بایگانی دسته: آغازگری

نامه من به یک آغازگر

سلام

اگر تمایلی به توجه به مطالب درخواستی ندارید، دیگر درخواست نکنم.

مطلبی می خواستم در مورد انتخاب راه های مختلف، بین راه های آغاز گری.

این هم نظر من:

و این روزها راه های بیشماری پیش پایم هست. گویی دنیا با این همه راه باز کردن؛ بازی ام می دهد.

حتی راهی که به نام نیک منتهی شود هم ارزشی زیادی ندارد، همانطور که عمر ما به زودی می گذرد، عمر افراد دیگری که قرار است نامم را به نیکی ببرند هم می زود می گذرد و دنیا لحظه ای بیش نیست

————————————————————————————————–

آغازگر عزیز

من به نوبه خودم از طرف دنیا بابت اینکه راه های زیادی پیش پای شما قرار داده است و ظاهرا شما را بازی می دهد از شما معذرت می خواهم. همچنین با وجود اینکه به گذرا بودن عمر و نام نیک پی برده اید ولی هنوز نسبت به آغازگری کنجکاوی نشان می دهید از شما تشکر می کنم. بابت درخواست این مطلب هم همینطور.

من نمی دانم برداشت شما از آغازگری دقیقا چیست ولی واقعیت اینست که همه ما ( خیلی وقتها) با انتخابهای زیادی روبرو هستیم. این انتخابها بعضی وقتها گیج کننده اند و بعضی وقتها برخلاف طبیعت گریزنده از آزادی ما.

آغازگری یعنی پذیرش مسئولیت داشتن حق انتخاب.

آغازگری یعنی اینکه هم از حق انتخابت استفاده کنی و هم نتیجه اش را هر چه که باشد بپذیری. منظورم را متوجه می شوی؟

آغازگری به معنی انتخاب بهترین راه نیست. آغازگری تحمل ابهام در قدم گذاشتن در راه های ناشناخته است. راه های بی انتها. راه های پر مانع. راه های پر ضرر. راه های کم بازده. راه های خلاف عرف. یا راه هایی که حتی نمی توان اسم “راه” رویشان گذاشت.

آغازگری لزوما به معنای صبح زود بیدار شدن و perform کردن نیست. آغازگری یعنی اینکه حتی اگر از همین الان تا آخر عمرت یکجا بنشینی و به نقطه ای خیره بشوی، از روی انتخاب اینکار را بکنی و مسئولیتش را بپذیری.

آغازگری به کاری که می کنی یا راهی که انتخاب می کنی ربطی ندارد. آغازگری شیوه انجام (یا انجام ندادن) کارهاست. و نگاه تو به آن.

چالش آغازگری در تعداد کم یا زیاد راههای پیش رو نیست. سختی آغازگری در کشیدن باری است که ظاهرا آسمان از زیر آن شانه خالی کرده است. در نفس داشتن انتخاب و روبرو شدن با آن.

آغازگری حرکت است از جاییکه هستی. و درک و پذیرش جاییکه هستی با تمامیتش، اولین قدم برای این حرکت.

چالش آغازگری درک و پذیرش جاییست که هستی. بدور از هر گونه توهم و چشم انداز تخمی تخیلی برای جاییکه دوست داری باشی. هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد ولی تو همچنان نمی خواهی اینجا باشی.

تو نمی خواهی از اینجا آغاز کنی و دوست داری از آنجا آغاز کنی. آنجاییکه تو به آن تعلق نداری. طبیعی است که تعداد “آنجا” ها نسبت به یک “اینجا” خیلی بیشتر است. خیلی خیلی بیشتر.

اینجا و آنجا ربطی به فاصله فیزیکی ندارد و هر کسی فقط خودش می تواند جایی را که در آن هست تشخیص بدهد.

چالش آغازگری اینست که تشخیص بدهی کجا هستی. با دیدن. با شنیدن. با بو کشیدن. با لمس کردن. با فکر کردن. با ساختن. با خراب کردن.

چالش آغازگری اینست که هم تشخیص بدهی و هم تعیین کنی کجا هستی. با بکارگیری چیزهایی که دور و برت هست. فرقی نمی کند که آن چیز یک چکش باشد یا یک مفهوم انتزاعی یا یک مجموعه لغت یا کمی پول. و البته که این تشخیص دادن و تعیین کردن رابطه مرغ و تخم مرغی دارند. تا تشخیص ندهی نمی توانی تعیین کنی و تا تعیین نکنی تشخیصی در کار نخواهد بود.

آغازگری لزوما نوآوری یا خلاقیت آنهم به مفهوم مبتذل آن نیست. آغازگری نو شدن است و از آنجاییکه همه چیز – چه تو بخواهی و چه نخواهی – دائما در حال نو شدن است، آغازگری بیشتر وقتها یعنی جاری شدن در این جریان ساده زندگی.

