حافظ هرگز وارد جزئیات نمی شود.

یک واعظ در حال کردن آن کار دیگر
اسم اصلی این تابلو “چهار فصل” اثر آقای فرشچیان می باشد

 

در هر صورت با طبیعت نمی شود جنگید. من این واقعیت را می پذیرم که مغز ما طوری ساخته شده و تکامل پیدا کرده است که همه چیز را دسته بندی کند و برچسب بزند. اصلا فکر کنید آدمها غریزه برچسب زدن دارند. این هم یک غریزه دیگر که علاوه بر فواید زیادش، هزینه زیادی برای نسل بشر دارد. مثل غریزه جنسی یا غریزه های دیگر. درست یا نادرست بودن برچسب زدن یا قضاوت درباره آدمها آنهم از روی تیپ و قیافه شان به هیچ وجه موضوع بحث من نیست. من به دنبال یک راه حل عملی برای مشکلی می گردم که وقت و انرژی از من می گیرد و مانع انجام کارهایی می شود که دوست دارم انجام بدهم. مثل خواندن، نوشتن، فکر کردن، سؤال پرسیدن و خور و خواب و خشم و شهوت.

خوب پس یک بار دیگر سناریو را بازنگری می کنیم: یک غریبه از کنار من توی پیاده رو رد می شود. من به طور نا خودآگاه شروع می کنم به طبقه بندی و برچسب زدن خصوصیات مختلف کیفی و کمی آن آدم و در نتیجه این عکس العمل غریزی، ظرفیت پردازشی مغز من برای چند ثانیه یا چند دقیقه یا حتی بیشتر برای این کار به هدر می رود. در ضمن فرض کردم که با طبیعت نمی شود (نباید) جنگید و بنابراین فعلا قصد حذف طبقه بندی و برچسب زدن آدمها را به طور کلی از عادتها و رفتارم ندارم. (این هم امکان پذیر است درست مثل کسانی که سعی می کنند غریزه جنسی خود را با اقامت در یک صومعه به کلی نادیده بگیرند)

راه حل پیشنهادی من محدود کردن تعداد برچسب ها است. برای این کار باید بتوانم دسته بندی جدیدی از آدمها ارائه بدهم که همه آدمهایی را که می بینم، پوشش بدهد.

آدمها برای من به دو دسته کلی تقسیم می شوند:

الف- غریبه ها

کسانی هستند که من با آنها تعامل (interaction) ندارم. کسی ممکن است با من نسبت خویشاوندی داشته باشد ولی در این دسته قرار بگیرد. بیل گیتس برای من غریبه است. رئیس جمهور آرژانتین، جنیفر انیستون، نماینده قزوین و دختر همسایه هم همینطور. اختصاص وقت و انرژی به غریبه ها در بیشتر موارد کاری عبث و بیهوده است. بهترین کاری که بعد از دیدن یک غریبه می توانم بکنم اینست که آرزو کنم خوشحال باشد. اینکه امشب غذای خوشمزه ای بخورد و جای گرم و نرمی با کسی که دوست دارد حداقل هشت ساعت بخوابد.

ب-  آشناها

کسانی هستند که من با آنها تعامل دارم. مثل راننده تاکسی ای که سوار می شوم. مثل برادرم. مثل دوستانم. و الخ. این آدمها خود به دو دسته دیگر تقسیم می شوند.

ب-1- آدمهایی که برای من خوب هستند و یا حداقل آزارشان به من نمی رسد. از آنها چیزی یاد می گیرم. به من کمک می کنند پول بسازم. ایده های خوب به من می دهند. باعث خندیدن من می شوند. در مورد کارهایی که من می کنم کنجکاو هستند. از من سؤال می پرسند. وخلاصه از بودن با آنها و حرف زدن با آنها و نگاه کردن به آنها و سفر کردن با آنها لذت می برم. رفتار من با این دسته بسیار شبیه دسته الف است.

ب-2- آدمهایی که آزارشان به من می رسد. آدمهایی که جلوی راه من سنگ می اندازند و نه می گویند. آدمهایی که وقت و بی وقت زنگ می زنند و از اینکه اوضاع چقدر بد است و اجاره خانه گران شده است و تورم دو رقمی است و گوجه فرنگی نمی توانند بخرند صحبت می کنند. همین خلق پر شکایت گریان. آدمهایی که حتی وقتی تنها هستم سر من داد می زنند و من سر آنها داد می زنم. آدمهایی که فکر می کنم اگر نبودند زندگی من خیلی بهتر بود. آدمهایی که دوست دارم با دستهای خودم خفه شان کنم و بعد همه شان را در یک چاله بزرگ بسوزانم. شما هم حتما یک سی چهل تایی از این آدمها دارید. همسایه قدیمی، دوست سابق، فامیل، رئیس، سیاستمدار و الخ.

