بایگانی دسته: بهانه

پادکست 822 #6 – بیست و سوم اسفند 1395

مشاوره شغلی، شرکت در یک جشن عقد و انتقاد به مدیریت یک بیمارستان

خمیر

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

 

اگر یک معلم بودم

معلم فارسی اول دبستان یا ریاضی سوم دبیرستان یا هر درسی که ممکن است دیگر در هیچ مقطعی یا رشته ای تدریس نشود.

اگر معلم بودم

عبارت زیر را از کتاب Time Enough for Love روی تخته می نوشتم:

“A human being should be able to change a diaper, plan an invasion, butcher a hog, conn a ship, design a building, write a sonnet, balance accounts, build a wall, set a bone, comfort the dying, take orders, give orders, cooperate, act alone, solve equations, analyze a new problem, pitch manure, program a computer, cook a tasty meal, fight efficiently, die gallantly. Specialization is for insects.”

بعد به شاگردهایم می گفتم که این متن، یک آدم و قابلیتهایش را توصیف می کند. و ما قرار است سر این کلاس تا آخر سال با هم آن را به قالب زمان و مکان خودمان بریزیم. به آنها می گفتم که این متن کل کتاب درسی آنهاست ولی هیچ عجله ای برای ترجمه کلمه به کلمه آن وجود ندارد.

این کار شاید ده دقیقه طول می کشید. و این بیشترین زمانی است که من می توانستم معلم باشم.

به بهانه

شنیدن خبر حذف علوم انسانی از دبیرستان های عادی

کار فردا را به امروز میفکن

من قرار بود یک برنامه برای ثبت صورتجلسات بنویسم. به عنوان اولین کار جدی ام در یک سازمان دولتی بزرگ. کاری که بابت آن پول دریافت می کردم. من نه تنها برنامه نویسی بلد نبودم (برنامه نویسی هم یکی از دهها چیزی است که توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند) بلکه کوچکترین علاقه ای به نوشتن یک برنامه برای ثبت صورتجلسات نداشتم. احتملا فکر می کردم ثبت جلساتی که نود و نه درصد آنها به خمیازه کشیدن و چای خوردن و تکرار خزعبلات غیر عملی می گذرد، هیچ فایده ای برای هیچ کس ندارد. یا حداقل پشت گوش انداختن خودم را اینجوری توجیه می کردم.

از طرف دیگر کار اولم بود و جذابیتهایی هم داشت. مثل نهار خوردن توی رستوران سازمان. آقای مهندس خطاب شدن در زمان دانشجویی و از همه مهمتر حقوق سر ماه که اینقدر بود که سبک زندگی دانشجویی من را متحول کند.  حیفم می آمد چنین کار راحتی را آنهم در آن شرایط از دست بدهم. تا جایی که می شد خودم را با کارهای دیگر سرگرم می کردم. کتاب می خواندم. پروژه پایان نامه ام را انجام می دادم البته آنرا هم با کلی پشت گوش انداختن. با همکارهایم حرف می زدم. دیر می آمدم. زود می رفتم. و خلاصه هر چیزی که توجه من را از نوشتن برنامه ثبت صورتجلسات منحرف می کرد.

بعد از چند ماه یک روز در یک جلسه رسمی که چند نفر از همکاران هم حضور داشتند مدیرم که مرد میان سال و جا افتاده ای بود و در آن سازمان بزرگ پست نسبتا بالایی داشت از من درباره پیشرفت کار برنامه ثبت صورتجلسات پرسید. من در جواب فقط گفتم که “پروژه شکست خورد!” چند هفته بعد مدیرم یعنی آقای ت من را اخراج کرد. (البته بدون اینکه سرنوشتم را تباه بکند)

هنوزم کارهای زیادی هست که پشت گوش می اندازم. به جای اینکه آن کارها را انجام بدهم ایمیلم را چک می کنم. یا صفحه فیس بوکم را. بعد دوباره ایمیلم را. آمار بازدید کنندگان وبلاگم را. یا آمار کسانی که برای دریافت کتاب جدیدم، امکان ثبت نام کرده اند. چند تا مطلب روی وبلاگهای مورد علاقه ام می خوانم. چند تا کتاب جدید پیدا می کنم و خلاصه آنها را می خوانم. همه این کارها را از اول دوباره انجام میدهم. تا جایی که می شود انجام آن کار را پشت گوش می اندازم.

پشت گوش انداختن لزوما هم بد نیست و می تواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد:

الف- پشت گوش انداختن باعث می شود که کارهایی را که واقعا دوست داریم انجام بدهیم. شما وقتی انجام کاری را به تعویق می اندازید قاعتا به جای آن کاری را انجام می دهید که از انجامش لذت می برید. مثلا بازی می کنید. یا فیلم تماشا می کنید. یا کتاب می خوانید. اگر کارمند فلان اداره انجام یک کار ساده را ماهها پشت گوش می اندازد، دلیلش لزوما فساد مالی اداری و طلب رشوه نیست. شاید یارو واقعا از انجام آن کار خوشش نمی آید!

