بایگانی دسته: الگوهای رفتاری

داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

صحنه سوم

دفتر وکالت

وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

آیا نفقه اش را می خواهد؟

آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

 و در پایان

آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

دفتر وکیل
دفتر وکیل

صحنه پنجم

مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

صحنه دوم

توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

Antigone
Antigone

آنتیگون

کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

….

آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

صحنه اول

مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

مؤخره

قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

مطلب مرتبط آینده:

اغراض خطای تراژیک اینجانب

در باب ازدواج با آدم نامناسب

اگرچه این وبلاگ محل نوشتن است نه ترجمه کردن ولی بعضی وقتها به مطلبی بر می خورم که چشم و گوش آدم را مثل اکالیپتوس توی سونا باز می کند.

این مطلب

این هم ترجمه آماتور من:

———————

در باب ازدواج با آدم نامناسب

با هر کسی که ازدواج کنیم تا حدودی می تواند انتخابی نامناسب برای ما باشد. وقتی پای ازدواج در میان باشد عاقلانه این است که به اندازه کافی بدبین باشیم. انتخاب بی عیب و نقص وجود ندارد. خوشبختی بی وقفه نیست. با وجود این گه گداری به زوج هایی برمی خوریم که به نظر می رسد مشکلاتشان فراتر از تنشها و نارضایتی های عادی یک رابطه بلند مدت است. بعضی آدمها واقعا نباید با هم زندگی کنند.

چنین اشتباهاتی چگونه اتفاق می افتند؟ به این فراوانی و به این سادگی. با وجود اینکه ازدواج نامناسب آسانترین و همچنین پر هزینه ترین اشتباهی است که هر کدام از ما می تواند مرتکب شود (اشتباهی که هزینه های بسیار سنگینی را بر دوش دولت، کارفرمایان و نسل آینده تحمیل می کند)، غیر عادی و حتی جنایتکارانه است که همانند امنیت راهها یا مصرف سیگار – در سطح فردی و ملی و به طور سیستماتیک – به موضوع ازدواج هوشمندانه، پرداخته نمی شود.

ناراحت کننده تر اینست که دلایل انتخاب اشتباه آدمها در ازدواج به سادگی قابل شناسایی می باشند و ساختار عجیب و غریبی ندارند. این دلایل را اینگونه می توان دسته بندی نمود:

یک- ما خودمان را درک نمی کنیم

زمانیکه بدنبال همسر می گردیم، خواسته هایی در ذهن خود می پرورانیم که با احساسات مبهم و نامشخص رنگ آمیزی شده اند. مثلا کسی را می خواهیم که مهربان باشد یا جذاب یا ماجراجو.

داشتن چنین خواسته هایی اشتباه نیست، مشکل اینجاست که آنها حتی ذره ای به ما کمک نمی کنند که بفهمیم برای داشتن شانس خوشبخت بودن یا دقیقتر، دائما بدبخت نبودن، به چه چیزهایی نیاز داریم.

همه ما دیوانه بازی های خاص خودمان را داریم. ما به طور قابل تشخیصی عصبی، نا متعادل و نا بالغ هستیم ولی جزئیات آنرا نمی دانیم. چون هرگز کسی ما را به کشف این خصوصیات تشویق نمی کند. بنابراین کار مهم و اولیه همسران، درک خصوصیات غیر عادی خودشان می باشد. آنها باید اطلاعات کافی درباره اختلالات عصبی خودشان کسب کنند. آنها باید درک کنند که این اختلالات از کجا می آیند، باعث چه کارهایی در آنها می شوند و از همه مهمتر چه جور آدمهایی باعث تحریک یا تخفیف آنها می شوند. یک شراکت خوب، شراکتی نیست که بین دو انسان سالم (تعداد زیادی از این آدمها روی کره زمین وجود ندارد) بوجود می آید، بلکه شراکتی است بین دو دیوانه که با مهارت یا اتفاقی موفق شده اند آگاهانه سازشی مصالحت آمیز بین دیوانگی های نسبیشان برقرار کنند.

صرف تصور اینکه ما آدمها ممکن است موجودات خیلی مشکل داری نباشیم، از سوی یک شریک زندگی احتمالی، باید هشدار دهنده باشد. سؤال اینست که این مشکلات کجا خودشان را نشان خواهند داد: شاید زمانیکه کسی با ما مخالفت می کند گرایش پنهانی برای خشمگین شدن داشته باشیم، یا فقط به هنگام کار کردن می توانیم آرامش داشته باشیم، یا زمانیکه نگران هستیم نمی توانیم به خوبی مشکلمان را توضیح بدهیم. مشکلاتی از این دست هستند که – در طی چند دهه – فاجعه به بار می آورند و بنابراین برای پیدا کردن آدمهایی که توانایی تحمل آنها را دارند، نیاز داریم که پیشاپیش درباره آنها بدانیم. یک سؤال استاندارد برای قرارهای شام باید این باشد که: “تو چه جور دیوونه ای هستی؟”

مشکل اینجاست که دانش اختلالات عصبی ما به آسانی بدست نمی آید. بدست آوردن این دانش می تواند به سالها زمان و موقعیتهایی نیاز داشته باشد که هرگز آنها را تجربه نکرده ایم. قبل از ازدواج ما به ندرت در شرایطی قرار می گیریم که به خوبی یک آینه، اختلالاتمان را به ما نشان بدهد. هر زمانی که در روابط سطحی تر خطر نمایان شدن بعد مشکل دار طبیعتمان بروز می کند، طرف مقابل را سرزنش می کنیم و به رابطه پایان می دهیم. برای دوستانمان هم آنقدر مهم نیست که خود واقعی ما را کند و کاو کنند. آنها فقط می خواهند که لحظات خوبی را با ما بگذرانند. بنابراین چشم ما بر روی ابعاد مشکلدار طبیعتمان بسته می ماند. در تنهایی زمانیکه خشمگین می شویم فریاد نمی زنیم زیرا کسی نیست که فریاد ما را بشنود و بنابراین قدرت واقعی و نگران کننده خشم خود را نادیده می گیریم. یا بدون اینکه متوجه باشیم تمام مدت کار می کنیم چون کسی نیست که به ما زنگ بزند و یادآوری کند که برای شام باید به خانه برویم. بدون اینکه متوجه باشیم که کار برای ما ابزاری است که با آن احساس کنترل بر زندگی پیدا می کنیم و اگر کسی بخواهد جلوی ما را بگیرد جهنم به پا می کنیم. خیال می کنیم که شب هنگام، خوابیدن کنار کسی چقدر شیرین می تواند باشد، در حالیکه هرگز فرصت روبرو شدن با آن وجه صمیمیت گریز خود را پیدا نمی کنیم که باعث می شود هنگام احساس تعهد عمیق به کسی، سرد و غریبه بشویم. یکی از مزایای بزرگ مجرد بودن این توهم لذت بخش است که زندگی با ما کار آسانی است.

