بایگانی دسته: برچسب

ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

داستانی در دفتر پنجم مثنوی معنوی هست با این عنوان:

“داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند، و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه، و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف یافت. لکن دقیقه کدو را ندید، کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور، و با خر جمع شد بی کدو، و هلاک شد به فضیحت، کنیزک بیگاه بازآمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم، ..یر دیدی کدو ندیدی، ذکر دیدی آن دگر ندیدی…”

 

کدو

داستان نسبتا ساده ای است حول این محور که خاتون کدو را ندیده است. الیته مولوی در این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای دیگرش خیلی سریع و با عجله به همان تله ای می افتد که خاتون داستانش افتاده است. یعنی ندیدن کدو. به همان تله ای که من همین الان در نوشتن این مطلب دارم می افتم.

مولوی از همان ابتدای داستان نتیجه اخلاقی مورد نظرش را اینجوری ارائه می دهد:

میل شهوت کر کند دل را و کور               تا نماید خر چو یوسف، نار نور

کدو در اینجا آن قسمتی از اطلاعات است که به عمد یا غیر عمد دریافت نمی شود. یا نادیده گرفته می شود. همه انسانها در طول عمرشان برای تصمیمهایی که می گیرند (یا نمی گیرند) هزاران بار کدو را نمی بینند یا آنرا نادیده می گیرند. اشتباه از کجا می آید؟ البته من از مولوی انتظار ندارم که به تئوری اطلاعات، گشادی اطلاعاتی، تفاوتهای شخصیتی و غیره تسلط داشته باشد و در شعرش دلایل کدو ندیدن خاتون را به شکلی علمی و از ابعاد مختلف تشریح کند. چیزی که در این داستان خیلی توی ذوق می زند اینست که شاعر دقیقا همان کار خاتون را انجام می دهد. چه کاری؟

“تصمیم گیری سریع با اطلاعات محدودی که دریافت کرده است.”

خاتون جماع کنیزکش با خر را می بیند و سریع تصمیم می گیرد که او هم می تواند عین این عمل را تکرار بکند.

در فرو بست آن زن و خر را کشید      شادمانه، لاجرم کیفر کشید

مولانا هم با همین سرعت به آسیب شناسی خربازی خاتون می پردازد. اگرچه کنیزکی هست که سعی می کند اشکال کار هر دو آنها را یادآدوری کند. ولی خاتون مرده است و مولوی هم بدون اینکه بخواهد به کنیزک داستانش گوش بدهد، فقط بدنبال نتیجه گیری اخلاقی است:

آن کنیزک می شد و می گفت آه        کردی ای خاتون تو استا را به راه

کار بی استاد خواهی ساختن            جاهلانه جان بخواهی باختن

ای ز من  دزدیده علمی ناتمام           ننگت آمد که بپرسی حال دام؟

…..

پس کنیزک آمد از اشکاف در          دید خاتون را بمرده زیر خر

گفت ای خاتون احمق این چه بود       گر ترا استاد خود نقشی نمود؟

ظاهرش دیدی، سرش از تو نهان      اوستا ناگشته بگشادی دکان؟

..یر دیدی همچو شهد و چون خبیص    آن کدو را ندیدی ای حریص؟

یا چو مستغرق شدی در عشق خر      آن کدو پنهان بماندت از نظر؟

ظاهر صنعت بدیدی زواستاد            اوستادی برگرفتی شاد شاد؟

همانطور که ملاحظه می کنید مولوی در مورد حرص و جهالت خاتون تصمیمش را گرفته است و سؤال بیشتری برای روشنتر شدن انگیزه های خاتون ندارد. سؤالهایی چون: آیا خاتون مجرد بوده است؟ آیا همسر خاتون از اختلالات جنسی رنج می برده است؟ آیا خاتون یک شخصیت برونگرا و بسیار ماجراجو داشته است؟ آیا خاتون چنین فانتزی هایی را در سر می پرورده است؟ آیا خاتون قصد خودکشی داشته است؟ آیا خاتون اصولا به جزئیات بی توجه بوده است؟ و الخ. شاید خاتون کدو را دیده و تصمیم گرفته است که به آن نیازی ندارد.

کسانی هستند که با یک نگاه و تو سی ثانیه اول یا برخورد اول می فهمند “طرف مقابل چه جور آدمی است یا اصطلاحا چه کاره است.” توانمندی این آدمهای باهوش در اینست که می توانند خیلی سریع پدیده های اطرافشان را در یکی از دسته بندیهای ذهنی که دارند قرار بدهند. طبیعی است که هرچه تعداد دسته بندیهای ذهنی یک آدم کمتر باشد این عمل را سریعتر می تواند انجام بدهد. مثل کامپیوتر که در ساده ترین حالت داده ها را به دو شکل صفر و یک ذخیره می کند.

نکته در اینجاست که ایده های خوب یا مفاهیم جدید معمولا در دسته بندیهای موجود نمی گنجند. بلکه آنها را متحول می کنند. شما ممکن است بتوانید اطلاعاتی را که دریافت می کنید از هر آدم دیگری سریعتر پردازش و دسته بندی کنید. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند. از رشد شما هم همینطور. یا توهمهایتان.

فکر می کنی می دانی یارو چه کاره است؟ حریص است؟ جاهل است؟ چی؟ نیازی به خواندن کل کتاب نیست؟ نیازی به تماشای همه فیلم وجود ندارد؟ نیازی نیست همه حرفهای یارو را بشنوی؟ همین که دهانش را باز کند کافی است؟

صورتی بشنیده گشتی ترجمان     بی خبر از گفت خود چون طوطیان

 

مطالب مرتبط:

نیک کرد او، لیک نیک بدنما

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

برچسب می زنم پس هستم

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

سواد اطلاعاتی چیست؟

averted vision

 

مطلب مرتبط آینده

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

 

سفر با اعداد

ما 6 نفر بودیم. شب اول را در روستای ناندل در ارتفاع 2300 متری خوابیدیم. روز دوم بعد از 8 ساعت کوهپیمایی به جانپناه تخت فریدون در ارتفاع 4400 متری رسیدیدم. شب را در جانپناه خوابیدیم. من توی کیسه خواب 19- درجه. روز بعد ساعت 6 صبح به سمت قله حرکت کردیم. به ارتفاع 5100 متری که رسیدیم هوا به قدری خراب شده بود که مجبور شدیم برگردیم. در مدت کمتر از 1 ساعت بیشتر از 10 سانتی متر برف بارید.

دوباره به جان پناه برگشتیم. اتاقی با دیوارهای سنگی و سقفی آهنی که در سال 1353 برای زنده نگه داشتن یاد 2 دانشجو که در صعود به دماوند مرده اند، ساخته شده است.

 

بازگشت از ارتفاع 5100 متری قله دماوند

روز بعد ساعت 8 صبح به سمت روستای گزانه حرکت کردیم. بعد از 14 ساعت کوهپیمایی رسیدیدم به روستای گزانه در ارتفاع 1700 متری. با یک کوله پشتی سنگین. کوله پشتی من 18 کیلوگرم بود.

در این سفر مردی همسفر ما بود که 28 بار به قله دماوند صعود کرده بود. مرد دیگری را دیدیم که 60 سال داشت و تا به حال 40 بار صعود کرده بود. از جبهه های مختلف.

تا حالا در هیچ سفری اینقدر با اعداد سر و کار نداشته بودم. “شما برای چندمین بار به دماوند صعود می کنید؟” یک سؤال عادی و رایج در این سفر بود. ولی چرا؟ چرا من با 73 کیلوگرم وزن در این آپارتمان 69 متری باید این خزعبلات را برای 273 تا دوست بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم که 4 نفر لایک بزنند؟

یک عدد طبق تعریف ویکی پدیا شیئی ریاضی است که برای شمردن، برچسب زدن و اندازه گیری بکار برده می شود. و ظاهرا بیشتر از 5000 سال است که ذهن آدم را به خودش مشغول کرده است. ما با عدد زندگی می کنیم. با عدد نفس می کشیم. با عدد می خوابیم. با عدد بیدار می شویم. درآمد، دارایی، قد و وزن، تولید ناخالص ملی، قیمت دلار، ارتفاع کوه دماوند، دفعات صعود، رکورد دو صد متر، دارایی بیل گیتس، کالری کباب کوبیده و تعداد کلمات این نوشته، همه و همه با یک عدد اندازه گیری و بیان می شوند.

در اینکه اعداد به پیشرفت بشر و راحت تر شدن زندگیش کمک کرده اند، شکی نیست. یعنی جایی که اعداد کارشان را برای شمردن و اندازه گیری انجام می دهند. مشکل از آنجایی شروع می شود که از اعداد برای برچسب زدن استفاده می کنیم. به عبارت دیگر سعی می کنیم که از یک ابزار کمی برای بیان یا درک خصوصیات کیفی استفاده کنیم. نفر اول کنکور. 20 میلیارد دارایی. 300 بار صعود به دماوند. اولین تولید کننده سوسیس در ایران. و الخ.

هر شخصی با شنیدن عباراتی که در آنها عدد نقش برچسب زدن را ایفا می کند برداشت متفاوتی می کند. آنها را خوب یا بد ارزیابی می کند. بیشتر اوقات (یا شاید همیشه) برداشت ما از اعدادی که می شنویم با واقعیت فاصله زیادی دارد. بیشتر وقتها معنای اعداد وابستگی زیادی به یک context دارد که آنرا نادیده می گیریم.

خیلی وقتها بدون اینکه دلیلش را بدانیم برده تغییر یک عدد می شویم. مثل کلکسیونری که تعداد ماشینهایش را زیاد می کند. یا تعداد کشورهایی را که به آنها سفر کرده است. یا تعداد کسانی را که با آنها خوابیده است. یا تعداد صفرهای حساب بانکیش را. یا تعداد صعودهایش به قله دماوند را. یا تعداد کتابهایی که نوشته است را. یا تعداد نوشته های این وبلاگ را. من قصد ارزش گذاری روی هیچ یک از این کارها یا کارهای دیگری را که کلکسیونرها انجام می دهند، ندارم. هدف من اینست که بگویم بین اندازه گیری و برچسب زدن با یک عدد، مرزی است باریک تر از مو. مرزی که خیلی وقتها نادیده گرفته می شود.

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

واندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

یک جرعه خوری هزار علت ببرد

خیام

 

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

پدیده جالبی در مغز من اتفاق می افتد که در عین حال شرم آور و تهوع آور هم هست. به محض اینکه نگاهم به یک آدم غریبه در پیاده رویی جایی می افتد مغز من شروع می کند به تحلیل شخصیت آن شخص. گویی که یک نرم افزار تست شخصیت در کامپیوتر مغز من نصب شده است. مغز من هر روز و روزی چند بار تست های مختلفی مثل مایرز-بریگز و غیره را به طور رایگان برای آدمهای نا شناس اجرا می کند. “این از اون حرومزاده هاس که از صبح تا شب دروغ می گن” یا “این دختره از اون **ده هاس که به مامانش می گه می رم کلاس زبان بعد…” یا “این بابا معلومه افسردگی عمیق داره ولی سعی می کنه الکی خودشو خوشحال نشون بده، از اون آدمایی که سالی سه تا کتاب روانشناسی می خونن، اونم بیست صفحه اولشو و بعد می شینن پای فارسی 1 و قلیون می کشن و پیتزا می خورن و راجع به همه چی نظر می دن و از همه چی ناراضین و آشغالاشونم می ندازن تو طبیعت ولی ادعاشونم کون خرو پاره می کنه …….”

