بایگانی دسته: آغازگر

آغازگری می نیمالیستی

نامه الهام بخش زیر دیروز از پرویز به دستم رسید. پرویز جوانی بیست ساله است که از روی انتخاب (قبل از خواندن کتاب امکان) دانشگاه نرفته و جستجو، کشف و ساختن مسیر زندگیش را آغاز کرده است.

————————————–

سلام اقای سخاوتی
از اون جایی که من 2 سال هست ارایشگاه نرفتم و در این دو سال خودم موهایم را پیرایش می کنم(بدون هیچ اموزش قبلی) و نتیجه کار هم از دید اطرافیان قابل قبول بوده به این نتیجه رسیدم که اگر من یک مدتی در ارایشگاهی شاگردی کنم ، شاید بتونم یک ارایشگر خوب بشم – تو این مدت هم پول بدست میاورم هم یه چیزی یاد می گیرم
اما هدف من مکانیک شدن هست و به همین خاطر از صبح تا ظهر میرم فنی حرفه ای برای اموزش مکانیکی و بعد از ظهرها میرم ارایشگاه
خلاصه اون پولی که خودت بدست میاری چیز دیگه ای ، مزش رفت زیر دندونم
در ضمن اگه میتونید در  وبلاگ بیشتر مطلب قرار بدهید

نامه من به یک آغازگر

سلام

اگر تمایلی به توجه به مطالب درخواستی ندارید، دیگر درخواست نکنم.

مطلبی می خواستم در مورد انتخاب راه های مختلف، بین راه های آغاز گری.

این هم نظر من:

و این روزها راه های بیشماری پیش پایم هست. گویی دنیا با این همه راه باز کردن؛ بازی ام می دهد.

حتی راهی که به نام نیک منتهی شود هم ارزشی زیادی ندارد، همانطور که عمر ما به زودی می گذرد، عمر افراد دیگری که قرار است نامم را به نیکی ببرند هم می زود می گذرد و دنیا لحظه ای بیش نیست

————————————————————————————————–

آغازگر عزیز

من به نوبه خودم از طرف دنیا بابت اینکه راه های زیادی پیش پای شما قرار داده است و ظاهرا شما را بازی می دهد از شما معذرت می خواهم. همچنین با وجود اینکه به گذرا بودن عمر و نام نیک پی برده اید ولی هنوز نسبت به آغازگری کنجکاوی نشان می دهید از شما تشکر می کنم. بابت درخواست این مطلب هم همینطور.

من نمی دانم برداشت شما از آغازگری دقیقا چیست ولی واقعیت اینست که همه ما ( خیلی وقتها) با انتخابهای زیادی روبرو هستیم. این انتخابها بعضی وقتها گیج کننده اند و بعضی وقتها برخلاف طبیعت گریزنده از آزادی ما.

آغازگری یعنی پذیرش مسئولیت داشتن حق انتخاب.

آغازگری یعنی اینکه هم از حق انتخابت استفاده کنی و هم نتیجه اش را هر چه که باشد بپذیری. منظورم را متوجه می شوی؟

آغازگری به معنی انتخاب بهترین راه نیست. آغازگری تحمل ابهام در قدم گذاشتن در راه های ناشناخته است. راه های بی انتها. راه های پر مانع. راه های پر ضرر. راه های کم بازده. راه های خلاف عرف. یا راه هایی که حتی نمی توان اسم “راه” رویشان گذاشت.

آغازگری لزوما به معنای صبح زود بیدار شدن و perform کردن نیست. آغازگری یعنی اینکه حتی اگر از همین الان تا آخر عمرت یکجا بنشینی و به نقطه ای خیره بشوی، از روی انتخاب اینکار را بکنی و مسئولیتش را بپذیری.

آغازگری به کاری که می کنی یا راهی که انتخاب می کنی ربطی ندارد. آغازگری شیوه انجام (یا انجام ندادن) کارهاست. و نگاه تو به آن.

چالش آغازگری در تعداد کم یا زیاد راههای پیش رو نیست. سختی آغازگری در کشیدن باری است که ظاهرا آسمان از زیر آن شانه خالی کرده است. در نفس داشتن انتخاب و روبرو شدن با آن.

آغازگری حرکت است از جاییکه هستی. و درک و پذیرش جاییکه هستی با تمامیتش، اولین قدم برای این حرکت.

چالش آغازگری درک و پذیرش جاییست که هستی. بدور از هر گونه توهم و چشم انداز تخمی تخیلی برای جاییکه دوست داری باشی. هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد ولی تو همچنان نمی خواهی اینجا باشی.

تو نمی خواهی از اینجا آغاز کنی و دوست داری از آنجا آغاز کنی. آنجاییکه تو به آن تعلق نداری. طبیعی است که تعداد “آنجا” ها نسبت به یک “اینجا” خیلی بیشتر است. خیلی خیلی بیشتر.

اینجا و آنجا ربطی به فاصله فیزیکی ندارد و هر کسی فقط خودش می تواند جایی را که در آن هست تشخیص بدهد.

چالش آغازگری اینست که تشخیص بدهی کجا هستی. با دیدن. با شنیدن. با بو کشیدن. با لمس کردن. با فکر کردن. با ساختن. با خراب کردن.

چالش آغازگری اینست که هم تشخیص بدهی و هم تعیین کنی کجا هستی. با بکارگیری چیزهایی که دور و برت هست. فرقی نمی کند که آن چیز یک چکش باشد یا یک مفهوم انتزاعی یا یک مجموعه لغت یا کمی پول. و البته که این تشخیص دادن و تعیین کردن رابطه مرغ و تخم مرغی دارند. تا تشخیص ندهی نمی توانی تعیین کنی و تا تعیین نکنی تشخیصی در کار نخواهد بود.

آغازگری لزوما نوآوری یا خلاقیت آنهم به مفهوم مبتذل آن نیست. آغازگری نو شدن است و از آنجاییکه همه چیز – چه تو بخواهی و چه نخواهی – دائما در حال نو شدن است، آغازگری بیشتر وقتها یعنی جاری شدن در این جریان ساده زندگی.

و برای جاری شدن بیشتر وقتها آسان ترین کار رها شدن است. از قید و بند خزعبلاتی که به عنوان حقیقت مطلق پذیرفته ای. چالش آغازگری در رهایی از چیزهای زیادی است که می دانی، نه در دانستن چیزهای بیشتر. یک گوزن یا یک درخت یا بچه ای که هنوز مورد آموزش واقع نشده است مشکل آغازگری ندارند.

با الهام از:

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خیام

ده چیز درباره آقای قاسمی

آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی  پنج سال دارد.

آقای قاسمی
آقای قاسمی

آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.

آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.

آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.

آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.

آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی  و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.

آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.

آقای قاسمی و مادر بچه ها
آقای قاسمی و مادر بچه ها

آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.

آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.

آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.

خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.

آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.

خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

زهرا پرسیده است:

“بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

افسردگی
افسردگی

آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

پانوشت:

افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

مطالب مرتبط:

اولین کار روزانه هر آغازگر

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

طیران آدمیت – قسمت اول

کتاب برای مطالعه بیشتر:

HOW TO BE SICK

Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

if it doesn’t go away, come back

یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

1- کار فردا را به امروز میفکن.

2- سخت کوشی فضیلت نیست. زندگی سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش. بیشتر از آنچه بدست می آوری، انرژی مصرف نکن.

3- نشستن یا دراز کشیدن در خلوت و اندیشیدن استراتژیک را به کرات ولی برای مدتی کوتاه انجام بده.

4- نگاه کن ببین بقیه چکار می کنند، تو خلاف آنرا انجام بده یا حداقل آنرا انجام نده.

5- دهنت را ببند. همه حرفها قبلا زده شده است. جملاتت را حداقل یکی در میان حذف کن.

6- به خطاهایت (یا ترسهایت یا ضعفهای شخصیتی یا فیزیکیت) مباهات کن و آنها را در جمع با آب و تاب بازگو کن. هیچ چیز را جدی مگیر.

7- تعداد مؤلفه های زندگیت را کمینه کن. و روابط بین آنها را بیشینه.

8- جستجوهایت را در مرزها متمرکز کن. به جای عبور از مرزها به یافتن مرزهای جدید بیندیش. هر مرزی انباشته از منابعی است که تلاش می کنند از یکسو به سوی دیگر مهاجرت کنند. فرصتهای بسیار برای تو.

9- تا می توانی به مدرسه نرو و گوش به حرفهای معلم مسپار. از درخت بیاموز یا از گربه دم در یا از سریال حریم سلطان. اگر از شستشو داده شدن مغزت جلوگیری کنی نیاز به هیچ عادت دیگری نخواهی داشت.

10- هرگز و تحت هیچ شرایطی به موفقیت میندیش. از آدمهای موفق و هر چیزی مرتبط با موفقیت برحذر باش.

11- آدمهایی که عادتهای 1 تا 10 را دارند جستجو کن و با آنها همسفر شو.

 

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

دلایل مهجور بودن وبلاگ من

یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

  • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
  • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
  • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
  • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
  • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
  • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

چرا؟

چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

راه حل چیست؟

معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

 

مطالب مرتبط:

دفترچه آغازگری

نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

ز گهواره تا گور دانش بجوی

من این توپو نداشتم

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام