بایگانی دسته: بی ربط

پادکست 822 #10 – بیست و یکم فروردین 1396

نقد دموکراسی، شکست در پختن نان با خمیر ترش و معرفی یک کتاب

دموکراسی

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

پریروز:

من و مادر بچه ها مشغول کاشتن گندم و جو در گلستان سعدی بودیم که یک گله بز و گوسفند از زمین و آسمان وارد زمین شدند. من از چوپانشان خواهش کردم که اگر مقدور است یک چند روزی از علف های زمین ما صرف نظر کند. چوپان مرد جوانی لاغر با صورتی تکیده بود که داشت با ولع به فیلتر سیگارش پک می زد. البته اثر چیزی مؤثرتر از سیگار در چشمهایش به خوبی مشهود بود. اثر خواهش من برای جلوگیری از بزهایش هم همینطور. چوپان در همان چند ثانیه گذرا انتقاداتی به روش کاشت ما داشت. من در همان چند ثانیه گذرا تمایل شدیدی به نابودی او و گله اش.

دیروز:

من و مادر بچه ها دیروز در هوای بسیار آلوده تهران به بازار رفتیم و در یک رستوران بسیار شلوغ ناهار خوردیم. من باقالی پلو با گردن گوسفند.

امروز:

برای تامین غذای یک اسب یا یک گاو یا دو سه تا گوسفند یا بز دو جریب (حدود 8000 متر مربع) مرتع درست و حسابی لازم است. درصورتیکه با کشت درست چنین زمینی می توان غذای پنجاه یا حتی صد نفر آدم را تامین کرد. جدی.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران ( والبته کلی کشور دیگر) که سفر کنید – چه در حاشیه شهرهای بزرگ و چه در میان پارکهای ملی و جنگلهای حفاظت شده – گله های بز و گوسفندی را می بینید که آزادانه می چرند. و در این چرا، هر گیاهی را یا می خورند یا زیر سمهایشان نابود می کنند. هر اقدامی را برای کاشت هر چیزی ابتر می کنند. و هر خاکی را آنقدر لگد می کنند و می کوبند و آخرین گیاهانش را می چرند که روزی خشک و بی حاصل شود.

گله های گوسفند را می توان به لشگر تاتار یا مغول یا صلیبیان تشبیه کرد که در شهر یا قریه ای مغلوب توی پس کوچه ها دنبال زن و غذا می گردند. آنچه که خوردنی است را می خورند، آنچه که بردنی است را می برند، آنچه که خوردنی و بردنی نیست را -خواسته یا ناخواسته – نابود می کنند. مثل خاک. مثل فرهنگ. مثل بذر. مثل امید و آرزو.

این پدیده بسیار پیچیده در یک زمینه و پس زمینه فرهنگی اقتصادی اجتماعی اتفاق می افتد. تقاضای نامحدود برای گوشت گران قیمت قورمه و کباب فقط یک گوشه از هزار گوشه آنست که آنرا از حمله ناخواسته لشگرهای مغول و تاتار متمایز می کند.

در هر صورت هدف این نوشته نه تحلیل موضوع چرای بی رویه است و نه من صلاحیت چنین کار سترگی را دارم. اگرچه این روزها به ندرت به چیزی به غیر از آن فکر می کنم.

فرض کنید یا بهتر است بگویم تصور کنید که قسمت سمت راست شکل فوق گله انبوهی از میلیونها گوسفند و بز است که یک نقطه کوچک خاک حاصلخیز و علف و درخت و گندم و جو را احاطه کرده اند. و تصور کنید که قسمت سمت چپ شکل (یانگ) سراسر خاک حاصلخیزی است که زیر سم گوسفندان تبدیل به بیابان نشده است. خاکی که دو جریبش غذای صد نفر را می دهد. و آن نقطه سیاه کوچک وسط آن همه سفیدی چند تا گوسفند یا بز یا یک گاو. چشمهایتان را ببندید و تصور کنید. (این یک کوئیز دیگر نیست.) خواهش می کنم اگر به فتوشاپ مسلط هستید چنین تصویری را بسازید و برای من بفرستید.

هدف این نوشته درک بهتر کسی است که هم از خوردن باقالی پلو با گردن گوسفند لذت می برد و هم – با شکم سیر- چرای بی رویه را انتقاد می کند. درک بهتر کسی که برای خریدن وسایل و لوازم خانه یا مزرعه ای در جایی خوش آب و هوا و در دل طبیعت، در دل شهری با هوای آلوده زندگی و سفر می کند. درک بهتر کسی که آزادی و اسارت، دیکتاتوری و دموکراسی، قهر و لطف و گوشت و سبزیجات را – بوالعجب – درون خودش دارد. اگر توانستید چنین دایره ای را تصور کنید، آن دایره من هستم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

 

یک من ماست چقدر کره می دهد

تنها حسن باز شدن مدرسه ها برای من کم شدن ترافیک جاده هاست. به خصوص که من و مادر بچه ها اغلب آخر هفته ها از تهران به زرخشت و از زرخشت به تهران سفر می کنیم. وسط هفته هم که به ندرت از خانه بیرون می روم. بنابراین مهم نیست که باز شدن مدرسه ها چقدر خیابان ها را شلوغ تر می کند. به جز اینکه ممکن است کمی باعث آلوده تر شدن هوا بشود که تنفس آن هوا کمترین مشارکتی است که می توانم در آموزش و پرورش بچه ها داشته باشم.