و برای جاری شدن بیشتر وقتها آسان ترین کار رها شدن است. از قید و بند خزعبلاتی که به عنوان حقیقت مطلق پذیرفته ای. چالش آغازگری در رهایی از چیزهای زیادی است که می دانی، نه در دانستن چیزهای بیشتر. یک گوزن یا یک درخت یا بچه ای که هنوز مورد آموزش واقع نشده است مشکل آغازگری ندارند.

با الهام از:

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خیام

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

“به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

 

قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

توجه از کجا می آید؟

ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

 

حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

 

اسهال

در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

احسان پرسیده است:

“اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

سؤال بهتر اینست که:

“چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

 

مؤخره

بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

 

مطالب مرتبط:

ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

مطلب مرتبط آینده

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

 

پانوشت

آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

~ مولانا

 

علی عزیز در 1420

علی عزیز در 1420

اول از همه امیدوارم که در سال 1420 زنده نباشی. که تا آن زمان زمان تو را کشته باشد. ولی به هر حال این نامه را برایت می نویسم. اگر زنده بودی و این نامه به دستت رسید امیدوارم به بعضی از توصیه های آن عمل کرده باشی.

امیدوارم در آن زمان به آرامش رسیده باشی و صبحها با عضلات منقبض شده از خواب بیدار نشوی. مثل امروز صبح.

امیدوارم تا آن موقع خودت را به خاطر همه ایده های احمقانه ای که برای کسب و کار یا چیزهای دیگر داشتی، بخشیده باشی.

امیدوارم تا 1420 خودت را به خاطر فرصتهایی که فکر می کردی از دست داده ای بخشیده باشی. به خاطر همه زمانی که کشتی. به خاطر همه اشتباههایی که کردی. یا نکردی.

امیدوارم تا آن زمان هنوز آغازگر مانده باشی و دست از جستجو و کشف برنداشته باشی. امیدوارم خرفت نشده باشی و خیال کنی که جواب سؤالهایت را پیدا کرده ای و به نتیجه رسیده ای.

خودت را به خاطر همه گیرهایت ببخش. به خاطر همه کارهایی که برای انجامشان زور زدی. زور زدی که فلان دختر از تو خوشش بیاید. زور زدی که وبلاگ بنویسی. زور زدی که صبحها زود از خواب بیدار بشوی. زور زدی که بلند پرواز باشی. بیشتر وقتها زور زدن بی فایده است. امیدوارم در آن زمان بتوانی هر روز با آرامش به طلوع یا غروب آفتاب یا به یک درخت نگاه بکنی و غذایی بخوری که راحت هضم بشود.

امیدوارم تا آن موقع یاد گرفته باشی که مثل بقیه حیوانات با آرامش غذا بخوری و بخوابی و راه بروی. امیدوارم تا آن موقع توانسته باشی خزعبلاتی را که مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و خانواده و اطرافیان توی کله ات فرو کردند، از ذهن خودت پاک بکنی.

بخشش

خودت را به خاطر همه آدمهایی که ناراحتشان کردی ببخش. شاید آنها انتظارات زیادی از تو داشتند. شاید تو می خواستی انتظاراتت را از خودت پایین بیاوری. شاید زور می زدی انتظارات آنها را هم از خودت پایین بیاوری. در هر صورت تمام شده است. آنها به دنبال زندگی خودشان رفته اند.

امیدوارم هنوز تمرین روزانه ات را انجام بدهی. اگر تا آن موقع زنده بودی امیدوارم بتوانی هر روز ایده های جدیدت را بنویسی. هر روز کمی کار فیزیکی انجام بدهی. هر روز سپاسگزار چیزهایی که داری باشی. امیدوارم هر روز بتوانی به نتیجه کارهایی که می کنی و اتفاقات دیگری که برایت می افتد تسلیم بشوی.

 

ارادتمند شما

علی سخاوتی

فروردین 1392

 

 

 

بهترین سفر با نوشیدن یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی آغاز می شود

چند روز پیش به دیدن یکی از دوستان خوبم که مدیر داخلی یک رستوران مجلل است رفته بودم. یکی دو ساعتی که آنجا بودم با یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی پذیرایی شدم. ساعت حدودا پنج عصر بود و من هم تمایلی به خوردن کباب نیم متری با مخلفات سلفون کشیده شده نداشتم. با وجود اصرار زیاد دوستم، من به مایعات ذکر شده بسنده کردم.

هنگام خداحافظی و بازگشت به منزل در دستشویی رفتن و خالی کردن مثانه کوتاهی کردم. حدس می زدم که حداکثر بیست دقیقه بعد به خانه می رسم. وقتی به پل سید خندان رسیدم، صف تاکسی مقصد من از صد متر هم بیشتر بود. یک ربعی منتظر ماندم. فایده ای نداشت. حتی یک تاکسی هم نمی آمد. نیاز به قضای حاجت هر لحظه در من بیشتر می شد. تا جایی که تصمیم گرفتم زرنگی کنم و یک مسیر جایگزین با صف تاکسی خلوت تر انتخاب کنم. این کار هم فایده ای نداشت. گویی پلیس همه راهها به پل سید خندان را مسدود کرده بود. داشتم به حد انفجار می رسیدم.

