بایگانی دسته: اشعار

دستهایت را باز کن

دستهایت را باز کن

و چشمهایت را

و ذهنت را.

دهانت را ببند.

قرار نیست تو حرفی بزنی.

قرار است که ندانی،

حتی اگر مطمئنی که می دانی.

رشد،

پهن تر کردن آنچه هستی نیست،

یا صادر کردن آنچه داری،

یا گرفتن تایید بیشتر برای آنچه درست می پنداری.

دیدن آنچه ندیده ای

کشف آنچه نمی دانی،

محبوس نکردن هر چه دیده ای و می دانی در جعبه دسته بندیهای دوازده هزار ساله ات

و تحمل در ماندن بیشتر در ندانستن،

تو را فراتر خواهد برد.

 

شاملو – جاده، آن سوی پل – سیزده نشانه رسیدن به آنجایی که اینجاست

الف-

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

ب-

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

ج-

و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

د-

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی است در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

ه-

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش.

و-

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

ز-

و سرگردانی های جست و جو را

در شیب گاه گرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچ دور دست جاده

می گریزاند.

الف-

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

ح-

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

ط-

رویای دل پذیر زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

ی-

از آن پیش تر که نومیدی ی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد.

ک-

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

ل-

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش – فارغ از نزدیکی و بعد –

که دست خوش زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعت همه گانه بیگانه ئی

که بیننده را

از سلامت نگاه خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت نگاه او

تاثیر نیست

م-

و نگاه ها

در آستان رویت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند…

الف-

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

جاده، آن سوی پل سروده احمد شاملو

پانوشت

دقیقا نمی توانم بگویم که اتوبوسهای قزوین-تهران آسمان مرا کوچک می کردند یا هواپیماهایی که به تابلوی نشستن و برخاستنشان زل می زدم، آرزویم را به افقهای دیگر می بردند. هر چه بود اگر انگیزه ای در آن سالها داشتم انگیزه سفر بود و اگر هوایی در سرم بود هوای رفتن به آن سوی پل. به مکانی که عطر تصنعی گوشه ای از تاریخش مشامم را به جای بوی ناکی دنیاهای آدمهایش پر می کرد.

pascal

نمی دانم رها کردن مکانها و تاریخ در خواب ابدی مرغ است یا بنا کردن کلبه ای پابرجا تخم مرغ. در هر صورت هر دو لازمند که بتوانی سرگردانی های جست و جو را به کمی آنطرف تر بگریزانی. وگرنه دو ماه بعد از مهاجرت به کانادا شروع می کنی به فراهم کردن مقدمات مهاجرت به آمریکای جنوبی. تا به هر جمعیتی نالان نشوی ابتذال عطش رهایت نمی کند. انگیزه مهاجرت هم همینطور. انگیزه طلاق هم همینطور.

به جای بحث سر اینکه جستجو از آن چشم است یا حقیقت، همینکه چشمهایت را به اندازه کافی باز نگه داری برای یافتن یا یافته شدن حقیقتی که خیلی وقتها باور نکردنی است، کافیست. حقیقتی مثل اینکه زندگی می تواند دلپذیر باشد. بعد از همه روزها و سالهای افسردگی که به فکر فرار یا خودکشی گذراندی.

چشمانت را که به اندازه کافی باز نگه داری کم کم از نزدیکی و بعد و زاویه نگاه، فراتر می روی و باز می آیی به جام جمی که سالها خودت -بی خبر- داشته ای. به همه چیزهایی که دنبالشان بودی و ستایششان می کردی. باز می آیی به اینجا. به کلبه پابرجای خودت.