با چنین سطح پایینی از درک از خصوصیات خودمان تعحبی هم ندارد که ندانیم که دنبال چه جور آدمی باید بگردیم.

دو- ما آدمهای دیگر را درک نمی کنیم

از آنجاییکه آدمهای دیگر هم در همان سطح پایین شناخت از خود که ما قرار داریم گیر کرده اند، این مشکل چند برابر می شود. هرچقدر هم که نیتشان خوب باشد، آنها نیز مانند ما در مقامی نیستند که مشکلاتشان را درک کنند، چه رسد به اینکه ما را از آنها آگاه نمایند.

طبیعتا ما تلاش می کنیم که آنها را بشناسیم. خانواده شان را ملاقات می کنیم. حتی به جایی که برای اولین بار به مدرسه رفته اند سر می زنیم. به عکسهایشان نگاه می کنیم، با دوستانشان آشنا می شویم. همه اینها این احساس را در ما ایجاد می کند که تکلیف خود را انجام داده ایم. ولی مانند اینست که یک خلبان تازه کار فرض کند با چرخاندن یک هواپیمای کاغذی دور اتاق قادر به پرواز شده است.

در یک جامعه عاقلتر، همسران احتمالی، یکدیگر را مجبور به انجام تستهای جامع روانشناسی و همچنین ارزیابی مفصل توسط گروهی از روانشناسان می کنند. تا سال 2100 این جمله دیگر خنده دار به نظر نخواهد رسید. اینکه چرا اینقدر طول کشید تا بشریت به این نقطه برسد به عنوان یک راز باقی خواهد ماند.

ما نیاز داریم که از ظرایف روانی فردی که قرار است با او ازدواج کنیم آگاه باشیم. ما باید نگرش یا باور او را نسبت به قدرت، فروتنی، خودنگری، آینده نگری، صمیمیت جنسی، پول، فرزند، سالمندی، وفاداری و صدها چیز دیگر بدانیم. این دانش از طریق یک گفتگوی استاندارد بدست نخواهد آمد.

در غیاب همه اینها – بطور عمده – ما بر اساس ظاهر طرف مقابل تصمیم می گیریم. ظاهرا اطلاعات زیادی را می توان از چشمها، بینی، شکل پیشانی، توزیع چین و چروک، لبخند و … بدست آورد. ولی این نتیجه گیری همانقدر خردمندانه است که تصور کنیم عکس نمای خارجی یک نیروگاه می تواند همه چیز را به ما درباره شکافت هسته ای بگوید.

ما طیفی از خصوصیات کمالگرایانه را بر اساس شواهد ناچیزی بر روی معشوق می تابانیم. با کامل کردن کل یک شخصیت بر اساس جزئیات ناچیز – ولی بسیار قابل توجه – همان کاری را میکنیم که چشمان ما در کامل کردن طرح یک چهره انجام می دهند.

Matisse_La-pompadour_19511

ما به این عکس به عنوان تصویر کسی که فقط هشت تار مو دارد و مژه و سوراخ بینی ندارد نگاه نمی کنیم. بدون اینکه متوجه باشیم جاهای خالی را پر می کنیم. مغز ما شرطی شده که با چند نشانه کوچک بصری کل یک تصویر را بسازد. و ما همین کار را برای شخصیت همسر آینده خود نیز انجام می دهیم.

سطح دانش مورد نیاز برای کارکرد یک ازدواج بالاتر از چیزی است که جامعه ما آمادگی تشخیص و فراهم کردن آنرا داشته باشد. و بنابراین رفتار اجتماعی ما در زمینه ازدواج عمیقا اشتباه است.

سه- ما به خوشبخت بودن عادت نداریم

باور ما اینست که ما خوشبختی را باید در عشق جستجو کنیم، ولی به این سادگی هم نیست. به نظر می رسد بسیاری از اوقات چیزی که بدنبالش هستیم آشنایی است. این موضوع ممکن است هر برنامه ای را که برای خوشبختی داریم با مشکل مواجه کند.

ما بعضی از احساساتی را که در دوران کودکی می شناختیم در روابط بزرگ سالیمان بازآفرینی می کنیم. ما برای اولین بار به عنوان کودک به معنای عشق پی بردیم. ولی متاسفانه درسهایی را که در بچگی فرا گرفتیم ممکن است ساده و شفاف نبوده باشند. عشقی را که به عنوان یک کودک شناختیم ممکن است با نیروهای ناخوشایند دیگری مانند کنترل شدن، احساس حقارت، رها شدن، شنیده نشدن و بطور خلاصه رنج، آمیخته باشد.

به عنوان بزرگسال، ما ممکن است گزینه های خاص سالمی را که سر راه ما قرار می گیرند رد کنیم. نه به این دلیل که آنها مشکل دارند بلکه دقیقا به این دلیل که آنها بیش از حد برای ما متعادل هستند. (دارای بلوغ زیاد، درک زیاد، قابلیت اعتماد زیاد هستند) و این مشکل نداشتن، حسی نا آشنا و بیگانه و غالبا ناخوشایند در ما ایجاد می کند. ما به سوی انتخابهایی می رویم که ناخودآگاهمان جذبشان می شود، نه به دلیل اینکه آنها باعث انبساط خاطرمان می شوند بلکه چون به گونه ای آشنا، حالمان را می گیرند.