یک جای کار مجبور می شوم به خودم بگویم بابا تو این یارو رو اصلا نمی شناسی. اصلا خبر نداری از کجا می آید و به کجا می رود. چرا وقتی یک گربه یا یک گنجشک می بینی این تحلیل ها را در موردش انجام نمی دهی؟ یک آدم مگر چه چیز خاصی دارد که این همه مغز تو را درگیر می کند؟ آنهم با یک نظر.

آدمها چند هزار سال است که با دسته بندی و برچسب زدن چیزهای دور و برشان سعی کرده اند محیطی را که در آن زندگی می کنند بهتر بشناسند. جدول مندلیف همین طوری بوجود آمده است. عناصر مختلف. گازها. مایعات. فلزات. کانی ها. مواد آلی.  آب و خاک و آتش. سفید و سیاه. صفر و یک. خوب و بد. زشت و زیبا. زن و مرد. پستانداران و خزندگان و پرندگان. و الخ.

به آرامش نمی رسیم مگر اینکه برای هر چیزی که می بینیم جایی در ذهن خود پیدا کنیم و آن چیز را سر جای خودش قرار دهیم. این رفتار یا غریزه یا هر چیزی که هست ظاهرا به رشد و پیشرفت بشری کمک زیادی کرده است. مشکل از جایی شروع می شود که این پدیده به آدمیزاد و آنهم خصوصیات کیفی و یا ویژگیهای اخلاقی او مربوط شود. تا زمانی که حیوانات و گیاهان و عناصر و حتی اجزای بدن انسان را دسته بندی می کنیم اتفاق خاصی نمی افتد. دستگاه گوارش، دستگاه تنفسی، گلبولهای قرمز، هورمونهای جنسی، روده بزرگ و الخ. ولی شما هم می دانید که قضیه به اینجا ختم نمی شود.

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند

حافظ در قرن هشتم چگونه می توانسته است از خلوت واعظان و اینکه آنها در خلوتشان چه کاری می کنند آگاهی داشته باشد؟ اصلا آن کار دیگر دقیقا چه بوده است؟ حافظ هرگز وارد جزئیات نمی شود.

یک واعظ در حال کردن آن کار دیگر
اسم اصلی این تابلو “چهار فصل” اثر آقای فرشچیان می باشد

 

در هر صورت با طبیعت نمی شود جنگید. من این واقعیت را می پذیرم که مغز ما طوری ساخته شده و تکامل پیدا کرده است که همه چیز را دسته بندی کند و برچسب بزند. اصلا فکر کنید آدمها غریزه برچسب زدن دارند. این هم یک غریزه دیگر که علاوه بر فواید زیادش، هزینه زیادی برای نسل بشر دارد. مثل غریزه جنسی یا غریزه های دیگر. درست یا نادرست بودن برچسب زدن یا قضاوت درباره آدمها آنهم از روی تیپ و قیافه شان به هیچ وجه موضوع بحث من نیست. من به دنبال یک راه حل عملی برای مشکلی می گردم که وقت و انرژی از من می گیرد و مانع انجام کارهایی می شود که دوست دارم انجام بدهم. مثل خواندن، نوشتن، فکر کردن، سؤال پرسیدن و خور و خواب و خشم و شهوت.

خوب پس یک بار دیگر سناریو را بازنگری می کنیم: یک غریبه از کنار من توی پیاده رو رد می شود. من به طور نا خودآگاه شروع می کنم به طبقه بندی و برچسب زدن خصوصیات مختلف کیفی و کمی آن آدم و در نتیجه این عکس العمل غریزی، ظرفیت پردازشی مغز من برای چند ثانیه یا چند دقیقه یا حتی بیشتر برای این کار به هدر می رود. در ضمن فرض کردم که با طبیعت نمی شود (نباید) جنگید و بنابراین فعلا قصد حذف طبقه بندی و برچسب زدن آدمها را به طور کلی از عادتها و رفتارم ندارم. (این هم امکان پذیر است درست مثل کسانی که سعی می کنند غریزه جنسی خود را با اقامت در یک صومعه به کلی نادیده بگیرند)

راه حل پیشنهادی من محدود کردن تعداد برچسب ها است. برای این کار باید بتوانم دسته بندی جدیدی از آدمها ارائه بدهم که همه آدمهایی را که می بینم، پوشش بدهد.