پریروز (سوم مهر 1395 اولین روز بازگشایی مدارس یا همان بازگشت به مدرسه. به نظر می رسد “بازگشت به مدرسه” واژه ای غربی است و من ترجیح می دهم – نه از روی تعصب زبانی – همان بازگشایی مدارس را که زمانی که من مدرسه می رفتم رایچ بود، بکار ببرم. بازگشایی مدارس یعنی مدارس سه ماه پیش طبق تصمیم کسانی بسته شدند و حالا همان عده که کتاب درسی می نویسند و نظام آموزشی تدوین می کنند یا خدا می داند چه کسان دیگری، تصمیم گرفته اند در مدرسه را دوباره باز کنند. بنابراین بازگشایی مدارس که مفعولش مدرسه است و فاعلش مجهول، به واقعیت نزدیکتر است تا بازگشت به مدرسه که دانش آموز فاعل آنست.)  که از زرخشت به تهران برمی گشتم جاده خلوت و آرام بود. آرامشی که قطعیت پیش رو در آدم ایجاد می کند. اگر با سرعت 100 کیلومتر در ساعت حرکت کنی، نیم ساعت دیگر 50 کیلومتر از راه را رفته ای. به احتمال زیاد، مگر اینکه ماشین خراب شود یا به عوارضی برسی یا برای قضای حاجت توقف کنی و …. قطعیت پیش رو درست مثل روزها و سالهای مدرسه. اگر در این کلاسی قبول بشوی، سال بعد به کلاس بعدی می روی. بعد از معلم ریاضی معلم ادبیات سر کلاس می آید. قطعیت پیش رو مثل نظرآباد چند دقیقه بعد از آبیک یا قبل از آن. بسته به جهت حرکت.

توی راه به خودم قول دادم که اگر چیزی درباره بازگشایی مدارس نوشتم، نوشته ام لحن انتقادی نداشته باشد. سه هفته قبل یک نفر را که در یک جلسه مربوط به “راه اندازی یک مدرسه طبیعت” داشت سیستم آموزشی فعلی را نقد می کرد، به شدت نقد کردم. این هم از عادات زشت من است که سعی می کنم کسی یا چیزی را نقد نکنم ولی وقتی کسی ایده یا مفهوم یا سیستمی را نقد می کند نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حتما یارو را نقد می کنم. صرف نظر از اینکه چه کسی دارد چه چیزی را نقد می کند. دو سه هفته قبل از آن هم کسی را نقد کردم که داشت مدح بی هدفی می گفت ولی من حس کردم دارد هدف داشتن را نقد می کند.

نقد کردن نقد کردن با نقد کردن هیچ فرقی ندارد. به جز اینکه اولی دور از هوش اجتماعی است و به احتمال زیاد باعث فاصله گرفتن جمع از آدم می شود. برخلاف دومی که آدم را به جمع نزدیکتر می کند و باعث ایجاد حس تعلق و کشف آرمانهای مشترک و زمینه های همکاری در آینده می شود. بعد از اینکه همه این چیزها را توی ذهنم مرور کردم به این نتیجه رسیدم که تنها راه اینکه مطلبی با لحن انتقادی درباره بازگشایی مدارس ننویسم اینست که کلا چیزی ننویسم. همانطور که معمولا توی جمع ترجیح می دهم کسی چیزی را نقد نکند و منم کسی را نقد نکنم و سکوت تم غالب معاشرت باشد. بعد یادم آمد که توی این چند هفته که چیزی ننوشته ام چند نفر ننوشتنم را نقد کرده اند و حالا اگر باز ننویسم ممکن است ننوشتنم نقدی باشد به نقد آن چند نفر. فکر کردم شاید بهتر باشد به جای نوشتن درباره بازگشایی مدارس با لحن انتقادی ناخواسته، نقد ننوشتنم را جدی جدی و یک بار برای همیشه نقد کنم و بعد در این وبلاگ را ببندم.

مدرسه طبیعت برخلاف مدرسه های رایج اصلا معلم ندارد که کلی چیز بی فایده و خسته کننده توی کله بچه ها فرو کنند. توی مدرسه طبیعت فقط چند نفر تسهیلگر هستند که حواسشان هست بچه ها کار خطرناکی نکنند یا جاییشان نشکند. چون توی طبیعت که مدرسه طبیعت آنجا واقع شده است، چیزهای طبیعی مثل سنگ و درخت وجود دارد و بچه ها که یک دفعه از محیط شهری و مدرسه های safe رایج (غیر طبیعی؟) به مدرسه طبیعت می روند ممکن است به کمی زمان و نظارت چند تا تسهیلگر نیاز داشته باشند تا بالا رفتن و پایین آمدن از درخت را یاد بگیرند. ( بالا رفتن بچه ها از درخت من را یاد دیداری ناخواسته با یکی از تئوریسین های مدرسه طبیعت انداخت که در حین نقد مدارس رایج درآمد که: “علم ثابت کرده که بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از درخت می تواند یاد می گیرد.” این بار استثنائا من نقد آن استاد محترم را نقد نکردم ولی این جمله چنان در خاطرم مانده است که گویی شب و روز در حال نقد کردنش هستم. ایکاش همانجا نقد استاد را نقد می کردم و ماجرا اینقدر مزمن نمی شد: بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با دزدی از بقالی می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از دیوار و فرار از مدرسه می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بازی world of warcraft می تواند یاد بگیرد. خوب که چی؟)