ما با آدمهای ناجور ازدواج می کنیم چون آنها که جورند – به ناحق- احساس ناجور در ما ایجاد می کنند، چون ما هیچ تجربه ای از سلامت نداریم، چون ما نهایتا دوست داشته شدن را به احساس رضایت ربط نمی دهیم.

چهار- مجرد بودن خیلی بد و ناخوشایند است

وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.

متاسفانه جامعه، مجرد بودن بعد از یک سنی را به شکل خطرناکی ناخوشایند می سازد. زندگی اجتماعی کمرنگتر می شود، زوجها از استقلال فرد مجرد احساس خطر می کنند و او را همیشه به مهمانیهایشان دعوت نمی کنند، تنهایی به سینما رفتن عجیب و غریب به نظر می رسد.

پنج- غریزه زیادی با کلاس است

در روزگار قدیم ازدواج یک تصمیم منطقی بود حاصل مقایسه زمین یکی با زمین دیگری. سرد و بیرحم و بی توجه به خوشبختی طرفین. آسیبهای روانی این پدیده هنوز در ما دیده می شود.

Medieval miniature. Meeting of the Roman Senate. Discussion on marriage between a plebeian woman and a roman patrician. 15th century.
Medieval miniature. Meeting of the Roman Senate. Discussion on marriage between a plebeian woman and a roman patrician. 15th century.

ازدواج منطقی با ازدواج غریزی یا ازدواج رمانتیک جایگزین شد. این نوع از ازدواج به ما دیکته کرد که احساس ما به یک نفر باید تنها راهنمای ما برای ازدواج باشد. اگر کسی احساس می کرد که عاشق شده است همین کافی بود. نیازی به سؤالهای بیشتر نبود. احساس، پیروز این میدان بود. ناظران بیرونی فقط می توانستند پدیدار شدن احساس را تشویق کنند و به آن مثل ملاقات ارواح مقدس احترام بگذارند. والدین ممکن بود مبهوت شوند ولی باید فرض می کردند که تنها دختر و پسر قادر به درک موضوع هستند. ما سیصد سال است که داریم به هزاران سال مداخله بی فایده بر اساس پیش قضاوت، تفاخر و کوته فکری، واکنش جمعی نشان می دهیم.

ازدواج منطقی آنقدر محتاط و موشکاف بود که یکی از ویژگیهای ازدواج احساسی این شد که آدم اصلا نباید خیلی به چرای ازدواج بیاندیشد. تحلیل این تصمیم، غیر رمانتیک به نظر می رسد. ترسیم نمودار مزایا و معایب، احمقانه و سرد جلوه می کند. رمانتیک ترین کاری که آدم می تواند انجام دهد اینست که سریع و ناگهانی پیشنهاد ازدواج بدهد، شاید فقط پس از چند هفته و در شتاب اشتیاق – بدون هیچ شانسی برای استدلال وحشتناکی که هزاران سال برای آدمها بدبختی به بار آورد. بی پروایی رایج نشانه ای است از احتمال موفقیت ازدواج، دقیقا به این دلیل که احتیاط سنتی خطر بزرگی برای خوشبختی آدمها محسوب می شد.

شش- ما به دانشگاه عشق نمی رویم

زمان آن رسیده است که به نوع سومی از ازدواج بیاندیشیم. ازدواج روانشناسانه. ازدواجی که در آن کسی برای زمین یا احساس تنها، ازدواج نمی کند، بلکه تنها زمانیکه احساس به درستی آزمایش شده است و با آگاهی بالغ روانشناسی خود فرد و دیگران حمایت می شود.

در حال حاضر ما بدون اطلاعات ازدواج می کنیم. ما تقریبا هرگز کتابی در این زمینه نمی خوانیم، ما هرگز زمان زیادی با بچه ها نمی گذرانیم، ما درست و حسابی افراد مزدوج دیگر را مطالعه نمی کنیم یا با آنها که جدا شده اند صادقانه به گفتگو نمی نشینیم. ما بدون داشتن درک و بینش درستی از چرایی شکست ازدواجها – فراتر از فرض حماقت و کوته فکری طرفین – وسط گود ازدواج می پریم.

در دوران ازدواج منطقی دلایل زیر برای ازدواج مهم تلقی می شدند:

– والدین چه کسانی هستند

– چقدر زمین دارند

– چقدر تشابه فرهنگی دارند

در دوران ازدواج احساسی آدمها به نشانه های زیر توجه داشته اند:

– آدم یک لحظه هم نمی تواند خیال معشوق را از سرش بیرون کند

– جذابیت جنسی دیوانه کننده

– آدم فکر می کند که معشوقش فوق العاده است

– آدم دوست دارد دائما با معشوقش حرف بزند

ما به مجموعه جدیدی از شرایط نیاز داریم. ما باید بپرسیم:

– معشوق ما تحت چه شرایطی عقلش را از دست می دهد

– آدم چطور می تواند با او بچه بزرگ کند

– چطور می توانیم با هم رشد کنیم

– چطور می توانیم دوست باقی بمانیم

هفت- ما می خواهیم خوشبختی را جاودانه کنیم

ما شدیدا تمایل داریم که چیزهای خوب را همیشگی کنیم. اگر از خودرویی خوشمان بیاید سعی می کنیم بخریمش، در سفر اگر از جایی لذت ببریم دوست داریم همانجا زندگی کنیم. و می خواهیم با کسی که با او خیلی به ما خوش می گذرد ازدواج کنیم.