تصمیم گرفتم برای رفع مشکلم به پارک اندیشه بروم. پارک کوچکی در خیابان شریعتی جنوب پل سید خندان. هوا تاریک شده بود. پارک خیلی خلوت بود. حتی دستشویی پارک هم خلوت و بدون صف بود. بهتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. یک ساختمان نو با کاشیهای نو و شیرآلات نو و حتی مایع دستشویی. بدون بو یا حتی یک توالت گرفته شده. همه چیز سر جای خودش قرار داشت.

از توالت پارک که بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم. گویی وارد بهشت شده بودم. درختان چنار سر به فلک کشده در نسیم آخر زمستان تکان می خوردند. اثری از سر و صدای خیابان شریعتی توی پارک نبود. چه آرام و چه خلوت. یک لحظه به حال همه کسانی که در آن لحظه توی صف تاکسی زیر پل سید خندان منتظر بودند، افسوس خوردم. آدمها چرا اینقدر برای به خانه برگشتن عجله دارند؟ باز عجله سر صبح برای رسیدن به سر کار و ساعت زدن یک چیزی ولی عجله در بازگشت به یک آپارتمان شصت متری با یک تلویزیون 42 اینچ و یک توالت یک متری و آشپزخانه اوپن 3 متری با کابینتهای ام.دی.اف؟ نه جدی؟

 

پارک اندیشه

تک و توک آدمهای توی پارک با هزاران آدمی که توی خیابان یا توی صف تاکسی می بینی فرق دارند. اینها عجله ندارند. خیلی آرام روی نیمکت نشسته اند و یا مشغول راه رفتن هستند. آدمهای توی پارک نگاه می کنند. به هم یا به درختها یا به آسمان یا به زمین یا به چمن یا به فواره. و دو تا از زیباترین آبنماهای جهان در پارک اندیشه قرار دارد. یکی در جنوب پارک در نزدیکی ساختمان توالت عمومی و یکی هم در شمال پارک روبروی فرهنگسرای اندیشه. اولی مستطیل شکل است و دومی گرد. با نورپردازی و رقص آب و همه چیزهایی که آدم از زیباترین آبنمای جهان انتظار دارد. در گوشه ای از یک پارک خلوت در وسط یک شهر شلوغ. و کثیف.

نگاه کردن به تک تک درختهای پارک، تک تک لوله های آب فواره ها و تغییر حالتشان حدودا دو ساعت طول کشید. در این دو ساعت من روی چند نیمکت در قسمتهای مختف پارک نشستم، سری به کتابخانه فرهنگسرای اندیشه زدم که بوی جوراب و موکت می داد و چندین بار هم بطور نامنظم مسیرهای بین درختان را قدم زدم. در طول مدتی که من آنجا بودم پارک نه خیلی شلوغ تر شد نه خیلی خلوت تر. انگار که پارک اندیشه از دید عموم مخفی بود و فقط بعضی ها از وجود آن خبر داشتند.

وقتی به زیر پل سید خندان برگشتم همه صفها از بین رفته بود. حدودا ده دقیقه طول کشید تا تاکسی پر شود و حرکت کند.

 

ده قانون برای شاگردان، معلمها و زندگی

این لیست را جان کیج نوشته که البته منشا آن را به خواهر کوریتا کنت نسبت می دهند. یکی از گنجهایی که آدم گه گداری روی اینترنت پیدا می کند. بعضی قسمتها را نتوانستم یا دلم نیامد ترجمه کنم. مخصوصا از واژه شاگرد به جای دانشجو یا دانش آموز استفاده کرده ام.

 

قانون اول- جای قابل اعتمادی پیدا کن و بعد سعی کن برای مدتی به آن اعتماد کنی.

قانون دوم- وظایف عمومی یک شاگرد: هرچه می توانی از معلمت یاد بگیر. هر چه می توانی از همشاگردیهایت یاد بگیر.

قانون سوم- وظایف عمومی یک معلم: هر چه می توانی از شاگردهایت یاد بگیر.

قانون چهارم- به همه چیز به عنوان یک آزمایش نگاه کن.

RULE FIVE: Be self-disciplined — this means finding someone wise or smart and choosing to follow them. To be disciplined is to follow in a good way. To be self-disciplined is to follow in a better way.

قانون ششم- هیچ چیزی اشتباه نیست. برد و باختی در کار نیست. فقط آفریدن اصل است.

قانون هفتم- تنها اصل کار است. اگر کار کنی بالاخره به یک چیزی ختم می شود. تنها کسانی که به طور مداوم کار می کنند چیز بدرد بخوری می سازند.

قانون هشتم- سعی نکن که همزمان هم بسازی و هم تحلیل(ارزیابی) بکنی. این دو فرایندهای متفاوتی هستند.

