بایگانی دسته: اشعار

می توان داد از دست

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

یک زمین

یک سرزمین

خانه ای در دوردست را

یک دوست

یک دشمن

یک خرمن

لحظه های یک روز روشن

برگهای پاییز

بوی جوی مولیان

یاد یار مهربان را

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

کودکی را

پشت سر را

پیش رو را

احتمال وصل

فرصت یک گفتگو را

می توان داد

از دست

راستی

چیستی

جستجو را

کنش را

واکنش را

ترس مردن

شور زندگی را

می توان داد

از دست

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

 

روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

بهرام همه عمر گور نمی گرفت.

بهرام هم بیشتر عمرش دست خوش حالاتی بوده است نیازمند توصیه های زیر:

ضایع مکن ایندم ار دلت شیدا نیست

یا

می خور که زمانه دشمنی غدار است

سالها قبل از اینکه گور بهرام را بگیرد، گور بهرام را گرفته بود

گور حسرت گذشته، گور ترس از آینده.

مثل میلیاردها خواهر و برادر دیگرش. مثل ایوان ایلیچ.

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

فقط در زمان گذشته چنین قابل توصیف است.

وگرنه تلخی زندگی را در غالب لحظات آن قصر به راحتی می توان تجسم کرد. حتی برای جمشید.

شاعر – مثل هر کدام از ما – می تواند گذشته را ویرایش کند و از آن یک تصویر رمانتیک ارائه بدهد. جذابیت گذشته در همین ویرایش پذیر بودنش است.

توصیف صادقانه زمان حال بیشتر شبیه بیرون ریختن محتویات یک دستگاه گوارش خواهد بود تا:

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

اگر فرض کنیم که می خوردن نمادین نیست و اشاره مستقیم به مصرف الکل دارد:

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

آن به که بخواب یا به مستی گذرد

نشان می دهد که زمان حال چقدر در نظر شاعر نیز غیر قابل تحمل بوده است.

زندگی در زمان حال اگرنه غیر قابل تحمل، بسیار دشوار است.

با همه عدم قطعیتش

و همه گزینه هایی که پیش روی آدم می گذارد

و همه اتفاقهای بدی که در شکم خود جا داده است.

و تا این گزینه ها و این اتفاقها در گور گذشته آرام نگیرند، آدم با خیال راحت نمی تواند درباره آنها حرف بزند. و با نوستالژی از یادآوری آنها لذت ببرد. یا کمی حسرتشان را بخورد.

فرض کنیم می خوردن نمادین است، نماد چه چیزی؟

همه مهارتهایی که به آدم کمک می کند در زمان حال زندگی کند؟ جدی؟ واقعا احتمال دارد می اشاره ای بوده باشد به مدیتیشن؟

می خوردن نماد آن اکسیری است که به آدم کمک می کند هورمونهای سرکشش را مهار کند؟

هورمونهایی که هر لحظه آدم را بالا پایین می کنند. و مثل پاندول بین گذشته و آینده به نوسان در می آورند.

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

یک جرعه خوری هزار علت ببرد

و این کیمیا بعید است الکلی باشد که یک جرعه خوری چهار تا علت هم به علت هایت اضافه می کند.

این کیمیا شاید خود شعر باشد. شعری که هزاران سال است نوشته می شود. و خوانده.

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که به سادگی کارش را بکند

و به سادگی به کارهای دیگر کاری نداشته باشد

یا به کارهای دیگران

یا به خود دیگران

یا به چرایی کارش

یا به چرایی کارهای دیگران

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که به چگونگی انجام کارش کار ندارد یا نباید داشته باشد

چرا که کارش تا جای ممکن ساده شده است

کارگری که در تعاملات اجتماعی ساده شده است و ساده انگاشته می شود

همانند ساده کردن کسری با حذف صفرها از صورت و مخرج

“همیشه به صورت و مخرج نگاه کنید،

اگر صورت و مخرج هر دو زوج بودن هر دو رو بر دو تقسیم می کنیم”

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که روحش را با خود سر کار نمی آورد

و جسمش نمی تواند چیستی و چرایی و چگونگی چیزی را لمس کند

ما به صورت و مخرج کسر خوب نگاه کرده ایم

از این ساده تر نمی شود

به یک کارگر ساده نیازمندیم

رپ گوشت

یک لایه خیلی نازک، نرم و در عین حال شکننده نان سفید به دورش پیچیده شده بود

به تنگی و با دقت

پستی و بلندی و کم و زیاد داخل ساندویچ به خوبی نمایان بود

حتی اگر با چشمان بسته فقط آنرا لمس می کردی

حتی قبل از باز کردن روکش کاغذی و پلاستیکیش

لب و دندان قبل از نان به گوشت می رسید

و مزه نان سر راه مزه گوشت و سسی که به نان مالیده شده بود قرار نمی گرفت

و روکش کاغذی و پلاستیکیش سر راه گرم شدنش توی دستگاه

 

پادکست به راه بادیه با علی سخاوتی – 11 تیر 98

نروس بریک داون، چالشهای داشت و برداشت و فروش، زمینه سازی برای جنبش گوناگونی،  آغاز فروش گندم ارگانیک در پادکست به راه بادیه و افتتاح رسمی بخش پرسش و پاسخ پادکست.