ما تصور می کنیم که ازدواج ضامن بقای شادی است که با یک نفر تجربه می کنیم. ازدواج چیزی را که ممکن است از دست ما برود تثبیت خواهد کرد. ازدواج به ما کمک خواهد کرد که لذتمان را در شیشه بریزیم. لذتی که باعث شد فکر پیشنهاد ازدواج برای اولین بار به سرمان بزند. زمانیکه کنار ساحل هنگام غروب آفتاب کنار یار نشسته بودیم. یا در آن رستوران کوچک و او لباس زیبایی به تن داشت. ما ازدواج کردیم که این احساسات را جاودانه کنیم.

متاسفانه هیچگونه ارتباط علت و معلولی بین ازدواج و اینگونه احساسات وجود ندارد. احساساتی که توسط ساحل دریا یا زمان خاصی از روز یا تعطیلات یا یک غذای خوب یا هیجان آشنایی دو ماهه با یک نفر بوجود آمده اند. احساساتی که هیچ کدامشان با ازدواج، زیاد یا جاودانه نمی شود.

ازدواج کردن قادرنیست که یک رابطه را در چنین مقطع زیبایی حفظ کند. کنترل مؤلفه های خوشبختی زندگی ما در اختیار ازدواج نیست. در حقیقت ازدواج رابطه را به لحظه کاملا متفاوت دیگری هدایت خواهد کرد. به خانه ای در حاشیه شهر، مسیر طولانی تا محل کار و دو فرزند خردسال. تنها مؤلفه مشترک بین این لحظه و لحظه قبلی، شریک زندگی ماست. و این مؤلفه ممکن است مؤلفه اشتباهی برای جاودانه کردن بوده باشد.

فلسفه ناآشکار “این نیز بگذرد” نقاشان امپرسیونیست قرن 19می تواند ما را به مسیر خردمندانه تری راهنمایی کند. آنها گذرا بودن خوشبختی را به عنوان یک ویژگی ذاتی وجود پذیرفته بودند. نقاشی سیسلی از یک منظره زمستانی در فرانسه، مجموعه ای از چیزهای جذاب ولی فرّار را به تصویر می کشد. غروب هنگام، خورشید گویی چشم انداز را تسخیر می کند. برای زمان کوتاهی درخشش آسمان از جدیت شاخه های لخت درختان می کاهد. برف و دیوارهای خاکستری همخوانی بی صدایی دارند. سرما قابل تحمل و حتی هیجان انگیز به نظر می رسد. ظرف چند دقیقه شب همه جا را فرا خواهد گرفت.

wateringplace

امپرسیونیسم به این حقیقت می پردازد که چیزهایی را که ما خیلی دوست داریم تنها برای مدت کوتاهی در کنار ما هستند و سپس ناپدید می شوند. امپرسیونیسم گونه ای از خوشبختی را تبلیغ می کند که تنها چند دقیقه دوام می آورد نه چند سال. در این نقاشی برف زیبا به نظر می رسد ولی آب خواهد شد. آسمان در این لحظه زیباست ولی در حال تاریک شدن است. این سبک از هنر مهارتی را پرورش می دهد که بسیار فراتر از خود هنر می رود: مهارتی برای پذیرش و حضور در لحظات کوتاه رضایت از زندگی.

نقاط اوج زندگی زودگذر هستند. خوشبختی در بسته های سالانه عرضه نمی شود. با راهنمایی یک امپرسیونیست ما باید برای درک و قدردانی از لحظات سعادت پراکنده در زندگی روزمره، هر زمانی که سراغ ما بیایند آماده بشویم. بدون ارتکاب اشتباه جاودانه ساختنشان، بدون نیاز به تبدیل آنها به یک ازدواج.

هشت- فکر می کنیم که ما خاص هستیم

آمار خیلی امیدوار کننده نیست. هر کسی مثالهای زیادی از ازدواجهای ناموفق، دور و بر خودش سراغ دارد. همه می دانیم که ازدواج چالشهای جدی زیادی به همراه دارد. با وجود این بینشی را که داریم برای خودمان بکار نمی بریم. خیال می کنیم که این قواعد تنها برای دیگران اعمال می شوند و ما مستثنی هستیم.

احتمال شکست یکی از دو ازدواج درست ولی وقتی کسی عاشق است تصور می کند شانس خیلی بیشتری در این بازی دارد. معشوق در نظر عاشق یکی از یک میلیون است. با چنین احساسی طبیعی است که قمار ازدواج خیلی هم پرخطر به نظر نرسد.

ما در سکوت، حساب خود را از بقیه جدا می کنیم. لزومی ندارد که خودمان را برای اینکار سرزنش کنیم ولی قطعا از اینکه خودمان را در معرض آن قاعده کلی ببینیم سود خواهیم برد.

نه- می خواهیم که به اندیشیدن به عشق خاتمه بدهیم

احتمالا بالا پایین های زیادی را در زندگی عشقی خود قبل از ازدواج تجربه کرده ایم. سعی کرده ایم با آدمهایی باشیم که از ما خوششان نمی آمد. رابطه هایی را شروع کرده ایم و قطع کرده ایم. در جستجوی عشق، هیجان و تلخی های زیادی را تجربه کرده ایم.

تعجبی ندارد که در نقطه ای از زندگیمان از همه اینها خسته شده باشیم. بخشی از اینکه دوست داریم ازدواج کنیم اینست که سایه سنگین عشق را از روح و روان خود برداریم. ما از جنگ ودعواهایی که نتیجه ای ندارند خسته هستیم. ما بی صبرانه منتظر چالشهای دیگر زندگی خود هستیم. ما امیدواریم که ازدواج بتواند به تنهایی، به سلطه دردناک عشق بر زندگی ما خاتمه بدهد.

ازدواج قادر به انجام این کار نخواهد بود: در یک ازدواج همانقدر شک، امید، ترس، خیانت و عدم پذیرش هست که در یک زندگی مجردی. یک ازدواج فقط از بیرون آرام و بی هیاهو و به خوبی کسالت آور به نظر می رسد.

آماده سازی ما برای ازدواج، وظیفه ای آموزشی است که بر دوش تمامیت فرهنگ قرار دارد. ما باورمان را به ازدواجهای خانوادگی از دست داده ایم. چشممان دارد به نقاط ضعف ازدواجهای رمانتیک نیز باز می شود. حالا زمان ازدواجهای روانشناسانه فرا رسیده است.

