بایگانی دسته: اشعار

افسردگی و اضطراب

زنی که کنار من توی تاکسی نشسته بود درست قبل از پیاده شدنم رویش را به سمت من برگرداند و پرسید:

“آیا شما هم دچار افسردگی و اضطراب می شین؟”

من: “بله خیلی زیاد.”

زن: “پس همه دچار افسردگی و اضطراب می شن.”

من: “بله خیلی زیاد.”

و پیاده شدم.

آخرین باری که دچار افسردگی شدم چند دقیقه قبل بود که پیرمرد بغل دستی من برای پیاده شدن از تاکسی داشت تلاش می کرد به کمک دستش که آنهم توان زیادی نداشت پای راستش را از در عقب پیکان خارج کند.

آخرین باری که دچار اضطراب شدم همین چند لحظه قبل بود که زن بغل دستی به من نگاه کرد و این سؤال را از من پرسید.

آخرین باری را که دچار افسردگی و اضطراب شدم نمی توانم به خاطر بیاورم.

To DO

آنچه از انجامش پرهیز کردم بخشی از آنچه بود که پشت گوش انداختم و آن هم بخشی از آنچه که انجامش را برنامه ریزی کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه می خواستم انجام بدهم و آن هم بخشی از آنچه که به انجامش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به انجام ندادنش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به شکل دیگری به فکرم خواهد گذشت.

در آداب همسایگی

… زن همسایه کنار در راه پله به پهلو ایستاد و در حالیکه سعی می کرد مانند یک معلم مهربان به ما نگاه کند دست چپش را به دستگیره گرفت و با کنار باسنش یک ضربه محکم به در نواخت. در باز شد. این کار را دو سه بار تکرار کرد و هر بار مثل کودکی که چیز جدیدی کشف کرده باشد مشعوف می شد.

مادر بچه ها در ابتدا سعی کرد با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه برای غذا دادن به گربه هایشان، در راه پله را به دفعات با صدای بلند می بندد و صدایش مزاحم ماست، کمی از احساس معلم بودنش بکاهد. من هم با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه “هنوز” توی آسانسور سیگار می کشد سعی کردم همین کار را بکنم. فایده ای نداشت.

مادر بچه ها کم کم داشت صبرش تمام می شد و به زن همسایه اطمینان داد که ما بلدیم که در راه پله را چطور باز کنیم.

زن همسایه فقط می خواست مطمئن شود که در تازه رنگ شده راه پله کثیف نشود.

من که به جای پای خودم روی در زل زده بودم می خواستم مطمئن شوم جمله ای را که توی سرم تکرار می شد با صدای بلند نگویم.

” این روش فقط بدرد تو با قد کوتاه و کون  گنده ات می خورد. بچ. من ترجیح می دهم با لگد در را باز کنم.”

ده نشانه دو دلی

یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

در لحظه ای که صدای یکی از دلها غالب می شود تصمیم می گیری که بروی. یا نروی.

می روی. یا نمی روی.

اگر بروی، آن دلی که گفته برو خوش می شود و آن دلی که گفته نرو ناخوش.

اگر نروی، آن دلی که گفته نرو خوش می شود و آن دلی که گفته برو ناخوش.

بعضی وقتها خوش هستی و بعضی وقتها ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

بعضی وقتها هم خوشی هم ناخوش. بعضی وقتها نه خوشی نه ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

در لحظاتی که صدای دل ناخوش غالب می شود شروع می کنی به توجیه کردنش. که چرا منطقی بود که برخلاف میلش رفتار کنی. که چرا بهتر است او هم مثل آن دل دیگر خوش باشد. حتی الکی خوش. و بعد آرزو می کنی که این لحظات زودگذر باشند و صدای دل خوش غالب بشود.

صدای دل خوش غالب می شود. ولی کمتر و کمتر.

و بالاخره وقتی صدای دل ناخوش بیشتر و بیشتر غالب می شود تصمیم می گیری که برگردی.

که اگر رفته ای بایستی و اگر نرفته ای بروی.

نمی روی. یا می روی.

هنوز یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

پیشاپیش

ممکن است بهار به همان اندازه فصلهای دیگر برای شما زیبا باشد.

ممکن است تعطیلات طولانی و شلوغی و ترافیک و گرانی شب عید و گشادی فراگیر اینور سال، عیدی دادن زورکی و دید و بازدیدهای اجباری عید و تکرار همه اینها برای سالیان سال، برای شما اتفاق میمون و هیجان انگیزی نباشد.

ممکن است سال جدید برای شما بیشتر از عوض شدن یک عدد توی تقویم معنایی نداشته باشد.

ممکن است جفت یابی یا جفت گیری شما مثل بعضی پرندگان به فصل بهار محدود نشود.

ممکن است همدیگر را به خاطر آن کارها هرگز نبخشیم.

ممکن است آنور سال با اینور سال برای شما هیچ فرقی نداشته باشد.

ممکن است به جای بهار، پاییز حس رویش و رشد در شما ایجاد کند. یا تابستان یا زمستان.

ممکن است به هم عیدی ندهیم. یا روبوسی نکنیم.

ممکن است آغاز سال احوال شما را به عشق و محبت و دوستی تبدیل نکند. یا به احسن الحال.

ممکن است در لحظه تحویل سال پای سفره هفت سین نشسته نباشید.

 در هر صورت من پشاپیش فرا رسیدنش را به شما تبریک می گویم.