از خود گذشتگی

وقتی می بینی کسی کاری را بهتر از تو انجام می دهد

یا کاری می کند که تو هنوز نتوانسته ای

یا هنوز به فکرت نرسیده است

یا به فکرت رسیده است و می توانسته ای ولی امکانش را نداشته ای،

بعد از چند ثانیه کوتاه که خودت را تصور کردی که داری همان کار را بهتر از یارو انجام می دهی

یا دلایل ناعادلانه ای را که باعث شده حالا یارو به جای تو آن کار را بکند، توی ذهنت مرور کردی،

از خود گذشتگیست که بعد از این چند ثانیه کوتاه

فقط به یارو نگاه کنی و خوب ببینی که چه کار می کند

سراسر جاده با لیزرگان کنترل می شود

راننده ای با زیر پا گذاشتن قانون و عدم رعایت سرعت مجاز جان خود و دیگران را به خطر می اندازد

مامور پلیس به وسط جاده می آید و برای متوقف کردن راننده متخلف به او علامت می دهد

راننده های دیگری که سرعت مجاز را رعایت کرده اند یا فقط کمی بیشتر از سرعت مجاز رانندگی کرده اند ممکن است مضطرب بشوند

راننده هایی هم که فکر می کنند ممکن است با مامور پلیس برخورد کنند همینطور

راننده هایی هم که ممکن است در اثر توقف ناگهانی راننده متخلف با او برخورد کنند همینطور

راننده متخلف یا علامت پلیس را نمی بیند یا گمان می کند که مخاطب علامت مامور پلیس، راننده دیگری است یا حداقل اینطور وانمود می کند

مامور پلیس برای به خاطر سپردن شماره پلاک راننده متخلف لحظات بیشتری وسط جاده می ماند

سراسر جاده با لیزرگان کنترل می شود

مگس و پنجره

دو مگس

شبیه هم

یکی می خواهد از اینور پنجره به آنور پنجره برود

دیگری می خواهد از آنور پنجره به اینور پنجره بیاید

من چون اینور پنجره هستم می دانم که اگر مگس آنور پنجره به اینور پنجره بیاید دوباره می خواهد به آنور پنجره برود

من چون آنور پنجره نیستم نمی دانم که اگر مگس اینور پنجره به آنور پنجره برود آیا باز هم می خواهد که به اینور پنجره بیاید

حقیقت

معلوم نیست بعد از اینکه بدنیا آمد اسمش را حقیقت گذاشتند یا پدر و مادرش قبل از به دنیا آمدن پسرشان این اسم را برایش انتخاب کرده بودند. چیزی که مشخص است اینست که مادرش مثل مادرهای دیگر برای بدنیا آوردن حقیقت درد زیادی کشیده است و شبهای زیادی را برای نگهداری از حقیقت بیدار مانده. و روزهای زیادی را به بازی با حقیقت گذرانده. تا حقیقت بتواند راه برود و خودش با بچه های دیگر بازی کند. شاید حقیقت در کودکی به بیماری سختی مبتلا شده و تا دم مرگ رفته. احتمالا حقیقت به مدرسه رفته و از معلمهایش چیزهای زیادی آموخته است. مثل الفبا و جدول ضرب.  البته زمانهایی هم بوده که حقیقت در مدرسه حضور نداشته است. به دلیل بیماری یا بازیگوشی. زمانهایی بوده که حتی پدر و مادرش هم نمی دانسته اند که حقیقت کجاست. زمانهایی هم بوده که واقعا از حقیقت خسته شده بوده اند. به هر حال آنها همیشه از اعماق وجودشان حقیقت را دوست داشتند و هر کاری می توانستند برای حقیقت می کردند. حتی اگر حقیقت بعضی وقتها به حرفهای آنها گوش نمی کرد یا حرفهایشان را نمی فهمید یا برعکس آنها نمی توانستند حقیقت را درک کنند.

من حقیقت را  نمی شناختم تا اینکه دو هفته پیش به سفارش یکی از همسایه ها، حقیقت چند نهال زیتون برایم آورد. نهالهای حقیقت را با کمک خودش کاشتیم. حقیقت جوان لاغر سیه چرده ای است که یک پیکان سفید دارد و اطراف مزرعه سعدی کشاورزی می کند. شاید شما هم یک روز با حقیقت آشنا بشوید.