ب- پشت گوش انداختن باعث می شود که ایده های بد را کشف کنیم. بیشتر ایده هایی که داریم به هزار و یک دلیل ایده هایی خوبی نیستند. دلایلی مثل امکان مجاور یا توهم یا تفاوت شخصیتی. زمانی که اجرای ایده ای را پشت گوش می اندازیم ذهن و بدن ما می خواهند به ما بگوید که آن ایده، ایده خوبی نیست. باید یاد بگیریم که به ذهن و بدن خود گوش بدهیم. چون چیزی که آنها به ما می گویند باعث هدر نرفتن انرژی و در نتیجه سالم و خوشحالتر شدن ما می شود. آنها خیلی باهوش تر از ما هستند!

پ- پشت گوش انداختن به ما کمک می کند که یاد بگیریم هر کاری را خودمان انجام ندهیم. که یاد بگیریم انجام آن کارها را به دیگران واگذار بکنیم. مثلا من همیشه هرگونه کار حسابداری را تا آخرین قطره خونم پشت گوش می انداختم و همین باعث می شد که شرکت من اصولا چیزی به نام اطلاعات حسابداری نداشته باشد. تا اینکه یاد گرفتم این کار را کلا به شخص دیگری واگذار بکنم.

ت- پشت گوش انداختن باعث می شود که به کاری که دوستش نداریم، خواسته یا ناخواسته خاتمه بدهیم. پشت گوش انداختن باعث شد که آقای ت من را اخراج کند و یک بار دیگر همین پشت گوش انداختن باعث شد که من از دومین و آخرین کار برنامه نویسی ام بعد از یک ماه استعفا بدهم. پشت گوش انداختن را هم می توانید به ده دلیل برای ترک کار اضافه کنید.

ث- پشت گوش انداختن بهترین فرصت برای ایده پراکنی است. یا بارش فکری (brainstorm) یا هر چیزی که اسمش را می گذارید. وقتی که نمی خواهید آن برنامه لعنتی را بنویسید. یا وقتی که نمی خواهید به فلان جلسه بروید. یا وقتی که نمی خواهید فلان تماس تلفنی را بگیرید. این زمان بهترین وقت برای نوشتن کارهایی است که دوست دارید انجام بدهید.

به پشت گوش انداختن خودتان بیشتر دقت دارید. به احتمال زیاد پیامی برای شما دارد. پشت گوش انداختن لزوما ربطی به گشادی ندارد. کاری که دوست ندارید را انجام ندهید. زندگی کوتاه است و شما قرار است فقط یک بار زندگی کنید. (جدی؟!) شاید انجام آن کار را باید به شخص دیگری بسپارید. شاید ایده بدی را می خواهید اجرا کنید. نود و نه درصد ایده هایی که ما داریم ایده های بد هستند. ایده های خوب از کجا می آیند؟

 

پانوشت:

من نوشتن این مطلب را چند هفته ای بود که پشت گوش می انداختم تا اینکه امروز یک اتفاق، هر گونه احساس پشت گوش اندازی برای نوشتن آنرا از بین برد. من به دلایل غیر قابل عرضی داشتم نوار درزگیر پنجره آشپزخانه را عوض می کردم که از روی صندلی پرت شدم و با صورت زمین خوردم. خیلی محکم و درست با استخوان زیر گونه راستم. لازم به گفتن نیست که من عوض کردن نوار درزگیر را تا جایی که می شد (شاید بیشتر هم می شد) پشت گوش انداخته بودم. لازم به گفتن نیست که من اصلا از عوض کردن نوار درزگیر خوشم نمی آید. لازم به گفتن نیست که من انجام این کار را می توانستم به شخص دیگری بسپارم. شدت ضربه به قدری بود که هنوز از خرد نشدن استخوان فکم و همچنین بیرون نریختن دندانهایم به شدت احساس شعف و قدردانی دارم. کار فردا را به امروز میفکن.

من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

“آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

جوان ناکام، سقراط و آغازگری

اعلامیه ای روی دیوار همسایه روبرویی ما چسبانده شده است که از دنیا رفتن جوانی ناکام را اعلام می کند. عکس اعلامیه پسری نوزده بیست ساله را نشان می دهد. عبارت “ناکام” پررنگ و با حروف بزرگ بر روی اعلامیه چاپ شده است. گویی که ناکام بودن، مرگ را بزرگتر جلوه می دهد، یا سخت تر، یا غمناک تر یا غیر طبیعی تر. حتی تراژیک تر از “مرگ نابهنگام” یا مرگ “زود هنگام”. یعنی مرگ جوانی نوزده ساله یک هفته پس از ازدواجش. هنگام یا نابهنگامی مرگ باشد برای نوشته ای دیگر، فعلا می خواهم بپردازم به کام و ناکام.