آدمها برای من به دو دسته کلی تقسیم می شوند:

الف- غریبه ها

کسانی هستند که من با آنها تعامل (interaction) ندارم. کسی ممکن است با من نسبت خویشاوندی داشته باشد ولی در این دسته قرار بگیرد. بیل گیتس برای من غریبه است. رئیس جمهور آرژانتین، جنیفر انیستون، نماینده قزوین و دختر همسایه هم همینطور. اختصاص وقت و انرژی به غریبه ها در بیشتر موارد کاری عبث و بیهوده است. بهترین کاری که بعد از دیدن یک غریبه می توانم بکنم اینست که آرزو کنم خوشحال باشد. اینکه امشب غذای خوشمزه ای بخورد و جای گرم و نرمی با کسی که دوست دارد حداقل هشت ساعت بخوابد.

ب-  آشناها

کسانی هستند که من با آنها تعامل دارم. مثل راننده تاکسی ای که سوار می شوم. مثل برادرم. مثل دوستانم. و الخ. این آدمها خود به دو دسته دیگر تقسیم می شوند.

ب-1- آدمهایی که برای من خوب هستند و یا حداقل آزارشان به من نمی رسد. از آنها چیزی یاد می گیرم. به من کمک می کنند پول بسازم. ایده های خوب به من می دهند. باعث خندیدن من می شوند. در مورد کارهایی که من می کنم کنجکاو هستند. از من سؤال می پرسند. وخلاصه از بودن با آنها و حرف زدن با آنها و نگاه کردن به آنها و سفر کردن با آنها لذت می برم. رفتار من با این دسته بسیار شبیه دسته الف است.

ب-2- آدمهایی که آزارشان به من می رسد. آدمهایی که جلوی راه من سنگ می اندازند و نه می گویند. آدمهایی که وقت و بی وقت زنگ می زنند و از اینکه اوضاع چقدر بد است و اجاره خانه گران شده است و تورم دو رقمی است و گوجه فرنگی نمی توانند بخرند صحبت می کنند. همین خلق پر شکایت گریان. آدمهایی که حتی وقتی تنها هستم سر من داد می زنند و من سر آنها داد می زنم. آدمهایی که فکر می کنم اگر نبودند زندگی من خیلی بهتر بود. آدمهایی که دوست دارم با دستهای خودم خفه شان کنم و بعد همه شان را در یک چاله بزرگ بسوزانم. شما هم حتما یک سی چهل تایی از این آدمها دارید. همسایه قدیمی، دوست سابق، فامیل، رئیس، سیاستمدار و الخ.

بعضی وقتها تصور می کنم که از پله ها پایین می روم و شیشه های این وانتی که “اساس منزل خریدار است” را با چوب خرد می کنم و بعد بلند گوی دستی راننده را آنقدر توی سرش می کوبم که هم بلندگو و هم راننده از بین بروند.

بودا یا مسیح اگر زنده بودند ممکن بود در برابر این آدمها هم همان رفتاری را داشتند که با آدمهای دو دسته قبل ولی من نه بودا هستم نه مسیح. من به راه حل متفاوتی نیاز دارم که از دست این آدمها خلاص شوم. من باید:

– به این آدمها فکر نکنم. تحت هیچ شرایطی و به هیچ عنوان. انگار که وجود ندارند. بله کار بسیار سختی است.

– درباره آنها حرف نزنم. دهنم را ببندم و پشت سرشان غیبت نکنم.