قانون نهم- تا توانی خوش باش. از زندگی لذت ببر. از آن چیزی که فکر می کنی ساده تر است.

RULE TEN: “We’re breaking all the rules. Even our own rules. And how do we do that? By leaving plenty of room for X quantities.” (John Cage)

HINTS: Always be around. Come or go to everything. Always go to classes. Read anything you can get your hands on. Look at movies carefully, often. Save everything — it might come in handy later.

 

 

10 rules for students, teachers and life

 

مطالب مرتبط:

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

آغازگری آغاز شد

 

سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد

اول یک پیامک دریافت کردم که پیشنهاد می کرد در اعتراض به گرانی و تورم، سه روز یعنی شنبه تا دوشنبه متحد باشیم و نان و شیر نخریم! پیامک را حذف کردم و با دو سه تا فحش و بد و بیراه زیر لب سعی کردم سرته قضیه را هم بیاورم. ولی چند ساعت بعد که عین پیام فوق را توی فیس بوک دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دستخوش احساسات مختلفی شدم.

تهوع از یک طرف و خوشحالی از طرف دیگر که دیدم حالا بالاخره بعد از سالها بعضیها فهمیده اند که به کمک رسانه جمعی(social media) و اس.ام.اس. می توان با گرانی و تورم مبارزه کرد. جایزه نوبل اقتصاد امسال را باید به نابغه ای که این فرمول را کشف کرده است بدهند. برای مبارزه با تورم سه روز نان و شیر نخرید. WOW.

البته کسی ممکن است بگوید که این یک حرکت نمادین است. ولی دقیقا نماد چه چیزی؟ نماد اعتراض به معلولی که علتش را خوب نمی شناسیم؟ یا نماد حمله به دشمن فرضی؟ چیزی شبیه به انتقادهای اجتماعی پر از ایهام و شاعرانه حافظ؟ شاید من به خوبی دیگران نمادها را درک نمی کنم. شاید چون من اسپرگر دارم. دلیلش هرچه باشد من سی کار به جای نان و شیر نخریدن نوشتم که هم تمرینی بود برای ورزیده کردن عضله ایده پردازیم و هم بهانه ای برای نوشتن یک مطلب.

سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد:

1- سه روز خزعبلاتی نظیر پیام فوق یا جکهای قومی یا احوالات دکتر شریعتی را با پیامک یا ایمیل فوروارد نکنید. یا سه روز تلفن همراهتان را خاموش کنید. فقط سه روز.

2- سه روز از اینترنت استفاده نکنید.

3- سه روز قبل از اینکه هر خزعبلی را بر روی صفحه فیس بوکتان به اشتراک بگذارید سه دقیقه  درباره اش فکر کنید. فقط سه دقیقه.

4- سه روز از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنید. به روی ماشینها.

5- سه روز تمرین روزانه را انجام بدهید و هر روز ده ایده برای پول درآوردن یا راه انداختن یک ریزکسب بنویسید. شما هم می توانید با داشتن یک ریزکسب جلوتر از تورم حرکت کنید و هر چقدر دلتان می خواهد نان و شیر یا چیزهای دیگری که می خواهید را بخرید.

6- سه روز آرد بخرید و خودتان نان بپزید. شاید خریدن گاو برای یک لیوان شیر منطقی نباشد ولی نان پختن کاری است لذت بخش و سرگرم  کننده.

7- سه روز دهنتان را ببندید.

8- سه روز کف خیابان تف نکنید و آشغال نریزید. فقط سه روز.

9- سه روز اول صبح دوش بگیرید و با کفش و لباس تمیز از خانه بیرون بروید.

10- سه روز لبخند بزنید. بیشتر از روزهای دیگر. آیا زبان شادی واقعا در اینجا از دست رفته است؟

11- سه روز شکایت و گریه و زاری نکنید. فقط سه روز پرشکایت و گریان نباشید.

12- سه روز قلیان نکشید. یا سیگار. یا هر چیز دیگری که می کشید.

13- سه روز بوق نزنید.

14- سه شب شام نخورید. فقط سه شب ساندویچ نیم متری یا کباب هشتاد سانتی را بی خیال بشوید.

15- سه روز بافرهنگ باشید.

16- سه روز کتاب بخوانید. هر کتابی و هرچقدرش را که رسیدید بخوانید. کتاب امکان یا هر کتاب دیگری.

17- سه روز تلویزیون نگاه نکنید و روزنامه نخوانید. سه روز بی خبر بشوید.

18- سه روز قیمت ارز و سکه یا هر کالای دیگری را دنبال نکنید.

19- سه روز و هر روز یک ساعت توی پارک به تنهایی قدم بزنید و به درختان یا سایر پدیده های طبیعی نگاه کنید.

20- سه روز فقط نان و شیر بخورید.

21-  سه روز و هر روز از یک نفر به خاطر کاری که برای شما انجام داده است، تشکر کنید. با یک تلفن یا یک ایمیل یا حتی یک اس.ام.اس.