بعضی وقتها تصور می کنم که از پله ها پایین می روم و شیشه های این وانتی که “اساس منزل خریدار است” را با چوب خرد می کنم و بعد بلند گوی دستی راننده را آنقدر توی سرش می کوبم که هم بلندگو و هم راننده از بین بروند.

بودا یا مسیح اگر زنده بودند ممکن بود در برابر این آدمها هم همان رفتاری را داشتند که با آدمهای دو دسته قبل ولی من نه بودا هستم نه مسیح. من به راه حل متفاوتی نیاز دارم که از دست این آدمها خلاص شوم. من باید:

– به این آدمها فکر نکنم. تحت هیچ شرایطی و به هیچ عنوان. انگار که وجود ندارند. بله کار بسیار سختی است.

– درباره آنها حرف نزنم. دهنم را ببندم و پشت سرشان غیبت نکنم.

– از همه مهمتر اینکه آنها را نصیحت نکنم و سعی نکنم آنها را به یک دسته دیگر منتقل کنم. کسی نمی خواهد تغییر کند.

 

اینجوری بهتر شد. هر کسی را که ازاین به بعد ببینم می توانم در یکی از این سه دسته قرار دهم: الف. ب-1. ب-2.

با این روش هم با طبیعت و غریزه برچسب زدنم مبارزه نکرده ام و هم این غریزه سرکش و وقت تلف کن را کانالیزه کرده ام. همان کاری که باید با سایر غرایزم بکنم.

 

بی معرفتی، دفاع شخصی و هنر نوشتن

اولین بار عنوان “دفاع شخصی” را از یکی از دوستهایم شنیدم که به کلاسی با همین عنوان می رفت. به نظر من خیلی جالب بود و هنوز هم هست. خیلی از تمرینهایی که در یک کلاس دفاع شخصی آموزش داده می شود ممکن است با خیلی ورزشهای دیگر مشترک باشد ولی چرا دفاع شخصی؟ چرا یک شخص در قرن بیست و یکم و در یک شهری که سر هر چهار راه آن یک کلانتری سیار هست نیاز به آموزش دفاع شخصی دارد؟ (قضیه را سیاسی نکنید در شهرهای بلاد فرنگ هم این کلاسها هست)

شاید چون در باشگاه ورزشی دیگری (یا شاید هم همان باشگاه) یک عده آدم دیگر در کلاسهای ورزشهای تهاجمی شرکت می کنند. مثل کیک باکسینگ یا هر ورزش دیگر که من اسمش را بلد نیستم. شاید چون کسانی که به کلاسهای دسته اول می روند معتقدند که یک عده آدم متهاجم در سطح شهر آزادانه می چرخند. شاید آنها فقط فکر می کنند که حرکات ورزشی “دفاع شخصی” بهترین روش برای ورزیده کردن عضلات و پرهیز از ابتلا به دیسک کمر یا بیماریهای دیگر می باشد. شاید آموزش “دفاع شخصی” و تمرینات آن باعث بهبود روابط جنسی در مردان 35 تا 45 سال می شود. البته موضوع تهاجم و دفاع از شخص فراتر می رود و به ملتها هم می رسد. بعضی از ملتها ارتش خود را برای حمله تربیت می کنند و اصولا خصلت تهاجمی دارند، بعضی دیگر هم دفاعی هستند که البته این موضوع مطلب ما نیست.

دفاع شخصینمونه ای از دفاع شخصی

این قضیه از کجا آب می خورد؟ ریشه تهاجم و دفاع چیست؟ (برای جلوگیری از بوجود آمدن یک سوء تفاههم باید تاکید کنم که هدف از این نوشته به هیچ وجه از بین بردن جنگ و تهاجم و دفاع و اشاعه صلح و دوستی بین انسانها و ملتها نیست) شاید بشر هم مثل خیلی حیوانات دیگر به طور ذاتی و طبیعی درنده خو است و اثرات میلیونها سال زندگی و شکار در جنگل و میان بقیه حیوانات هنوز از ذهن و روان او پاک نشده است. شاید ما تعریف نادرستی از انسان داریم و انتظاراتمان از رفتار آدمها توهم آلود است. شاید همه چیز زیر سر تستسترون و سایر هورمونهای جنسی است.