طرز تهیه چایی برای دو نفر

دو عدد استکان کمر باریک با کمربند طلایی را خوب بشویید و خشک کنید.

با یکی از آنها دو استکان آب از شیر آب توی یک قوری کوچک فلزی که از قبل شسته اید بریزید.

قوری را روی شعله کم گاز قرار دهید. یا روی هر شعله ای.

به موسیقی گرم شدن آب و جوش آمدنش گوش بدهید.

یک قاشق چایخوری چای خشک معطر نشده توی قوری بریزید. یا هر چیز خشک معطر نشده دیگری که آب جوش را آرامش بخش می کند.

قوری را گرم نگه دارید تا چایی دم بکشد. با شعله شمع یا با گرمی دست یا با گرمی نگاه. یا یک شعر.

چایی را بدون صافی توی استکانهای کمر باریک با کمربند طلایی بریزید.

چایتان را بنوشید و مطمئن باشید کسانی که به هر دلیل در این لحظه چای کیسه ای مصرف می کنند با شما برابر نیستند.

حلال

من: مترو

راننده نگه داشت. جوانی سی ساله و نسبتا خوش تیپ که داشت فرامرز اصلانی گوش می داد.

…… اگه یه روزی نوم تو تو گوش من …..

یک مسافر دیگر: مستقیم

راننده نگه داشت.

……به دل می گم کاریش نباشه ……

یک مسافر دیگر: همینجا پیاده می شم.

هزار تومانی داد.

رانننده: خورد ندارم. خورد نداری؟

یک مسافر دیگر: چقدر میشه؟

راننده: هشتصد تومان.

یک مسافر دیگر ششصد و پنجاه تومان داشت.

راننده قبول نکرد.

راننده: کسی دویست تومان خورد نداره؟

من داشتم. دویست تومان دادم به راننده.

راننده بعد از دو دقیقه راه افتاد. و بعد از سه دقیقه رسید به مترو.

کرایه من هزار تومان بود. یک هزار تومانی دادم.

فرامرز اصلانی همچنان با صدای آرام و رومانتیکش می خواند.

بعد از تشکر در را باز کردم که پیاده بشوم.

راننده: روز خوبی داشته باشید.

من: چیزی نگفتم.

رفتم توی پیاده روی سمت چپ.

یک دقیقه بعد راننده به من رسید و سرش را به طرف من چرخاند:

آقا اون پول خوردو حلال کن.

من زیر لب: حتما، مادر فاکر.

پشت چراغ قرمز

اول پسرک نزدیک شد و صورتش را به شیشه ماشین چسباند

ن درها را قفل کرد

بعد دخترک نزدیک شد و صورتش را در کنار صورت پسرک به شیشه چسباند

پنج شش سال داشت

با لپهای گل انداخته از سرما و موهای مشکی و چشمهای درشت پر از غم و امید و نگرانی و شیطنت و ترس و عشق و نفرت

ن: چقدر نازه

ن شیشه را پایین کشید و به هر کدامشان یک اسکناس پنج هزار تومانی داد

پسرک ناپدید شد

دخترک به کیف ن چشم دوخته بود و زر زر کنان از ن آن اسکناس ده هزار تومانی را طلب می کرد

من به دخترک گفتم که ظاهرا به اسکناس پنج هزار تومانی نیاز ندارد و آنرا از دستش گرفتم و بعد شیشه را کشیدم بالا

دخترک همچنان نگاه می کرد ولی صورتش دیگر به شیشه چسبیده نبود

چراغ سبز شد

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر بوی بدی به مشامت می رسد

اگر تصویر روبرویت چشم نواز نیست

اگر غذایی که نیم ساعت پیش خوردی خوشمزه نبود

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر اینترنت به اندازه کافی سریع یا باز نیست

اگر ترافیک بزرگراه روان نیست

اگر دیگران تو را نمی فهمند

اگر کارها کند پیش می رود

اگر باری که باید بلند کنی سنگین است

اگر راهی که باید بروی طولانی است

اگر صداهایی که می شنوی آزار دهنده است

اگر پول کافی نداری یا عشق کافی یا خواب کافی

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

اگر جایی که نشسته ای گرم و نرم نیست

اگر هوایی که تنفس می کنی تمیز نیست

اگر محدود هستی یا محروم یا مجبور یا مطرود یا مردود یا مزدور یا محبوس یا مخمور یا مغبون یا محزون یا مظلوم یا مشکوک یا منفور

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

عذاب وجدان

پیرمرد کنار جاده دست تکان می داد

یک کامیون دویست متر جلوتر برایش نگه داشت

ماشینی بزرگ، جاده ای باریک، حرکتی انسانی

پیرمرد شروع کرد به دویدن به سمت کامیون که هنوز کاملا متوقف نشده بود

چند متر مانده به کامیون ما به پیرمرد رسیدیم

“آقا ببخشید لالجین از همین طرفه؟”

پیرمرد با اضطراب راه را به ما نشان داد، یک چشم به کامیون، یک چشم به ما

چشمانش هنوز می دویدند

و بعد خودش هم شروع کرد به دویدن

ما که راه افتادیم کامیون هم راه افتاد

قبل از رسیدن پیرمرد

شاید فکر کرد که ما پیرمرد را سوار کرده ایم

ولی نکرده بودیم

ما پیرمرد را سوار نکرده بودیم

ما پیرمرد را بدون هیچ دلیل موجهی سوار نکرده بودیم

و پیرمرد برای صد هزارمین بار در زندگیش از سوار شدن باز مانده بود