این شرایط

در این شرایط: آشفته از هر چیزی که بالا می رود،یا پایین می آید مثل فواره آب. از هر چیزی که آویزان است مثل دستی از کتف. از هر چیزی که کج است یا راست، مثل تیر چراغ برق. از هر چیز کوتاه مدت، مثل خواب ظهرگاهی. از هر چیز بلند مدت، مثل هضم یک غذای سنگین. از هر چیزی که درون چیز دیگری فرو می رود، مثل قاشقی در سوپ. آشفته از هر چیز آهسته و از هر چیز پیوسته. از هر جریانی. از هر چیزی که می جهد یا می پرد یا می خزد، مثل لاستیکی بر روی آسفالت. آشفته از هرتکانی. آشفته از هر ثباتی. از هر خشکی. از هر خیسی، مثل چاله آبی. آشفته از هر چیز سرپختی، مثل گوشتکوب. آشفته از هر چیزی که سفت می شود، هر چیزی که شل می شود، هر چیزی که می چسبد، هر چیزی که می افتد.

پاییز، مدرسه، انگور و غذای مادرم

تقریبا بیست سال از آخرین سالی که مدرسه رفتم می گذرد

ولی هنوز آخر شهریور برای من علاوه بر بوی انگور بوی مدرسه و مشق و معلم هم می آورد

و بوی به آخر رسیدن تعطیلی

وبوی سر ساعت بیدار شدن

و بوی سر ساعت حاضر شدن

و تا سر ساعت حاضر ماندن

حاضر شدن در حضور ناظم

حاضر شدن در حضور معلم

حاضر ماندن در حضور نظم

و بوی کتاب و دفتر نو

و بوی غذای مادرم که بعد از مدرسه مثل اژدهای گرسنه می بلعیدم

و بوی تکلیف

و بوی نگرانی از پشت گوش انداختن تکلیف

و بوی امتحان

و بوی نگرانی از آماده نشدن برای امتحان

کاش می توانستم اسم تک تک معلهایم را به خاطر بیاورم

و قیافه شان را

و چیزهایی را که به من آموختند

آن معلم جبر سبیلو با شکم گنده که به جز ریاضیات درباره زندگی هم صحبت می کرد

آن معلم علوم اجتماعی که با لهجه غلیظ قزوینی جکهای رکیک تعریف می کرد

آن معلم ادبیات الموتی که داستان رستم و سهراب را از خود فردوسی بهتر نقل می کرد

و آن معلم عربی که یکراست از گاوداریش سر کلاس می آمد و همیشه ترکیبی از بوی عطر مشهدی و پهن می داد

و آنهای دیگر که چیزی ازشان به خاطر نمی آورم

ولی مطمئنم که روی من تاثیر گذاشته اند

یک بچه هر چقدر هم که خنگ باشد اگر نه ماه هفته ای چند ساعت روبروی یک تکه سنگ هم بنشیند بالاخره یک تاثیری می پذیرد

و آن معلم تعلیمات دینی که یک بار من را به دلیل بحث کردن درباره چیزهایی که درس می داد از کلاس اخراج کرد

و آن معلم جغرافی که ما را مجبور می کرد نوبتی از روی کتاب بخوانیم و معتقد بود من باید گوینده رادیو بشوم

و آنهای دیگر که چیزی ازشان به خاطر نمی آورم

تقریبا بیست سال از آخرین سالی که مدرسه رفتم می گذرد

و من هر سال بیشتر از سال قبل  پاییز را دوست دارم

و زندگی را

و زبان و شعر و کلمه را

و چند شغل داشتن را

و بحث کردن و سؤال پرسیدن را

و کتاب خواندن را

و انگور و غذای مادرم را

افسردگی و اضطراب

زنی که کنار من توی تاکسی نشسته بود درست قبل از پیاده شدنم رویش را به سمت من برگرداند و پرسید:

“آیا شما هم دچار افسردگی و اضطراب می شین؟”

من: “بله خیلی زیاد.”

زن: “پس همه دچار افسردگی و اضطراب می شن.”

من: “بله خیلی زیاد.”

و پیاده شدم.

آخرین باری که دچار افسردگی شدم چند دقیقه قبل بود که پیرمرد بغل دستی من برای پیاده شدن از تاکسی داشت تلاش می کرد به کمک دستش که آنهم توان زیادی نداشت پای راستش را از در عقب پیکان خارج کند.

آخرین باری که دچار اضطراب شدم همین چند لحظه قبل بود که زن بغل دستی به من نگاه کرد و این سؤال را از من پرسید.

آخرین باری را که دچار افسردگی و اضطراب شدم نمی توانم به خاطر بیاورم.