بایگانی دسته: اشعار

سیزیف

چه دشمنی با خودت داری که این چنین با خودت رفتار و گفتار می کنی. و از آن بدتر پندار.

چطور درباره خودت چنین می اندیشی؟

با هر کسی حرف می زنی کم و بیش از این مشکل رنج می برد. اپیدمی است.

هر آدمی گویی آزمایشگاهی است برای سنجش و اندازه گیری خطاها و فاکاپس سلف. و کم و کاستیهای ژنتیک و خانوادگی. و اقتصادی. و اخلاقی. البته به صورت کاملا غیر علمی و نامبتنی بر حقایق.

یا خودت را با بالاتر از خودت مقایسه می کنی. یا با پایین تر از خودت. این کل تجهیزات آزمایشگاه سلف شناسی تو را تشکیل می دهد. برداشتت از بالاتر و پایین تر از خودت. مقایسه اجتماعی.

و اصلا تو چه می دانی از بالاتر و پایین تر از خودت؟ و از خودت؟ و از خطا؟ و از اجتماع؟

گناه تو مگر چه بوده که خودت را به چنین مجازاتی محکوم کرده ای؟ از چه چیز خودت به این اندازه شرمساری؟

تو سیزیفی؟ محکوم به غلتاندن سنگ نفرت از خودت به بالای کوه خودشناسی؟ یا به بالای هرم مازلو؟

و اصلا چه چیزی برای شناختن در تو هست که شایسته چنین رنج و عذابی باشد؟

چیزهایی که از طبقه نهم دیده می شوند

یک سگ سیاه بزرگ گه گداری روی پشت بام یکی از خانه های کوچه مجاور می چرخد

ایزوگام پشت بام همان خانه را چند روز پیش درست قبل از چند روز بارانی نو کردند. و چند روز قبل از نصب ایزوگام دو نفر روی پشت بام حرف می زدند و سگ برای خودش می چرخید. یک جایی هم ایستاد و رید. من نمی دانم با چه دقتی سطح پشت بام را برای نصب ایزوگام جدید تمیز می کنند. و نمی دانم که حس آن سگ نسبت به راه رفتن روی ایزوگام نو چه تغییری کرده است

اتوبوس خط واحد که سر چهارراه می پیچد تقریبا همه خیابان را می گیرد

کسی بالا را نگاه نمی کند

تا حالا کسی را پشت پنجره ای ندیده ام

روی یکی از بالکن های ساختمان روبرویی یک نفر سیگار می کشد. باید طبقه هفت یا هشت باشد. بالکن بقیه طبقه ها خالی است

کف بالکن های ساختمان کناری که چهار یا پنج طبقه است حسابی خاک گرفته است

ساختمان کناری آن بالکن ندارد و پشت بامش با موزائیک فرش شده است. نسبت به پشت بام ساختمانهای اطراف پشت بام خیلی تر و تمیزی است. اگرچه یک کولر آبی اسقاطی را گوشه پشت بام رها کرده اند

در یکی از بالکن های مثلثی ساختمان آن طرف خیابان دو تا درخت کریسمس چراغانی شده کل فضا را پر کرده است. و روی لبه بالکن یک طبقه بالاتر سراسر گلدانهای مستطیلی گذاشته اند

توی بالکن طبقه آخر ساختمان روبرو یک یخچال هست. و توی یکی از بالکنهای مثلثی ساختمان آن طرف خیابان سه تا دیش

بیشتر بالکن ها خالی هستند

توی یکی از بالکن های مثلثی یک صندلی هست. البته من هنوز ندیده ام کسی روی آن بنشیند

شاید چون هوا سرد است. یا آلوده

در یکی از ساختمانهای روبرویی بالکنها را با پنجره سراسری به فضای خانه اضافه کرده اند

شاید چون هوا سرد است. یا آلوده

یا شاید چون مرز بیرون و درون به اندازه کافی مشخص نبوده است

امروز یک زن و مرد خالی شدن آب یکی از کولرهای ساختمان روبرو را نظارت کردند. همان ساختمان که بالکن های خاک گرفته دارد