22- سه روز و هر روز یک اصل از اقتصاد را خوب یاد بگیرید. روز اول اصل عرضه و تقاضا. شاید اینکار به شما کمک کند که دلیل گران شدن شیر و نان و چیزهای دیگر را بهتر دریابید. اصول اقتصادی را هم مثل خیلی چیزهای دیگر توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند.

23- سه روز و هر روز ده دلیل برای گرانی نان و شیر و کلا تورم بنویسید. نقش خودتان را فراموش نکنید. قضیه به هیچ وجه سیاسی نیست! برعکس کاملا اقتصادی است. مشکلات اقتصادی را فقط با روشهای اقتصادی می توان حل کرد.

24- سه روز به تاثیرات تورم در زندگی خود فکر کنید و آنها را لیست کنید. تورم را دو و سه برابر کنید و دوباره تاثیراتش را لیست کنید.

25- سه روز و هر روز یک چیز درباره فرصتهای اقتصادی که تورم ایجاد می کند را پیدا کنید.

26- سه روز همه چیز را زیر سؤال ببرید. یا راههای دیگر قانون شکنی را تجربه کنید.

27- سه روز و فقط سه روز حقیقت جو باشید یا حداقل آنرا تمرین کنید.

28- سه روز و هر روز یک چیز را آغاز کنید. فقط سه روز آغازگری را تجربه کنید. بدون اجازه از کسی. یا بدون جلب حمایت یک گروه. بدون مشارکت حتی با یک شریک.

29- سه روز گدایی کنید.

30- سه روز دروغ نگویید.

این لیست به هیچ وجه جنبه اعتراض آمیز ندارد و صرفا از روی ملول شدن و برای بیان آزادانه احساس خودم و تمرین روزانه نوشته شده است. لطفا آن را به منظور هماهنگ کردن فعالیتهای اعتراض آمیز برای دیگران ارسال نکنید! در عوض لیست خودتان را بنویسید. سی کار که به جای دنبال کردن گوسفندوار هر حرکت گروهی می توان کرد.

 

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

“جالب بود اما تو کشور ما خیلی باید روحیه قوی داشته باشی تا برخلاف موج حرکت کنی. تو این مسیر مردم با حرفشون داغونت می کنن. شاید تو سن 30 حرف مردم مهم نباشه، اما تو 18 سالگی مهمه. تازه اگر پدر و مادرت حمایتت کنن. من فکر می کنم این کتابو بیشتر پدر و مادرها باید بخونن که ذهنشون عوض بشه و بتونن به بچه هاشونم یاد بدن.”

این نظر یکی از دوستانم بود درباره کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید، می توانید آنرا از اینجا به رایگان دریافت نمایید.

صاحب نظر فوق را دیشب به خاطر پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیر کردند و به کلانتری وزرا بردند. صاحب نظر فوق حاضر نشد برگه تعهدنامه نپوشیدن مانتو کوتاه را امضا کند. صاحب نظر فوق بلافاصله آزاد شد. صاجب نظر فوق با یک تاکسی و در حالیکه همان مانتوی اولیه تنش بود، بعد از دو ساعت به محل دستگیریش یعنی بام تهران برگشت.

“نباید اینکارو بکنی” یا “نمی تونی اینکارو بکنی”

تقریبا همه چیزهایی که از بچگی یاد می گیریم در این دو جمله خلاصه می شود. پدر و مادر، معلمها، ماموران نیروی انتظامی، رئیس، دوستان، همسایه، مشتری، فروشنده و اصولا هر آدمی که با ما تعامل پیدا می کند، همه سعی خودش (خودآگاه یا ناخودآگاه) را می کند که این دو جمله را عمیقتر و وسیعتر توی مغز ما حک بکند. ما از بچگی یاد می گیریم که فرمانبردار باشیم. فرمانبردار تعداد زیادی از آدمها و سازمانها و مفاهیم و عقاید و باورها و حدسیات و قوانین نوشته و نانوشته. آیا قد مجاز مانتو در قانون اساسی نوشته شده است؟ (لطفا قضیه را سیاسی نکنید، موارد مشابه در خیلی از کشورهای دیگر هم پیدا می شود) مامور دیگری در کلانتری وزرا به دوست من گفته بود که اگر او به جای مامور اول می بود، دوست من را دستگیر نمی کرد چون به نظر او مانتوی دوست من کوتاه نبود.

باید فرمانبردار جریان رودخانه باشیم وگرنه عواقب کوچک و بزرگی در انتظار ما خواهد بود. تنبیه می شویم. یا خیلی ها از ما متنفر می شوند. خیلی از دوستان نزدیک ما با ما قطع رابطه می کنند. یا خیلی هاشان فکر می کنند که ما دبوانه هستیم. (بارها شنیده ام که پشت سر یا جلوی روی خودم به من لقب دیوانه یا معادل رایجترش …خول داده اند.)