من شخصا تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نه به دفاع علاقه زیادی داشتم و نه به حمله (از نوع فیزیکی، انواع دیگر در ادامه نوشته خواهد آمد). بچه که بودم برادر بزرگم که زورش به مراتب بیشتر از من بود بدون رعایت اصول انسانی و اخلاقی رایج، به دلایل مختلف من را کتک می زد. اینکه من شکلاتهای برادرم را می خوردم یا او شکلاتهای من را  فرقی نداشت. در هر صورت من کتک می خوردم. با شروع دوره راهنمایی یعنی آغاز دوره نوجوانی و بلوغ، کتکهای برادرم به شکل معجزه آسایی از برنامه زندگی من حذف شد و من فرصت مواجهه با همکلاسیهایی را پیدا کردم که دوست داشتند هر روز بعد از مدرسه دعوا کنند. من همیشه دعوت به دعوای آنها را قبول می کردم ولی یادم نمی آید که کسی را زده باشم یا از کسی کتک خورده باشم. همیشه قضیه یک جوری ماست مالی می شد. شاید همکلاسیهای من به اندازه کافی تهاجمی نبودند. شاید حس می کردند که اگر حمله کنند من دفاع نمی کنم و دعوا لطفی نخواهد داشت.

با قدم گذاشتن به دوره دبیرستان، حمله و دفاع فیزیکی روز به روز در زندگی من و دوستانم کمرنگتر شد. ما در آن زمان موضوعات مهمتری برای حمله داشتیم. تستهای کنکور. البته فقط این نبود. ما کم کم یاد می گرفتیم که با استفاده از کلمات و جملات هم می شود حمله یا دفاع کرد. درسهای ادبیات فارسی و صنایع پیشرفته ادبی انصافا ابزار مناسبی در اختیار ما قرار می داد. بعضی از معلمها هم که می دیدند ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم به خودشان اجازه می دادند تیکه های آبداری بار ما کنند یا سر کلاس جکهای رکیک تعریف کنند. که البته جنبه های آموزشی هم حتما داشته است. خلاصه مهارتهای کلامی ما در قالب مسخره کردن، جک گفتن، متلک انداختن، فحش دادن و طعنه کنایه زدن در این دوره شروع به رشد و شکوفایی نمود. سفری که از آن زمان به بعد نیز به برکت آموزش عالیه و رسانه های عمومی و سایر منابع فرهنگی هرگز پایان نیافت.

من شخصا در این راه استعداد زیادی از خودم نشان  دادم و در زمان نسبتا کوتاهی جزو آدمهایی شدم که اصطلاحا می گویند زبانشان نیش دارد. تعداد کسانی که در بیست سال گذشته مورد حمله زبانی من واقع شده اند، قابل محاسبه نیست. دلیل این امر شاید صرفا عدم علاقه من به حمله و دفاع فیزیکی بوده باشد. شاید هم ترشح نامنظم تستسترون در بدنم. شاید هم کتکهایی که در بچگی از برادر بزرگترم خورده بودم. دلیلش مهم نیست. موضوع بحث من بیشتر دفاع شخصی است. اگرچه حمله و دفاع لازم و ملزوم هم هستند. وقتی حمله زیاد می شود دفاع هم به همان میزان افزایش خواهد یافت. وبرعکس.

دفاع شخصی آنهم به شکل کلامی این روزها خیلی زیاد توجه من را به خودش جلب می کند. به شکل وسواس گونه ای حرفهای خودم و دیگران را تحلیل می کنم و دفاع شخصی را بو می کشم. من به طور ناخودآگاه و حتی در پیش پا افتاده ترین گقتگوها از خودم دفاع می کنم. مثلا اگر کسی به من بگوید که دیروز هفت کیلو انار خورده است، به احتمال زیاد به من برمی خورد و شروع می کنم به دفاع کردن از خودم. مثلا به جای اینکه به او بگویم “چه جالب” یا “بعد از خوردن هفت کیلو انار چه احساسی داشتی؟” یا “انارها ترش بودن یا شیرین یا ملس؟”، جواب می دهم که: “امکان نداره کسی بتونه هفت کیلو انار بخوره” یا ” منم یه روز نه کیلو انار خوردم” یا “اینکه چیزی نیست من یه روز هشت کیلو خرمالو خوردم.”

من چند هفته پیش در یک مهمانی بودم که پسربچه سه ساله ای  بچه های دیگر را به طور غیر متعارف و خشونت باری کتک می زد. مادر یکی از بچه های آسیب دیده به قهرمان داستان ما گفت که وقتی برای پسرش جشن تولد بگیرد همه را دعوت خواهد کرد به جز او. پسر بچه هم در جواب درآمد که “خیلی بی معرفتی.”