 حالا شما با ایده مدرسه طبیعت – اگر قبلا نبودید – آشنا شدید. البته این نوشته قرار نیست به شما کمک کند که بین مدرسه طبیعت و مدرسه رایج، یکی را برای آموزش و پرورش فرزندتان انتخاب کنید. چون من اصلا بچه ندارم و هر توصیه ای که در این زمینه بکنم  به شدت مورد انتقاد است. راستش من اگر بچه داشتم او را به هیچ مدرسه ای نمی فرستادم. بچه ام را اصطلاحا home school می کردم که  ترجمه روانش اینست که آموزش و پرورش بچه ام را در کنار سایر امورش کلا به مادرش واگذار می کردم و بعد مادرش حتما او را نصف روز به مدرسه رایج و نصف روز به مدرسه طبیعت می فرستاد. در هر صورت من اجازه دارم این جمله را بگویم اگرچه خزعبلی بیش نباشد. “من اگر بچه داشتم ….” اولین نقد کسانی که بچه دارند به این جمله این خواهد بود که:

you have no FU**ING idea

که کاملا  هم بجاست و من نمی توانم آنرا نقد کنم. شاید هم بتوانم. بسته به مورد.

من اگر آمریکایی بودم به دونالد ترامپ رای می دادم. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم سه ماه تعطیلی تابستان را با تعطیلات آخر هفته نه ماه دیگر سال ادغام می کردم. من اگر وزیر راه بودم – و در دوره های قبل وزیر آموزش پرورش نشده بودم – از خانواده هایی که با بچه مدرسه ای در تعطیلات سه ماه تابستان سفر می کردند، عوارض جاده ای بیشتری می گرفتم.

 شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود که دانش بشری را ایده هایی کلی (general ideas) که از انتزاع از مشاهداتی بخصوص بدست می آیند، تشکیل می دهند. شوپنهاور مشاهده چیزی و سپس درک و برداشت از آن و تبدیل آن به ایده ای انتزاعی/عمومی را متد “طبیعی” آموزش می نامد. آدمی که اینجوری آموزش دیده به خوبی می داند که کدام مشاهده اش به کدام ایده عمومیش مرتبط است و توسط آن بیان می شود. چنین آدمی در مواجهه با هر چیز می داند که چکار باید بکند. چنین آدمی می داند که یک من ماست چقدر کره می دهد.

در مقابل متد طبیعی، متد مصنوعی آموزش قرار دارد. در این روش، فرد قبل از اینکه خودش و برای خودش چیزی را مشاهده کند، به حرف دیگران گوش می کند و ایده های عمومی آنها را یاد می گیرد. کلی ایده عمومی توی کله آدمی که در متد مصنوعی تحت آموزش و پرورش قرار گرفته است، فرو می شود به امید روزی که خودش کم کم  چیزهای مربوط به آنها را مشاهده کند یا به عبارت دیگر با آنها مواجه شود. ولی تا آن روز فرا برسد، این آدم کلی گند می زند. ایده های عمومیش را به غلط به کار می بندد. نمی داند که چی مال کجاست. منظور شوپنهاور را متوجه می شوید؟ (اگر خود شما قبلا چنین چیزی را تجربه نکرده اید، ایده های عمومی شوپنهاور که در اینجا نقل می شوند ممکن است همین مشکل را در شما ایجاد کنند، پس لطفا مواظب باشید.)

شوپنهاور که این روش را به بستن درشکه جلوی اسب تشبیه می کند، توضیح می دهد که وقتی بعد از مدت طولانی آموزش و خواندن و حفظ کردن، به دنیای واقعی پا می گذاریم، یا با جهالت از چیزها و پدیده های آن، یا با برداشت غلط از آنها، طبیعی است که یا الکی اضطراب داشته باشیم یا الکی اعتماد به نفس. دلیلش اینست که توی کله ما ایده های عمومی زیادی وجود دارد که سعی می کنیم از آنها استفاده کنیم ولی به ندرت موفق به این امر می شویم.

فیلسوف آلمانی هدف غایی آموزش را کسب دانش جهان (to acquire a knowledge of the world) می داند. ترجمه بهتر می تواند استادی در کار جهان باشد. یا همان که بالاخره بفهمی یک من ماست چقدر کره می دهد.

آدم وقتی به دنیای اطرافش نگاه می کند چیزهای زیادی می بیند. و این چیزهای زیاد را از زوایای زیادی می بیند. مگر اینکه ایده های عمومی زیادی در کله اش فرو شده باشد که در این صورت خیلی زود و با دیدن یک چیز به اولین زاویه ممکن، آنرا قضاوت می کند و زیر نزدیکترین دسته ای که به ذهنش می رسد دسته بندی می کند.

خدا می داند که چقدر زمان و چقدر تلاش و چقدر بخت و اقبال لازم است تا آدم بتواند این همه ایده عمومی را آنلرن کند و جور دیگر ببیند. ایده های عمومی که خود فرد بر اساس تجربه شخصی خودش به آنها نرسیده است. خزعبلاتی که نمی گذارند که آدم جهان و هر چه در او هست را همانگونه که هست ببیند. آدمی که در متد مصنوعی آموزش و پرورش یافته به جای اینکه چشمهایش را بشوید تا جور دیگر ببیند، جهان و هر چه در او هست را می شوید تا مطابق با ایده های عمومیش به نظر برسند.