– از همه مهمتر اینکه آنها را نصیحت نکنم و سعی نکنم آنها را به یک دسته دیگر منتقل کنم. کسی نمی خواهد تغییر کند.

 

اینجوری بهتر شد. هر کسی را که ازاین به بعد ببینم می توانم در یکی از این سه دسته قرار دهم: الف. ب-1. ب-2.

با این روش هم با طبیعت و غریزه برچسب زدنم مبارزه نکرده ام و هم این غریزه سرکش و وقت تلف کن را کانالیزه کرده ام. همان کاری که باید با سایر غرایزم بکنم.

 

ميوه فروشى ممد آقا

اگر كلمه تهران را بر روى گوگل هات پات جستجو كنيد يكى از جاهايى كه در صفحه اول ظاهر مى شود ميوه فروشى ممد آقاست. مغازه اى در جنوب شرقى ترين نقطه شهر. 

 مدرسه راهنمايى صبح صادق، ايستگاه اتوبوس، فروشگاه هاكوپيان ميرداماد، فلكه اول صادقيه، پارك كرمان و بانك سپه قلهك نمونه كوچكى از صدها جايى است كه شما مى توانيد با استفاده از سرويس گوگل هات پات براى خود و يا دوستانتان برچسب بزنيد. البته برخلاف سايتهايى مثل flickr و يا last.fm با كلمات نمى توانيد برچسب بزنيد و به درجه بندى يا rating و البته نظر دادن محدود هستيد. 

هر جايى را كه شما امروز برچسب مى زنيد فردا خودتان يا دوستانتان كشف و دوباره كشف مى كنند.

پیدا نگه داشتن چیزهای پیدا کرده

تا حالا چند بار اتفاق افتاده که چیزی را با زحمت زیاد پیدا کرده اید و چند وقت بعد که دنبال آن گشته اید موفق به یافتن دوباره اش نشده اید؟ اصولا برای پیدا نگه داشتن اطلاعاتی که پیدا می کنیم چکار باید کرد؟
به طور خلاصه همانکاری که گوگل می کند: اضافه کردن یک لایه اطلاعات درباره اطلاعاتی که پیدا کرده ایم یعنی اضافه کردن متادیتا یا برچسب به آن و بعد هم ذخیره آن در جایی مطمئن و قابل جستجو.
برای مثال می توانید اطلاعاتتان ( یک فایل، یک یادداشت یا هرچیز دیگر) را به جی میل خود بفرستید و آنجا برچسب بزنیدش.
چرخه جستجو و اکتشاف با برچسب زدن و ذخیره کردن کاملتر می شود

در فواید برچسب زدن

اگر شما هم مثل من از کتاب خواندن لذت می برید و با خواندن مطلب قبلی درباره برچسب زدن بر روی سایت librarything ثبت نام کرده اید به احتمال زیاد تا حالا یکی دو کتاب مورد علاقه خود را به سایت اضافه کرده و مشغول توصیف آنها شده اید.
برچسبهایی مثل فلسفی، رمان، ادبیات روسیه و لخت به کتاب ابله نوشته داستایوفسکی و یا برچسبهای شعرگونه، رودخانه، تسبیح، قرمز و شجاع به کتاب eat pray love نوشته الیزابت گیلبرت. با زدن این برچسبها شما در حقیقت پنج کار انجام داده اید:
1- روشی برای جستجو و یافتن در میان مجموعه کتابهایتان به زبان خودتان ایجاد کرده اید. به عبارت دیگر کتابهایتان را آنطور که خودتان می فهمید دسته بندی کرده اید.  در برچسب زدن هیچ آداب و ترتیبی وجود ندارد مثلا کتاب ابله را می توانید با عباراتی نظیر مسخره، هدیه روز تولدم، عجب کتابی و یا سمفونی برچسب بزنید.
2- با دادن بیش از یک برچسب به یک کتاب در حقیقت شما بیشتر از یک راه برای پیدا کردن آن ساخته اید. درست مثل اینکه بتوانید یک کتاب را همزمان در چند خانه کتابخانه تان قرار دهید.
3- برچسبهای شما بخشی از مجموعه بزرگتری از برچسبهایی می شود که اعضای یک جامعه به یک کتاب داده اند و به این ترتیب پلی است بین دانش فردی و دانش اجتماعی.
4- برچسبهای شما روشی می شود برای مرتبط کردن کتاب شما با کتابهای دیگر. اگر هم که برچسب مشترکی را استفاده کنید باعث می شود که رابطه موجود تقویت شود.
5- برچسبهای شما قلابهای کوچکی است برای گرفتن محتوای مرتبط از منابع یا وب سایتهای دیگر. مثلا برچسب ادبیات روسیه عکسهای مرتبط ( هم برچسب) را از سایت فلیکر با کتاب من مرتبط می کند.
درضمن سال 2011 بر شما مبارک باد!

برچسب می زنم پس هستم

برچسب زدن علاوه بر خراب کردن آدمها کاربردهای زیاد دیگری هم دارد. یکی از کاربردهای آن به اشتراک گذاشتن دانش و یا به عبارت دقیقتر مدلی است که از دنیای اطراف در ذهن خود داریم. ما انسانها درک یا برداشت خود از چیزهای مختلف را در قالب اطلاعات به دیگران منتقل می کنیم و برای سهولت و دسته بندی این اطلاعات از برچسب استفاده می کنیم.
مثال
ماشین قرمز
دوست خوب
آهنگ قدیمی
سیاست تخمی
اینترنت پرسرعت
و یا برچسب جستجو برای این مطلب که دارید می خوانید
آدمها ظاهرا از برچسبهایی که مدلهای مشابه مدل خودشان را توصیف می کنند خوششان می آید و به همین خاطر شبکه های اجتماعی حول و حوش موضوعات مختلف شکل می گیرد. شما احتمالا با دوستانتان برچسبهای مشترک زیادی در یک یا چند زمینه دارید. مثلا کوهنوردی را با حال، آبگوشت را خوشمزه، کتابهای میلان کوندرا را جالب و پراید را ماشینی متوسط برچسب می زنید. البته که اختلاف در برچسب هم می تواند زمینه اختلاف نظر و اشتباه پنداشتن بشود که در مطالب قبلی درباره آن کلی چیز نوشته ام.
برچسب به ما کمک می کند که در دنیای اطلاعات به مکاشفه بپردازیم، اما چطور؟
LibraryThing بزرگترین کلوپ کتاب دنیا، وب سایتی است با بیش از یک میلیون کاربر که تا کنون دهها میلیون کتاب را برچسب زده اند. برای نمونه اگر کتاب ناطور دشت (The Catcher in the Rye) را بر روی این وب سایت جستجو و انتخاب کنید با برچسبهایی نظیر دبیرستان، آمریکایی و نگرانی روبرو خواهید شد. انتخاب برچسب نگرانی (Angst) کتاب غریبه آلبر کامو را در میان دهها کتاب دیگر برای شما آشکار می کند که به نوبه خود با اگزیستانسیالیسم، فلسفه، ادبیات فرانسه، قتل و … برچسب زده شده است. انتخاب برچسب  اگزیستانسیالیسم ما را به کارهایی از کافکا، داستایوفسکی و انتخاب برچسب ادبیات فرانسه ما را به نوشته های پروست، فلوبر و دوما هدایت می کند.
انتخاب هر برچسب مجموعه ای متفاوت از کتابها را که معرف مدل ذهنی برچسب زنندگانشان هستند، برای ما به ارمغان می آورد. کاربران این وب سایت اینجوری با هم ارتباط پیدا می کنند، با هم دوست می شوند، یافته هایشان را به اشتراک می گذارند و جستجوهای همدیگر را کشف می کنند.
درباره برچسب بیشتر خواهم نوشت…