پادکست فارسی به راه بادیه را می توانید روی بیشتر اپ های پادکستینگ گوش بدهید.

Apple PodcastsCastboxRadio PublicPocket CastsSpotifyGoogle PodcastsAnchor

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام و توئیتر به راه بادیه.

اگر شما هم مایل هستید درباره زندگی خودتان حرف بزنید می توانید در پادکست فارسی فنامنا شرکت کنید.

 

فقط تو

———————–

من عاشق تو شدم

چون در چشم من تو از همه بهتر بودی

من تو را کاشتم

فقط تو را

در ذهنم

و در خاکم

در ذهن حسابگرم

و در خاک پذیرنده ام

تا تو جوانه بزنی

و دنیای مرا پر کنی

از خودت

از ساقه هایت

از دانه هایت

من عاشق تو شدم

و در کنارت دانه دیگری نکاشتم

یا دانه های دیگری

تا دریای ساقه هایت در باد

برای من امواج امید و آرزو به حرکت در آورد

تا خورشید خوشه هایت

جان مرا گرم کند

و تا بی نهایت دانه هایت ثروت زندگی من شود

من عاشق تو شدم

و در کنارت دانه دیگری نکاشتم

 

تا فردا

تا فردا باید صبر کنم

فردا نتیجه مشخص خواهد شد

مثل گچ دست که باز می کنی

مثل جواب آزمایش که حاضر می شود

مثل خرید آنلاین که در خانه تحویل می دهند

تا فردا باید صبر کنم

فردا خورشید روشنتر طلوع خواهد کرد

و خروسها با اعتماد به نفس بیشتری آواز سر خواهند داد

اگر تا فردا صبر کنم

تا فردا باید صبر کنم

تنها کاری که تا فردا باید بکنم

فردا از خواب بیدارتر خواهم شد

و پنجره را بازتر خواهم کرد

تا فردا باید صبر کنم

و بعد از فردا؟

باید فردایی دیگر بسازم

و بعد تا فردایی دیگر صبر کنم

 

زمین ما

این زمین هنوز اینجاست

از همین جا که نشسته ام تا قله درفک که از پنجره دیده می شود

هفت سال پیش که آمدم این زمین اینجا بود

زمین من

زمین تو

دیروز اینجا بود

فردا هم اینجاست

و پس فردا

و هفت سال دیگر

اگر من بکارمش

یا تو با دیوار قطعه قطعه اش کنی

یا چوپان ده با سم گوسفندانش کوفته کوفته

این زمین

این زمین

زمین ماست

آب باران را نگه می دارد

و ریشه گیاهان را

و سقف بالای سرمان را

و جاده ای که ما را به هم می رساند

یا از هم دور می کند

این زمین دیروز اینجا بود

روی آن باران بارید

این زمین امروز اینجاست

روی آن آفتاب می تابد

زمین من

زمین تو

فردا اینجا خواهد بود

و پس فردا

و هفت سال دیگر

 

مرغ سفید

یکی از مرغهای همسایه هر صبح می آید و هر شب می رود.

به خانه من که با دیواری بلند از جاهایی که خانه من نیست جدا شده است.

با دیواری بلند بین من و برخی موجودات دیگر که دیواری بلند را مرز می پندارند.

مثل سگها و گاوها و گوسفندها و بعضی آدمها.

و نه گربه ها و قورباغه ها و پرنده ها.

و مرغ های خانگی که قرار نیست بتوانند به بلندای آن دیوار پرواز کنند.

زن همسایه پرهایشان را چیده است. و تخمشان را گه گداری به من می فروشد.

ولی یکی از آنها جدیدا هر روز می آید. از کجا و چطور نمی دانم.

و هر شب می رود. از کجا و چطور نمی دانم.

این مرغ مثل بقیه نیست.

پرهای نرم و تمیز سفید با خالهای سیاه دارد. بدون کمترین اثری از پنجه های خروسها روی پشتش.

و عجب ساکت و آرام به نظر می رسد.

به سر و صدای خروس ها یا هیاهوی مرغهای دیگر بعد از دستاورد تخم گذاشتن وقعی نمی گذارد.

بیشتر وقتها لای علفهای بلند باغچه در حال مراقبه است.

هر روز می آید. و هر شب می رود.

خوشبختانه هنوز مرغ دیگری را با خود همراه نکرده است.  

و خوشبختانه هنوز اینسوی دیوار تخم نگذاشته است.

یا گذاشته است و متاسفانه من هنوز متوجه نشده ام.