بایگانی دسته: اشعار

سراسر جاده با لیزرگان کنترل می شود

راننده ای با زیر پا گذاشتن قانون و عدم رعایت سرعت مجاز جان خود و دیگران را به خطر می اندازد

مامور پلیس به وسط جاده می آید و برای متوقف کردن راننده متخلف به او علامت می دهد

راننده های دیگری که سرعت مجاز را رعایت کرده اند یا فقط کمی بیشتر از سرعت مجاز رانندگی کرده اند ممکن است مضطرب بشوند

راننده هایی هم که فکر می کنند ممکن است با مامور پلیس برخورد کنند همینطور

راننده هایی هم که ممکن است در اثر توقف ناگهانی راننده متخلف با او برخورد کنند همینطور

راننده متخلف یا علامت پلیس را نمی بیند یا گمان می کند که مخاطب علامت مامور پلیس، راننده دیگری است یا حداقل اینطور وانمود می کند

مامور پلیس برای به خاطر سپردن شماره پلاک راننده متخلف لحظات بیشتری وسط جاده می ماند

سراسر جاده با لیزرگان کنترل می شود

مگس و پنجره

دو مگس

شبیه هم

یکی می خواهد از اینور پنجره به آنور پنجره برود

دیگری می خواهد از آنور پنجره به اینور پنجره بیاید

من چون اینور پنجره هستم می دانم که اگر مگس آنور پنجره به اینور پنجره بیاید دوباره می خواهد به آنور پنجره برود

من چون آنور پنجره نیستم نمی دانم که اگر مگس اینور پنجره به آنور پنجره برود آیا باز هم می خواهد که به اینور پنجره بیاید

حقیقت

معلوم نیست بعد از اینکه بدنیا آمد اسمش را حقیقت گذاشتند یا پدر و مادرش قبل از به دنیا آمدن پسرشان این اسم را برایش انتخاب کرده بودند. چیزی که مشخص است اینست که مادرش مثل مادرهای دیگر برای بدنیا آوردن حقیقت درد زیادی کشیده است و شبهای زیادی را برای نگهداری از حقیقت بیدار مانده. و روزهای زیادی را به بازی با حقیقت گذرانده. تا حقیقت بتواند راه برود و خودش با بچه های دیگر بازی کند. شاید حقیقت در کودکی به بیماری سختی مبتلا شده و تا دم مرگ رفته. احتمالا حقیقت به مدرسه رفته و از معلمهایش چیزهای زیادی آموخته است. مثل الفبا و جدول ضرب.  البته زمانهایی هم بوده که حقیقت در مدرسه حضور نداشته است. به دلیل بیماری یا بازیگوشی. زمانهایی بوده که حتی پدر و مادرش هم نمی دانسته اند که حقیقت کجاست. زمانهایی هم بوده که واقعا از حقیقت خسته شده بوده اند. به هر حال آنها همیشه از اعماق وجودشان حقیقت را دوست داشتند و هر کاری می توانستند برای حقیقت می کردند. حتی اگر حقیقت بعضی وقتها به حرفهای آنها گوش نمی کرد یا حرفهایشان را نمی فهمید یا برعکس آنها نمی توانستند حقیقت را درک کنند.

من حقیقت را  نمی شناختم تا اینکه دو هفته پیش به سفارش یکی از همسایه ها، حقیقت چند نهال زیتون برایم آورد. نهالهای حقیقت را با کمک خودش کاشتیم. حقیقت جوان لاغر سیه چرده ای است که یک پیکان سفید دارد و اطراف مزرعه سعدی کشاورزی می کند. شاید شما هم یک روز با حقیقت آشنا بشوید.

این شرایط

در این شرایط: آشفته از هر چیزی که بالا می رود،یا پایین می آید مثل فواره آب. از هر چیزی که آویزان است مثل دستی از کتف. از هر چیزی که کج است یا راست، مثل تیر چراغ برق. از هر چیز کوتاه مدت، مثل خواب ظهرگاهی. از هر چیز بلند مدت، مثل هضم یک غذای سنگین. از هر چیزی که درون چیز دیگری فرو می رود، مثل قاشقی در سوپ. آشفته از هر چیز آهسته و از هر چیز پیوسته. از هر جریانی. از هر چیزی که می جهد یا می پرد یا می خزد، مثل لاستیکی بر روی آسفالت. آشفته از هرتکانی. آشفته از هر ثباتی. از هر خشکی. از هر خیسی، مثل چاله آبی. آشفته از هر چیز سرپختی، مثل گوشتکوب. آشفته از هر چیزی که سفت می شود، هر چیزی که شل می شود، هر چیزی که می چسبد، هر چیزی که می افتد.

پاییز، مدرسه، انگور و غذای مادرم

تقریبا بیست سال از آخرین سالی که مدرسه رفتم می گذرد

ولی هنوز آخر شهریور برای من علاوه بر بوی انگور بوی مدرسه و مشق و معلم هم می آورد

و بوی به آخر رسیدن تعطیلی

وبوی سر ساعت بیدار شدن

و بوی سر ساعت حاضر شدن

و تا سر ساعت حاضر ماندن

حاضر شدن در حضور ناظم

حاضر شدن در حضور معلم

حاضر ماندن در حضور نظم

و بوی کتاب و دفتر نو

و بوی غذای مادرم که بعد از مدرسه مثل اژدهای گرسنه می بلعیدم

و بوی تکلیف

و بوی نگرانی از پشت گوش انداختن تکلیف

و بوی امتحان

و بوی نگرانی از آماده نشدن برای امتحان

کاش می توانستم اسم تک تک معلهایم را به خاطر بیاورم

و قیافه شان را

و چیزهایی را که به من آموختند

آن معلم جبر سبیلو با شکم گنده که به جز ریاضیات درباره زندگی هم صحبت می کرد

آن معلم علوم اجتماعی که با لهجه غلیظ قزوینی جکهای رکیک تعریف می کرد

آن معلم ادبیات الموتی که داستان رستم و سهراب را از خود فردوسی بهتر نقل می کرد

و آن معلم عربی که یکراست از گاوداریش سر کلاس می آمد و همیشه ترکیبی از بوی عطر مشهدی و پهن می داد