شوپنهاور اگرچه در مقاله اش (On Education) در مورد ضرورت بالا رفتن از درخت برای بچه ها چیزی نگفته ولی به عبارات مختلف بر مقدم بودن تجربه و مشاهده بر ایده های انتزاعی تاکید کرده است. شوپنهاور دانش انسان را زمانی به بلوغ رسیده می داند که تناظر کاملی بین ایده های انتزاعی و تجارب مستقیم و دست اول فرد برقرار شده باشد. یعنی هم بداند که هر چیزی که می بیند یا هر پدیده ای که با آن مواجه می شود از کجا آمده، به چکار می آید یا ارتباطش با زندگی او چیست. وهم بداند که هر ایده عمومی و انتزاعی که به گوشش خورده یا می خورد بیانگر کدام چیز یا پدیده در زندگی اوست. با این تعریف، من که توی خیابانهای بانکوک به سی جور سس رنگارنگی که توی پلاستیکهای کوچک شفاف بسته بندی شده و سی جور غذای عجیب و غریب که بعضی از آنها هم توی پلاستیک شفاف بسته بندی شده بودند، مثل بز نگاه می کردم، هنوز دانشم درباره جهان نابالغ است. یا وقتی هنوز خیلی ایده های عمومی که خدا می داند کی و کجا با آنها آشنا شده ام تناظر دقیقی با مشاهدات و تجربیات شخصیم ندارند. مثل حقوق بشر. مثل فرهنگ. مثل یائسگی. مثل بچه داشتن.

به دور از انصاف است که فیلسوف دو قرن پیش را با دانش و ایده های عمومی امروز نقد کنیم. من برای اینکه نشان بدهم واقعا نمی خواهم اینکار را بکنم اینجا یک صفحه خالی می گذارم.

 

left-blank

امروز بیشتر ایده های عمومی را که توی مدرسه با آنها آشنا شدم فراموش کرده ام. مثل بیشتر چیزهایی که توی فیزیک و شیمی و ریاضی یاد می گرفتیم. من که چیزی یادم نمی آِید مگر اینکه این ایده های عمومی جایی در ضمیر ناخودآگاهم باعث اختلال در روابط اجتماعی یا سایر امور زندگی روزمره ام بشوند که در هر صورت تشخیصش کار سختی است. بعضی از آن ایده ها را هنوز فراموش نکرده ام ولی هنوز در حد ایده های عمومی آمده از دیگران مانده اند. مثل بعضی از ایده هایی که توی درس جغرافیا می خواندیم. فلات، جلگه، قاره و از همه بدتر استپ. درک استپ زمانی برایم غیر ممکن شد که با لغت step انگلیسی آشنا شدم و بعد هر چقدر هم که به کوه و دشت و دمن سفر کردم نفهمیدم استپ دقیقا با کجا متناظر است. درس تاریخ هم شبیه درس جغرافیا بود با این تفاوت که چون کمی با داستان همراه بود آدم – از روی توهم – فکر می کرد که ایده هایش را بهتر می فهمد. مثل سقوط فلان سلسله یا ظهور بهمان دوره. خداییش یک بچه 12 ساله یا حتی یک مرد 42 ساله چطور می تواند سقوط یک سلسله را با همه ابعاد آن درک کند و ارتباط آن را با زندگی خودش متناظر؟ چیزی که در زمان شوپنهاور هنوز مرسوم نبود یک ایده (یا دسته) کمکی به نام خزعبل بود که آدم می تواند خیلی چیزها را با آن متناظر کند و راهش را به کمک آن خیلی نرم به سوی بالغ شدن دانشش از جهان هستی ادامه بدهد.

از علوم اجتماعی تنها چیزی که به خاطر دارم یکی خود اسم این درس است که هنوز دسته مناسبی به جز دسته کمکی فوق الذکر برایش پیدا نکرده ام و دیگری خاطره ای است از یکی از کلاسهایش. یک روز معلم علوم اجتماعی – فکر کنم سوم دبیرستان – سر کلاس داشت با آب و تاب (و با لهجه غلیظ قزوینی) از پیشرفت جامعه آلمان تعریف می کرد که دستگاهی ساخته اند که از یک طرف گاو رو درسته می دی تو و از طرف دیگه سوسیس میاد بیرون. یکی از بچه ها پرسید که آقا دستگاهی هم هست که عکس این کار رو انجام بده؟ معلم علوم اجتماعی ما جواب داد که بله پدر ک…. تو همین کارو کرده که توی گاو اومدی بیرون. (الف- این گفتگو واقعا سر کلاس علوم اجتماعی ما اتفاق افتاد و یک جک نیست. ب- این خاطره ممکن است هیچ ارتباط مستقیمی با ساختار منسجم این نوشته نداشته باشد.)

 اسم بعضی از دروس را هم ممکن است کلا فراموش کرده باشم چه رسد به ایده های عمومیشان.

تنها درسی که ایده ها و مفاهیم انتزاعیش هرگز از یادم نرفت ادبیات فارسی (در بعضی مقاطع فارسی؟) بود. هر کلمه ای از گلستان سعدی گویی برای من نه یک مفهوم انتزاعی یا ایده ای عمومی، که خود “چیزی” بود برای مشاهده. برای دست زدن. برای زل زدن. بی خبر از اینکه ایده عمومی متناظر با آن را شاید دو سه دهه دیگر کشف بکنم یا نکنم. کلیله و دمنه و تاریخ بیهقی هم همینطور. یا غربزدگی جلال آل احمد. یا داستان رستم و سهراب. یا داستان بر دار کردن حسنک وزیر. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با خواندن داستان بالای دار رفتن حسنک وزیر یا آدمهای دیگر می تواند یاد بگیرد. یا با خواندن داستان زندگیشان.

ممکن است حق با شوپنهاور باشد و خیلی از این مفاهیم انتزاعی مقدم بر تجربه شخصی، باعث بوجود آمدن کلی fuckedupness و موضع گیری غلط در مواجهه با رویدادهای زندگی در من شده باشند. ولی چطور می توان تشخیص داد؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟

مقدمه نسبتا طولانی شد و اصل مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد یا همان دانش ما از جهان هستی باشد برای نوشته ای دیگر. البته دلیل اصلی اینست که نوشته بعدی تا حدودی حاوی انتقاد نسبت به تئوری آموزش شوپنهاور، آموزش به طور کلی، بچه دار شدن و چیزهای دیگر خواهد بود و به دلیل قولی که به خودم داده بودم نمی توانست در این نوشته بیاید.

آتش مقدس: 25>10>17

من 4-5 ساله بودم که یکروز پدرم از من خواست برایش پیچ گوشتی ببرم و من در عوض برایش گوشتکوب بردم. من که یادم نیست ولی اینطور که مادرم تعریف می کند این ماجرا نگرانی عمیقی از آینده من، در پدرم ایجاد کرده بود و فکر می کرد که در آینده شاید نتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.

معلم خصوصی ریاضی دختر بچه ای برایم تعریف کرد که والدین دختر به توصیه مدرسه اش برای اینکه او بتواند وارد مدرسه تیزهوشان بشود تلاش می کنند ریاضی او ( و خدا می داند چه درسهای دیگری) بهتر بشود. دختر بچه بعد از دو سه سال نشستن سر کلاس و گوش کردن به مفاهیم اولیه ریاضی هنوز عدد 10 را عددی بین 17 و 25 می داند. دخترک هیچ گونه عقب ماندگی یا اختلال یادگیری ندارد. مشکل اینجاست که او برای یادگیری ریاضی تمرکز نمی کند. دائما در تخیل خودش سیر می کند و داستان می بافد. معلم خصوصی ریاضی که معلم نسبتا دلسوز و مهربان و صبوری است از دخترک پرسیده “قصه می خونی؟” و او اسم چند قصه خیالی را که در عالم ما بزرگترها وجود خارجی ندارند در جواب مثبت معلمش گنجانده  است.

چند سال پیش توی شرکتی کار می کردم که این جمله روی تابلوی کنار دستگاه حضور غیاب نصب شده بود:

“اگر نتوانیم اندازه بگیریم نمی توانیم مدیریت کنیم.”

هر بار دیدن این جمله کنار دستگاهی که باید انگشتم را رویش می گذاشتم عصبیم می کرد. و هر بار از خودم می پرسیدم که این دستگاه یا این دم و دستگاه چه چیز من را می توانند اندازه بگیرند؟ یا چه چیز من را می توانند مدیریت کنند؟

dogma-if-you-cant-measure-it-you-cant-manage-it

اگرچه حتی در عالم بیزنس غرب هم بعضی به این نتیجه رسیده اند که این جمله خزعبلی بیش نیست و چیزهای مهم قابل اندازه گیری نیستند، ولی چه در عالم کسب و کار و چه در زندگی روزمره شرقی ما، هنوز اکثریت قریب به اتفاق با کسانی است که بدون اندازه گیری روزشان شب نمی شود. اندازه گیری با عدد. با خط کشی که ملاک و معیارش را سیستمی از قبل تعریف کرده است و این سیستم بیشتر وقتها به قدری بزرگ و به قدری نامرئی و به قدری محق است که هر پدر و مادری برای اندازه گیری امروز و فردای خودش و بچه اش از آن استفاده می کند.

همه می دانیم که درک ریاضی و علوم دیگر نقش به سزایی در رساندن ما به اینجایی که هستیم ایفا کرده اند. بحثی در این نیست.

البته که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد. ولی شاید دختر بچه ای که اینگونه خیال می کند حامل جرقه ای باشد به جا مانده از آتش مقدسی که رو به خاموشی است. آتش شعر و نقش و داستان و خیال. آتشی که استدلالیان -یا اندازه گیران-  یک پای چوبینشان را اینطرفش گذاشته و یک پای دیگر آنطرفش، به آن می شاشند.

من نمی خواهم گمانه زنی کنم که این دختر در آینده حتما نویسنده یا شاعر یا فیلمساز “موفقی” خواهد شد با اثری “پر فروش”.

من می خواهم پیشنهاد بدهم که پدر و مادر این دختر مانند خیلی از پدر و مادرهای دیگر گرفتار عارضه ای هستند که اگر هم نه درمان، باید مدیریت (البته بدون نیاز به اندازه گیری) بشود. مثل دیابت یا مثل فراموشی. فراموشی (ارزش و زیبایی و اهمیت) چیزهای که نمی توان اندازه گرفت.

مارتین هایدگر در کتاب هستی و زمان به ما یادآوری می کند که کنجکاوی – ویژگی بارز علوم رایج – با پرسیدن و جواب دادن، شگفتی را از بین می برد. حیرت نشانه نگرش ماقبل علم (prescientific attitude) است که چیزها را همانگونه که هستند و برای خوشان می بیند. واژه ای که هایدگر بکار می برد marveling است که تحسین و شگفتی از کل جهان هستی را در بر دارد. اگرچه تشنگی سیری ناپذیر کنجکاوی، ما را به اندازه گیری محیط کره زمین و سرعت نور و کشف قاره ها و کرات دیگر و … رسانده است ولی چیزی که ما از جهان هستی درک می کنیم هم از کنجکاوی و هم از حیرت – با هم – بدست می آید.

 من و شما می دانیم که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد ولی شگفتی قرار دادن 10 بین 17 و 25 فقط از آن کسی است که این بعد از درک جهان هستی را فراموش نکرده یا از دست نداده است.

پدرم زنده نماند که آینده پسر خنگش را حتی دو سال بعد از آن ماجرا ببیند. شاید هم اگر زنده می ماند برایم معلم خصوصی می گرفت و من هم به جرگه تیزهوشان اندازه گیر راه پیدا می کردم.

