بایگانی دسته: آغازگری

معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

“بزرگترین سمینار تحول فردی” برای ثبت نام و رزرو جا عدد 2233 را ارسال کنید. یا سمینار بزرگ موفقیت. یا سمینار ازدواج موفق. یا دوره تحول  در بازاریابی و فروش.

آیا شما هم مثل من چنین پیامکهایی دریافت کرده اید؟ ما از چهار سالگی شستشوی مغزی داده شده ایم که نیاز به یادگیری داریم. البته در خوب بودن و فواید یادگیری شکی نیست. ز گهواره تا گور دانش بجوی. شستشوی مغزی جایی اتفاق می افتد که دریافت اطلاعات جدید و حفظ آنها معادل با یادگیری القا می شود. اطلاعات جدید در قالب کلاسهای مختلف. درسهای حفظ کردنی. حفظ کردن درسهای حفظ نکردنی. دوره های مختلف. کلاس زبان. برادرزاده من لغتهای جدید کلاس زبانش را ازمن می پرسد. وقتی به او می گویم که چرا از دیکشنری استفاده نمی کند می گوید “حالشو ندارم!” (چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید.)

بعد از مدتی معتاد به اطلاعات جدید می شویم. چه خبر؟ تشنه اطلاعات بی ربط می شویم. بسیاری از مکالمات تلفنی اینجوری آغاز می شود: “سلام چطوری؟ کجایی؟” من سر چهارتا سکه تمام شرط می بندم که دانستن اینکه یارو کجاست هیچ فایده ای برای شنونده ندارد. روزنامه می خریم و اخبارش را واو به واو می خوانیم. نه تنها مذاکرات هسته ای بلکه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و مسائل حاشیه ای مربوط به زندگی خصوصی زن حافظ اسد را هم دنبال می کنیم. ما معتاد به اطلاعات جدید هستیم. چیزی که قبلا آنرا نشنیده ایم. یا اینکه زمان کافی از شنیدنش گذشته و فراموشش کرده ایم. چه خبر؟ دیگه چه خبر؟

دیروز یکی از دوستان من می خواست درباره مکالمه اش با یک شخص سوم با من صحبت کند. می خواست بداند که نظر من چیست. نسبت به حرفی که یارو زده بود. نسبت به عکس العملی که دوست من نسبت به حرف یارو نشان داده بود. نسبت به همه احساسات منفی که در آن زمان نسبت به آن مکالمه پیدا کرده بود. من موافقت نکردم. شاید به دلیل اینکه هوش اجتماعی پایینی دارم. شاید به دلیل داشتن اسپرگر. من نمی توانم احساسات دیگران را درک کنم. مخصوصا اگر مربوط به یک مکالمه با شخص سوم باشد. من فکر کردم دوستم می خواهد نظر من را بداند. اطلاعات جدید. و اینکار کاملا بی فایده است. هم برای او و هم برای من. و همین را هم به او گفتم. که خیلی ناراحت شد. و قرار شد که دوستیمان را محدود به تبریک سال نو و تولد همدیگر بکنیم.

به نظر من اطلاعاتی که ما برای آغازگری، خوشبختی، موفقیت، پولدار شدن، ازدواج موفق، تحول فردی، فروش بیشتر یا هر چیز دیگری که به نظر شما خوب است، لازم داریم را به سه دسته می توان تقسیم کرد: اطلاعات درباره چیزها. اطلاعات درباره دیگران. اطلاعات درباره خودمان.

اطلاعات درباره چیزها

منظورم از چیزها، چیزهایی است که برای امرار معاش و ادامه زندگی در این دنیا لازمشان داریم. شما نمی توانید طراح وب سایت خوبی باشید بدون اینکه همه چیز را درباره طراحی وب سایت بدانید. فرقی نمی کند. هر کاری که می خواهید انجام بدهید یا در حال انجامش هستید. باید همه چیز را درباره آن بدانید. فرض کنید من از امروز تصمیم بگیرم که سفالگری کنم و از اینراه امرار معاش کنم. اینها چیزهاییست که من نیاز دارم بدانم:

– انواع روشها و سبکهای سفالگری

– تاریخچه سفالگری

– اهمیت خاک و آب و هوا در سفالگری، ترکیبات و فعل و انفعالات شیمیایی مربوطه و الخ.