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من نمی دانم سازنده این ضرب المثل در چه حال و هوایی و برای چه کاربردی آنرا ساخته است ولی با همه درست بودنش، به طرز غیر قابل وصفی چندش آور و ناآغازگرانه است. آدمهای زیادی فکر می کنند که من قوانین بسیاری را زیر پا گذاشته ام. من حتی موقع تایپ کردن “نیم فاصله” را رعایت نمی کنم و یکی از خوانندگان کتابم زحمت کشیده بود و آنها را برایم اصلاح کرده بود. معلوم نیست من تا به امروز چند هزار نفر را به دلیل رعایت نکردن قوانین ریز و درشتشان از خودم رنجانده ام. من حتی چند سال پیش به اتهام داشتن روابط نامشروط یک شب را در کلانتری وزرا گذراندرم که البته روز بعدش در دادگاه تبرئه شدم. من می ترسم. از مرگ تدریجی در سلول تنگ و تاریک همرنگ جماعت شدن در حالیکه دست و پایم با زنجیر قوانین دست ساز جماعت بسته شده است، می ترسم. قوانینی که ممکن است صد و هشتاد درجه تغییر کنند ولی هرگز تعدادشان کم نمی شود. آزادی در همرنگ جماعت نشدن است. در خلاف جهت آب شنا کردن. شاید از همین روست که به ماهی ای که اینکار را می کند ماهی آزاد می گویند.

حالا اگر رسوایی را بپذیری و نخواهی که همرنگ جماعت بشوی چه کار باید بکنی؟

الف- عکسش رو انجام بده. خلاف جهت رودخانه شنا کن. پدر یکی از دوستان من در بچگی به او گفته بود که: “ببین بقیه چی کار می کنن تو عکسش رو انجام بده.” این بهترین نصیحتی است که یک پدر می تواند به فرزندش بکند. بودا به جای پادشاه شدن، فقیرترین و گرسنه ترین گدای روی کره زمین شدن را انتخاب کرد.

برای استاد شدن در این کار هم تمرین لازم است. هر کاری که امروز باید انجام بدهی عکسش را انجام بده. اگر باید بروی شمال برو به جنوب. اگر باید بروی به عروسی برو به بهشت زهرا. اگر باید بروی به فلان جلسه برو پارک. اگر باید تلفنها را جواب بدهی، سیم تلفن را بکش. اگر باید به دانشگاه بروی به دانشگاه نرو. لزومی ندارد که حتما عکس همه کارهای روزمره ات را انجام بدهی، حداقل به انجام آنها فکر کن.

ب- دور و بری هایت را شگفت زده(سورپریز) کن. سورپریز کردن نوعی نافرمانبرداری متمدنانه است. وقتی انتظار دارند داد بزنی، سکوت اختیار کن. وقتی انتظار دارند دمکرات باشی از دیکتاتوری حمایت کن. وقتی انتظار دارند مانتوی کوتاه بپوشی چادر سر کن. وقتی انتظار دارند تیم فوتبال ایران را تشویق کنی تیم ملی عربستان را تشویق کن. وقتی انتظار دارند مؤدب باشی چندتا جک بالای هجده سال تعریف کن.

ج- فقط یک چیز را تغییر بده. لری پیج برای ساختن گوگل فقط یک چیز را در موتورهای جستجو که سالها قبل از گوگل وجود داشتند، تغییر داد. شرکت اپل فقط یک چیز را در آی پاد یا همان mp3 player که سالها قبل از آی پاد وجود داشت، تغییر داد. یک چیز را در کباب کوبیده تغییر بده. کباب کوبیده مرغ همینجوری اختراع شد! یا در آش رشته. یا در موسیقی سنتی. یا در مانتو. هزاران چیز هست که یک چیز را در آنها می توان تغییر داد. لازم نیست چرخ را از اول اختراع بکنی، بیشتر وقتها تغییر یک چیز به تنهایی کافی است تا نتیجه قابل توجهی ایجاد بکند.

د- بدزد. من بیشتر ایده هایی که بر روی وبلاگم می نویسم را از دیگران دزدیده ام. Steal Like an Artist. دیگرانی که آنها هم ایده هایشانرا از کسان دیگری دزدیده اند. مارک تواین معتقد بود تنها کسی که می تواند ادعا کند حرفی را برای اولین بار گفته حضرت آدم است. حضرت آدم(یا حوا؟) هم به روایت انجیل برخلاف دستور خداوند سیب دانش را از باغ بهشت دزدید! اولین نافرمانبرداری در تاریخ بشریت! بیشتر کتابها، بیشتر آهنگها، بیشتر فیلمها، بیشتر نقاشی ها، بیشتر چیزها ایده های اولیه شان از کتابها، آهنگها، فیلمها، نقاشی ها و چیزهای دیگری دزدیده شده است.