بین خطوط برانیم

الف- آیا خود کسی که این جمله را گفته بین خطوط می راند؟ رانندگی آن شخص را کجا می توان دید؟

ب- آیا این یک جمله امری است یا کلمه بیایید در جمله دعوتی بیایید بین خطوط برانیم به قرینه معنوی حذف شده است؟

ج- آیا جمله امری خطاب به اول شخص جمع یا مفرد از لحاظ دستوری اشکال دارد؟

د- آیا مخاطبین این جمله با گوینده آن احساس ما بودن دارند؟

ه- آیا ممکن است که گوینده این جمله نه یک شخص خاص بلکه آگاهی جمعی باشد؟

و- آیا ممکن است وجود این جمله ارتباط مستقیمی به راندن بین خطوط نداشته باشد؟ مثل عدم ارتباط مستقیم نشان کیفیت روی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم کیفیت بسته بندی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم گفتار و پندار و کردار.

ز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر جمله مشابهی را دارد؟ مثلا بین خطوط نرانیم. یا روی خطوط برانیم.

زز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر خطوط جایگزینی را دارند؟

ح- اگر همه بعد از مدتی بین خطوط برانند آیا نیازی هست که جمله “بین خطوط می رانیم” به جای جمله بین خطوط برانیم روی تابلوها نصب شود؟ یا حتی در دهه های آینده سه جمله: بین خطوط راندیم – بین خطوط می رانیم – بین خطوط خواهیم راند؟

ط- آیا ممکن است فعل امر به شکل امروزی از دستور زبان حذف شود یا با پیشنهاد به اول شخص جایگزین گردد؟

ی- آیا ممکن است روزی فرا برسد که همه در حالیکه ما شده ایم و بین خطوط می رانیم کلا از دوم شخص و سوم شخص در زبان و زندگی روزمره بی نیاز بشویم؟

دانستن و ندانستن

ابوريحان بيروني در بستر بيماري افتاده بود و واپسين لحظات عمرخود را ميگذراند. يكي از دوستان بر او وارد شد و او پاسخ مساله ای را از وی پرسيد. مرد جواب داد اين چه جای پرسش است كه ابوريحان در پاسخ چنين گفت:

آيا پاسخ اين سوال را بدانم و بميرم بهتر است يا ندانسته بميرم؟

مرد هم جوابش را داد. هنوز از خانه خارج نشده بود كه صداى شيون بلند شد و ابوريحان از دنيا رفت.

ممکن است مرد جواب سؤال دوم را داده باشد و ممکن است جواب مرد به ابوریحان بیرونی “ندانسته بمیری بهتر است” بوده باشد.

فرم نظرسنجی

الف-1- از چه طریقی با وبلاگ علی سخاوتی آشنا شدید؟

الف-2- از طریق این وبلاگ با چه چیزهایی آشنا شدید؟

ب- آیا تصاویر داخل نوشته ها به اندازه کافی جذاب هستند؟

ج-1- تا چه حدی نظرات کاربران با نوشته ها یا نوشته ها با نظرات کاربران مرتبط است؟

ج-2- تا چه حدی نوشته های این وبلاگ با نیازهای امروز شما و نیازهای امروز شما با نوشته های این وبلاگ مرتبط است؟

ج-3- تا چه حدی نوشته های این وبلاگ در شما نیاز ایجاد می کند یا نیاز از بین می برد؟

feedback
feedback

د- آیا تاکنون خواندن مطالب این وبلاگ باعث بی خوابی، ناراحتی گوارشی یا عوارض دیگر در شما شده است؟ اگر جواب مثبت است کدام مطلب و چه عارضه ای؟

ه- طراحی بلاگ تا چه حد مانع از استفاده از مطالب می شود یا به آن کمک می کند؟

و- به نظر شما بهتر است هر چند روز چند مطلب منتشر شود؟

ز- شما هر چند روز چند مطلب را روی این وبلاگ می خوانید؟

ح-1- آیا مطالب را تا آخر می خوانید؟ کدام مطالب را تا آخر خوانده اید و کدام را نصفه رها کرده اید؟

ح-2- آیا مطلبی را بیشتر از یکبار خوانده اید؟ اگر جواب مثبت است کدام مطلب؟

ط- آیا خواندن مطالب این وبلاگ را به دیگران توصیه می کنید؟ چرا؟

ی- آیا شما هم وبلاگ می نویسید؟ اگر جواب مثبت است آیا در چیزهایی که می نویسید ایده هایی برای بهبود مطالب این وبلاگ وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است کدام مطالب و چه ایده هایی؟

ک- درج نام و سایر اطلاعات شخصی اختیاری است.

فقط کمی شادتر

سلام آقای سخاوتی
میشه بگید چه جوری میشه کمی شادتر بود؟

— منظور شما از شاد و از کمی شادتر چیست؟

حقیقتش خسته شدم از این حفره سیاه عمیقی که توی دلم هست
میخوام این بار سیاهی رو زمین بذارم.
منظورمو میفهمید؟فقط کمی شادتر

——————————————–

بله من منظور شما را کاملا می فهمم. شما از این حفره سیاه عمیقی که توی دلتان هست خسته شده اید و می خواهید این بار سیاهی را زمین بگذارید.

اجازه بدهید که وانمود کنیم اینها مفاهیم بسیار ساده ای هستند با یک تعریف مشترک میان نسلها و نژادها و فرهنگهای مختلف بشر: حفره عمیق سیاه توی دل. بار سیاهی. زمین گذاشتن بار سیاهی. فقط کمی شادتر.