من به آن پسر سه ساله به شدت حسودی کردم. ای کاش من هم در سه سالگی یا حتی سی سالگی به چنین حکمتی رسیده بودم. مگر نه اینکه معرفت همان دانش است. این پسر به ظاهر بیش فعال به ما می گوید که ما نسبت به قضیه معرفت نداریم. داستان را نمی فهمیم. او چیزی را می داند که ما از درک آن عاجز هستیم. ولی در عین حال نمی تواند آنرا برای ما توضیح بدهد.

من از این به بعد سعی می کنم دهنم را ببندم و تسلیم کامل بشوم.  حتی اگر کسی به من توهین کند و یا تهمت بزند یا هر حمله کلامی دیگری. هرگونه دفاع کلامی بی فایده و وقت تلف کردن است چون هیچ قدرتی بر روی زمین نمی تواند ما را متقاعد کند که اشتباه کرده ایم.

ولی چه جوری می شود در زندگی روزمره از شر دفاع شخصی (از نوع کلامی) خلاص شد؟

برای خوب نوشتن تکنیکی هست از این قرار:

بعد از نوشتن آخرین جمله، باید شروع کنید به حذف بعضی از چیزهایی که نوشته اید. پاراگراف اول و آخر. و بعد حذف یک در میان جملات و حتی بیشتر. چنین کاری را به هنگام حرف زدن هم می توان شبیه سازی کرد. با این تفاوت که در حرف زدن فرصتی برای بازگشت و ویرایش وجود ندارد و این کار را باید به صورت ذهنی انجام داد.

هرگز اولین جمله ای که به ذهنتان خطور می کند را بر زبان نیاورید. آخرین جمله را هم همینطور.

اون وسط ها هم بسیاری از جملات و کلمات را می توانید درز بگیرید. ایده این تکنیک اینست که هیچ کس حرفهایش برای دیگران آنقدر جالب نیست که همه آنها را بیرون بریزد. بنابراین حداقل نیمی از حرفهایتان را می توانید برای خودتان نگه دارید. اینطوری به نفع همه است.

نکته آخر اینکه هیچ کس قصد حمله کلامی به کسی را ندارد. حمله کلامی در حقیقت به منظور دفاع شخصی حمله کننده انجام می شود. ولی از آنجاییکه ما “خیلی بی معرفت” هستیم آنرا حمله تلقی می کنیم.

 

شناسه شخصی – شعر چهارم

شناسه شخصی

جلوی آینه ای زنگ زده و کدر
با ماشینی که شانه متحرک دارد
برای دوازده اندازه مختلف
موهایم را به شکلی نامنظم کوتاه می کنم
خرده های مو روی زمین می ریزد
لای شانه ماشین و تیغه هایش هم گیر می کند
فوت می کنم، آنها هم زمین می ریزد
کنار گوش چپم یک مستطیل به سفیدی می زند، کنار گوش راستم یک مثلث
ماشین شارژی با شانه متحرک را تمیز می کنم
با فوت کردن
به تیغه هایش روغن نمی زنم
خرده موها را از کف حمام جمع می کنم
یک مثلث و یک مستطیل کوچک
چهارده سانتیمتر مربع
کسی از دیدن من سورپریز نخواهد شد
موهایم به من تعلق دارد
تا وقتی نریزد
کف حمام یا توی تخت خواب
من هرجوری بخواهم آنها را کوتاه می کنم
با یک ماشین شارژی که شانه منحرک دارد
همه موهای من مال من است
تا وقتی نریزد

 

مطالب مرتبط:

اشعار علی سخاوتی

مطالب مرتبط آینده:

A man can do what he wants, but not want what he wants.

طیران آدمیت – قسمت اول

سعدی شاعر مورد علاقه من است و برایش احترام زیادی قائل هستم. سعدی از آن دسته آدمهایی است که اگر زنده بود حتما سالی یکی دو بار بهش سر می زدم و برایش کادوی تولد می خریدم. حتی ازش خواهش می کردم که پشت جلد گلستان را برایم امضا کند.

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

وقتی من دانش آموز بودم این شعر یکی از درسهای کتاب فارسی ما بود. در آن زمان من به دو چیز بیشتر فکر نمی کردم. یکی قبولی در کنکور و دیگری دوست شدن با یکی از دخترهای دبیرستان دخترانه همسایه دبیرستان خودمان. خوردن در آن زمان مسئله پیچیده ای نبود. حتی برای خانواده من که مماس با خط فقر زندگی می کرد. تازه جنگ تمام شده بود و صف نانواییها خلوت تر شده بود. همین برای من کافی بود. درس خواندن برای کنکور وقت زیادی برای خواب باقی نمی گذاشت. خشمی هم در کار نبود. شاید چون هنوز اسبابش فراهم نشده بود. مثلا اگر موفق می شدم با یکی از آن دخترها دوست بشوم، شاید زودتر به دوران زندگی با خشم پا می گذاشتم. این اتفاق در آن زمان نیفتاد. تکلیف خوردن و خوابیدن و خشم تا حدود زیادی مشخص بود و من که یک نوجوان بودم تا اینجا با متد سعدی – شاعر مورد علاقه ام – به خودم امتیاز بالایی می دادم و این امید که یک روز رسد آدمی به جایی که ….

ولی خلاص شدن از بند آخر یعنی شهوت، آدم شدن را غیر ممکن جلوه می داد. درآمدن از پای بند شهوت؟ آنهم برای یک نوجوان تازه بالغ شده که برای خود ارضایی به هیچ بهانه ای نیاز نداشت؟ احساس می کردم این قسمت را سعدی به زبان چینی یا لاتین سروده است. چطور می شود از این بند رها شد تا مثل مرغ به طیران درآمد؟ معلم فارسی ما سعی می کرد جواب این سؤالهای ما را بدهد. همانطور که می دانید اشعار خوب نیاز به تفسیر و توضیح دارند. به راحتی برای همه قابل فهم نیستند. شاید هدف کسی که این شعر را برای کتاب درسی ما انتخاب کرده بود، این نبود که ما آن را درک کنیم. یارو شاید صرفا می خواسته که ما با ادبیات غنی سرزمین پارسی و شاعران پارسی زبانش آشنا شویم. یا صنایع ادبی مثل ایهام را یاد بگیریم. اینکه چیزی بگویی و منظورت چیز دیگری باشد. یارو واقعا نمی خواسته به ما یک روش برای آدم شدن ارائه بدهد، آنهم به زبان نثر. البته من در آن زمان چنین تحلیلی از دلایل درج شعر فوق در کتاب درسیمان نداشتم. به همین دلیل هم قضیه را جدی گرفتم. قضیه آدم شدن را. قضیه خبردار شدن از جهان آدمیت را. قضیه طیران آدم را. و الخ.

نسبت و تعادل چهار عنصر فوق یعنی خور و خواب و خشم و شهوت برای من در دوران آموزش عالیه با آموزش مادون متوسط که شرح آن رفت، فرقهای اساسی داشت. مثلا پدیده خوردن، از غذای دست پخت مادرم و میوه و سبزیجات تازه که هر روز توسط او از بازار خریداری می شد، تبدیل شد به غذای مزخرفی که در رستوران دانشگاه و زیرزمین خوابگاه تحویل می گرفتیم. راه رفتن در مسیر خوابگاه-دانشگاه به خصوص سر ظهر که بوی غذا از خانه های مردم بلند می شد، به من یادآوری می کرد که با آدمیت و طیرانش، فاصله زیادی دارم. کم کم داشتم با پدیده “خشم” هم آشنا می شدم. چرا من چیزی را که دانشجوهای ساکن تهران داشتند، نداشتم؟ یعنی غذای دستپخت مادرشان را. بوی غذای خانگی، شهوت و خشم هر دانشجوی شهرستانی گرسنه ای را بر می انگیخت. شایعه بود که در غذای دانشگاه مقدار زیادی کافور می ریزند که شهوت دانشجویان را تا حد ممکن کم کند (و طیران آنها را تا حد ممکن میسر). به همین دلیل من دقیقا یادم نمی آید که در آن زمان شهوتم بیشتر از خشمم بود یا برعکس. به هر حال.

