بایگانی دسته: اشتباه

ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

[ted id=2217]

اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

 1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

Fu** you

حدود شش ساعت راه رفتیم تا رسیدیم. با یک کوله پشتی 55 لیتری سنگین. کوله من چادر و کیسه خواب و آب و لباس و این جور چیزها توش بود. ساعت پنج و نیم عصر از پای کوه راه افتادیم. ساعت یازده و خورده ای رسیدیم به پناهگاه دارآباد. هیچ کس توی پناهگاه نبود. هیچ کس در اطراف پناهگاه نبود. هیچ کس را هم در طول مسیر ندیدیم. به جز یک مرد که همان اوایل مسیر نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه می کرد و با موبایلش عکس می گرفت.

من این مسیر  را قبلا بارها رفته بودم. کار خیلی سختی نیست. با سه ساعت کوهنوردی روی شیب نسبتا تند و یک ساعت کوهپیمایی روی شیب نسبتا کند آدم می تواند چهار ساعته به قله دارآباد برسد. قله مورد علاقه من. my favorite peak. مثل رنگ مورد علاقه. یا غذای مورد علاقه. ولی تا به حال این کار را با یک کوله پشتی 55 لیتری نکرده بودم. زمانی متوجه موضوع شدم که دچار توهم زمانی شدم. مثلا توی مسیر یک دکل دیده بانی متروک هست که هرچه می رفتیم به آن نمی رسیدیم ولی طبق محاسبات من باید آن را رد کرده بودیم. دو سه بار شک کردم که شاید از آن رده شده ایم و دکل به آن بزرگی را ندیده ایم. این توهمات در یک ساعت آخر خیلی بیشتر شد. به هر تپه ای که می رسیدیم فکر می کردم که دیگر رسیده ایم و پناهگاه در پشت آن تپه به ما خوشامد خواهد گفت. ولی اینطور نبود. احساس سیزیف را داشتم که مجبور بود سنگ بزرگی را به بالای کوهی ببرد ولی هربار قبل از اینکه به بالای کوه برسد سنگ به پایین می غلتید. تنبیهی ابدی از سوی خدایان برای انسانی که سعی کرده بود جاودانه بشود. حدس می زنم زئوس و خدایان دیگر برای جرائم خفیف تر، کوله پشتی 55 لیتری و قله های بلندتری را برای تنبیه انسان نافرمانبردار انتخاب می کرده اند.

 

سیزیف در حال تنبیه شدن

بالاخره وقتی رسیدیم و کوله هایمان را زمین گذاشتیم، احساس عجیبی داشتم. مثل اینکه تصادف کرده باشم یا به شدت کتک خورده باشم. همه بدنم کوفته بود. مخصوصا عضلات کتف و شانه هایم. ساق پاها و ران پاها هم همینطور. در عوض رسیده بودیم. به جایی که زیبا بود. آسمان صاف بود. ماه می درخشید. باد می وزید. همه شهر تهران دیده می شد. ولی شنیده نمی شد. هیچ صدایی از این شهر شلوغ شنیده نمی شد. و چه لذتی است در دیدن این شهر شلوغ بدون صدا. مثل زیبایی آدمی که دهنش بسته باشد.

 

پناهگاه دارآباد

در پناهگاه بسته بود با سنگی پشت آن. نه قفلی. نه سرایداری. نه نگهبانی. پناهگاه دارآباد اتاق دوبلکسی است که طبقه دوم نصف طبقه اول است با نردبانی عمود بر آن. با زیراندازهایی که به دیوار تکیه داده شده بودند، می شد گفت که پناهگاه مبله است. ما فقط کیسه خواب هایمان را باز کردیم و دراز کشیدیم. خنکی (سردی) شب مرداد ماه و سکوت و خوابیدن در اتاقی مبله هزار متر بالاتر از سطح زندگی شهری فراتر از تصور من بود.

تا اینکه نیم ساعت بعد در کمال ناباوری سر و کله سه نفر پیدا شد و در زدند و من در را باز کردم و نشستیم به چایی خوردن و گپ زدن کوهنوردانه. موضوعاتی از قبیل ارتفاع فلان کوه یا خاطرات فتح فلان قله یا ذکر اسامی نقاطی که اکثر آنها به “چال” ختم می شود مثل “کلک چال” یا “پلنگ چال”. اگر نمی دانستید بدانید که انسان حیوانی اجتماعی است و دوست دارد با همنوعانش در هر جایی حرف بزند و ارتباط برقرار کند و اطلاعات بدهد و چیز یاد بگیرد و الخ.

خوشبختانه آن سه نفر زود رفتند ولی قبل از رفتنشان، وعده آمدن گروه بزرگی را دادند که در راه بود. کمی بعد از رفتن آنها آن گروه بزرگ از راه رسید. آدمهای خوبی بودند چون وقتی در پناهگاه را باز کردند و دیدند که ما آنجا خوابیده ایم، تو نیامدند و با وجود سردی هوا بیرون نشستند. حتی یک نفرشان بود که به بقیه یادآوری می کرد که ما خواب هستیم و از آنها می خواست سر و صدا نکنند. خدا می داند بعد از چند ساعت این گروه هم عزم بازگشت کرد. سکوت دوباه به کوه و به پناهگاه برگشت.

تازه داشت خوابم می برد که در پناهگاه دوباره باز شد. دو نفر داخل شدند و نور انداختند و کنار من کیسه خوابشان را پهن کردند و خوابیدند. یکیشان خیلی زود خوابش برد و شروع کرد به خروپف کردن. آن یکی هم که نخوابیده بود شروع کرد به غلت زدن و سر و صدا کردن. فکر کنم می خواست مقاومت پلاستیک رویه کیسه خوابش را در برابر سایش آزمایش کند. خدا می داند چند ساعت طول کشید تا خوابم برد. صبح زود با صدای پلاستیک کیسه خواب دومی و نیاز به قضای حاجت از خواب بیدار شدم. خروپف اولی قطع شده بود. خورشید داشت بالا می آمد. نوک قله دماوند در افق دیده می شد.

 

طلوع خورشید - قله دارآباد

نتیجه اخلاقی اول

هولدن کالفیلد، شخصیت اول کتاب ناطور دشت (The Catcher In The Rye) وقتی برای اولین بار روی یکی از دیوارهای راهرو مدرسه خواهر کوچکش به عبارت FU** YOU برخورد می کند خیلی عصبانی می شود. با آستینش آنرا از روی دیوار پاک می کند. بار دوم این عبارت را روی دیوار دستشویی مدرسه خواهرش می بیند. سعی می کند آنرا پاک کند ولی نمی تواند، چون بر روی دیوار حک شده است. بار سوم زمانی که خواهرش را به موزه برده است، همین عبارت را روی دیوار موزه می بیند. در اینجا جی. دی. سلینجر نویسنده کتاب، پیام اصلی داستان را در یک پاراگراف خلاصه می کند و از زبان هولدن به خواننده ارائه می دهد:

That’s the whole trouble. You can’t ever find a place that’s nice and peaceful, because there isn’t any. You may think there is, but once you get there, when you’re not looking, somebody’ll sneak up and write “Fuck you” right under your nose. Try it sometime. I think, even, if I ever die, and they stick me in a cemetery, and I have tombstone and all, it’ll say “Holden Caulfield” on it, and then what year I was born and what year I died, and then right under that it’ll say “Fuck you.” I’m positive, in fact.

من ترجیح دادم این پاراگراف را ترجمه نکنم ولی ترجمه خیلی خوبی از این کتاب در کتابفروشی ها پیدا می شود. این کتاب به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تا به حال 65 میلیون نسخه از آن فروخته شده است. اگر هنوز نخوانده اید، حتما بخوانیدش.

نتیجه اخلاقی دوم

قبل از اینکه وزن بار روی دوشتان را با ابزار قابل اعتمادی مثل ترازو اندازه بگیرید، درباره سنگینی آن با دیگران صحبت نکنید. من فکر می کردم وزن کوله پشتیم بیشتر از بیست کیلوست و همین را هم به هر کسی که پرسید گفتم. وقتی آنرا وزن کردم فقط یازده کیلو بود. احساس خیلی بدی داشتم. واقعا شرم آور بود.

نتیجه اخلاقی سوم

سبکبار سفر کنید تا زئوس و سیزیف خود نباشید.

چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

“Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

 

مطالب مرتبط:

اشعار علی سخاوتی

تنها روش مؤثر غلبه بر پشیمانی

یکی از روشهای خوب برای تولید و پرورش “پشیمانی“، چک کردن انتخابهای دیگر بعد از گرفتن یک تصمیم و عملی کردن آن است. مثلا من هر وقت لباسی چیزی می خرم، (و این کار را به سادگی و سرعت هرچه تمام تر در اولین فروشگاه انجام می دهم.) بعدش شروع می کنم به چک کردن مغازه های دیگر. چک کردن قیمت لباسهای مشابه. جنس آنها، کیفیتشان و الخ. جالب اینجاست که وقتی چیزی را می خرید به نظر می آید که همه فروشگاههای دنیا چیزی مشابه آن را دارند ولی با کیفیت بهتر و قیمت کمی ارزانتر.

من اصولا خجالت می کشم که سراغ فروشنده اولی بروم و با توضیح اینکه مشابه این لباس را جای دیگری ارزانتر می فروشد، آنرا پس بدهم. در عوض کاری که می کنم اینست که اینقدر می گردم تا حداقل یک جا را پیدا کنم که کالایی مشابه ولی با قیمت بیشتر ارائه بدهد. این حس که من انتخاب درست و هوشمندانه ای کرده ام، آرامم می کند. بعد از این همه سال اینقدر زرنگ هستم که کسی نتواند سر من را کلاه بگذارد. ولی اگر همچین گزینه ای پیدا نشود، به شدت احساس پشیمانی می کنم و در حالیکه چیزی را که خریده ام دزدکی نگاه یا لمس می کنم، هزار تصمیم دیگر که از گرفتن آنها پشیمان هستم را در خاطرم مرور می کنم.

نمونه ای واقعی از یک آدم پشیمان

رشته تحصیلی که انتخاب کردم، کسب و کارهایی که شروع کردم و موفق نشد، دوستان نابابی که انتخاب کردم، رابطه هایی که تمام کردم، پولهایی که به خاطر سرمایه گذاری اشتباه از دست دادم، وقت و عمرم که به خاطر همه موارد قبلی از بین رفت و الخ. به خاطر همه اینها پشیمان هستم. چیزهای دیگری هم هست. مثل حرفهایی که بعضی وقتها زده ام و الان فکر می کنم که نباید می زدم. یا عقایدی که داشته ام و الان عقیده دارم که نباید می داشتم. ای کاش آن کارها را نکرده بودم. ای کاش کارهایی را که نکردم و باید می کردم، کرده بودم. ای کاش.

همه آدمها لیست بلند و بالایی از پشیمانی دارند. اصولا نگاه کردن به گذشته و پیدا کردن اشتباهات کار آسانی است. کاری که سخت است، مواجهه و پذیرش و گذشتن از آنهاست. همه آدمها می دانند که همه آدمها از بیشتر انتخابهایی که می کنند، دیر یا زود پشیمان می شوند. همه آدمها فراموش می کنند که در زمان گرفتن آن تصمیم، اطلاعاتی را که امروز دارند، نداشتند. همه آدمها توجه نمی کنند که تصمیم گرفته شده در context آن زمان درست به نظر می رسیده و در context زمان حال اشتباه و پشیمانی آور به نظر می رسد. همه آدمها می دانند (شاید هم نمی دانند) که رسیدن به به این موضوع که تصمیم آنها اشتباه بوده، اتفاقی است که فقط در کنترل و اراده خود آنها می باشد و هیچ بنی بشری نمی توانسته(نمی تواند) نظرشان را عوض کند.

اشتباه از کجا می آید؟ آیا حیوانها هم پشیمان می شوند؟ آیا می توان پشیمانی را از برنامه زندگی انسان حذف کرد؟ آیا پشیمانی هم مثل احساسات دیگر از جمله ترس و عشق برای ادامه بقای بشر ضروری است و بر اساس نیازهای او تکامل یافته است؟ آیا پشیمانی واقعا سودی ندارد؟ آیا من یک روز از نوشتن این مطلب پشیمان خواهم شد؟

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن    –    فردا که نیامده ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن              –    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
خیام

چه کسی اچ تی ام ال مرا جا بجا کرد؟ – قسمت اول

وقتی می خواستم رشته کامپیوتر را برای تحصیل انتخاب کنم کوچکترین ایده ای نداشتم که یک مهندس کامپیوتر چه کاری انجام می دهد.
از عمویم که تنها فرد فرنگ رفته و تحصیل کرده تو کل خانواده بود و واجد شرایط ترین آدم برای جواب دادن، پرسیدم:
یک مهندس کامپیوتر چه کار می کند؟
عموجان جواب داد: وقتی مهندس کامپیوتر بشی کارهایی می تونی بکنی که فکرشم نمی تونی بکنی!
احتمالا این جواب برای من خیلی قانع کننده بود چون من رفتم و مهندس کامپیوتر شدم. ولی هیچ وقت نتوانستم کاری بکنم (منظورم به عنوان یک مهندس کامپیوتر است) که بعدش به خودم یا به کس دیگری بگویم:
فکرشم نمی کردم بتونم این کارو بکنم!
تو این ده دوازده سالی هم که کار کرده ام هیچ وقت ندیدم یک مهندس کامپیوتر دیگر، کاری بکند که من به خودم یا به کس دیگری بگویم:
فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
تا اینکه چند وقت پیش دیدم وبلاگ من به شکل عجیبی مثله شده است. اگر این وبلاگ یا هر وبلاگ دیگری که بر روی بلاگر(سرویس وبلاگ نویسی گوگل) جا خوش کرده باشد را از ایران و بدون فیلتر شکن بخوانید، منظور من را متوجه می شوید.
اولین پاراگراف اولین مطلب حذف شده است.تزئینات بالا و دور و بر وبلاگ به هم ریخته و عمدتا به پایین صفحه منتقل شده و یک سری خورد و ریز هم اصلا نمایش داده نمی شود.
برای اینکه این صحنه را بهتر  لمس کنید، یک بشقاب پلو خورشت قیمه را تصور کنید. یک بشقاب چینی نسبتا گران قیمت که یک کفگیر برنج وسط آن ریخته شده، بالای آن با برنج زعفرانی تزئین شده و بر روی آن هم یک ملاقه خورشت قیمه با دقت و به همراه سیب زمینی سرخ کرده اضافه شده است. (برای کسانی که این غذا را فقط در ظرف یکبار مصرف نوش جان می کنند تصور این صحنه امکان  دارد کمی دشوار باشد.)
حالا یک نفر تصمیم می گیرد این بشقاب را برای بردن از آشپزخانه به سر میز نهار، بدون قاشق یا هر چیزی در یک سطل ماست بریزد. احتمالا خورشت به ته سطل می رود. مقداری از سیب زمینی ها و چیزهای دیگر کف آشپزخانه می ریزد. و در نهایت وقتی این سطل پلو خورشت قیمه را که جلوی میهمانتان می گذارید، این عکس العمل را از او خواهید دید:

چه کسی پلو خورشت قیمه مرا جابجا کرد؟

دلیلش هم اینست که جابجا کردن چیزهایی دیگران پدیده ای است که قرنها و در همه فرهنگها وجود داشته است. این پدیده بقدری گسترده است که یکنفر حتی یک کتاب در این زمینه نوشته و این کتاب به دهها زبان از جمله فارسی ترجمه شده و میلیونها نفر آن را خوانده اند.

ولی من وقتی دیدم وبلاگم مثله شده است فکر نکردم که “چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد.”

اولین فکری که به ذهن من خطور کرد این بود:

فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
بالاخره یک مهندس کامپیوتر پیدا شد.
نفس راحتی کشیدم. 
مطالب مرتبط:
یارو آدم نیست

مطالب مرتبط آینده:
چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت دوم
هشت تفاوت ظرف و مظروف

در مدح اشتباه

زیبایی و لذتی که در اشتباه است در درستی نیست.
اصلا دقت و درستی با افسردگی رابطه مستقیم و دوطرفه دارد. هرچه افسرده تر، دقیق تر و هر چه دقیق تر، افسرده تر. برداشت دقیق و درست از واقعیتهای زندگی همان و افسرده شدن همان. افسرده شدن همان و زندگی را دقیق و همانطور که هست دیدن هم همان. زندگی ای که در زمانی محدود با انواع درد و رنج و سختی همراه است. زندگی ای که در آن، عزیزانمان را از دست می دهیم یا آنها ما را از دست می دهند. مریض می شویم. نیروی جوانیمان هر روز کمتر از دیروز می شود. دوستی به ما خیانت می کند. عشقی به نفرت تبدیل می شود، سرمایه ای از بین می رود. تنها می شویم و …
ارنست بکر فیلسوف آمریکایی دیدن جهان را آنگونه که هست، وحشتناک و ویرانگر توصیف می کرد و زندگی بشر را در چنین جهانی غیر ممکن می دانست.
دون کیشوت در سراسر رمان، خود را جوانی زیبا و اشرافی می داند و با خوشحالی و خوشبختی زندگی می کند ولی در آخر داستان که مجبور می شود با واقعیت(پیری، زشتی و …) همانطور که هست مواجهه کند، به مالیخولیا دچار می شود و می میرد.
دون کیشوت نسخه ای افراطی از همه انسانهاست. همه ما خود را کمی جوانتر، زیباتر، با هوشتر و مهمتر از آنچه که هستیم می پنداریم. تصویری که از واقعیت داریم ممکن است کمی مخدوش باشد ولی همین توهم، افسردگی را از ما دور می کند و ما را به زندگی امیدوار. این امید که با اشتباه رابطه تگاتنگی دارد شامل برداشتی که از توانایهای خود داریم هم می شود. مثلا در تعطیلات عید من می خواستم پنج تا کتاب بخوانم! ( تقریبا هر سال تصمیم مشابهی می گیرم و چه کسی نمی گیرد؟)
در هر اشتباه دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

واقع گرای ساده لوح

تجربه ای که ما از جهان داریم لزوما با واقعیت جهان خارج منطبق نیست. مثلا اگر شما یک خفاش باشید رنگ قرمز برایتان وجود ندارد، اگر یک صخره باشید، صدای بلند برایتان بی معنی است و اگر یک اسبچه هستید موفقت و پشیمانی در زندگی شما وجود ندارد و اگر یک آدم باشید امواج مادون قرمز را تجربه نمی کنید.
ولی خیلی از آدمها (بیشتر آنها یا شاید هم همه آنها) اینطور فکر نمی کنند و تجربه خود را از واقعیت معادل واقعیت خارجی می پندارند. روانشناسان به این الگوی رفتاری اصطلاحا واقعگرایی ساده لوحانه یا Naive Realism  می گویند. واقعگرایی ساده لوحانه کاری است که به طور خودکار انجام می دهیم نه از روی قصد و اراده.