– نقش و اهمیت رنگ و انوع رنگها و متدهای رنگ کردن در سفالگری.

– آدمهای برجسته و صاحب سبک در این هنر (صنعت؟) و زندگینامه آنها

– هر کتابی که درباره سفالگری نوشته شده است. حتی کتابهای بین رشته ای. مثل روانشناسی سفالگری. اقتصاد سفالگری. سفالگری اینترنتی. رمانهای سفالگری. و الخ.

– هر فیلمی که درباره سفالگری ساخته شده است.

– بازارهای سفالگری. بهترین مکان و روش برای عرضه و فروش محصولات سفالگری.

– بسته بندی سفالگری.

– جاهایی که می توان محصولات/مواد اولیه سفالگری را با کمترین قیمت تولید کرد یا خرید.

 

فرض کنیم که من هیچ چیز از سفالگری نمی دانم و تازه از امروز می خواهم شروع به سفالگری یا راه اندازی یک کسب و کار مرتبط با سفالگری بکنم. چیزی بین شش ماه تا یکسال طول می کشد تا من همه این اطلاعات را کسب کنم. یکی دو سال دیگر هم لازم است که در این راه تجربه بدست بیاورم. اینجوری من از نود و هشت درصد آدمهایی که در این صنعت مشغول به کار هستند بالاتر قرار می گیرم. پول بیشتری در می آورم. موفق می شوم. و به هدفم اولیه ام دست پیدا می کنم.

من دو سال پیش که شروع به نوشتن کردم همین وضعیت را داشتم. یا مربی گری. یا شش سال پیش که می خواستم صدای سلامت را راه بیندازم. شش سال پیش من نیاز داشتم همه چیز درباره مشاوره تلفنی، مرکز تلفن، مشاوره، مشاور، سلامت، پزشکی، روانشناسی، تغذیه، مشکلات جنسی، مشکلات روانی، بازاریابی و فروش مشاوره تلفنی و اصولا هر چیزی که به این مفاهیم و ترکیباتشان مربوط می شود را بدانم. در آن زمان من هیچ چیز درباره این چیزها نمی دانستم.

 

اطلاعات درباره دیگران

دیگران که می گویم منظورم هفت میلیارد آدم دیگری است که بر روی کره زمین زندگی می کنند. مهم نیست که شما آنها را می شناسید یا نه. تنها چیزی که نیاز دارید درباره آنها بدانید اینست که همه آنها مشکل دارند. شاید در بچگی بدجور کتک خورده اند. شاید با کمبود محبت بزرگ شده اند. شاید کمبود سکس دارند. شاید بچه که بوده اند مادرشان دائما تحقیرشان می کرده است. هیچ اهمیتی ندارد که اون اونجا چی گفت یا چیکار کرد. یا اینکه یارو منظورش از حرفی که زد یا کاری که کرد چی بود.

تنها کاری که می توانید بکنید اینست که با آنها همدردی کنید. دلسوزی لازم نیست و فایده ای هم ندارد. همدردی. کاری که از دست من بر نمی آید. من اسپرگر دارم ولی شما سعی کنید اینکار را بکنید. سعی کنید مثل من دوستان خوبتان را از دست ندهید. برای یک لحظه هم که شده خودتان را صادقانه جای آن آدم بگذارید و به طرف نشان بدهید که برایتان مهم است. قبل از اینکه معماری اطلاعاتی آغازگری را به طرف بگویید دهنتان را ببندید و سعی کنید با طرف مقابل همدردی بکنید. و بعد سعی کنید باز هم دهنتان را بسته نگه دارید. آن شخص اگر خودش احساس نیاز بکند این مطلب یا مطلب مشابهی که بدردش بخورد را پیدا خواهد کرد. فرقی نمی کند که آن شخص گارسون رستوران است یا کسی که دوستش دارید. این تنها کاری است که می شود برای دیگران انجام داد. “از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست” مشکل همه هفت میلیارد ساکن کره زمین است. شما تنها نیستید.

 

اطلاعات درباره خودمان

خودت را بشناس! ولی بدون “چرا”. یک تست ساده شخصیت کفایت می کند. یا یک تست کاملتر مثل این تست. (نیاز به فیلترشکن دارد) حتی این تستهای شخصیت هم بیشتر وقتها غیر ضروری و بی فایده هستند. من دائما مواظب خودم هستم که از خودم سؤالهای چرادار نپرسم. چرا من اینجوری هستم؟ چرا من اونجا اونکارو کردم؟ چرا من اونجا اونو گفتم؟ اینها همه سؤالهای بی فایده است.

من خیلی چیزها در گذشته از دست داده ام. پول، رابطه، سلامتی. ولی فکر کردن و بدست آوردن اطلاعات درباره آنها امروز برای من بی فایده است. یک بار دوستم از من پرسید که “اگه یک چیز رو می تونستی در گذشتت تغییر بدی چی رو تغییر می دادی؟” هیچ چیز. من نمی خواهم هیچ چیز در گذشته من عوض بشود. چون اصلا نمی خواهم چیزی متفاوت با اینی که امروز هستم باشم (در همین لحظه). یک تغییر در گذشته هزار و یک تغییر غیر قابل پیش بینی و ناخوشایند در زمان حال می تواند بدنبال داشته باشد! تنها چیزی که درباره خودم باید بدانم اینست که من هم مشکل دارم. بنابراین باید با خودم هم همدردی کنم. درست مثل دیگران. من هم یکی از هفت میلیارد آدم دیگر هستم. از این نظر هیچ فرقی با بقیه ندارم.

من اگر بخواهم کارهایی که در حال حاضر می کنم را ول کنم و به سفالگری بپردازم فقط باید یکسال وقتم را صرف دانستن همه چیز درباره سفالگری بکنم. همه مواردی که در قسمت اول به آنها اشاره کردم. بقیه اطلاعات بی فایده است.

چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

“Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

 

مطالب مرتبط:

اشعار علی سخاوتی

جوان ناکام، سقراط و آغازگری

اعلامیه ای روی دیوار همسایه روبرویی ما چسبانده شده است که از دنیا رفتن جوانی ناکام را اعلام می کند. عکس اعلامیه پسری نوزده بیست ساله را نشان می دهد. عبارت “ناکام” پررنگ و با حروف بزرگ بر روی اعلامیه چاپ شده است. گویی که ناکام بودن، مرگ را بزرگتر جلوه می دهد، یا سخت تر، یا غمناک تر یا غیر طبیعی تر. حتی تراژیک تر از “مرگ نابهنگام” یا مرگ “زود هنگام”. یعنی مرگ جوانی نوزده ساله یک هفته پس از ازدواجش. هنگام یا نابهنگامی مرگ باشد برای نوشته ای دیگر، فعلا می خواهم بپردازم به کام و ناکام.

طبق چیزی که من از فرهنگ عامه می دانم جوان ناکام به کسی می گویند که در جوانی (زیر سی سال؟) و قبل از اینکه ازدواج کرده باشد بمیرد. جوان بودن و ازدواج نکردن دو عامل تعیین کننده برای ناکام بودن هستند. به عبارت دیگر اگر کسی در نوزده سالگی با کوله باری از تجربه لذت جنسی یا تجربه های خوب دیگر بمیرد باز هم جوان ناکام محسوب می شود. اگر کسی در شصت سالگی و باکره بمیرد ناکام از دنیا نرفته است. ولی واقعا کام چیست؟ کامروا یا ناکام چه کسی است؟ و از همه مهمتر اینکه چطور می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

فرهنگ فارسی عمید کام را مراد و مقصود و آرزو معنی می کند. کامروا هم طبق این تعریف کسی است که به مراد و مقصود و آرزویش رسیده است. کامروا در یک کلمه یعنی آدم خوشبخت. قاعدتا ناکام هم باید کسی باشد که به مراد و آرزویش نرسیده است. آیا پسر همسایه ما به مراد و آرزویش نرسیده بود؟ اصلا مراد و آرزوی او چه بوده است؟ خیلی کنجکاو هستم که زنگ خانه شان را بزنم و این سؤال را از پدر و مادرش بپرسم ولی می ترسم باعث ناراحتی بیشترشان بشوم.

جستجو به دنبال جواب این پرسش که کامروا یا خوشبخت چه کسی است شاید به قدمت تاریخ بشر باشد. جستجویی که همواره توجه مورخین، فلاسفه و اخیرا روانشناسان، اقتصاد دانان و جامعه شناسان را به خود جلب کرده است.  در مقدمه کتاب تاریخ هرودوت که بسیاری آنرا اولین نوشته تاریخی غرب می دانند ، جستجوی خوشبختی را از ابتدا می توان تنیده در ثبت وقایع انسانی یافت. کروئسوس پادشاه ثروتمند لیدیا در قرن ششم پیش از میلاد از عالم فرزانه آتن آن زمان، سولون، می پرسد که خوشبخت ترین مرد جهان چه کسی است. کروئسوس که گمان می کند خوشبخت ترین مرد، خودش است جوابی برخلاف انتظار از سولون دریافت می کند: تلاس پدری از آتن که در جوانی در جنگ کشته شده است. سولون مکانهای بعدی را به دو برادر (جوان و مجرد) یعنی کلئوبیس و بیتون که آنها نیز در اوج جوانی و سلامت مرده اند، می دهد.

ویژگی هر سه مرد اینست که در اوج سلامت ، ثروت و جوانی مرده اند ، مرگی که سولون آن را مرگ نیک می نامد، بهترین چیزی که می تواند نصیب  یک انسان شود.  سولون می گوید مردان و زنان همان چیزی هستند که برایشان اتفاق می افتد، قطعیتی که برای دارا و ندار یکسان است. اگرچه ثروت به برآورده کردن نیازهایمان یا کم کردن بعضی دردها کمک می کند ولی درنهایت در برابر بخت بد یا خشم خدایان هیچ کاری نمی تواند بکند. مدت کوتاهی پس از ترک سولون، پسر کروئسوس در حادثه ای دلخراش کشته می شود و امپراطوریش به آتش سپاه ایران می سوزد. کروئسوس که به خرد سولون و حماقت خود پی برده است، اعتراف می کند که هیچ آدم زنده ای خوشبخت نیست و نام سولون را سه بار فریاد می زند.

هرودوت و معاصرانش عقیده داشتند که خوشبختی یک احساس یا وضعیت ذهنی نیست،  بلکه مشخصه تمامیت یک زندگی است که تنها در زمان مرگ می تواند درک بشود. اینکه کسی را قبل از مرگش خوشبخت بدانیم توهمی بیش نیست. چراکه زندگی غیرقابل پیش بینی و خارج از کنترل ما می باشد. مفهومی که فردوسی در تباه شدن روزگار جمشید به دست ضحاک اینگونه می سراید:

یکی نغز بازی برون آورد      بدلت اندر از درد خون آورد

طبق این تعریف پسر همسایه ما که حدس می زنم در یک حادثه رانندگی در مسافرتهای نوروزی کشته شده باشد، نه تنها ناکام نمرده بلکه یکی از خوشبخت ترین (کامرواترین) آدمها محسوب می شود.

خوشبختی چیزی است که برای ما اتفاق می افتد و ما هیچ کنترلی بر آن نداریم. اگرچه این ایده در میان تمدنهای مصر، یونان و ایران ( و احتمالا بقیه تمدنهای ریز و درشت آن زمان) قرن پنجم قبل از میلاد مشترک بوده و توسط هرودوت و تراژدی نویسان یونانی به اشکال مختلف بیان شده است ولی در همان زمان نگرشی جدید به خوشبختی در حال شکل گیری بود که در ابتدایی ترین شکل خود معتقد بود انسانها باید به تاثیر اعمال و رفتار خود بر روی سرنوشتشان امیدوار باشند.

هر چه باشد تاریخ هرودوت حکایت پیروزی قهرمانانه یونانی ها بر لشکر ایران است و مورخ تمام سعی خود را برای نشان دادن عشق یونانی ها به آزادی، بکار گرفته است. شکست دادن دشمنی که برای به بردگی کشاندنشان آمده شاید حاصل اراده جمعی نبود ولی شیوه زندگی در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد احتمالا می توانسته از این اراده نشات گرفته باشد. در این نقطه مهم تاریخی است که یونانیها سیستم جدیدی از حکومت یعنی دموکراسی یا قدرت مردمی را  برای زندگیشان ابداع می کنند. ناوگان کشتیرانی یونان که با سربازان مقدونی برای شکست سپاه ایران متحد شده بود پس از جنگ تبدیل به خطوط کشتیرانی تجاری می شود که ارمغان آن عصری طلایی برای یونانیان است، ملتی ثروتمند و آزاد که حالا علاوه بر تاریخ و تراژدی، به شعر ، هنر و فلسفه نیز علاقه نشان می دهد.

بسیاری معتقدند که سقراط ، فیلسوف بد قیافه ای که در بین سالهای 470 تا 399 قبل از میلاد مسیح پرسشهای سخت و بی جواب زیادی را پرسیده است، اولین کسی بود که سؤال اساسی خوشبختی را نیز مطرح کرد، این پرسش که شرایط لازم برای خوشبختی چیست؟ از اینرو می توان سقراط را در تاریخ خوشبختی نیز همانند تاریخ فلسفه چهره ای بسیار مهم دانست. تاریخ خوشبختی یا همان بیراهه ای که نیچه معتقد است فلسفه، بشر را برای قرنها به آن هدایت کرده و آغازگر این جستجوی خیالی هم کسی نیست جز سقراط.

فیلسوفی که جوانان را منحرف می کرد

سقراط به شدت بر اهمیت رفتار انسان پافشاری می کند و این سؤال را مطرح می کند که بهترین شیوه زندگی چیست؟ سقراط خواست بشر برای خوشبخت بودن را امری مسلم می داند و تنها اینکه چگونه می توانیم خوشبخت باشیم، پرسش بزرگ اوست. به نظر من این نکته مهمی است که جهت گیری بسیاری از فلاسفه و متفکرین دیگر در این زمینه تحت تاثیر آن بوده است و تا قرنها پس از او کسی در اینکه آیا آدمها واقعا می خواهند که خوشبخت باشند یا نه و یا اینکه اصلا چیزی به نام خوشبختی در طبیعت بشر وجود دارد یا نه، شک نکرد.

خوشبختی ای که سقراط از آن صحبت می کند و آنرا در دسترس بشر می داند خوشبختی ای فراتر از تمایلات وسوسه کننده مانند ثروت ، لذت ، قدرت ، شهرت و حتی سلامت یا عشق در چارچوب خانواده است. در عوض سقراط هدایت درست روح  و کنترل شهوات را تضمین رسیدن به غایت نهایی یعنی خوشبختی می داند. از آنجاییکه سقراط بارها تاکید می کند که عاشق واقعی خرد، همانقدر که به سختیهای زندگی تسلیم نمی شود، به بخت و اقبال نیز وقعی نمی گذارد،  دنباله رو سقراط بودن یعنی پشت سر گذاشتن جهانی که در آن خوشبختی یک فرد را شانس یا سرنوشت تعیین می کنند. سقراط به دلیل احترام نگذاشتن به خدایان و منحرف کردن جوانان شهر به مرگی محکوم می شود که در محاکمه خودش دلیل آنرا نشان دادن واقعیت خوشبختی به مردم توصیف می کند.

به نظر من تعداد آدمهایی که ناکام می میرند خیلی بیشتر از کسانی است که در جوانی و تجرد یا بکارت، دار فانی را وداع می کنند. اگر قبول ندارید این سؤال کلیشه هالیوودی را از خودتان و اطرافیانتان بپرسید: “اگه بهت خبر بدن که یه ماه (یا یک هفته یا یک روز) دیگه می میری، تو این یه ماه باقی مونده چه جوری زندگی می کنی؟” کسی که کامروا زندگی می کند و کامروا می میرد به این سؤال اینگونه جواب می دهد: “اگه بفهمم که یه ماه دیگه می میرم هیچ کار متفاوتی با کاری که امروز انجام می دم، نمی کنم.”

اگر کسی نمی تواند این جمله را هر روز با خودش تکرار کند، حتما دلیلی دارد. شاید کارش برایش خسته کننده و تکراری است. شاید از همسر یا بچه یا دوستانش متنفر است. شاید از جایی که در آن زندگی می کند بدش می آید. شاید غذایی را که هر روز می خورد دوست ندارد. شاید سکس خوبی ندارد. شاید هر روز به خودش و دیگران دروغ می گوید. شاید از چیزی می ترسد. شاید نگران چیزی است. و الخ.

چگونه می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

تهیه لیستی از اهدافی که آدم ناکام را به گفتن روزانه جمله فوق نزدیک کند. و بعد آغاز آنها.

ماه پایانی زندگی شاید سوژه خوبی برای یک فیلم سینمایی باشد ولی زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

 

مطالب مرتبط:

ده دلیل برای ترک کار

What Socrates teaches us

راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

 

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

وقتی که جواب را نمی دانی چکار می کنی؟

هیچی.
تحقیق می کنی. جستجو می کنی. کتاب می خوانی. تا جواب را پیدا کنی.
من سی سال است که دنبال جواب این سؤال می گردم که چرا نمی توانم صبحها زودتر بیدار شوم. دوستی دارم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا انگیزه اش را برای ورزش کردن از دست داده است. ملتی را می شناسم که دنبال جواب این سؤال می گردد که چرا ما اینجوری شدیم و آنها آنطوری شدند. و الخ.
این روش برای یک متخصص سرطان شاید جواب بدهد. او به دنبال جواب می گردد. در حالیکه بیمار سیر طبیعی خودش را برای نزدیک شدن به مرگ طی می کند. آقای متخصص واقعا به جواب درست نیاز دارد.
ولی برای من و شما که متخصص سرطان نیستیم بیشتر وقتها کاری هست که باید انجام بدهیم. قبل از اینکه جواب پیدا شود. شاید پیدا شود. شاید هم نه.

وقتشو ندارم

سؤال: اگر کاری هست که من واقعا دوست دارم انجام بدهم ولی وقت انجام آنرا ندارم چه کار باید بکنم؟ مثلا من دوست دارم هر روز یک مطلب بر روی وبلاگم بنویسم ولی خیلی روزها وقت نمی کنم.

جواب: برای این مشکل راه حلهای مختلفی وجود دارد:

1- خواندن یک کتاب در زمینه مدیریت زمان و یا شرکت در یک کارگاه به همین عنوان.

2- اندازه گیری وقتی که در طول روز به هدر می دهیم. مثلا با تماشای تلویزیون. با چرخ زدن بر روی اینترنت. با ارسال و دریافت پیامک. با چک کردن ایمیل. و الخ.

3- درک تفاوت بین گشادی و نداشتن دیسیپلین برای انجام کاری با نداشتن وقت برای انجام آن.

4- تجسم سنگ قبر خود که عبارت “وقتشو نداشتم” به همراه کارهایی که وقتشو نداشتم بر روی آن تراشیده شده است.

5- اطمینان از اینکه واقعا این کار رو می خواهی انجام بدهی.

 

مطالب مرتبط:

عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

گشادی درد بی درمان گشادی

سنگ تراش آدم کش

بیست و هفت سال پیش در چنین روزی

هفته هایی که مدرسه من شیفت صبح بود، مادرم من را به زور صبح زود بیدار می کرد. سر سفره صبحانه بین خواب و بیداری با قاشق چای خوری شکر را توی استکان چایی هم می زدم. بدون توقف هم می زدم. مثل آدمی که چت کرده باشد (stoned). بعد مادرم می گفت “بس کن چاییت سفت شد!” یک هفته در میان هر روز این ماجرا تکرار می شد. هر روز رادیو روشن بود. هر روز برنامه تقویم تاریخ با آهنگ “زمان” پینک فلوید شروع می شد. و مجری به اطلاع مردم می رساند که سی و پنج سال پیش یا صد و بیست سال پیش یا ده سال پیش چه کسی چه کاری کرده بود. بعد من، هم زدن را بس می کردم. نون پنیر چای شیرینم را می خوردم. لباس می پوشیدم و به مدرسه می رفتم.

time on youtube

هیچ وقت نشنیدم گوینده برنامه تقویم تاریخ بگوید که فلانی بیست سال پیش در چنین روزی رفت مدرسه. یا امتحان جبر داد. یا ماشین خرید یا وام مسکن گرفت یا کنکور قبول شد یا بازنشسته شد یا بچه دار شد یا مرد. البته این دوتای آخری را مطمئن نیستم. هرگز به ذهنم خطور نکرد که یک روز روتینم را عوض کنم. یک روز صبح به جای مدرسه رفتن جای دیگری بروم.  کار دیگری بکنم. کاری از جنس همان کاری که یارو صد و بیست سال پیش انجام داده بود و من از طریق برنامه تقویم تاریخ آنروز صبح مطلع شده بودم. همیشه در چنین یا چنان روزی یک کسی یک کاری کرده بود که در تاریخ ثبت شده بود. هیچ روزی نیست که کسی کاری نکرده باشد یا کاری نکند. تا 24 ساعت یک روز تمام شود و تقویم یک صفحه ورق بخورد، یک نفر در یک جایی از دنیا پیدا می شود و یک کاری می کند. 24 ساعت برای کردن یک کاری زمان زیادی است.

مطالب مرتبط:

بهترین ایده برای آغازگری

دفترچه آغازگری

جایی که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

همه ما کارهایی داریم که برای آنها پیر شده ایم. ضرب المثل “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” کلیشه ای بیش نیست. چون هر کسی که این ضرب المثل را به شما می گوید خودش تعداد زیادی کار دارد که برای آنها پیر شده است. برای سفر به دور دنیا، یادگیری یک زبان جدید یا هر مهارت دیگری، دختربازی، عوض کردن شغل، فتح قله اورست و …

دقیقا از چه سنی ( با مشخص کردن روز و ماه و سال) برای شروع کاری پیر می شویم؟ مثلا من تا 1389/6/19 برای دوچرخه سواری پیر نبودم ولی درست بعد از آن تاریخ برای دوچرخه سواری پیر شدم.

من پیشنهاد می کنم به جای “من برای این کار پیر هستم” از جمله “من برای این کار گشاد هستم” استفاده کنید. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه شنونده ضرب المثل تکراری “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” را بکار نخواهد برد. دوم اینکه شنیدن عبارت “… گشاد هستم” از زبان خودتان ممکن است نظر شما را نسبت به موضوع کلا عوض کند.

برای گشادی می شود کاری کرد ولی پیری را چاره ای نیست!

مطالب مرتبط:

گشادی درد بی درمان گشادی

در تشابهات سیگار و وبلاگ