ه- ترکیب دو چیز. یک طراح لباس، روسری و مانتو را به هم وصل کرده و آنها را به شکل سر هم می فروشد. همه غذاها اینجوری به وجود آمده اند. خدا می داند چند سال طول کشید تا بشر بفهمد روی بیسکوئیت ساقه طلایی یک لایه شکلات می توان کشید. یا علاوه بر آب طالبی و شیر موز و آب هویج، شیر هویج پسته انبه توت فرنگی کرفس بستنی هندوانه را هم می توان به عنوان آب میوه نوش جان کرد. نمونه بارز و افراطی این پدیده این روزها در نمای ساختمان ها مشاهده می شود. معماران نوظهور تقریبا از هر چیزی که دم دستشان برسد به صورت ترکیبی برای چسباندن به دیوار یک ساختمان کوچک استفاده می کنند. من دکترای هنرهای زیبا دارم.

و- زیر سؤال بردن همه چیز. اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم. این از آن مهارتهایی است که از هر مهارت دیگری بیشتر به تمرین نیاز دارد. ماشین قدرتمند شستشوی مغزی تمام سعی خودش را می کند که ما توان پرسشگری خود را از سن کم از دست بدهیم. من باید دانشگاه بروم، چرا؟ من باید ازدواج کنم، چرا؟ من باید استخدام بشوم، چرا؟ من باید بچه دار بشوم، چرا؟ من باید آرایش کنم، چرا؟ من باید در قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه شرکت کنم، چرا؟ من باید دماغمو عمل کنم، چرا؟ من باید به اسم خلیج فارس اهمیت بدهم، چرا؟ من باید ماشین (خودرو) بخرم، چرا؟ من باید کلاس زبان بروم، چرا؟ و الخ. سؤال پرسیدن تنها راه  و اولین قدم برای رهایی از غل و زنجیر همرنگی با جماعت است.

ز- نشنیده گرفتن “تو نمی تونی” و “تو نباید” آدمهایی که به تو می گویند نباید اینکارو بکنی معمولا همانهایی هستند که به خودشان می گویند “ایکاش این کارو کرده بودم” ولی تو نمی خواهی یکی از آنها باشی. تو تصمیم گرفته ای که رسوا بشوی!

ح- صداقت. راستگویی بزرگترین نافرمانبرداری است. بیشتر آدمها دروغ می گویند. کسی که حرف راست می زند رسوای خاص و عام می شود. دوستانش ترکش می کنند. اعضای خانواده اش طردش می کنند. جامعه تبعیدش می کند. در جامعه ای که به آن تبعید می شود، منزوی می شود. من اینجا درس اخلاق نمی دهم که دروغگویی کار زشتی است و دروغگو به جهنم می رود. منظور من از راستگویی تمرین روزانه برای رسیدن به نوری است که شاید به اجداد ما در صد و پنجاه هزار سال قبل می تابید و دل و جانشان را روشن می کرد. نوری که بیرون از سلول همرنگی با جماعت می تابد و گه گداری اشعه های آن را از لابلای میله های قوانین عرفی- اجتماعی-اخلاقی- علمی- جهانی- منطقه ای- مذهبی- اقتصادی- خانواده ای- قبیله ای- سنتی بر روی پوست خود حس می کنیم.

ط- تداوم. فردوسی سی سال رنج برد تا بتواند شاهنامه را بنوسید و به هدفش یعنی زنده کردن عجم دست پیدا بکند. کتاب هری پاتر قبل از انتشار و شهرت یافتن، بارها و بارها توسط ناشران مختلف  رد شد. ادیسون قبل از اختراع لامپ هزار بار تلاشهایش با شکست مواجه شد. زکریای رازی هم قاعدتا با اولین آزمایش الکل را کشف نکرد. ونگوگ تا آخر عمرش در فقر و گرسنگی نافرنمانبردارانه نقاشی می کشید.

آدم نافرمانبردار رسوا می شود و تنبیه می شود و طرد می شود و گرسنگی می کشد و به صلیب مصائب اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود. ولی اگر صادق باشد و در کارش متداوم، اگر تمرین روزانه اش را انجام بدهد و خلاف جهت آب شنا کند، مثل ماهیهای آزاد روزی به اقیانوس بزرگ آزادی خواهد رسید. جاییکه مرزهای قوانین دست و پاگیر “تو نمی تونی” و ” تو نباید” در آن به چشم نمی خورد.

علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

طرح یک بیماری

بری بری (beriberi) یک بیماری سیستم عصبی است که به دلیل کمبود ویتامین ب یک در رژیم غذایی بیمار بوجود می آید. پزشکان مدتها تصور می کردند که عامل بوجود آورنده این بیماری هم مثل خیلی از بیماریهای شناخته شده در آن زمان یک عامل آلوده کننده (پاتوژن) است و به همین دلیل مدتها سعی می کردند که چنین عاملی را برای درمان بیماری بری بری کشف کنند. تلاشی که هرگز به موفقیت نرسید. تا اینکه یک پزشک ژاپنی به نام تاکاکی کانه هیرو با مطالعه خدمه دون پایه یک کشتی نیروی دریایی ژاپن توانست عامل این بیماری را در رژیم غذایی خاص آن افراد که محدود به برنج بدون سبوس بود شناسایی کند. بری بری به زبان سینگالی (Sinhalese) به معنای “ضعیف ضعیف” یا ” نمی توانم نمی توانم” می باشد. تکرار برای تاکید بیشتر است.