طبق چیزی که من از فرهنگ عامه می دانم جوان ناکام به کسی می گویند که در جوانی (زیر سی سال؟) و قبل از اینکه ازدواج کرده باشد بمیرد. جوان بودن و ازدواج نکردن دو عامل تعیین کننده برای ناکام بودن هستند. به عبارت دیگر اگر کسی در نوزده سالگی با کوله باری از تجربه لذت جنسی یا تجربه های خوب دیگر بمیرد باز هم جوان ناکام محسوب می شود. اگر کسی در شصت سالگی و باکره بمیرد ناکام از دنیا نرفته است. ولی واقعا کام چیست؟ کامروا یا ناکام چه کسی است؟ و از همه مهمتر اینکه چطور می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

فرهنگ فارسی عمید کام را مراد و مقصود و آرزو معنی می کند. کامروا هم طبق این تعریف کسی است که به مراد و مقصود و آرزویش رسیده است. کامروا در یک کلمه یعنی آدم خوشبخت. قاعدتا ناکام هم باید کسی باشد که به مراد و آرزویش نرسیده است. آیا پسر همسایه ما به مراد و آرزویش نرسیده بود؟ اصلا مراد و آرزوی او چه بوده است؟ خیلی کنجکاو هستم که زنگ خانه شان را بزنم و این سؤال را از پدر و مادرش بپرسم ولی می ترسم باعث ناراحتی بیشترشان بشوم.

جستجو به دنبال جواب این پرسش که کامروا یا خوشبخت چه کسی است شاید به قدمت تاریخ بشر باشد. جستجویی که همواره توجه مورخین، فلاسفه و اخیرا روانشناسان، اقتصاد دانان و جامعه شناسان را به خود جلب کرده است.  در مقدمه کتاب تاریخ هرودوت که بسیاری آنرا اولین نوشته تاریخی غرب می دانند ، جستجوی خوشبختی را از ابتدا می توان تنیده در ثبت وقایع انسانی یافت. کروئسوس پادشاه ثروتمند لیدیا در قرن ششم پیش از میلاد از عالم فرزانه آتن آن زمان، سولون، می پرسد که خوشبخت ترین مرد جهان چه کسی است. کروئسوس که گمان می کند خوشبخت ترین مرد، خودش است جوابی برخلاف انتظار از سولون دریافت می کند: تلاس پدری از آتن که در جوانی در جنگ کشته شده است. سولون مکانهای بعدی را به دو برادر (جوان و مجرد) یعنی کلئوبیس و بیتون که آنها نیز در اوج جوانی و سلامت مرده اند، می دهد.

ویژگی هر سه مرد اینست که در اوج سلامت ، ثروت و جوانی مرده اند ، مرگی که سولون آن را مرگ نیک می نامد، بهترین چیزی که می تواند نصیب  یک انسان شود.  سولون می گوید مردان و زنان همان چیزی هستند که برایشان اتفاق می افتد، قطعیتی که برای دارا و ندار یکسان است. اگرچه ثروت به برآورده کردن نیازهایمان یا کم کردن بعضی دردها کمک می کند ولی درنهایت در برابر بخت بد یا خشم خدایان هیچ کاری نمی تواند بکند. مدت کوتاهی پس از ترک سولون، پسر کروئسوس در حادثه ای دلخراش کشته می شود و امپراطوریش به آتش سپاه ایران می سوزد. کروئسوس که به خرد سولون و حماقت خود پی برده است، اعتراف می کند که هیچ آدم زنده ای خوشبخت نیست و نام سولون را سه بار فریاد می زند.

هرودوت و معاصرانش عقیده داشتند که خوشبختی یک احساس یا وضعیت ذهنی نیست،  بلکه مشخصه تمامیت یک زندگی است که تنها در زمان مرگ می تواند درک بشود. اینکه کسی را قبل از مرگش خوشبخت بدانیم توهمی بیش نیست. چراکه زندگی غیرقابل پیش بینی و خارج از کنترل ما می باشد. مفهومی که فردوسی در تباه شدن روزگار جمشید به دست ضحاک اینگونه می سراید:

یکی نغز بازی برون آورد      بدلت اندر از درد خون آورد

طبق این تعریف پسر همسایه ما که حدس می زنم در یک حادثه رانندگی در مسافرتهای نوروزی کشته شده باشد، نه تنها ناکام نمرده بلکه یکی از خوشبخت ترین (کامرواترین) آدمها محسوب می شود.

خوشبختی چیزی است که برای ما اتفاق می افتد و ما هیچ کنترلی بر آن نداریم. اگرچه این ایده در میان تمدنهای مصر، یونان و ایران ( و احتمالا بقیه تمدنهای ریز و درشت آن زمان) قرن پنجم قبل از میلاد مشترک بوده و توسط هرودوت و تراژدی نویسان یونانی به اشکال مختلف بیان شده است ولی در همان زمان نگرشی جدید به خوشبختی در حال شکل گیری بود که در ابتدایی ترین شکل خود معتقد بود انسانها باید به تاثیر اعمال و رفتار خود بر روی سرنوشتشان امیدوار باشند.