در عوض حالا هرچقدر می خواستم می توانستم بخوابم. مادرم هم نبود که بگوید “پا شو ظهر شده!” البته آشنایی با ادبیات غربی هم بی تاثیر نبود. در آن زمان من هم مثل بعضی از دوستانم به جای اشعار شاعران پارسی زبان، رمانهای نویسندگان غربی را می خواندم که به اندازه کافی در کتابخانه دانشگاه یافت می شد. بالزاک، کامو، کافکا، کوندرا، چخوف، تولستوی، داستایوفسکی و الخ. خواندن رمان هم بعضی وقتها باعث خشم من می شد. احساس می کردم فرانسه قرن نوزده یا روسیه قرن هجده نسبت به جایی که من در آن قرار داشتم، جای بهتری برای زندگی بوده است. من روز به روز امیدم را برای آدم شدن طبق متدولوژی سعدی داشتم از دست می دادم. تا اینکه با سیگار کشیدن و به تبع آن چیزهای دیگر آشنا شدم. آدمیت ظاهرا برای طیران، چیزهای آسانتر و سهل الوصولتری هم ابداع کرده بود. چیزهایی که میل آدم را به غذا کم می کنند و با گرفتن خواب از او در شبها، فرصت طیران  به وی می بخشند. اگرچه فقط برای چند ساعت. اگر چه فقط در توهم.

از سیستم آموزشی که بیرون آمدم و به دنیای واقعی پا گذاشتم کم کم فهمیدم قضیه از چه قرار است. کم کم فهمیدم خور و خواب و خشم و شهوت را نمی توان شوخی گرفت. برای زندگی میان آدمها. برای آدم شدن. برای طیران. برای آزاد شدن. من درباره آدمهای معمولی مثل خودم حرف می زنم. کاری با مکاتب و روشهای عرفانی ندارم. مثلا کسانی که با خوردن یک بادام در روز روح و جسمشان را آزاد می کنند. اگر روزی از این جور چیزها یاد گرفتم مطمئن باشید که شما را هم از طریق همین وبلاگ در جریان خواهم گذاشت.

لباس زیبا شاید نشان آدمیت نباشد ولی خوب خوردن و خوب خوابیدن تن آدم را شریف می کند. تن و جان آدم به خواب نیاز دارد و آدمی که خوب نمی خوابد آمادگی بیشتری برای خشمگین و درنده خو شدن دارد. آدمی که خوب نمی خورد هم همینطور. طیران (پرواز) انرژی لازم دارد. آدم به هشت نه ساعت خواب نیاز دارد. چرا؟ نمی دانم. می توانید بر روی اینترنت جستجو کنید. چطور می توان خوب خوابید؟ آنرا هم من نمی دانم. تنها چیزی که من می دانم اینست که وقتی کم خوابی دارم کمتر آدم هستم.

تن آدمی به غذا نیاز دارد. کسی که هواپیما و طیران را اختراع کرد، قاعدتا گرسنه نبوده است. آدمی به چشم و دهان و گوش و بینی نیست. آدمی به مغز(و البته مشتقاتش از جمله خودآگاهی) است. مغز آدم برای کار کردن انرژی لازم دارد. آدم به خوردن خوب و سالم نیاز دارد. خوردن خوب و سالم چیست؟ چرا خوب غذا خوردن را در هیچ مدرسه ای به بچه ها یاد نمی دهند؟ خوردن شغب و جهل و ظلمت نیست. چرا یک کتاب درسی به خور و خواب اختصاص ندارد؟ شاید چون کتابهای درسی را کسانی می نویسند که خودشان کم خوابی یا سوء تغذیه دارند. شاید منظور سعدی از خور و خواب با آن چیزی که ما امروز از این کلمات برداشت می کنیم، متفاوت بوده است. شاید سعدی و معاصرانش در آن زمان برای طیران به خوردن و خوابیدن نیاز نداشتند. شاید سعدی در شعر فوق از صنعت ایهام استفاده کرده است.

 

مطالب مرتبط آینده:

طیران آدمیت – قسمت دوم

یک نامه از آلبرت انیشتین

نامه زیر را آلبرت انیشتین در سال 1950 برای پدری به نام رابرت مارکوس که پسرش را به علت بیماری از دست داده بود، نوشته است. می دانم که ترجمه یک نامه، نوشتن محسوب نمی شود ولی این چند خط نامه به قدری برای من تاثیر گذار بود که حیفم آمد چیز دیگری به آن اضافه کنم.

 

آقای مارکوس عزیز

یک انسان جزئی از یک کل است که ما آنرا جهان هستی می نامیم، جزئی محدود به زمان و مکان. او خودش و افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه تجربه می کند – نوعی توهم تصویری خودآگاهیش (optical delusion of his consciousness). دغدغه مذهب راستین تلاش برای آزاد کردن فرد از این توهم است. راه رسیدن به آرامش در حد ممکن، تلاش برای غلبه بر این توهم است، نه رشد آن.

با بهترین آرزوها،
ارادتمند شما،

آلبرت انیشتین.