علم زدگی هم یک بیماری است دقیقا شبیه بری بری. بیمار مبتلا به علم زدگی باور دارد که “نمی تواند نمی تواند”. مگر آنکه به فلان دانشگاه برود. یا فلان مدرک را بگیرد. و چون برای درمان بیماری “نمی توانم نمی توانم”ش به اشتباه دنبال عاملی که وجود خارجی ندارد می گردد، هرگز آنرا پیدا نمی کند. مبتلا به علم زدگی بعد از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک باز هم نمی تواند نمی تواند. باز هم نیاز به گذراندن فلان دوره را دارد. یا بهمان سمینار را . یا certificate  از فلان مؤسسه. یا شنیدن سخنرانی فلان دکتر از فلان کشور.

آدم علم زده باور کرده است که چیزی هست که او نمی داند و اگر آن چیز را یاد بگیرد بیماریش برطرف خواهد شد. از اینرو آدم علم زده تا زمانیکه عامل اصلی بیماریش را نشناخته و یا کلا از درمان آن ناامید نشده است، به دنبال خرده علم می گردد. چیزی شبیه یک فرمول معجزه آسا. هر چه سهل الوصول تر بهتر. چیزی در حد کتاب راز. آدم علم زده اگر پیش روانشناس هم می رود بیشتر به فکر ارزیابی مدرک یارو است تا به فکر حل مشکلات خودش.

ویتامین ب یک در بیماری علم زدگی، عمل است. عامل بوجود آورنده بیماری علم زدگی کمبود عمل در رژیم رفتاری روزانه بیمار است. گشادی درد بی درمان گشادی. علم زده بجای اینکه ورزش کند و غذای سالم بخورد ترجیح می دهد که به سخنرانی یک متخصص تغذیه گوش کند. به جای اینکه چیزی بفروشد ترجیح می دهد که در کارگاه فروش و بازاریابی فلان دکتر شرکت کند. به جای اینکه کسب و کاری راه بیندازد ترجیح می دهد که ام. بی. ای. بخواند. به جای اینکه آغاز کند ترجیح می دهد که در کارگاه خلاقیت شرکت کند. به جای اینکه برنامه نویسی کند ترجیح می دهد که لیسانس کامپیوتر بگیرد. به جای اینکه زندگی کند ترجیح می دهد که در کلاسهای مهارتهای زندگی شرکت کند یا کتابهایش را بخواند. و الخ.

آدم علم زده نمی تواند باور کند که ونگوگ با نقاشی کشیدن نقاش خوبی شد نه با دانشگاه رفتن. موتزارت با آهنگ ساختن آهنگساز خوبی شد. سعدی با شعر گفتن شاعر خوبی شد. بوعلی سینا با طبابت کردن پزشک خوبی شد. آدم علم زده برداشت وارونه ای از “زگهواره تا گور دانش بجوی” پیدا کرده است. جستجوی دانش بر اساس نیاز عملی که در حال انجام است از جنس و مقوله دیگری است. دانش هیچ ارتباط مستقیمی با اطلاعات ندارد. دانش در حقیقت درک و برداشت ما از خود و دنیای اطرافمان است. برای کسب دانش اگر اطلاعاتی هم جستجو و کسب می کنیم در راستای وسعت بخشیدن به این درک است. علم زدگی جستجوی اطلاعات است بدون داشتن هیچ عملی یا هیچ کاربردی برای آن اطلاعات. حفظ کردن اطلاعاتی است که هیچ کاربردی ندارد و خیلی هم زود فراموش می شود.

آدم علم زده بر این باور است که دلیل فلج بودن و ناتوانی حرکتیش، ندانستن است. دلیل اینکه نمی تواند کتاب بنویسد. یا کسب و کاری داشته باشد. یا ازدواج بکند. یا نقاشی بکشد. یا مسافرت برود. یا حتی از همینی که هست راضی باشد و از زندگیش لذت ببرد.

“Life isn’t about finding yourself. Life is about creating yourself.” ~ George Bernard Shaw

پانوشت

1- واژه علم زدگی را من برای اولین بار اینجا به کار نبرده ام. هدف و برداشت دیگران از واژه علم زدگی را می توانید بر روی گوگل جستجو کنید. بیشتر از هفتصد هزار نتیجه بر می گرداند.

2- استفاده از واژه “اطلاعات زدگی” شاید بهتر و دقیقتر بود ولی به نظر من علم زدگی خوش آهنگتر است. قافیه رو بچسب!

مطلب مرتبط بعدی:

تنها روش برای درمان علم زدگی