هر چه باشد تاریخ هرودوت حکایت پیروزی قهرمانانه یونانی ها بر لشکر ایران است و مورخ تمام سعی خود را برای نشان دادن عشق یونانی ها به آزادی، بکار گرفته است. شکست دادن دشمنی که برای به بردگی کشاندنشان آمده شاید حاصل اراده جمعی نبود ولی شیوه زندگی در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد احتمالا می توانسته از این اراده نشات گرفته باشد. در این نقطه مهم تاریخی است که یونانیها سیستم جدیدی از حکومت یعنی دموکراسی یا قدرت مردمی را  برای زندگیشان ابداع می کنند. ناوگان کشتیرانی یونان که با سربازان مقدونی برای شکست سپاه ایران متحد شده بود پس از جنگ تبدیل به خطوط کشتیرانی تجاری می شود که ارمغان آن عصری طلایی برای یونانیان است، ملتی ثروتمند و آزاد که حالا علاوه بر تاریخ و تراژدی، به شعر ، هنر و فلسفه نیز علاقه نشان می دهد.

بسیاری معتقدند که سقراط ، فیلسوف بد قیافه ای که در بین سالهای 470 تا 399 قبل از میلاد مسیح پرسشهای سخت و بی جواب زیادی را پرسیده است، اولین کسی بود که سؤال اساسی خوشبختی را نیز مطرح کرد، این پرسش که شرایط لازم برای خوشبختی چیست؟ از اینرو می توان سقراط را در تاریخ خوشبختی نیز همانند تاریخ فلسفه چهره ای بسیار مهم دانست. تاریخ خوشبختی یا همان بیراهه ای که نیچه معتقد است فلسفه، بشر را برای قرنها به آن هدایت کرده و آغازگر این جستجوی خیالی هم کسی نیست جز سقراط.

فیلسوفی که جوانان را منحرف می کرد

سقراط به شدت بر اهمیت رفتار انسان پافشاری می کند و این سؤال را مطرح می کند که بهترین شیوه زندگی چیست؟ سقراط خواست بشر برای خوشبخت بودن را امری مسلم می داند و تنها اینکه چگونه می توانیم خوشبخت باشیم، پرسش بزرگ اوست. به نظر من این نکته مهمی است که جهت گیری بسیاری از فلاسفه و متفکرین دیگر در این زمینه تحت تاثیر آن بوده است و تا قرنها پس از او کسی در اینکه آیا آدمها واقعا می خواهند که خوشبخت باشند یا نه و یا اینکه اصلا چیزی به نام خوشبختی در طبیعت بشر وجود دارد یا نه، شک نکرد.

خوشبختی ای که سقراط از آن صحبت می کند و آنرا در دسترس بشر می داند خوشبختی ای فراتر از تمایلات وسوسه کننده مانند ثروت ، لذت ، قدرت ، شهرت و حتی سلامت یا عشق در چارچوب خانواده است. در عوض سقراط هدایت درست روح  و کنترل شهوات را تضمین رسیدن به غایت نهایی یعنی خوشبختی می داند. از آنجاییکه سقراط بارها تاکید می کند که عاشق واقعی خرد، همانقدر که به سختیهای زندگی تسلیم نمی شود، به بخت و اقبال نیز وقعی نمی گذارد،  دنباله رو سقراط بودن یعنی پشت سر گذاشتن جهانی که در آن خوشبختی یک فرد را شانس یا سرنوشت تعیین می کنند. سقراط به دلیل احترام نگذاشتن به خدایان و منحرف کردن جوانان شهر به مرگی محکوم می شود که در محاکمه خودش دلیل آنرا نشان دادن واقعیت خوشبختی به مردم توصیف می کند.

به نظر من تعداد آدمهایی که ناکام می میرند خیلی بیشتر از کسانی است که در جوانی و تجرد یا بکارت، دار فانی را وداع می کنند. اگر قبول ندارید این سؤال کلیشه هالیوودی را از خودتان و اطرافیانتان بپرسید: “اگه بهت خبر بدن که یه ماه (یا یک هفته یا یک روز) دیگه می میری، تو این یه ماه باقی مونده چه جوری زندگی می کنی؟” کسی که کامروا زندگی می کند و کامروا می میرد به این سؤال اینگونه جواب می دهد: “اگه بفهمم که یه ماه دیگه می میرم هیچ کار متفاوتی با کاری که امروز انجام می دم، نمی کنم.”

اگر کسی نمی تواند این جمله را هر روز با خودش تکرار کند، حتما دلیلی دارد. شاید کارش برایش خسته کننده و تکراری است. شاید از همسر یا بچه یا دوستانش متنفر است. شاید از جایی که در آن زندگی می کند بدش می آید. شاید غذایی را که هر روز می خورد دوست ندارد. شاید سکس خوبی ندارد. شاید هر روز به خودش و دیگران دروغ می گوید. شاید از چیزی می ترسد. شاید نگران چیزی است. و الخ.

چگونه می توان از ناکام مردن جلوگیری کرد؟

تهیه لیستی از اهدافی که آدم ناکام را به گفتن روزانه جمله فوق نزدیک کند. و بعد آغاز آنها.