و اجازه بدهید یک بار هم که شده به جای خزعبل بافتن در باب پیچیده و انتزاعی بودن مفهوم شادی، یک روش آسان، مطمئن و عملی ارائه بدهیم برای فقط کمی شادتر بودن. اوکی؟

شما یک خط پایه (baseline) شادی دارید که دانشمندان به زودی قادر خواهند بود عدد دقیق آنرا به شما بگویند. شادی شما چه از آن بالاتر برود – یعنی شادتر بشوید – و چه از آن پایین تر – یعنی ناشادتر- فرض بر این است که تمایل ذاتی-فطری-طبیعی شما در اینست که به آن خط پایه برگردید.

به عبارت دیگر فرقی نمی کند که چند میلیون دلار در لاتاری ببرید یا قطع نخاع بشوید، بعد از چند ماه سطح شاد بودن شما بر می گردد به همان جای قبلی. البته با یک تفاوت: اگر خیلی بالا بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی پایین تر یعنی کمی ناشادتر و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه بر می گردید به همان جای قبلی ولی کمی بالاتر یعنی کمی شادتر.

خانم چریل استرید نویسنده کتاب وایلد بعد از مرگ مادرش در جوانی و اعتیاد به هروئین و جدایی از همسرش، یک مسیر چند هزار کیلومتری را از جنوب تا شمال آمریکا در میان کویر و کوه و جنگل – با یک کوله پشتی سنگین، بدون تجربه و به تنهایی – به امید زمین گذاشتن بار سنگین سیاهی درونش پیاده روی می کند.

روزی چهل-پنجاه کیلومتر پیاده روی با یک کوله پشتی سنگین و کفش نامناسب و پاهای تاول زده و تشنگی و گرسنگی و مواجهه با حیوانات وحشی و تنهایی و گم کردن مسیر و چالش های ریز و درشت دیگر به چریل کمک  می کند که بعد از چند ماه پیاده روی از lost به found برسد.

من به شما پیشنهاد نمی کنم که فردا با یک کوله پشتی به کوه و بیابان بزنید. یا کامنت بدهید که این کارها پول می خواهد و امکانات و ما در ایران PCT نداریم و دخترها اجازه این جور کارها را ندارند مخصوصا در شهرستانهای کوچک و الخ.

تشنگی آور بدست
تشنگی آور بدست

ایده اصلی اینست که از سطح پایه شادی خود پایین تر بروید. و اگر خیلی پایین تر بروید بعد از چند ماه که به همان جای قبلی خودتان بر می گردید، کمی شادتر خواهید بود.

نیچه برای ابرمرد شدن کف دستانش را با کبریت نمی سوزاند، او فقط می خواست کمی شادتر باشد. شما می توانید با تاخیر در قضای حاجت شروع کنید.

باز هم با الهام از:

آن نیاز مریمی بودست و درد
که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت
جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی
منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت
ناطقهٔ ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست
تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید
از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود
هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست
تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو
کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو
تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا
بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش
آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی
سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست
ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب
تشنه باش الله اعلم بالصواب

مولانا

وصیت نامه اینجانب

اینکه من می توانم بعد از مرگم، از بازماندگان، درخواستی داشته باشم و اینکه بعد از مرگم ممکن است کسانی پیدا بشوند که وصیت نامه من را بخوانند و به آن عمل کنند، هم عجیب است و هم وسوسه کننده.

عجیب است که من می توانم یک درخواست یک طرفه از شما داشته باشم.

شما زمانی با درخواستهای من روبرو خواهید شد که حتی نمی توانید نظر خود را درباره آنها به من بگویید یا درباره غیر عملی بودن یا احمقانه بودنشان با من بحث کنید. اگر درخواست من عملی است و در حیطه اختیار و منابع من، چرا به جای وصیت کردنش همین حالا خودم آنرا اجرا نمی کنم؟ اگر خودم در زمان زنده بودنم قادر به انجامش نیستم چطور می توانم انجام آنرا از آدمهای دیگر آن هم بعد از مرگم – یعنی وقتی زنده نیستم که کمی هم خودم کمک کنم- انتظار داشته باشم؟

همه چیزهایی که از من بجا می ماند از جمله اعضای بدنم به کسانی می رسد که می توانند/می خواهند آنها را – به طریق قانونی یا غیر قانونی – تصاحب کنند. اگر چیزی را تا زمان مرگم برای خودم نگه داشتم معنیش این بوده است که نمی خواستم مال شما باشد. منظورم را می فهمید؟ وقتی زنده بودم فکر می کردم خودم آنها را لازم دارم یا یک روزی ممکن است به آنها نیاز پیدا کنم. مثل این همه لباس که توی کمد لباسم دارم و سالی یکبار هم آنها را نمی پوشم. یا مثل دو کلیه ام که ظاهرا یکی از آنها هم کار را راه می اندازد.

مطمئن باشید وقتی زنده بودم همه تلاشم را برای همراه کردن شما و انجام کارهایی که در این وصیت نامه لیست نمی شود، بکار گرفتم. شاهد این مدعا تک تک خزعبلاتی است که روی وبلاگم نوشته ام.

هر چیزی که لازم بود به شما بگویم در زمان حیاتم به شما گفتم. شاید به اندازه کافی از زحماتی که برایم کشیدید قدردانی نکردم. عجیب است که همین حالا که این وصیت نامه را دارم می نویسم می توانم به شما تلفن کنم و به اندازه کافی تشکر کنم. یا جواب کامنتهای شما را بدهم. ولی این کار را نمی کنم. شاید به اندازه کافی بابت اشتباهاتم یا حرفها یا کارهایم که باعث ناراحتی شما شد از شما معذرت نخواستم. عجیب است که هنوز فرصت برای این کار وجود دارد.

من در حالی این وصیت نامه را می نویسم که از صحت و سلامت نسبی عقلانی  و جسمانی برخوردار هستم و اعتراف می کنم این میل در من وجود دارد که قسمتی از کارهایم را – زمانیکه دیگر در میان شما حضور ندارم – به گردن شما بیندازم. برای من به طرز عجیبی وسوسه انگیز است که در زمان فقدانم بتوانم هنوز در تصمیم گیریهای شما نقشی داشته باشم.

علی سخاوتی

آذر 1394

مهارت یا درآمد؟ ارائه یک مدل مرغ و تخم مرغی دیگر

سلام

شما مهارت خاصی را در نظر دارید که بتوان  با فراگرفتن آن بصورت پاره وقت درآمدی هرچند مختصر داشت؟ شاید بتوانم آن را یاد بگیرم؟

—————————————————————-

مهارتهای پایه ای برای ایجاد درآمد مختصر به صورت پاره وقت:

بیدار شدن از خواب

خوردن غذای سبک و مقوی

حرکت دستها و پاها (با کمال احترام به آنهایی که در این زمینه محدودیتهای فیزیکی دارند)

دیدن و شنیدن

بستن دهان

پایین آوردن انتظار

قدردانی از داشته ها

مهارتهای تکمیلی برای افزایش درآمد مختصر:

نوشتن روزانه ده ایده

پرسیدن روزانه این سؤال: چی کار کردم، چی یاد گرفتم؟

دوری از خلق پر شکایت گریان

من نمی گویم که جوشکاری زیر آب یا جراحی قلب باز یا طراحی وب مهارتهای درآمدزا به حساب نمی آیند. حرف من اینست که در شرایطی که آدم به شدت به “درآمد مختصر” نیاز دارد، درآمد می شود مرغ و مهارت می شود تخم مرغ، نه برعکس. (فرض من اینست که ابتدا مرغ بوجود آمده است و بعد تخم مرغ.)

به عبارت ساده تر شما به درآمد نیاز دارید نه به مهارت. کسب مهارتهایی که در حال حاضر ندارید باید اثر جانبی کسب درآمد برای شما باشد.

با این رویکرد کار ساختمانی، نظافت منازل، حمل بار، مسافرکشی، شستشوی خودرو و اصولا هر کاری که عنوانش کسب یک مهارت یا گذراندن یک دوره جدید را به ذهن متبادر نمی کند، می تواند باعث یادگیری مهارتهای جدید بشود. مهارتهای مهمی مانند نحوه برخورد و گفتگو با مشتری/کارفرما و همچنین خلق ارزش برای او.

البته رویکرد دیگری هم هست که معمولا توسط مؤسسات آموزشی (از دانشگاه ها گرفته تا مؤسسات عملی کاربردی تا فنی و حرفه ای) تبلیغ می شود. رویکردی که در آن یک شغل و درآمد خوب به دنبال گذراندن یک دوره و کسب یک مهارت می آید.

این رویکرد شاید برای خیلی ها مناسب باشد. نمی دانم. من رویکرد قبلی را بر اساس تجربه شخصی خودم و همچنین شنیدن تجربیات آدمهای دیگر پیشنهاد می کنم.

شما برای کسب درآمد تنها کاری که باید انجام بدهید اینست که به کسی کمک کنید که کاری را که برایش مهم است انجام بدهد. این کار لزوما نه راحت است و نه منطبق با ارزشهای فردی اجتماعی یا آرزوهای دوران کودکی شما.

انجام کارهای (به ظاهر) پیش پا افتاده و کسب درآمد مختصر از آنها شاید جسم آدم را خسته کند ولی نداشتن درآمد مختصر مخصوصا وقتی که آدم به شدت به آن نیاز دارد، ذره ذره اعتماد و عزت نفس آدم را از بین می برد و باعث می شود که بکارگیری مهارتهای خدادادی مانند دیدن و شنیدن را هم به تدریج فراموش کند. این حس شخصی من بود زمانیکه چند سال پیش در کانادا زور می زدم به جای کسب درآمد کسب مهارت کنم.

از آن روزهایی که به درآمد مختصر نیاز داشتم چند سالی گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا من به جای درآمد مختصر به آدمهایی نیاز دارم که برای تکمیل زرخشت به من کمک کنند. دو هفته پیش از پسری که در همسایگی زرخشت زندگی می کند و می دانم که هم خودش و هم خانواده اش به شدت به درآمد مختصر نیاز دارند خواهش کردم یک سری نرده و قفسه آهنی را رنگ بزند. روزی که قرار بود این کار را انجام بدهد به جای ساعت 8 ساعت 11 با پیگیری من سر کار حاضر شد و با چنان بی دقتی و کثافتکاری این کار را انجام داد که به خودم قول دادم دیگر هرگز به او کار ندهم. همین تجربه را با خیلی آدمهای دیگر در فرایند ساخت زرخشت داشته ام.

بعضی ها معتقدند که فرهنگ کار در کشور ما اشکال دارد. یا تعریف کار. یا نگرش به کار. نمی دانم.

شاید این نوشته بیشتر از آنکه راهکاری باشد برای کسب درآمد مختصر برای شما، خیالبافی خودم است برای یافتن کسی که نقطه های رنگ پاشیده شده روی ماشینم را با دستمال آغشته به بنزین پاک کند.