تو را پس نزده ام چون هنوز به اندازه کافی نزدیک نشده ای

مادر بچه ها – بعضی وقتها که دعوا می کنیم – به من می گوید اینکه من ادعای مربی گری و بهبود روابط آدمها با خودشان و دیگران را دارم، جکی بیش نیست. دعوایی که البته دور از واقعیت هم نیست.

موارد زیادی وجود دارد که عدم رعایت آنها از سوی من باعث خراب شدن رابطه من با مادر بچه ها می شود ولی ابلهانه ترین و ناراحت کننده ترین آنها توجه موشکافانه من به نمونه های تضاد در گفتار و رفتار مادر بچه ها و یادآوری آنها به اوست. مواردی هست که مادر بچه ها چیزی را که برای دیگران می پسندد همان چیزی نیست که برای خودش می پسندد. مواردی وجود دارد که انتقاد او از مادرش در حقیقت به همان کاری است که خودش فلان روز انجام داده و من ابله، این موارد را با جزئیات آزاردهنده ای در یک زمان (معمولا) نامناسب نه تنها مطرح می کنم بلکه با بحث  کردن از موضع خودم دفاع هم می کنم.

close-enough

 حدس می زنم شما هم تضادهایی در گفتار و رفتار آدمهایی که با آنها رابطه نزدیک دارید مشاهده کرده اید. در گفتار و رفتار مادر، برادر، فرزند، همسر یا دوست صمیمی. هر آدمی تضادهایی در گفتار و رفتارش دارد. یا ندارد. بسته به اینکه از چه فاصله ای و با چه دقتی آن آدم را زیر نظر بگیرید. درست مثل اینکه همه پرتقالهای یک جعبه در نگاه اول ممکن است یک شکل و یک اندازه به نظر برسند. حالا دو تا پرتقال بردارید و ده دقیقه به آنها نگاه کنید. تفاوتی مشاهده نمی کنید؟ خوب هشت ساعت به آنها نگاه کنید. حالا چطور؟

وقتی با یک نفر روزی چند ساعت زندگی می کنید و گفتار و رفتارش را زیر نظر می گیرید، چه تضادهایی که به سمع و نظر آدم نمی رسد.

دلیل اعتراض سعدی به دوگانه نگذاشتن آن جماعت در درجه اول فاصله کم سعدی با آنهاست. سعدی به همراه پدرش در جایی حضور داشته که می توانسته با چشمهایش ببیند که جماعتی خوابیده اند و احتمالا قبل از اینکه بخوابند با سعدی و پدرش گفتگویی داشته اند که باعث شده سعدی میان خواب آنها (رفتار) و آن گفتگوی قبل از خواب (گفتار) تضادی بیابد. درصورتیکه در همان لحظه میلیونها آدم دیگر در نقاط دیگر کره زمین زندگی می کرده اند که سعدی حتی از وجودشان خبر نداشته چه برسد به تضاد در گفتار و رفتارشان. در نتیجه اثری از تضاد موشکافی شده آن آدمهای دیگر در گلستان سعدی به چشم نمی خورد.

اعتراض حافظ به واعظانی که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند هم بیشتر از آنکه نشان از ریاکاری آن واعظان باشد، حاکی از اینست که حافظ فرصت مشاهده گفتار و کردار آنها را پیدا کرده است.

هلدن کالفیلد – قهرمان داستان ناطور دشت – جمله FU** You را زمانی می تواند ببیند که به اندازه کافی به آن دیوارها نزدیک می شود. وگرنه این جمله همیشه و از همان روز اول که دیوار ساخته شده آنجا بوده است. اینکه این جمله را بتوانی یا نتوانی بخوانی تنها به فاصله تو از دیوار و میزان دقتت بستگی دارد.

ممکن است بپرسید چرا این همه تضاد در گفتار و رفتار خودمان مشاهده نمی کنیم؟

شاید چون رابطه ما با خودمان با رابطه ما با دیگران یک تفاوت ماهیتی دارد. ما احساسات خود را به صورت مستقیم و دست اول درک و تجربه می کنیم. ولی احساسات دیگران را باید به صورت دست دوم، یا از خودشان بشنویم یا خودمان آنها را حدس بزنیم و قضاوت کنیم. این احساسات که ما به صورت دست اول تجربه می کنیم از ما برای خودمان یک نسخه منحصر بفرد از نوع بشر می سازد که فر اموش می کند بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند و تفاوت خاصی با هم ندارند. در نتیجه این بنی آدم “خود منحصر بفرد پنداشته شده”، هر تضاد و ناهمخوانی را هم که در گفتار و رفتار خودش بیرون بزند، یا اصلا نمی بیند یا در ظرف احساسات منحصر بفرد دست اول تجربه شده اش (پندار)، آنها را با توجیه، به تضاد و ناهمخوانی استثنایی و تبصره در تجربه تاریخی بشر، تبدیل می کند.

من آنجا فلان چیز را گفتم یا بهمان کار را کردم چون در آن لحظه فلان مشکل را داشتم یا از فلان چیز ترسیده بودم. یا بهمان اتفاق که در بچگی برایم افتاده بود – که برای هیچ آدم دیگری تا به امروز نیفتاده است – بر روی من چنان تاثیری گذاشته بود که هر کس دیگری هم که جای من بود فلان کار را می کرد. هر چند که به خوبی آگاهی داشتم که آن کار برای آدمی که آن اتفاق در بچگی برایش نیفتاده و در آن لحظه به اندازه من از فلان چیز نترسیده (یعنی هر آدمی به جز من)، اصلا کار مناسبی نیست.

FU** YOU

با الهام از:

“I believe that the time given to refutation in philosophy is usually time lost. Of the many attacks directed by many thinkers against each other, what now remains? Nothing, or assuredly very little. That which counts and endures is the modicum of positive truth which each contributes. The true statement is, of itself, able to displace the erroneous idea, and becomes, without our having taken the trouble of refuting anyone, the best of refutations.”