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

بزرگترین دروغگو

آدمها علاقه عجیبی به شناسایی و صحبت درباره بزرگترین چیزها دارند. آنقدر که یک کتاب به نام گینس به این موضوع اختصاص داده شده است. بلندقدترین مرد جهان. سریعترین دونده دو 100 متر زن جهان. بزرگترین هندوانه. بزرگترین آلت تناسلی. طولانی ترین (بزرگترین در نوع خود) خیابان جهان. سریعترین هواپیما یا اتومبیل یا خط اینترنت. درازترین ناخن. بزرگترین حساب بانکی (پولدارترین مرد جهان). بزرگترین کشتی مسافرتی. و الخ.

من شخصا هیچ وقت به این بزرگترین ها علاقه خاصی نداشتم. یا به کوچکترین ها. کوچکترین ها هم همان بزرگترین ها هستند منتها از آنطرف طیف. یا متوسط ترین ها. یا هر ترین دیگری. هر “ترینی” مقایسه ای کمیتی است که یک یا چند عنصر یک مجموعه را از بقیه اعضای آن متمایز می کند. البته “ترین” های کیفیتی هم وجود دارند. مثل “دختر شایسته” (شایسته ترین دختر؟) که به نظر من حتی آنها هم با معیارهای کمیتی اندازه گیری می شوند. هر ترینی با یک سری معیار که توسط یک عده آدم انتخاب شده اند، اندازه گیری می شود.

من اخیرا به دوتا از این ترینها علاقه مند شده ام. بزرگترین دروغ دنیا. و بزرگترین دروغگوی دنیا. اصولا معیارهای اندازه گیری بزرگترین دروغ کدامند؟ تعداد آدمهایی که در نتیجه آن دروغ جانشان را از داست داده اند؟ یا میزان ثروتی که به باد رفته است؟ یا تعداد آدمهایی که امید یا باورشان را به یک شخص یا به یک سیستم از دست داده اند؟ یا میزان دردی که آن دروغ به طور مستقیم یا غیر مستقیم به بشریت تحمیل کرده است؟ به شکل ترس یا استرس یا قتل یا جهل یا گرسنگی یا نفرت یا خشونت یا … . و الخ.

هیتلر به آلمانیها و بقیه مردم دنیا دروغ گفت. هیتلر گفت که یهودیها آدمهای بدی هستند و مسؤول همه مشکلات آلمان از جمله شکست آنها در جنگ جهانی اول. بنابراین نسلشان از روی کره زمین باید نابود شود. هیتلر و دار و دسته اش که رسانه های عمومی را در اختیار داشتند آنقدر این دروغ را تو بوق و کرنا کردند که همه مردم آنرا باور کردند. خیلی ها مثل هیتلر معتقدند اگر یک دروغ را هرچقدر هم که بزرگ باشد، به اندازه کافی تکرار کنی همه باور می کنند. این وسط هم چند ده میلیون نفر کشته شدند. بیل کلینتون دروغ گفت که با مونیکا لوینسکی رابطه نامشروع نداشته است. گند قضیه که درآمد، چند ده میلیون آمریکایی باور خود را به آقای کلینتون (یا صداقتش) از  دست دادند. (ما از کجا می دانیم؟!)

کلینتون در حال دروغ گفتن

“حراج واقعی واقعی” نشان می دهد که یک آدمی یک جایی به دروغ اجناسش را “حراج” کرده است و عده ای آدم، اول پولشان را و بعد باورشان را به حراج از دست داده اند. بعد یک آدمی به دروغ اجناسش را  “حراج واقعی” کرده است. و الخ.

در ایلیاد هومر می خوانیم که تروجان پاریس (Trojan Paris) پادشاه تروا کاری مشابه کار آقای کلینتون انجام می دهد. البته او به جای منشی اش، زن(ملکه) پادشاه اسپارتا را برای این کار انتخاب می کند. گند قضیه که در می آید جنگ تروا در می گیرد. لشکر یونان در آن جنگ شکست می خورد. یونانیها یک دروغ بزرگ می گویند. یک اسب چوبی بزرگ را به نشانه صلح به اسپارتا قالب می کنند. شب که می شود و اسپارتا به خواب فرو می رود، سربازان یونانی از شکم اسب چوبی بیرون می آیند و اسپارتاها را سلاخی می کنند.

اسب تروجان(تروا)

به نظر من اسب تروجان را می توان بزرگترین دروغ تاریخ دانست. این فقط یک دروغ نیست. یک سیستم دروغگویی است. سیستمی که هر آدمی را به بزرگترین دروغگو تبدیل می کند. شستشوی مغزی در حقیقت همان ارسال اسب تروا به درون ذهن آدمها است. هر سیستمی یک اسب تروجان به درون ذهن ما فرستاده است. سیستم آموزش عمومی. سیستم بانکداری. سیستم املاک و مستغلات. سیستم حکومتی. سیستم مصرفی اقتصاد جهانی. و الخ. درست مثل ویروسهای کامپیوتری که به همین نام معروفند. سربازان اسب تروجان شبها که خواب هستیم یا روزها که بیداریم وقت و بی وقت از اسب چوبیشان پیاده می شوند و ما را انگولک می کنند. آرامش ما را به هم می زنند. ما را می ترسانند. به ما استرس وارد می کنند. ما را از درون سلاخی می کنند.

چگونه؟

با دروغهایی که به خودمان می گوییم. دروغ درباره چیزهایی که می خواهیم. دروغ درباره چیزهایی که نمی خواهیم. دروغ درباره کارهایی که انجام می دهیم. دروغ درباره کارهایی که دوست داریم انجام بدهبم ولی انجام نمی دهیم. دروغ درباره حرفهایی که دوست داریم بزنیم ولی نمی زنیم. و الخ. هر کسی برای خودش بزرگترین دروغگو است. من بزرگترین دروغگویی هستم که تا به حال دیده ام. هر کسی فقط خودش می داند که چه دروغهایی به خودش و دیگران می گوید. دروغهایی که هیچ دروغ سنجی نمی تواند نشانشان بدهد. دروغهایی که علاوه بر مال و جان آدمها، خلاقیت آنها را هم از بین می برد. و آزادیشان را.

The truth will set you free, but first it will make you miserable.  ~James A. Garfield

تنها راه آزاد شدن، رهایی از دروغ است. دروغی که خودمان به خودمان می گوییم. دروغی را که دیگران به ما می گویند کاری نمی شود کرد! البته این رهایی بهایی هم دارد. وقتی دروغ نمی گویید بعضی از دوستانتان را از دست می دهید. به دلایل مختلف. بعضی از آنها از شما متنفر می شوند. بعضی از آنها خجالت می کشند که به عنوان دوست شما شناخته شوند. وقتی دروغ نمی گویید از بعضی از جوامع (کوچک یا بزرگ) طرد می شوید. بعضی از آدمها دیگر هرگز با شما صحبت نخواهند کرد.

آزادی

وقتی دروغ نمی گویید خیلی ها فکر می کنند که شما دیوانه شده اید. عقلتان را از دست داده اید. از شما می ترسند. به طرفتان سنگ پرت می کنند. شما را مسخره می کنند. به شما فحش می دهند. آنها نیاز دارند بفهمند که شما چرا راست می گویید. باید درک کنند که شما چطور می توانید خودتان را بدون سانسور بیان کنید. این کار برای بیشترشان کار بسیار سختی است. از دید آنها شما آدم نیستید.

و اگر به اندازه کافی به راست گفتن ادامه بدهید کم کم آدمهای جدیدی به سوی شما جذب می شوند. آدمهایی که فکر می کنند شما بامزه یا سرگرم کننده یا همچین چیزی هستید. آدمهای جدیدی پیدا می شوند که به شما اعتماد می کنند. در جایی که صد هزار نفر دروغ می گویند وقتی یک نفر راست می گوید، خود به خود متمایز می شود. بدون اینکه کاری بکند. بدون اینکه از کلمه واقعی دوبار پشت سر هم استفاده کند. مثلا حراج واقعی واقعی. فروشنده واقعی واقعی. خریدار واقعی واقعی. و الخ.

آزادی چگونه از بین می رود؟ با مرز. مرزهایی که هر لحظه با آنها زندگی می کنیم. لمسشان می کنیم. “اگه به دختره بگم ازش خوشم میاد ممکنه ناراحت بشه.”، “اگه فلان کارو نکنم مامانم خوشش نمیاد.”، “اگه من بگم قرمه سبزی بقیه ممکنه بگن جوجه کباب.” و الخ. مرزهای آدمها همین “اگر”ها هستند. دروغ نگفتن یعنی شناسایی این مرزها و هل دادنش به عقب. زمانی فرا خواهد رسید که این مرزها آنقدر عقب رفته اند که گویی دیگر وجود ندارند. آزادی همانجاست. برای آزاد شدن به یک ماشین فلان یا مدرک فلان یا همسر فلان یا دماغ فلان نیاز نیست. هر روز مرزهایت را کمی به عقب تر هل بده. برای آزاد شدن.