ماه پایانی زندگی شاید سوژه خوبی برای یک فیلم سینمایی باشد ولی زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

 

مطالب مرتبط:

ده دلیل برای ترک کار

What Socrates teaches us

راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

 

درس با فرهنگ شدن از زبان چخوف، برادری بزرگ

وقتی من بچه بودم اگر کسی کف پیاده رو تف می کرد یا کاری از این دست که دیگران (دیگرانی که درباره آن کار با هم حرف می زدند) آنرا نادرست می دانستند، به او اتهام “بی سوادی” زده می شد. “عجب آدم بی سوادی!” یا “اینا که می بینی یه مشت بی سوادن.”

در طول این دو سه دهه اخیر مشکل بی سوادی به همت دانشگاههای سراسری و آزاد و پیام نور و این اواخر هم غیر انتفاعی و مجازی تا حدود زیادی بر طرف شده است و امروز دیگر بی سواد خطاب کردن کسی که روی زمین تف می کند یا صف را به هم می زند یا به هر شکل دیگری باعث ناراحتی دیگران در اجتماع می شود، کاری غیر معمول و خارج از نرم رفتارهای اجتماعی محسوب می شود.

از آنجاییکه این آدمها یعنی کسانی که باعث رنجش خاطر دیگران در تعاملات اجتماعی می شوند، با گسترش با سوادی نه تنها از بین نرفته اند بلکه شاید تعدادشان حتی رو به افزایش هم هست، ما نیاز به عبارت جایگزینی داریم که وقتی حرصمان در می آید یا ناراحت می شویم و به علت معذورات اخلاقی نمی توانیم فحش بدهیم، از آن استفاده کنیم. و چه عبارتی بهتر از “بی فرهنگ.”

بی فرهنگ تقریبا هر گونه ضعف شخصیتی و کار غیر اخلاقی و نا شایستی را پوشش می دهد. هم کسی که کف پیاده رو تف می کند بی فرهنگ است، هم کسی که تابلوی ورود ممنوع یا محدودیت سرعت مجاز را نادیده می گیرد. هم کسی که کارش را به موقع انجام نمی دهد بی فرهنگ است، هم کسی که توی توالت سیگار می کشد. هم کسی که توی طبیعت آشغال می ریزد بی فرهنگ است، هم کسی که شاخه درختی را می شکند. اینقدر از این بی فرهنگها زیاد است که من شنیده ام بعضی ها می گویند ما ملت بی فرهنگی هستیم. یا اینکه مشکل ما اینست که فرهنگ نداریم.

ولی به راستی “فرهنگ” چیست که ما آنرا نداریم؟ بله هر کسی یک تصور ذهنی از فرهنگ یا بی فرهنگی برای خودش دارد. ولی بالاخره یک جایی ما باید هم بیاوریم و یک تعریف دقیق و شسته رفته از فرهنگ و بی فرهنگی پیدا کنیم. در این جستجو من سندی پیدا کرده ام که ارزش خواندن دارد. ارزش روزی یک بار یا چند بار خواندن را هم دارد. ارزش عمل کردن را هم دارد. خیلی بیشتر از اینها ارزشمند است.

نامه آنتوان چخوف به برادرش نیکلای چخوف که سعی کرده ام در حد توان خودم آنرا به فارسی ترجمه کنم:

*******************************

مسکو 1886

… تو غالبا به من شکایت می کنی که مردم تو را درک نمی کنند! گوته و نیوتن چنین شکایتی نداشتند… فقط مسیح این شکایت را داشت ولی او درباره مذهبش حرف می زد نه درباره خودش… مردم تو را کاملا و به خوبی درک می کنند. و اگر تو خودت را درک نمی کنی،  این دیگر مشکل آنها نیست.

من به عنوان یک برادر و یک دوست به تو اطمینان می دهم که تو را با تمام وجودم درک می کنم. من خصوصیات خوب تو را مانند پنج انگشتم می شناسم و برای آنها عمیقا ارزش و احترام قائلم. برای اثبات این ادعا اگر بخواهی حاضرم این خصوصیات را بشمارم. من فکر می کنم تو مهربان، بزرگمنش، فداکار و آماده برای بخشش آخرین ریالت هستی. هیچ حس حسادت یا نفرتی نداری. ساده دل هستی و برای آدم و حیوان دل می سوزانی. تو قابل اعتماد هستی، به دور از بدجنسی و فریبکاری. تو از عالم بالا نعمتی داری که دیگران ندارند: تو با استعدادی. این استعداد، تو را بالاتر از میلیونها آدم دیگر قرار می دهد، چراکه بر روی کره زمین از هر دو میلیون نفر فقط یک نفر  هنرمند است. استعداد تو، متمایزت می کند: تو حتی اگر یک وزغ یا رطیل هم بودی باز هم مردم به تو احترام می گذاشتند، چرا که استعداد همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد.

تو فقط یک مشکل داری که همه بدبختی و درد و مرض تو ناشی از آن است. آن بی فرهنگی شدید توست. من را ببخش ولی حقیقت از دوستی بالاتر است (veritas magis amicitiae)…. همانطوری که می بینی زندگی شرایط خودش را دارد. آدم برای اینکه بین افراد تحصیل کرده راحت زندگی کند و خوشبخت باشد باید تا حدی با فرهنگ باشد. استعداد تو را به این حلقه وارد کرده است، تو به آن تعلق داری، ولی…. تو از آن بیرون کشیده می شوی و تو بین آدمهای بافرهنگ و گداگرسنه (مترجم انگلیسی از کلمه lodgers استفاده کرده است که من معادل بهتری برای آن نیافتم) نوسان می کنی.