~ Henri Bergson

چیزهایی که در سفر به پارک ملی خبر یاد گرفتم

هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.

به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.

روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.

تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.

خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.

این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.

آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)

سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟

سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟

نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:

1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده

2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل

3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن

4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن

پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.

جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)

آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.

عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.

یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.

برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟

این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.

نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.

دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.

آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.

از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.

آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.

خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.

با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.

کلاشینکف
کلاشینکف

اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.

عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.

دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.

نخل - گردو در روستای روچون خبر
نخل – گردو در روستای روچون خبر

بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.

با الهام از:

“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”

~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد

پانوشت:

اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.

ده چیز درباره آقای قاسمی

آخر هفته ای که گذشت از آقای قاسمی دعوت کرده بوده بودیم که یکی از زمین مانده ترین کارهای زرخشت یعنی بندکشی آجرهای کف و دیوارها را انجام بدهد. آقای قاسمی بیست و دو سال پیش یک بار برای عموی من کار کرده بود. آقای قاسمی سی  پنج سال دارد.

آقای قاسمی
آقای قاسمی

آقای قاسمی همه کارها را با جمله “خیلی راحت” و “کاری نداره” توصیف می کند. و توی این سه روزی که ما شانس همراهی این استاد بزرگ را داشتیم به کرات به ما ثابت شد که این نوع حرف زدن کاملا به دور از گنده گوزی است.

آقای قاسمی برای هر کاری ابزار مناسب آن کار را می سازد. با وجود اینکه یک دوجین قلم بندکشی دست ساز خودش را از قزوین آورده است ولی باز هم برای پر کردن فاصله نامتعارف آجرهای زرخشت یک قلم دیگر از یک بیل شکسته با ظرافت و زیبایی هر چه تمام تر می سازد.

آقای قاسمی بر خلاف این همه شبه استاد کار که من در این یکی دو سال دیدم غر نمی زند. از اوضاع اقتصادی و سیاسی و سرعت اینترنت و کیفیت سیمان و دزدی مسئولین و احتمال گران شدن بنزین شکایتی ندارد. او که بزرگ شده روستایی در پنجاه کیلومتری قزوین است همچنان رابطه اش را با ریشه اش حفظ کرده و با عشق و اشتیاق از روستایش حرف می زند. اینکه برداشت گندم امسال چقدر خوب بود و اینکه چقدر باغ انگور دارند و ما را دعوت می کند به همه این چیزهای خوب.

آقای قاسمی از کارش لذت می برد. قلم بندکشی توی دستش و ملاتی که توی آن یکی دستش می گیرد و سرعت حرکت آنها چیزی از نواختن یک ساز یا کشیدن نقاشی توسط یک استاد زبردست کم ندارد. آقای قاسمی وقتی بندکشی یک قسمت را کامل می کند و با گونی آجرها را پاک می کند چند قدم به عقب می آید و حاصل کارش را با کمی فاصله نگاه می کند و از آن لذت می برد. و بعد نواقص جزئی کارش را برطرف می کند.

آقای قاسمی زیاد حرف می زند ولی حرفهایش به ندرت خسته کننده است. من تا به حال کسی را ندیده بودم که یک جک معمولی را اینقدر خنده دار تعریف کند. کنار دست آقای قاسمی که می نشینی و کارش را می بینی  و به جکهایش گوش می کنی خوش می گذرد.

آقای قاسمی با شور و شوق بندکشی را به مادر بچه ها یاد می دهد و او را تشویق به این کار می کند. آقای قاسمی همه فوت و فن کارش را یاد می دهد. آقای قاسمی open source ترین استاد کاری است که تا به امروز دیده ام.

آقای قاسمی و مادر بچه ها
آقای قاسمی و مادر بچه ها

آقای قاسمی که دست پرورده یک خانواده فقیر روستایی است و از کودکی انواع و اقسام کارهای سخت را تا به امروز انجام داده است ظاهرا هیچ کم و کسری مالی در زندگیش ندارد. آقای قاسمی واقعا ثروتمند است. برای پسر بزرگش یک آپارتمان و برای پسر کوچکش یک زمین توی شهر خریده است. ولی از این چیزها که بگذریم آقای قاسمی منش و شخصیت یک آدم ثروتمند را دارد. هیچ وقت از پول و کم و زیادش حرف نمی زند. آقای قاسمی مسئله ای به نام پول ندارد.

آقای قاسمی کوچکترین فرصت کمک به دیگران را شکار می کند. فرقی نمی کند که این فرصت جمع کردن هیزم برای آتش باشد یا جارو زدن یا خالی کردن صندوق عقب.

آقای قاسمی چنان درباره زرخشت حرف می زند که گویی متعلق به خودش است و خودش آنجا را ساخته است. تک تک مشکلات را می بیند و سعی می کند تا جایی که می تواند برطرفشان کند یا حداقل راهنمایی کند.

خلاصه آقای قاسمی هنرمندی است که در عین حرکت از همان جایی که هست لذت می برد و با حضورش به دیگران انرژی می دهد.

آقای قاسمی قول داده است باز هم به زرحشت بیاید و چند تا کار زمین مانده دیگر را از زمین بردارد.

خیال ضبط یک مصاحبه مفصل با آقای قاسمی و آپلود آن روی اینترنت برای شما من را به شدت وسوسه کرده است.

جایگزین می کنم پس هستم

یا وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید.

من وقتی بچه بودم یا جوان تر، برای خریدن بیشتر چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم پول کافی نداشتم. برای خریدن یک ساندویچ. یک دوچرخه. یک لباس. احساس خیلی بدی بود. وقتی که از پشت ویترین یک مغازه به چیزی که نمی توانستم بخرم نگاه می کردم. مثل صحنه ای از کارتون بینوایان یا کارتونی افسرده کننده شبیه به آن.