من از پنجره ای به بیرون نگاه می کنم که مثل در می ماند ولی پایین آن بسته است. دیواری از آهن و شیشه که گویی وسط کار از ساختن بالکن پشت آن منصرف شده اند

می توان داد از دست

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

یک زمین

یک سرزمین

خانه ای در دوردست را

یک دوست

یک دشمن

یک خرمن

لحظه های یک روز روشن

برگهای پاییز

بوی جوی مولیان

یاد یار مهربان را

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

کودکی را

پشت سر را

پیش رو را

احتمال وصل

فرصت یک گفتگو را

می توان داد

از دست

راستی

چیستی

جستجو را

کنش را

واکنش را

ترس مردن

شور زندگی را

می توان داد

از دست

با کمی تمرین

می توان داد

از دست

 

روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

بهرام همه عمر گور نمی گرفت.

بهرام هم بیشتر عمرش دست خوش حالاتی بوده است نیازمند توصیه های زیر:

ضایع مکن ایندم ار دلت شیدا نیست

یا

می خور که زمانه دشمنی غدار است

سالها قبل از اینکه گور بهرام را بگیرد، گور بهرام را گرفته بود

گور حسرت گذشته، گور ترس از آینده.

مثل میلیاردها خواهر و برادر دیگرش. مثل ایوان ایلیچ.

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

فقط در زمان گذشته چنین قابل توصیف است.

وگرنه تلخی زندگی را در غالب لحظات آن قصر به راحتی می توان تجسم کرد. حتی برای جمشید.

شاعر – مثل هر کدام از ما – می تواند گذشته را ویرایش کند و از آن یک تصویر رمانتیک ارائه بدهد. جذابیت گذشته در همین ویرایش پذیر بودنش است.

توصیف صادقانه زمان حال بیشتر شبیه بیرون ریختن محتویات یک دستگاه گوارش خواهد بود تا:

روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

اگر فرض کنیم که می خوردن نمادین نیست و اشاره مستقیم به مصرف الکل دارد:

می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

آن به که بخواب یا به مستی گذرد

نشان می دهد که زمان حال چقدر در نظر شاعر نیز غیر قابل تحمل بوده است.

زندگی در زمان حال اگرنه غیر قابل تحمل، بسیار دشوار است.

با همه عدم قطعیتش

و همه گزینه هایی که پیش روی آدم می گذارد

و همه اتفاقهای بدی که در شکم خود جا داده است.

و تا این گزینه ها و این اتفاقها در گور گذشته آرام نگیرند، آدم با خیال راحت نمی تواند درباره آنها حرف بزند. و با نوستالژی از یادآوری آنها لذت ببرد. یا کمی حسرتشان را بخورد.

فرض کنیم می خوردن نمادین است، نماد چه چیزی؟

همه مهارتهایی که به آدم کمک می کند در زمان حال زندگی کند؟ جدی؟ واقعا احتمال دارد می اشاره ای بوده باشد به مدیتیشن؟

می خوردن نماد آن اکسیری است که به آدم کمک می کند هورمونهای سرکشش را مهار کند؟

هورمونهایی که هر لحظه آدم را بالا پایین می کنند. و مثل پاندول بین گذشته و آینده به نوسان در می آورند.

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

یک جرعه خوری هزار علت ببرد

و این کیمیا بعید است الکلی باشد که یک جرعه خوری چهار تا علت هم به علت هایت اضافه می کند.

این کیمیا شاید خود شعر باشد. شعری که هزاران سال است نوشته می شود. و خوانده.

بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که به سادگی کارش را بکند

و به سادگی به کارهای دیگر کاری نداشته باشد

یا به کارهای دیگران

یا به خود دیگران

یا به چرایی کارش

یا به چرایی کارهای دیگران

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که به چگونگی انجام کارش کار ندارد یا نباید داشته باشد

چرا که کارش تا جای ممکن ساده شده است

کارگری که در تعاملات اجتماعی ساده شده است و ساده انگاشته می شود

همانند ساده کردن کسری با حذف صفرها از صورت و مخرج

“همیشه به صورت و مخرج نگاه کنید،

اگر صورت و مخرج هر دو زوج بودن هر دو رو بر دو تقسیم می کنیم”

به یک کارگر ساده نیازمندیم

کارگری که روحش را با خود سر کار نمی آورد

و جسمش نمی تواند چیستی و چرایی و چگونگی چیزی را لمس کند

ما به صورت و مخرج کسر خوب نگاه کرده ایم

از این ساده تر نمی شود

به یک کارگر ساده نیازمندیم

رپ گوشت

یک لایه خیلی نازک، نرم و در عین حال شکننده نان سفید به دورش پیچیده شده بود

به تنگی و با دقت

پستی و بلندی و کم و زیاد داخل ساندویچ به خوبی نمایان بود

حتی اگر با چشمان بسته فقط آنرا لمس می کردی

حتی قبل از باز کردن روکش کاغذی و پلاستیکیش

لب و دندان قبل از نان به گوشت می رسید

و مزه نان سر راه مزه گوشت و سسی که به نان مالیده شده بود قرار نمی گرفت

و روکش کاغذی و پلاستیکیش سر راه گرم شدنش توی دستگاه

 

پادکست به راه بادیه با علی سخاوتی – 11 تیر 98

نروس بریک داون، چالشهای داشت و برداشت و فروش، زمینه سازی برای جنبش گوناگونی،  آغاز فروش گندم ارگانیک در پادکست به راه بادیه و افتتاح رسمی بخش پرسش و پاسخ پادکست.

پادکست فارسی به راه بادیه را می توانید روی بیشتر اپ های پادکستینگ گوش بدهید.

Apple PodcastsCastboxRadio PublicPocket CastsSpotifyGoogle PodcastsAnchor

آدرس ایمیل و کانال تلگرام پادکست به راه بادیه.

آدرس صفحه اینستاگرام و توئیتر به راه بادیه.

اگر شما هم مایل هستید درباره زندگی خودتان حرف بزنید می توانید در پادکست فارسی فنامنا شرکت کنید.

 

فقط تو

———————–

من عاشق تو شدم

چون در چشم من تو از همه بهتر بودی

من تو را کاشتم

فقط تو را

در ذهنم

و در خاکم

در ذهن حسابگرم

و در خاک پذیرنده ام

تا تو جوانه بزنی

و دنیای مرا پر کنی

از خودت

از ساقه هایت

از دانه هایت

من عاشق تو شدم

و در کنارت دانه دیگری نکاشتم

یا دانه های دیگری

تا دریای ساقه هایت در باد

برای من امواج امید و آرزو به حرکت در آورد

تا خورشید خوشه هایت

جان مرا گرم کند

و تا بی نهایت دانه هایت ثروت زندگی من شود

من عاشق تو شدم

و در کنارت دانه دیگری نکاشتم

 

تا فردا

تا فردا باید صبر کنم

فردا نتیجه مشخص خواهد شد

مثل گچ دست که باز می کنی

مثل جواب آزمایش که حاضر می شود

مثل خرید آنلاین که در خانه تحویل می دهند

تا فردا باید صبر کنم

فردا خورشید روشنتر طلوع خواهد کرد

و خروسها با اعتماد به نفس بیشتری آواز سر خواهند داد

اگر تا فردا صبر کنم

تا فردا باید صبر کنم

تنها کاری که تا فردا باید بکنم

فردا از خواب بیدارتر خواهم شد

و پنجره را بازتر خواهم کرد

تا فردا باید صبر کنم

و بعد از فردا؟

باید فردایی دیگر بسازم

و بعد تا فردایی دیگر صبر کنم