به نظر من آدمهای بافرهنگ باید دارای شرایط زیر باشند:

1- آنها به شخصیت آدمها احترام می گذارند و بنابراین همیشه مهربان، ملایم و آماده برای گذشت در برابر دیگران هستند. آنها برای چیزهای کوچک جنجال به پا نمی کنند. اگر با کسی زندگی می کنند، آنرا لطف خودشان تلقی نمی کنند و اگر هم ترکش کنند نمی گویند “هیچ کس نمی تواند با تو زندگی کند.” آنها سر و صدا، سرما، غذای سوخته، طعنه کنایه و حضور غریبه در خانه شان را تحمل می کنند.

2- آنها حس رحم و شفقت دارند، البته نه فقط برای گداها و گربه ها. قلب آنها برای چیزهایی که چشم غیر مسلح نمی بیند درد می گیرد… آنها برای پرداخت هزینه تحصیل برادرشان و خریدن لباس برای مادرشان، شبها بیدار می مانند.

3- آنها به اموال دیگران احترام می گذارند و بنابراین قرضشان را ادا می کنند.

4- آنها صادق هستند و از دروغ مثل آتش می ترسند. آنها حتی در چیزهای کوچک دروغ نمی گویند. یک دروغ توهینی است به شنونده و او را در جایگاه پایینتری نسبت به گوینده قرار می دهد. آنها خودنمایی نمی کنند. در خیابان همانطور رفتار می کنند که در خانه. آنها جلوی دوستان متواضعترشان خودنمایی نمی کنند. آنها اهل ور زدن و محاوره های صمیمانه ناخواسته نیستند. از روی احترام به گوش دیگران، اغلب ساکت هستند.

5- برای برانگیختن حس ترحم دیگران خودشان را خوار و حقیر نمی کنند. آنها برای بلند کردن آه دیگران و سوء استفاده از آن، با احساسات آنها بازی نمی کنند. آنها نمی گویند “مردم من را درک نمی کنند.” چونکه همه اینها اثر ناچیزی دارد. مبتذل، کهنه و غلط است…

6-  آنها غرور سطحی ندارند. آنها مثل آدمهای معروف به الماسهای بدلی اهمیت نمی دهند. به دست دادن با فلان شاعر، به گوش کردن به زر زدن یک تماشاگر ولگرد در یک نمایشگاه عکس، به معروف شدن توی کافه ها…. اگر یک کار دو ریالی انجام بدهند طوری راه نمی روند که انگار یک کار صد تومنی کرده اند. اگر جایی بروند که دیگران به آنجا راه نیافته اند، درباره اش سر و صدا نمی کنند. آدمهایی که واقعا با استعداد هستند تا جایی که امکان دارد از تبلیغات دوری می کنند و در جمع نا مشخص می مانند….. حتی کرایلف گفته است که یک بشکه خالی صدا را بلندتر از یک بشکه پر منعکس می کند.

7- آنها اگر استعدادی دارند، به آن احترام می گذارند. آنها بقیه چیزها را فدای استعدادشان می کنند، زن، شراب، غرور ….. آنها به استعدادشان افتخار می کنند….. به علاوه آنها مشکل پسند هستند.

8- آنها حس زیبایی شناسی را درون خودشان می پرورانند. آنها نمی توانند با لباسهایشان بخوابند، یک گله حشره روی دیوار ببینند، هوای بد تنفس کنند، جایی که روی آن تف شده راه بروند، غذایشان را روی یک اجاق گاز کثیف بپزند. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است غریزه جنسیشان را محدود و با کیفیت بکنند…. چیزی که از یک زن می خواهند یک همخوابه نیست…  آنها به دنبال زرنگی ای که در قالب دروغ گفتن متدوام ظاهر می شود، نیستند. آنها به خصوص اگر هنرمند هستند، تازگی، غنا، انسانیت و ظرفیت برای آفرینش را طلب می کنند.

و به همین ترتیب. آدمهای با فرهنگ اینجوری هستند. برای با فرهنگ بودن و قرار نگرفتن پایین تر از سطح اطرافت، خواندن “نامه های پیکویک” (اولین رمان چارلز دیکنز) و حفظ کردن یک مونولوگ از فاست کافی نیست….

چیزی که لازم است کار مداوم است، شب و روز، خواندن مداوم، مطالعه، اراده… هر یک ساعت برای اینکار ارزشمند است… به ما بپیوند، شیشه ودکا را بشکن، دراز بکش و بخوان….اگر دوست داری تورگنیف، هر نویسنده ای که نخوانده ای.

تو باید غرورت را کنار بگذاری، تو یک بچه نیستی… تو به زودی سی ساله می شوی. وقتش است.

من از تو توقع دارم…. همه ما از تو توقع داریم.

********************************

ای کاش متن این نامه به جای عهدنامه گلستان یا ترکمانچای موضوع درسی بشود در یک کتاب درسی. سوغاتی از همسایه شمالی.

مطالب مرتبط:

ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

دهنتو ببند

من این توپو نداشتم

بزرگترین دروغگو

وقتشو ندارم

سؤال: اگر کاری هست که من واقعا دوست دارم انجام بدهم ولی وقت انجام آنرا ندارم چه کار باید بکنم؟ مثلا من دوست دارم هر روز یک مطلب بر روی وبلاگم بنویسم ولی خیلی روزها وقت نمی کنم.

جواب: برای این مشکل راه حلهای مختلفی وجود دارد:

1- خواندن یک کتاب در زمینه مدیریت زمان و یا شرکت در یک کارگاه به همین عنوان.

2- اندازه گیری وقتی که در طول روز به هدر می دهیم. مثلا با تماشای تلویزیون. با چرخ زدن بر روی اینترنت. با ارسال و دریافت پیامک. با چک کردن ایمیل. و الخ.

3- درک تفاوت بین گشادی و نداشتن دیسیپلین برای انجام کاری با نداشتن وقت برای انجام آن.

4- تجسم سنگ قبر خود که عبارت “وقتشو نداشتم” به همراه کارهایی که وقتشو نداشتم بر روی آن تراشیده شده است.

5- اطمینان از اینکه واقعا این کار رو می خواهی انجام بدهی.

 

مطالب مرتبط:

عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

گشادی درد بی درمان گشادی

سنگ تراش آدم کش

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

وارد مغازه می شوید. به علت کوچکی مغازه خیلی زود خود را در یک فاصله صمیمی با فروشنده می یابید. هر چندکه احساس صمیمیتی وجود ندارد. مغازه دار لباسی را که از پشت ویترین پسندیده بودید برایتان پهن کرده است. چند رنگ و مدل دیگرش را هم همینطور. جنس و رنگ و قیمت مناسب به نظر می رسد. یکهو به شما حس عجیبی دست می دهد. ترکیبی از نگرانی، ترس و نفرت از فروشنده که حالا بیش از پیش دارد شما را به خریدن تشویق می کند. احساس می کنید که دارید انتخاب اشتباهی انجام می دهید. صدایی درونی به شما می گوید که همین لباس را دو تا مغازه آنطرفتر نصف قیمت می فروشد. یا صدای دیگری که خریدن لباسی گران قیمت در این وضعیت را تصمیمی احمقانه می داند.حس می کنید فروشنده می خواهد شما را مثل پرنده ای بی گناه شکار کند. کیفتان را محکمتر در دست می فشارید.
تصمیم خود را گرفته اید. بدون هیچ دلیل مشخصی نمی خواهید بخرید. با وجود اینکه می دانید این همان چیزی است که به دنبالش بوده اید ولی در این لحظه نمی خواهید که این معامله صورت بگیرد. تمام انرژی و خلاقیت خود را بکار می بندید تا رنگی را که یارو در بساطش ندارد حدس بزنید.
مغازه دار وقتی تقاضای شما را می شنود تعجب نمی کند. بارها چنین تقاضایی را شنیده است. می داند که شما بخر نیستید. رهایتان می کند.

سنگ تراش آدم کش

بهانه تراشی هنری است که آدمها معمولا در سنین پایین یاد می گیرند و در آن خیلی زود به درجه استادی می رسند. سیستم آموزشی هم در پرورش این هنر انصافا سنگ تمام می گذارد، البته بدون اختصاص هیچ معلمی و کلاسی به این نام. مثلا به جای انجام تکالیف مدرسه یاد می گیری که همانقدر وقت یا بیشتر صرف بهانه تراشی برای انجام ندادنش بکنی. بهانه تراشی مثل تراشیدن هر چیز دیگر مراحل مختلفی دارد که متاسفانه در فرهنگ عام فقط مرحله آخر آن یعنی ارائه بهانه به دریافت کننده بهانه که ما در اینجا  بهانه پذیر می نامیمش ، از این عبارت استنباط می شود. درست مثل اینکه سنگ (در این نوشته تشبیه بیشتر به سنگ قبر است) یا نصب آنرا با سنگ تراشی یکسان فرض کنیم.

بهانه تراشی با اندیشیدن به دلایل شکست یک کار(یا عدم آغاز آن) شروع می شود. بنابراین بهانه هم طبق این تعریف دلیل یا دلایل شکست کار (یا عدم آغاز آن)است که بهانه تراش با صرف فکر و خلاقیت در ذهن خود ساخته و پرداخته می کند و نهایتا آنرا به بهانه پذیر ارائه می دهد.
و اما یک بهانه خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
اول-همانطور که اولین قدم برای تراشیدن یک سنگ قبر خوب انتخاب سنگ مناسب است، اولین قدم برای تراشیدن یک بهانه خوب هم انتخاب بستر مناسب برای تراشیدن بهانه و نهایتا توجیه دلیل شکست است. مثلا اگر می خواهید در جاده شمال سبقت غیر مجاز بگیرید، عجله برای رسیدن به مراسم دفن و کفن یکی از بستگان نزدیک که در تصادف جاده ای کشته شده بستر خیلی مناسبی برای تراشیدن بهانه نیست مگر اینکه بر روی عبارت “تصادف جاده ای” به خوبی تاکید کنید.
دوم-سنگ تراش بعد از اینکه هر سنگی را که می تراشد، در سر جایش نصب می کند و می رود سراغ سنگ بعدی. سنگ از نو و تراشیدن آن هم از نو. ولی بهانه تراش خوب هر بهانه ای را که می تراشد به مجموعه بهانه های قبلیش اضافه می کند. مثل پایگاه داده ها یا پایگاه دانش. یک سنگ تراش خوب یک پایگاه بهانه دارد. یک بهانه خوب هم خیلی وقتها بهانه ای از این مجموعه است که دوباره تراشیده شده است.
سوم-در یک بهانه خوب تراشیده شده حتما یک یا چند مقصر خارجی قابل توجیه و دفاع وجود دارد. درست مثل سنگ قبر که وقتی به آن نگاه می کنی عامل مرگ مرده را هر چیزی تصور می کنی به جز سنگ تراش. تا حالا کسی را دیده اید که فکر کند مردن کسی تقصیر سنگ تراشی است که بعدا قرار است سنگ قبرش را بتراشد و نصب کند. یک بهانه تراش خوب هم بهانه اش را به این شکل تحویل بهانه پذیر می دهد. ( اگر این موضوع به نظرتان بی معنی است یا پیچیده به نظر می رسد، شما با یک بهانه تراش خوب فاصله زیادی دارید. بیشتر باید کار کنید.)
چهارم-یک سنگ خوب معرف مرده ای است که زیر آن مشغول خواب ابدی است نه معرف سنگ تراشش. یک سنگ خوب را که ببینی باید حدس بزنی که زیر آن یک جوان خوابیده است یا یک پیر. باید بتوانی حدس بزنی که مرده مرد است یا زن. هنرمند است یا بازاری. دکتر است یا مهندس و الخ. یک بهانه خوب هم باید حال و هوای بهانه پذیر را داشته باشد. بهانه تراشهای غیر حرفه ای مطابق سلیقه خودشان بهانه می تراشند و همین کار را خراب می کند. بهانه ای که برای پلیس جاده های شمال می تراشی اساسا با بهانه ای که برای استاد دانشگاه می تراشی باید فرق کند.  
پنجم-سنگ قبر نجات مرده را حتی اگر بعدا معلوم شود که نمرده است، غیر ممکن می کند. اگر تا حالا به یک قبر به دقت نگاه کرده باشید می دانید منظور من چیست. یک بهانه خوب هم شکست پروژه یا هر چیزی را نهایی و قطعی جلوه می  دهد. مثلا من یک بار بعد از شش ماه کار بر روی یک نرم افزار که قرار بود بنویسم به رئیسم که می خواست از روند پیشرفت کار مطلع شود گفتم: “پروژه شکست خورد.” اگر می گفتم که نرم افزار قعثصضنمقرذزسئار با فونتهای فارسی بینمسبهخصثقعخف  پایگاه داده قعثهخصذردزط432 مشکل دارد شاید قضیه خیلی فرق می کرد و من الان این خزعبلات را برای شما نمی نوشتم. من از اول می دانستم که پروژه شکست می خورد. نه که آدم منفی نگر یا تنبلی چیزی بودم. فقط می دانستم که پروژه شکست می خورد و همین را هم به رئیسم گفتم. چهل و پنج ثانیه به من نگاه کرد و بعد هیچ چیز نگفت. چند هفته بعد من بدون دریافت هیچ دلیلی از آن کار اخراج شدم.
ششم- برخلاف سنگ قبر که هرچقدر هم که خوب تراشیده شده باشد، معمولا جلب توجه نمی کند، یک بهانه خوش تراش قادر است توجه بهانه پذیر را از کار شکست خورده به بهانه تراش منحرف کند. در این حالت بهانه پذیر به جای تاسف به حال خراب شدن کارش یا تلف شدن وقت خودش، بیشتر با بهانه تراش همدردی می کند و دلش برای او می سوزد. حتی ممکن است چند قطره اشک هم برای او بریزد.
آخر- سنگ قبر خوب مثل یک پلاک است. آدرسی است برای مرده ای که می خواهی در قبرستان به سراغش بروی و گلی بر روی سنگش بگذاری یا فاتحه ای برایش بخوانی. بهانه خوش تراش هم همیشه یاد و خاطره شکستها و گند زدنهای گذشته را زنده نگه می دارد. مثل پیرمردی که برای دوستانش تعریف می کند که اگر زنش موافقت می کرد چهل سال پیش فلان زمین را خریده بود و الان میلیاردر بود.

پیرمرد بهانه تراش چندی بعد می میرد. بهانه هایش را با خودش به گور می برد. سنگ زیبایی بر روی قبرش نصب می شود. تنها اثری که از او و بهانه هایش به جا می ماند همین سنگ است.