از آن روزها زمان زیادی گذشته و تنها خاطره محوی از پول نداشتن در خاطره من باقی مانده است. آنقدر محو که حتی نمی توانم به خوبی با کسی که برای خریدن چیزی پول کافی ندارد همدردی کنم. از آنروزها تا الان که این مطلب را می نویسم چیزهای زیادی خریده ام. آنقدر زیاد که اگر کسی برای هدیه تولدم از من بپرسد چه چیزی دوست دارم داشته باشم واقعا جوابی برای سؤالش نمی توانم پیدا کنم.

این تغییر وضعیت برای من، بیشتر از تلاش مرهون بخت و اقبال و کمک آدمهایی بوده که به من لطف داشته اند. بنابراین این نوشته راهنمای خوبی برای پولدار شدن شما نخواهد بود. به عبارت دیگر بعد از خواندن آن همانقدر بی پول خواهید بود که قبل از خواندنش.

اگر یک روی سکه اقتصاد را عرضه و تقاضا فرض کنیم روی دیگر آن عرضه و نداشتن پول کافی برای خریدن چیزی است که عرضه می شود. تقریبا برای هر آدمی هزاران چیز وجود دارد که نمی تواند بخرد. اصلا شاید تفاوت اساسی آدم با دیگر حیوانات همین واقعیت باشد:

“پول ندارم فلان چیز را بخرم پس هستم.”

یک چیزی در دنیای خارج وجود دارد که بدون هیچ دلیل منطقی نمی تواند مال شما باشد. مثل سفر به دور دنیا. یا ازدواج. این پدیده بقدری غیر منطقی و نادرست به نظر می رسد که برای تغییر آن وبلاگ علی سخاوتی را پیدا می کنید و از او که خودش می گوید یک خیِّر نیست، طلب کمک مالی می کنید.

ولی چرا؟ چرا شما نباید برای خریدن فلان چیز یا عملی کردن فلان ایده یا حتی برای ازدواج پول کافی داشته باشید؟ چند روز پیش جوانی به من می گفت که ایده ای دارد برای تولید آب معدنی از یک چشمه خاص که فقط سی میلیارد تومان سرمایه لازم دارد. چرا آن جوان روستایی با آن همه انرژی و خلاقیت و پتانسیل سی میلیارد تومان ندارد؟

واقعا چرا؟ نمی دانم. شاید چون شما آدم هستید. هیچ گربه یا سوسکی چنین مشکلی ندارد.

و البته آدمها سعی می کنند مشکلشان را هر طور شده حل کنند. رویکردهای مختلفی هم برای حل مشکل نداشتن پول وجود دارد. مثلا:

– کار و تلاش بیشتر

– پس انداز کردن

– بکارگیری قانون جذب

– دزدی

– گدایی

– قناعت و نخواستن

یک داستان کلیشه هست که می گوید وقتی پس از مدتی طولانی و با تلاش فراوان به چیزی که آرزویش را داشتی می رسی، آن چیز دیگر ارزش اولیه را برایت ندارد یا حتی داشتن و نداشتنش یکسان می شود. خوب که چی؟ درست در لحظه ای که داشتن و نداشتن آن چیز برایت یکسان شده است چیز دیگری پیدا می شود که پول کافی برای بدست آوردنش نداری. وقتی از کنفوسیوس خواستند که همه خردش را در یک کلمه خلاصه کند جواب داد: “مخواه”

مخواه
مخواه

ولی واقعیت این است که شما کنفوسیوس نیستید و چیزهایی را می خواهید که برای بدست آوردنشان پول کافی ندارید. از دزدی و گدایی هم خوشتان نمی آید. قانون جذب هم تا به حال شما را به “آنجا” نرسانده است. تلاش و کوشش و پس انداز کردن هم گزینه دلخواه شما نیست.

خوب چه گزینه دیگری باقی می ماند؟

شبیه سازی یا مشابه سازی.

وقتی بچه بودم به خصوص در زمان جنگ تنها چیزی که مشابه داشت دارو بود. وقتی شما برای گرفتن دارو به داروخانه مراجعه می کردید معمولا نسخه پیچ به شما می گفت که دارویی را که پزشکتان تجویز کرده ندارد ولی مشابهش را می تواند به شما بدهد. بعد از مراجعه به چند داروخانه دیگر دو راه بیشتر برای شما باقی نمی ماند: الف- بهبودی به کمک سیستم ایمنی بدن. ب- مصرف داروی مشابه.

امروزه خوشبختانه برای هر چیزی که فکرش را بکنید یک مشابه ارزانتر وجود دارد. از ساعت رولکس بگیر تا خودروهای لوکس آلمانی. هر چیزی که فکرش را بکنید قطعا چند مشابه یا چند جایگزین دارد. ما در عصر جایگزین زندگی می کنیم. طب جایگزین. ازدواج جایگزین. دانشگاه جایگزین. غذای جایگزین. جایگزین هایی که ممکن است بسیار ارزانتر یا حتی رایگان باشند.

تجربه داشتن هر چیزی یا انجام هر کاری که پول کافی برایش ندارید در بیشتر مواقع می تواند با تجربه انجام کارهای دیگر (بسیار ارزانتر یا حتی رایگان) شبیه سازی یا جایگزین بشود. درست مثل خیلی از داروها که “مشابه” دارند. داروها نه تنها داروهای مشابه دارند بلکه حتی با چیزها/کارهایی به غیر از داروهای شیمیایی هم می توانند جایگزین بشوند. کارهایی مثل تغییر رژیم غذایی، ورزش، طب سوزنی، مدیتیشن و غیره.

طب جایگزین
طب جایگزین

اگر بعد از مصرف داروهای مشابه درد شما خوب نشد مطمئنا راهی برای پیدا کردن داروی اصل خواهید یافت. یا به کلی از مصرف دارو صرف نظر می کنید و به سیستم ایمنی بدن خود پناه می برید. منظورم را که متوجه می شوید؟

خوب شما برای ازدواج یا تولید آب معدنی یا هر چیز دیگری پول کافی ندارید. اوکی. همه ما از این موضوع مطلع شدیم. نداشتن پول کافی دلیل نمی شود که کاری مشابه آن نتوانید انجام بدهید. شما تنها کسی نیستید که پول کافی ندارد. نگاهی به نتیجه این جستجو بیندازید.