و آنهای دیگر که چیزی ازشان به خاطر نمی آورم

ولی مطمئنم که روی من تاثیر گذاشته اند

یک بچه هر چقدر هم که خنگ باشد اگر نه ماه هفته ای چند ساعت روبروی یک تکه سنگ هم بنشیند بالاخره یک تاثیری می پذیرد

و آن معلم تعلیمات دینی که یک بار من را به دلیل بحث کردن درباره چیزهایی که درس می داد از کلاس اخراج کرد

و آن معلم جغرافی که ما را مجبور می کرد نوبتی از روی کتاب بخوانیم و معتقد بود من باید گوینده رادیو بشوم

و آنهای دیگر که چیزی ازشان به خاطر نمی آورم

تقریبا بیست سال از آخرین سالی که مدرسه رفتم می گذرد

و من هر سال بیشتر از سال قبل  پاییز را دوست دارم

و زندگی را

و زبان و شعر و کلمه را

و چند شغل داشتن را

و بحث کردن و سؤال پرسیدن را

و کتاب خواندن را

و انگور و غذای مادرم را

افسردگی و اضطراب

زنی که کنار من توی تاکسی نشسته بود درست قبل از پیاده شدنم رویش را به سمت من برگرداند و پرسید:

“آیا شما هم دچار افسردگی و اضطراب می شین؟”

من: “بله خیلی زیاد.”

زن: “پس همه دچار افسردگی و اضطراب می شن.”

من: “بله خیلی زیاد.”

و پیاده شدم.

آخرین باری که دچار افسردگی شدم چند دقیقه قبل بود که پیرمرد بغل دستی من برای پیاده شدن از تاکسی داشت تلاش می کرد به کمک دستش که آنهم توان زیادی نداشت پای راستش را از در عقب پیکان خارج کند.

آخرین باری که دچار اضطراب شدم همین چند لحظه قبل بود که زن بغل دستی به من نگاه کرد و این سؤال را از من پرسید.

آخرین باری را که دچار افسردگی و اضطراب شدم نمی توانم به خاطر بیاورم.

To DO

آنچه از انجامش پرهیز کردم بخشی از آنچه بود که پشت گوش انداختم و آن هم بخشی از آنچه که انجامش را برنامه ریزی کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه می خواستم انجام بدهم و آن هم بخشی از آنچه که به انجامش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به انجام ندادنش فکر کرده بودم و آن هم بخشی از آنچه که به شکل دیگری به فکرم خواهد گذشت.

در آداب همسایگی

… زن همسایه کنار در راه پله به پهلو ایستاد و در حالیکه سعی می کرد مانند یک معلم مهربان به ما نگاه کند دست چپش را به دستگیره گرفت و با کنار باسنش یک ضربه محکم به در نواخت. در باز شد. این کار را دو سه بار تکرار کرد و هر بار مثل کودکی که چیز جدیدی کشف کرده باشد مشعوف می شد.

مادر بچه ها در ابتدا سعی کرد با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه برای غذا دادن به گربه هایشان، در راه پله را به دفعات با صدای بلند می بندد و صدایش مزاحم ماست، کمی از احساس معلم بودنش بکاهد. من هم با یادآوری این موضوع که شوهر زن همسایه “هنوز” توی آسانسور سیگار می کشد سعی کردم همین کار را بکنم. فایده ای نداشت.

مادر بچه ها کم کم داشت صبرش تمام می شد و به زن همسایه اطمینان داد که ما بلدیم که در راه پله را چطور باز کنیم.

زن همسایه فقط می خواست مطمئن شود که در تازه رنگ شده راه پله کثیف نشود.

من که به جای پای خودم روی در زل زده بودم می خواستم مطمئن شوم جمله ای را که توی سرم تکرار می شد با صدای بلند نگویم.

” این روش فقط بدرد تو با قد کوتاه و کون  گنده ات می خورد. بچ. من ترجیح می دهم با لگد در را باز کنم.”

ده نشانه دو دلی

یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.

در لحظه ای که صدای یکی از دلها غالب می شود تصمیم می گیری که بروی. یا نروی.

می روی. یا نمی روی.

اگر بروی، آن دلی که گفته برو خوش می شود و آن دلی که گفته نرو ناخوش.

اگر نروی، آن دلی که گفته نرو خوش می شود و آن دلی که گفته برو ناخوش.

بعضی وقتها خوش هستی و بعضی وقتها ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

بعضی وقتها هم خوشی هم ناخوش. بعضی وقتها نه خوشی نه ناخوش.

از رفتن. یا از نرفتن.

در لحظاتی که صدای دل ناخوش غالب می شود شروع می کنی به توجیه کردنش. که چرا منطقی بود که برخلاف میلش رفتار کنی. که چرا بهتر است او هم مثل آن دل دیگر خوش باشد. حتی الکی خوش. و بعد آرزو می کنی که این لحظات زودگذر باشند و صدای دل خوش غالب بشود.

صدای دل خوش غالب می شود. ولی کمتر و کمتر.

و بالاخره وقتی صدای دل ناخوش بیشتر و بیشتر غالب می شود تصمیم می گیری که برگردی.

که اگر رفته ای بایستی و اگر نرفته ای بروی.

نمی روی. یا می روی.

هنوز یک دل می گوید برو، یک دل می گوید نرو.