اگر برای خریدن چیزی که می خواهید پول کافی ندارید لزوما معنیش این نیست که دچار بخت بد یا یک بیماری لاعلاج هستید. نداشتن پول کافی در بیشتر مواقع فقط و فقط به این معنی است که عده ای در جایی چیزی را گرانتر از قدرت خرید شما بسته بندی کرده اند.

مطالب مرتبط:

پیچیدگیهای داشتن

چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟

من وقتی عصبانی می شوم:

با تمام ترکیبهای موجود از چند کلمه نامناسب چند جمله نامناسب و ناراحت کننده می سازم و این چند جمله را با ترتیبهای مختلف آنقدر تکرار می کنم تا طرف مقابل و بقیه حضار از وجود ذره ای انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، اخلاق و میل به احترام به اصول پیش پا افتاده در روابط انسانی در من نا امید بشوند.

عصبانی
عصبانی

این هیولا که گه گداری در آدم بیدار می شود و شعله هایش همه چیز را می سوزاند از کجا می آید؟

عصبانیت هم حتما مثل ترس یا احساسات دیگر نقش مهمی در بقای نسل بشر داشته است. هدف من از نوشتن این نوشته ارائه راهکاری برای مدیریت خشم یا از بین بردن آن نیست. فقط می خواهم کمی درباره آن حرف بزنم. شاید چون دیشب عصبانی شدم. چند روز قبل هم همینطور. چند روز قبل از آن هم همینطور. والخ.

برای من در حال حاضر مسئله این نیست که چطور عصبانی نشوم یا کمتر عصبانی بشوم یا وقتی عصبانی می شوم آن جملات ناراحت کننده را کمتر تکرار کنم. سؤالی که ذهن من را به خود مشغول کرده اینست که با توجه به الگوی عصبانیتم، چرا اینقدر کم عصبانی می شوم؟ نه جدی؟

الگوی فوق الذکر از این قرار است:

جهان هستی و آدمهای دیگر به خواسته های ما و افکار ما و باورهای ما و بقیه چیزهای ما وقعی نمی گذارند. و این موضوع به شکلهای مختلف خودش را نشان می دهد. بدقولی، کیفیت یا کمیت نامناسب، اختلاف عقیده و نظر، لحن نامناسب، اشتباه و اصولا هر چیزی که ما فکر می کنیم آن چیزی که باید باشد نیست.

این الگو گریز از آزادی  باشد یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، نشان می دهد که ترس آدمی از مواجهه با ناچیز بودنش خیلی زیاد است. این واقعیت که من هیچ چیز نیستم من را می ترساند و باعث عصبانیتم می شود. ولی چرا فقط گه گداری؟

1- زیبایی. چون می توانیم از محیط اطراف خود اطلاعات مربوط به زیبایی را دریافت کنیم. با حواس پنجگانه. (یا حتی ششگانه) وقتی که به یک گل نگاه می کنیم یا زمانی که دست کسی را که دوست داریم لمس می کنیم از شدت احساس ناچیز بودنمان به میزان قابل توجهی کاسته می شود. در چنین مواقعی دلیلی برای عصبانی شدن نداریم. وقتی که عصبانی هستیم حواس ما اطلاعات کمی از محیط بیرونی به خصوص زیباییهای آن دریافت می کنند و تنها اطلاعاتی که در مغز ما پردازش می شود خزعبلات درون ذهن ماست.

2- عشق. آدمهایی هستند که ما را دوست دارند. هر چند نفر و به هر میزان و به هر دلیل. مهم نیست که یک نفر شما را دوست دارد یا ده نفر. مهم نیست که این دوست داشتن عشق مادرانه است یا محبت دوستی که سالی یکبار با ایمیل یا روی فیس بوک حال شما را می پرسد. در هر صورت عشق گه گداری به آدم یادآوری می کند که کمی بیشتر از هیچ چیز است.

3- اقتصاد. شما می توانید دو تکه آهن را به هم جوش بدهید. یا دو تکه پارچه را بهم بدوزید. یا یک برنامه بنویسید. یا دردی را درمان کنید. یا شکمی را سیر. همین کار شما را در چشم بعضی ها با ارزش جلوه می دهد و باعث می شود که به سراغتان بیایند و علاوه بر پول، وقت و توجه و اعتمادشان را هم به شما بدهند. مبادلات اقتصادی از هر نوعش که باشد باعث می شود که آدمها خودشان را بیشتر از هیچ چیز حس کنند.

با الهام از:

You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open

You’re so consumed with how much you get
You waste your time with hate and regret
You’re broken
When your heart’s not open

Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key

Now there’s no point in placing the blame
And you should know I suffer the same
If I lose you
My heart will be broken

Love is a bird
She needs to fly
Let all the hurt inside you die
You’re frozen
When your heart’s not open

Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key

You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open

Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key

Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key
If I could melt your heart

~ Madonna

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

افراط.

یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

مثلا در شعر مولانا:

تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

هر کجا دردی دوا آنجا رود

درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

هر کجا فقری نوا آنجا رود

فقر افراط در نداشتن است.

و الخ.

thirsty
تشنگی

بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

با الهام از

I go to extremes – متن شعر

مطلب مرتبط:

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

گزارش:

من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

برداشت من:

شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

جواب: می توان.

چگونه؟

کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

مؤخره:

این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

– ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

– جادو

– تسخیر روح

– پارس ناگهانی یک سگ

– چشم بد

– برخورد با یک روح سرگردان

مطالب مرتبط:

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

سواد اطلاعاتی چیست؟

برچسب می زنم پس هستم

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

ده پیش نیاز یادگیری

سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

 

بازی

بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

مطالب مرتبط

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

پنج ایده برای کشتن زمان

 

مطالب مرتبط آینده

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش