بایگانی دسته: بی ربط

من هنوز 25 ساله هستم

سلام.
اگه با دانش و دانایی فعلی‌تون خود ۲۵ سالگی‌تون رو می‌دیدید چه چیزی بهش می‌گفتید؟ چه تجربیاتی و چه زاویه دیدهایی رو بهش منتقل می‌کردید؟ جلوی چه اشتباهاتی رو می‌گرفتید؟


سلام

فرض کنیم 25 سالگی سنی است که آدم نیاز به تجربیات و زوایای دید دیگران دارد. مخصوصا تجربیات و زوایای دید دیگران که بیست سی سالی از خودش بیشتر تجربه و زوایای دید دارند. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم در معرض اشتباهات زیادی است و ممکن است انتخابهایی بکند که عواقب آنها یک عمر گریبانش را بگیرد. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم هر را از بر تشخیص نمی دهد و در نتیجه نمی تواند در مسیر درست قدم بگذارد و در کوتاهترین زمان و با صرف کمترین میزان انرژی خودش را به موفقیت برساند. و هر فرض دیگری که شما برای یک آدم 25 ساله دارید.

من به شما حق می دهم که این سؤال را بپرسید.

بعضی از آدمها هستند که در 25 سالگی یا حتی در 5 سالگی می توانند تجربیات دیگران را بکار ببندند یا زاویه دید آنها را به خودشان منتقل کنند. من از نمود درونی این پدیده یا حس این آدمها نسبت به پیشگیری از اشتباهات بالقوه زندگی خبر ندارم. ولی حدس می زنم نمود خارجی آن اینست که این آدمها قبل از سی سالگی آدمهای خیلی موفقی می شوند. روابط زیادی دارند. به موقع بیت کوین می خرند. یا هر کوین دیگری. شرکت درستی را برای کار انتخاب می کنند. همسرشان زیبا و خوش هیکل و از یک خانواده پرفکت است. بچه های سالم و با هوشی دارند که از چهار سالگی شروع به انتقال تجربیات و زوایای دید پدر و مادرشان کرده اند. با رشد درآمد و سرمایه گذاری درست، آینده خود و خانواده خود را تضمین کرده اند. و از همه مهمتر موفق به کسب عنوان “موفق” از سوی جامعه شده اند.

این آدمها با دلیل یا بی دلیل یا صرفا به دلیل اینکه وجود دارند، احساس افسردگی نمی کنند. در طول روز نمی خوابند. شبها بیدار نمی مانند. از این شاخه به آن شاخه نمی پرند. همه انرژی  وتوان ذهنی و جسمی خود را مانند جویبارهایی که پشت یک سد متمرکز می شوند، برای چرخاندن توربین اهداف درست و به دقت انتخاب شده خود، بکار می بندند. این آدمها به خودشان و به راهشان ایمان دارند. آنها حتی غذایشان را از منوی رستوران با اطمینان انتخاب می کنند و وقتی غذای خود و بقیه را روی میز می بینند از انتخاب خود پشیمان نمی شوند. (آلمانیها برای این حس پشیمانی یک واژه دارند: Futterneid)

من در 25 سالگی یکی از این آدمها نبودم. الان هم یکی از آنها نیستم. بنابراین اگر خود 25 ساله ام را ملاقات کنم:

الف- تجربه یا زاویه دیدی که بخواهم به او منتقل کنم ندارم.

ب- حتی اگر من تلاش کنم که چیزی به او منتقل کنم، او آنرا بکار نخواهد بست.

وقتی 25 ساله بودم آدمهای مختلفی که ده بیست سی سال از من بزرگتر بودند بارها سعی کردند که تجربیاتشان را به من منتقل کنند. ولی من یا درک نمی کردم آنها چه می گویند. یا فایده ای در بکار گرفتن تجربیات آنها متصور نبودم. یا زاویه دید خودم را در تضاد با زاویه دید آنها می یافتم. یا کلا توی باغ تجربه و زوایه دید و فواید احتمالی انتقال آن نبودم. فکر می کنم بعد از چند سال تلاش این آدمها  – که من برایشان خیلی مهم بودم و هنوز هم هستم – برای انتقال زوایه دید، تبدیل شد به نگاهی همراه با کنجکاوی و نگرانی از دور و گه گداری چند تا سؤال. که حدس می زنم بیشتر وقتها از من نمی پرسند.

مادر بچه ها قبل از اینکه زندگی زیر یک سقف برایمان غیر ممکن بشود و زرخشت را به مقاصد مختلف ترک کنیم یک روز به من گفت که من هیچ چیز ندارم. از میان همه حرفهای زشت و زیبایی که بین ما رد و بدل شد، این جمله در چند ماه گذشته با من مانده است و مثل بذری دارد درون من رشد می کند. بیشتر صبح ها که طویله بزها را – در روستایی که زرخشت در آن قرار ندارد- تمیز می کنم، به این جمله فکر می کنم. وقتی که چیزی از توی کوله پشتی ام بر می دارم هم همینطور. اگرچه سه تا شلوار، چند تا تی شرت، یک پولیور، چند دست لباس زیر، دو عدد حوله و یک ملحفه، یک کیسه خواب، یک ماشین اصلاح، یک لپ تاپ، یک گوشی تلفن و کمی پول، هنوز کلی چیز محسوب می شود.

فعلا این تنها داستانی است که از انتقال زاویه دید به خودم، می توانم برای شما تعریف کنم. یا برای خود بیست و پنج ساله ام. انتقال تجربه یا زوایه دیدی هم اگر برای من اتفاق افتاده به این شکل بوده است. بیشتر مانند سرما خوردن و بکار افتادن سیستم ایمنی بدن بوده است تا کندن پی ساختمانی بر اساس نقشه ای و مابین خطوط گچ ریخته شده روی زمین. و تازه همین داستان هم که دارم سعی می کنم در قالب انتقال زاویه دید در این نوشته قالب کنم، کلی اما و اگر و زمینه و پس زمینه دارد که در این نوشته نمی گنجد. شامل -ولی نه محدود به – همه اشتباهاتی که از 25 سالگی تا به حال مرتکب شده ام و همه تجربیات و زوایای دیدی که آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفتمشان. همه اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرینی که باید می افتاد تا در آن لحظه خاص آن ویروس یا آن بذر یا آن مرض خاص به من منتقل بشود. و من در این لحظه کوچکترین تمایلی برای اینکه بخواهم تجربه ای به خود 25 ساله ام (یا به شمای 25 ساله) منتقل کنم به امید اینکه سر خر را به مسیر دیگری کج کند در خود نمی بینم.

اما شاید سؤال مهمتری بتوان پرسید.

اگر خود 25 ساله ام را ملاقات می کردم، او چه چیزهایی داشت که به من بگوید؟

آیا متوجه می شد که با گذشت زمان من چقدر خودم را از دست داده ام و در تلاش برای همرنگی با جماعت رنگ باخته ام؟ مثل گوشتی که بالاخره وارد چرخ گوشت شده و از آن طرف بیرون آمده است. با پیاز و چربی و نان خشک و خدا می داند چه چیزهای ارزان قیمت دیگری. همه چیزهایی که توی چرخ گوشت می روند کمی از رنگ و بو و بافت همدیگر می گیرند و کمی از رنگ و بو و بافت خود را از دست می دهند. و در نهایت در قالب یک محصول منسجم برای پختن غذایی پر طرفدار یعنی کباب کوبیده بیرون می آیند. غذایی که خوردنش راحت است، هضمش سخت و تا ساعتها بعد از خوردن آن دهان آدم بو می دهد. خود 25 ساله ام شاید می توانست طعم و بوی همه مدلهای فرهنگی ارزان، و خوب و بد و درست و غلط و اشتباه و موفقشان را در چیزی که من امروز شده ام تشخیص بدهد.

شاید به من می گفت که ترسوتر و محافظه کار تر شده ام.

من به او می گفتم شاید چون می توانم ته خط را ببینم. امروز فکر شکست و بی پول و تنها ماندن خیلی بیشتر از وقتی که 25 سالم بود، من را می ترساند.

او سعی می کرد که زاویه دیدش را برای ندیدن ته خط به من منتقل کند. مثل زمانهایی که بدون توجه به زمان باقی مانده، کسب و کاری را شروع می کند یا رابطه ای را. یا مهاجرتی را. به من می گفت که شروع کردن برای او همیشه از صفر و بدون داشتن چیزهای زیادی بوده است.

او برایم از کارهایی که با شور و شوق شروع می کرد و خیلی زود بدون نتیجه رها می کرد می گفت. ایده هایی که در سر می پروراند و بعضی وقتها با اشتیاق درباره آنها با دیگران حرف می زد. بدون اینکه نگران نظر آنها یا منطقی یا عملی بودن ایده های خودش باشد.

شاید بعد از روشن کردن سیگار پنجم دستی به پشتم می زد و بابت اینکه بعد از آن همه فاکاپس و ریدمون او، هنوز سرپا هستم و اموراتم می گذرد به من ایول-دمت گرم می گفت.

وقتی می فهمید من در 43 سالگی هیچ کدام از چیزهایی که او در 25 سالگی تصور می کرده روزی خواهد شد، نشده ام، قیافه اش حسابی دیدن داشت. حتی اگر قیافه اش به دلیل پوکرفیس بودن تغییر نمی کرد. شاید به من می گفت که به احتمال زیاد در 60 سالگی هم  چیزی که در این سن خیالش را در سر می پرورانم، نخواهم شد. و دلگرمم می کرد که در 60 سالگی هم امیدی برای سر پا بودن پس از دهه ها اشتباه و شکست تجمیعی، برایم وجود خواهد داشت. جسارت شروع دوباره از صفر هم همینطور.

با احترام

علی سخاوتی

اسفند 1396

به بهانه ف

مطلب زیر را بیش از دو سال پیش منتشر کردم و احتمالا همه شما آنرا خوانده اید. امروز ایمیلی گرفتم مبنی بر اینکه باید مسدود شود چون از مصادیق محتوای مجرمانه است. احتمالا چون در عنوان مطلب و یکی دو جا در خود مطلب کلمه ای بکار رفته بود که اگرچه یکی از اعضای بدن است ولی ظاهرا نباید داخل محتوا از آن استفاده بشود.

طبق دستور، لینک اصلی مطلب باید حذف می شد و من حیفم آمد که اصل مطلب را با حذف مصداق مجرمانه آن اینجا نیاورم. حدس می زنم که اینجوری مشکل برطرف بشود.

بعضی وقتها خواننده های وبلاگم یک مطلب قدیمی را برایم دوباره زنده می کنند. این بار دبیرخانه کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه این کار را انجام داد.

انتخاب عنوان مطلب با شما

—————————————————————————————————-

مرد جوانی در کنار همسر و پسر کوچکش روی صندلی مترو نشسته بودند و من تا ایستگاه امام خمینی که برای تغییر مسیر به سمت شهر ری پیاده شدم، ایستاده در میان انبوه جمعیت نتوانستم نگاهم را ازشان بردارم. مرد گویی که بخواهد در سوگ عزیزی گریه کند هر سه ثانیه دست راستش را جلوی چشمانش می گرفت و بعد با انگشتهایش چشمانش را فشار می داد و بعد دستش را به حالت تفکر عمیق زیر چانه اش می گذاشت. اشکی در کار نبود و این مجموعه حرکات در آن ده دقیقه ای که من آنجا ایستاده بودم بیشتر از بیست بار تکرار شد. زن با چهره ای غمگین تر از چهره شوهرش به یک نقطه زل زده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. پسرک لاغر اندام زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود و از شیشه به سیاهی تونل نگاه می کرد و زیر لب با خودش چیزی می گفت.

این همه آدم با چهره های عبوس و غمگین و لباس چرک و مندرس و کفشهای خاک گرفته و از فرم خارج شده را فقط در مترو تهران می توان یکجا کنار هم دید. فقط خدا می داند چه بلایی سر آن مرد و خانواده اش آمده است یا با چه مشکلاتی دارد دست و پنجه نرم می کند. آن مردها. آن زنها. همه آنهایی که حتی دست فروشهای مترو می ترسند چیزی گرانتر از هزار تومان به آنها عرضه کنند.

من هرگز در عمرم این حد از فقر را لمس نکرده ام. من هیچ چیز درباره اش نمی دانم. به همین دلیل هم قصد قضاوت درباره کار و زندگی این آدمها را ندارم.

به مسیرم به سمت ایستگاه شهر ری ادامه می دهم. قرار است با مؤسسه ای درباره توانمند سازی مهاجران افغانی جلسه داشته باشم. صد و چهل گرم لواشک ترش و خوشمزه فقط هزار تومان. مسواک اورال بی فقط دو هزار تومان. 26 تا سوزن با دو تا سوزن نخ کن فقط هزار تومان. 26 تا پاکت پول فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. فقط هزار تومان. از یکجایی به بعد قطار از زیر زمین خارج می شود و بقیه مسیرش را روی زمین ادامه می دهد که فرقی هم نمی کند. واگن خلوت تر شده است و تلاش من برای دیدن چیزی به جز نمای ساختمانهایی که در همه جای شهر دیده می شوند، تا رسیدن به شهر ری بی نتیجه می ماند.

صبح زود (ساعت نه و نیم) و صبحانه نخورده از خانه بیرون زده بودم و به شهر ری که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود. از ایستگاه بیرون رفتم و به دور و بر نگاهی انداختم. کنار در ایستگاه مردی پیراشکی بسته بندی شدی در پلاستیک شفاف می فروخت سه تا هزار تومان. گزینه های موجود دیگر یک سوپر مارکت بود و یک ساندویچی که سرخ شدن یک سبد سیب زمینی درشت خرد شده در یک ظرف روغن نیمه سیاه از پشت شیشه اش نمایان بود.

سوپر مارکت

من سوپر مارکت را انتخاب کردم و از روی ناچاری یک شیر کاکائو و یک کیک خریدم به هزار و نهصد تومان. همزمان با من مردی که با یک کیسه پلاستیک سیاه بزرگ توی دستش، به نظر می رسید یکی از دستفروشهای مترو است، یک شیر و یک کیک خرید. مرد دیگری یک چایی خرید. دو پسر جوان پشت دخل نشسته بودند و تنها کاری که انجام می دادند گرفتن پول از دست مشتریان بود. وقتی کسی چایی می خرید یکیشان یک لیوان یک بار مصرف با یک چای کیسه ای به او تحویل می داد. مشتری خودش می دانست با آن لیوان و چای کیسه ایش چکار باید بکند.

غمگین ترین جای داستان اینجاست. من می دانم که آن چهره های ماتم گرفته و افسرده و خاک گرفته داخل مترو شرایط بسیار سختی را پشت سر می گذارند. سختی هایی که شاید تصورش برای من غیر ممکن باشد. ولی واقعیت اینست که آنها هم مثل همه آدمهای دیگر گرسنه می شوند. و گرسنه می مانند. چون در این شهر و شهرهای دیگر ایران که همه به هم شبیه شده اند جایی برای غذا خوردن برای آنهایی که پول کمی دارند یا به هر دلیل تصمیم گرفته اند کنار خیابان یا نزدیک ایستگاه مترو شکمشان را با هزینه و مزه خوشایندی سیر کنند، وجود ندارد.

در استانبول چیزی که بیشتر از بقیه چیزها توجه من را به خودش جلب کرد غذا خوردن مردم کنار خیابان و میز و صندلی رستورانها و کافه ها در پیاده روها و فراوانی گزینه های موجود برای سیر کردن شکم از صبح زود تا شب دیر وقت بود.

دو سال پیش صحنه مشابهی را در ابعاد کوچکتر در دمشق دیدم. در نیویورک، لندن، هامبورگ، کیف، بانکوک، مومبای، واشنگتن و تورنتو هم صحنه های مشابه زیادی را دیده ام و تجربه کرده ام. در این شهرها مخصوصا نزدیک ایستگاه های مترو و راه آهن و اتوبوس گزینه های خوشمزه و ارزان (به نسبت قیمتهای همان شهر خاص) زیادی برای سیر کردن شکم وجود دارد.

ظاهرا برخی جوامع مدتی است که به اهمیت غذا خوردن پی برده اند و به لذت بخش بودن تجربه خوردن یک غذای ساده و خوشمزه و در دسترس که جلوی چشمشان و تازه تازه طبخ بشود. بدون اینکه لازم باشد در یک رستوران بی ربط بابت ترکیبی از قارچ و گوشت نپخته و سوس مایونز و سوسیس و پنیر بد مزه، با یک اسم عجیب غریب شبه ایتالیایی یا فرانسوی، قیمت یک دست کت و شلوار را بپردازند.

sosis

به عکس اول خوب نگاه کنید. این تصویر چایخانه زنجیره ای بی نام و نشان معاصر کشور ماست. من از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب ایران بسیار سفر کرده ام و این صحنه را به وفور در شهرها و بین شهرها دیده ام.

این تصویر زشت و زننده است و باعث احساس شرم و گناه در من می شود. زشت می گویم به اندازه زشتی تصویری که در آن چند نفر کنار خیابان در حال تزریق هروئین هستند. و شرم آور به اندازه تصاویری که در آنها جنگلها تراشیده می شوند و رودخانه ها و دریاچه ها خشک و خاک و هوا آلوده و پلنگها شکار و ثروت ملی اختلاس.

تا جایی که من می دانم – به جز چند استثنا که عمدتا در روستاها دیده ام-  چایخانه ای در هیچ کجا برای معاشرت و انتقال ایده و تجربه و داستان و نوشیدن چای (به معنای واقعی کلمه) و خوردن یک لقمه نون و پنیر و تخم مرغ و خیار و گوجه باقی نمانده است. اثری هم از شکل گیری یک جایگزین برای برآورده کردن این نیاز اساسی انسانی دیده نمی شود.

در اتاق جلسات مؤسسه ای که رسالتش توانمندسازی پناهندگان افغان با هدف بازگشتشان به افغانستان است، پوستری نصب شده که در تصاویر کوچک کنار هم چیده شده، جاذبه های افغانستان را معرفی می کند. یکی از این تصاویر کوچک “چای خانه” است. مردی نشسته کنار خیابان با استکانهای شیشه ای پر از چای. پوستر می گوید که این صحنه به وفور در افغانستان دیده می شود.

chai-khana

 من چیزی از جامعه شناسی و پدیده های اجتماعی نمی دانم. آیا اعتیاد باعث بوجود آمدن فقر می شود یا فقر باعث بوجود آمدن اعتیاد؟ آیا گرسنگی باعث افسردگی می شود یا افسردگی باعث اهمیت ندادن به سیر کردن شکم؟ آیا فاحشه مشتریش را اغوا می کند یا مشتری فاحشه را؟ آیا تعصب خشونت می آورد یا برعکس؟ نمی دانم. کار من جواب دادن به اینگونه سؤالها نیست.

سال آخری که در خوابگاه دانشگاه زندگی می کردم با دوست عزیزم حمید هم اتاق بودیم. بعضی وقتها که روی تختهایمان دراز می کشیدیم و خیالپردازی می کردیم حمید آرزوی معروفش را با صدای بلند می گفت: “خدایا چی میشه جای ک** گ*** ما با دل تنگمون عوض بشه؟” حمید را آخرین بار در شهر لندن دیدم که به سختی مشغول کار بود و اثری از دلتنگی در چهره اش دیده نمی شد. کاش آنروز از حمید پرسیده بودم که چطور شد که جای ک** گ*** و دل تنگش عوص شد.

حمید جان اگر این مطلب را می خوانی لطفا همه چیز را برای ما بگو، چه اتفاقی برایت افتاد؟

نمی دانم. بعضی وقتها شبیه مرغ و تخم مرغ به نظر می رسد. و نیازمند یک جهش ژنتیک. یا جهش خیال. یا جهش نگاه. جهشی که تو را به ایستگاه مترویی ببرد که در آن یک دستفروش به جای اجناس تقلبی چینی، لقمه ای تازه و آبدار و خوشزه می فروشد به دو هزار تومان و ماموران شهرداری بساطش را بر نمی چینند. و کسی که این لقمه را می خرد مجالی می یابد برای نشستن روی چهارپایه ای یا سه پایه ای یا تکه سنگی. و فرصتی برای نگاه کردن به بیرون خودش و به کفشهایش و به صورت کسی که کنار دستش نشسته است. و شانسی برای چشیدن مزه ای که کمک کند شاید برای لحظه ای کوتاه مزه تلخ زندگی خودش را از یاد ببرد.

شکل گیری چپگرایی و راستگرایی

وقتی تازه تصادف می شود، کسانی که به صحنه می رسند باید حدس بزنند که برای زودتر رد شدن از “گیر”، به شانه خاکی سمت راست بزنند یا به خط عبور اضطراری چپ یا وسط بمانند. عوض کردن خط پشت تصادف تازه واقع شده را می توان کنشگری تصادفی خواند. تصادف هر جایی از طیف چپ تا راست می تواند اتفاق بیفتد. و محل آنرا از 4-5 متر به آنطرف تر فقط باید حدس زد. راستگرایی زمانیکه تصادف در سمت راست اتفاق افتاده با چپگرایی زمانیکه تصادف در سمت چپ اتفاق افتاده، نتیجه یکسانی دارند.

وقتی بالاخره بازمانده تصادف به سمت راست کشیده می شود، کنشگری تصادفی به سمت چپ تمایل پیدا می کند. در این حالت حرکت کسانی که راهشان را در سمت راست ادامه می دهند، یا با پیش بینی احتمال تصادف مجدد در سمت چپ تازه باز شده، یا با کنجکاوی دیدن از نزدیکتر بازمانده تصادف، یا عدم کنشگری تصادفی توضیح داده می شود.

 

پادکست 822 #10 – بیست و یکم فروردین 1396

نقد دموکراسی، شکست در پختن نان با خمیر ترش و معرفی یک کتاب

دموکراسی

انتشار برنامه های جدید پادکست 822 از طریق کانال تلگرام پادکست 822 به اطلاع شما خواهید رسید.

برای ارتباط با من در زمینه پادکست 822 می توانید به آدرس روی تصویر فوق ایمیل بفرستید.

لینک عضویت پادکست 822 در آی تیونز.

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد

پریروز:

من و مادر بچه ها مشغول کاشتن گندم و جو در گلستان سعدی بودیم که یک گله بز و گوسفند از زمین و آسمان وارد زمین شدند. من از چوپانشان خواهش کردم که اگر مقدور است یک چند روزی از علف های زمین ما صرف نظر کند. چوپان مرد جوانی لاغر با صورتی تکیده بود که داشت با ولع به فیلتر سیگارش پک می زد. البته اثر چیزی مؤثرتر از سیگار در چشمهایش به خوبی مشهود بود. اثر خواهش من برای جلوگیری از بزهایش هم همینطور. چوپان در همان چند ثانیه گذرا انتقاداتی به روش کاشت ما داشت. من در همان چند ثانیه گذرا تمایل شدیدی به نابودی او و گله اش.

دیروز:

من و مادر بچه ها دیروز در هوای بسیار آلوده تهران به بازار رفتیم و در یک رستوران بسیار شلوغ ناهار خوردیم. من باقالی پلو با گردن گوسفند.

امروز:

برای تامین غذای یک اسب یا یک گاو یا دو سه تا گوسفند یا بز دو جریب (حدود 8000 متر مربع) مرتع درست و حسابی لازم است. درصورتیکه با کشت درست چنین زمینی می توان غذای پنجاه یا حتی صد نفر آدم را تامین کرد. جدی.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب ایران ( والبته کلی کشور دیگر) که سفر کنید – چه در حاشیه شهرهای بزرگ و چه در میان پارکهای ملی و جنگلهای حفاظت شده – گله های بز و گوسفندی را می بینید که آزادانه می چرند. و در این چرا، هر گیاهی را یا می خورند یا زیر سمهایشان نابود می کنند. هر اقدامی را برای کاشت هر چیزی ابتر می کنند. و هر خاکی را آنقدر لگد می کنند و می کوبند و آخرین گیاهانش را می چرند که روزی خشک و بی حاصل شود.

گله های گوسفند را می توان به لشگر تاتار یا مغول یا صلیبیان تشبیه کرد که در شهر یا قریه ای مغلوب توی پس کوچه ها دنبال زن و غذا می گردند. آنچه که خوردنی است را می خورند، آنچه که بردنی است را می برند، آنچه که خوردنی و بردنی نیست را -خواسته یا ناخواسته – نابود می کنند. مثل خاک. مثل فرهنگ. مثل بذر. مثل امید و آرزو.

این پدیده بسیار پیچیده در یک زمینه و پس زمینه فرهنگی اقتصادی اجتماعی اتفاق می افتد. تقاضای نامحدود برای گوشت گران قیمت قورمه و کباب فقط یک گوشه از هزار گوشه آنست که آنرا از حمله ناخواسته لشگرهای مغول و تاتار متمایز می کند.

در هر صورت هدف این نوشته نه تحلیل موضوع چرای بی رویه است و نه من صلاحیت چنین کار سترگی را دارم. اگرچه این روزها به ندرت به چیزی به غیر از آن فکر می کنم.

فرض کنید یا بهتر است بگویم تصور کنید که قسمت سمت راست شکل فوق گله انبوهی از میلیونها گوسفند و بز است که یک نقطه کوچک خاک حاصلخیز و علف و درخت و گندم و جو را احاطه کرده اند. و تصور کنید که قسمت سمت چپ شکل (یانگ) سراسر خاک حاصلخیزی است که زیر سم گوسفندان تبدیل به بیابان نشده است. خاکی که دو جریبش غذای صد نفر را می دهد. و آن نقطه سیاه کوچک وسط آن همه سفیدی چند تا گوسفند یا بز یا یک گاو. چشمهایتان را ببندید و تصور کنید. (این یک کوئیز دیگر نیست.) خواهش می کنم اگر به فتوشاپ مسلط هستید چنین تصویری را بسازید و برای من بفرستید.

هدف این نوشته درک بهتر کسی است که هم از خوردن باقالی پلو با گردن گوسفند لذت می برد و هم – با شکم سیر- چرای بی رویه را انتقاد می کند. درک بهتر کسی که برای خریدن وسایل و لوازم خانه یا مزرعه ای در جایی خوش آب و هوا و در دل طبیعت، در دل شهری با هوای آلوده زندگی و سفر می کند. درک بهتر کسی که آزادی و اسارت، دیکتاتوری و دموکراسی، قهر و لطف و گوشت و سبزیجات را – بوالعجب – درون خودش دارد. اگر توانستید چنین دایره ای را تصور کنید، آن دایره من هستم. از آشنایی با شما خوشوقتم.

 

یک من ماست چقدر کره می دهد

تنها حسن باز شدن مدرسه ها برای من کم شدن ترافیک جاده هاست. به خصوص که من و مادر بچه ها اغلب آخر هفته ها از تهران به زرخشت و از زرخشت به تهران سفر می کنیم. وسط هفته هم که به ندرت از خانه بیرون می روم. بنابراین مهم نیست که باز شدن مدرسه ها چقدر خیابان ها را شلوغ تر می کند. به جز اینکه ممکن است کمی باعث آلوده تر شدن هوا بشود که تنفس آن هوا کمترین مشارکتی است که می توانم در آموزش و پرورش بچه ها داشته باشم.

پریروز (سوم مهر 1395 اولین روز بازگشایی مدارس یا همان بازگشت به مدرسه. به نظر می رسد “بازگشت به مدرسه” واژه ای غربی است و من ترجیح می دهم – نه از روی تعصب زبانی – همان بازگشایی مدارس را که زمانی که من مدرسه می رفتم رایچ بود، بکار ببرم. بازگشایی مدارس یعنی مدارس سه ماه پیش طبق تصمیم کسانی بسته شدند و حالا همان عده که کتاب درسی می نویسند و نظام آموزشی تدوین می کنند یا خدا می داند چه کسان دیگری، تصمیم گرفته اند در مدرسه را دوباره باز کنند. بنابراین بازگشایی مدارس که مفعولش مدرسه است و فاعلش مجهول، به واقعیت نزدیکتر است تا بازگشت به مدرسه که دانش آموز فاعل آنست.)  که از زرخشت به تهران برمی گشتم جاده خلوت و آرام بود. آرامشی که قطعیت پیش رو در آدم ایجاد می کند. اگر با سرعت 100 کیلومتر در ساعت حرکت کنی، نیم ساعت دیگر 50 کیلومتر از راه را رفته ای. به احتمال زیاد، مگر اینکه ماشین خراب شود یا به عوارضی برسی یا برای قضای حاجت توقف کنی و …. قطعیت پیش رو درست مثل روزها و سالهای مدرسه. اگر در این کلاسی قبول بشوی، سال بعد به کلاس بعدی می روی. بعد از معلم ریاضی معلم ادبیات سر کلاس می آید. قطعیت پیش رو مثل نظرآباد چند دقیقه بعد از آبیک یا قبل از آن. بسته به جهت حرکت.

توی راه به خودم قول دادم که اگر چیزی درباره بازگشایی مدارس نوشتم، نوشته ام لحن انتقادی نداشته باشد. سه هفته قبل یک نفر را که در یک جلسه مربوط به “راه اندازی یک مدرسه طبیعت” داشت سیستم آموزشی فعلی را نقد می کرد، به شدت نقد کردم. این هم از عادات زشت من است که سعی می کنم کسی یا چیزی را نقد نکنم ولی وقتی کسی ایده یا مفهوم یا سیستمی را نقد می کند نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و حتما یارو را نقد می کنم. صرف نظر از اینکه چه کسی دارد چه چیزی را نقد می کند. دو سه هفته قبل از آن هم کسی را نقد کردم که داشت مدح بی هدفی می گفت ولی من حس کردم دارد هدف داشتن را نقد می کند.

نقد کردن نقد کردن با نقد کردن هیچ فرقی ندارد. به جز اینکه اولی دور از هوش اجتماعی است و به احتمال زیاد باعث فاصله گرفتن جمع از آدم می شود. برخلاف دومی که آدم را به جمع نزدیکتر می کند و باعث ایجاد حس تعلق و کشف آرمانهای مشترک و زمینه های همکاری در آینده می شود. بعد از اینکه همه این چیزها را توی ذهنم مرور کردم به این نتیجه رسیدم که تنها راه اینکه مطلبی با لحن انتقادی درباره بازگشایی مدارس ننویسم اینست که کلا چیزی ننویسم. همانطور که معمولا توی جمع ترجیح می دهم کسی چیزی را نقد نکند و منم کسی را نقد نکنم و سکوت تم غالب معاشرت باشد. بعد یادم آمد که توی این چند هفته که چیزی ننوشته ام چند نفر ننوشتنم را نقد کرده اند و حالا اگر باز ننویسم ممکن است ننوشتنم نقدی باشد به نقد آن چند نفر. فکر کردم شاید بهتر باشد به جای نوشتن درباره بازگشایی مدارس با لحن انتقادی ناخواسته، نقد ننوشتنم را جدی جدی و یک بار برای همیشه نقد کنم و بعد در این وبلاگ را ببندم.

مدرسه طبیعت برخلاف مدرسه های رایج اصلا معلم ندارد که کلی چیز بی فایده و خسته کننده توی کله بچه ها فرو کنند. توی مدرسه طبیعت فقط چند نفر تسهیلگر هستند که حواسشان هست بچه ها کار خطرناکی نکنند یا جاییشان نشکند. چون توی طبیعت که مدرسه طبیعت آنجا واقع شده است، چیزهای طبیعی مثل سنگ و درخت وجود دارد و بچه ها که یک دفعه از محیط شهری و مدرسه های safe رایج (غیر طبیعی؟) به مدرسه طبیعت می روند ممکن است به کمی زمان و نظارت چند تا تسهیلگر نیاز داشته باشند تا بالا رفتن و پایین آمدن از درخت را یاد بگیرند. ( بالا رفتن بچه ها از درخت من را یاد دیداری ناخواسته با یکی از تئوریسین های مدرسه طبیعت انداخت که در حین نقد مدارس رایج درآمد که: “علم ثابت کرده که بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از درخت می تواند یاد می گیرد.” این بار استثنائا من نقد آن استاد محترم را نقد نکردم ولی این جمله چنان در خاطرم مانده است که گویی شب و روز در حال نقد کردنش هستم. ایکاش همانجا نقد استاد را نقد می کردم و ماجرا اینقدر مزمن نمی شد: بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با دزدی از بقالی می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بالا رفتن از دیوار و فرار از مدرسه می تواند یاد بگیرد. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با بازی world of warcraft می تواند یاد بگیرد. خوب که چی؟)

 حالا شما با ایده مدرسه طبیعت – اگر قبلا نبودید – آشنا شدید. البته این نوشته قرار نیست به شما کمک کند که بین مدرسه طبیعت و مدرسه رایج، یکی را برای آموزش و پرورش فرزندتان انتخاب کنید. چون من اصلا بچه ندارم و هر توصیه ای که در این زمینه بکنم  به شدت مورد انتقاد است. راستش من اگر بچه داشتم او را به هیچ مدرسه ای نمی فرستادم. بچه ام را اصطلاحا home school می کردم که  ترجمه روانش اینست که آموزش و پرورش بچه ام را در کنار سایر امورش کلا به مادرش واگذار می کردم و بعد مادرش حتما او را نصف روز به مدرسه رایج و نصف روز به مدرسه طبیعت می فرستاد. در هر صورت من اجازه دارم این جمله را بگویم اگرچه خزعبلی بیش نباشد. “من اگر بچه داشتم ….” اولین نقد کسانی که بچه دارند به این جمله این خواهد بود که:

you have no FU**ING idea

که کاملا  هم بجاست و من نمی توانم آنرا نقد کنم. شاید هم بتوانم. بسته به مورد.

من اگر آمریکایی بودم به دونالد ترامپ رای می دادم. من اگر وزیر آموزش و پرورش بودم سه ماه تعطیلی تابستان را با تعطیلات آخر هفته نه ماه دیگر سال ادغام می کردم. من اگر وزیر راه بودم – و در دوره های قبل وزیر آموزش پرورش نشده بودم – از خانواده هایی که با بچه مدرسه ای در تعطیلات سه ماه تابستان سفر می کردند، عوارض جاده ای بیشتری می گرفتم.

 شوپنهاور فیلسوف آلمانی معتقد بود که دانش بشری را ایده هایی کلی (general ideas) که از انتزاع از مشاهداتی بخصوص بدست می آیند، تشکیل می دهند. شوپنهاور مشاهده چیزی و سپس درک و برداشت از آن و تبدیل آن به ایده ای انتزاعی/عمومی را متد “طبیعی” آموزش می نامد. آدمی که اینجوری آموزش دیده به خوبی می داند که کدام مشاهده اش به کدام ایده عمومیش مرتبط است و توسط آن بیان می شود. چنین آدمی در مواجهه با هر چیز می داند که چکار باید بکند. چنین آدمی می داند که یک من ماست چقدر کره می دهد.

در مقابل متد طبیعی، متد مصنوعی آموزش قرار دارد. در این روش، فرد قبل از اینکه خودش و برای خودش چیزی را مشاهده کند، به حرف دیگران گوش می کند و ایده های عمومی آنها را یاد می گیرد. کلی ایده عمومی توی کله آدمی که در متد مصنوعی تحت آموزش و پرورش قرار گرفته است، فرو می شود به امید روزی که خودش کم کم  چیزهای مربوط به آنها را مشاهده کند یا به عبارت دیگر با آنها مواجه شود. ولی تا آن روز فرا برسد، این آدم کلی گند می زند. ایده های عمومیش را به غلط به کار می بندد. نمی داند که چی مال کجاست. منظور شوپنهاور را متوجه می شوید؟ (اگر خود شما قبلا چنین چیزی را تجربه نکرده اید، ایده های عمومی شوپنهاور که در اینجا نقل می شوند ممکن است همین مشکل را در شما ایجاد کنند، پس لطفا مواظب باشید.)

شوپنهاور که این روش را به بستن درشکه جلوی اسب تشبیه می کند، توضیح می دهد که وقتی بعد از مدت طولانی آموزش و خواندن و حفظ کردن، به دنیای واقعی پا می گذاریم، یا با جهالت از چیزها و پدیده های آن، یا با برداشت غلط از آنها، طبیعی است که یا الکی اضطراب داشته باشیم یا الکی اعتماد به نفس. دلیلش اینست که توی کله ما ایده های عمومی زیادی وجود دارد که سعی می کنیم از آنها استفاده کنیم ولی به ندرت موفق به این امر می شویم.

فیلسوف آلمانی هدف غایی آموزش را کسب دانش جهان (to acquire a knowledge of the world) می داند. ترجمه بهتر می تواند استادی در کار جهان باشد. یا همان که بالاخره بفهمی یک من ماست چقدر کره می دهد.

آدم وقتی به دنیای اطرافش نگاه می کند چیزهای زیادی می بیند. و این چیزهای زیاد را از زوایای زیادی می بیند. مگر اینکه ایده های عمومی زیادی در کله اش فرو شده باشد که در این صورت خیلی زود و با دیدن یک چیز به اولین زاویه ممکن، آنرا قضاوت می کند و زیر نزدیکترین دسته ای که به ذهنش می رسد دسته بندی می کند.

خدا می داند که چقدر زمان و چقدر تلاش و چقدر بخت و اقبال لازم است تا آدم بتواند این همه ایده عمومی را آنلرن کند و جور دیگر ببیند. ایده های عمومی که خود فرد بر اساس تجربه شخصی خودش به آنها نرسیده است. خزعبلاتی که نمی گذارند که آدم جهان و هر چه در او هست را همانگونه که هست ببیند. آدمی که در متد مصنوعی آموزش و پرورش یافته به جای اینکه چشمهایش را بشوید تا جور دیگر ببیند، جهان و هر چه در او هست را می شوید تا مطابق با ایده های عمومیش به نظر برسند.

شوپنهاور اگرچه در مقاله اش (On Education) در مورد ضرورت بالا رفتن از درخت برای بچه ها چیزی نگفته ولی به عبارات مختلف بر مقدم بودن تجربه و مشاهده بر ایده های انتزاعی تاکید کرده است. شوپنهاور دانش انسان را زمانی به بلوغ رسیده می داند که تناظر کاملی بین ایده های انتزاعی و تجارب مستقیم و دست اول فرد برقرار شده باشد. یعنی هم بداند که هر چیزی که می بیند یا هر پدیده ای که با آن مواجه می شود از کجا آمده، به چکار می آید یا ارتباطش با زندگی او چیست. وهم بداند که هر ایده عمومی و انتزاعی که به گوشش خورده یا می خورد بیانگر کدام چیز یا پدیده در زندگی اوست. با این تعریف، من که توی خیابانهای بانکوک به سی جور سس رنگارنگی که توی پلاستیکهای کوچک شفاف بسته بندی شده و سی جور غذای عجیب و غریب که بعضی از آنها هم توی پلاستیک شفاف بسته بندی شده بودند، مثل بز نگاه می کردم، هنوز دانشم درباره جهان نابالغ است. یا وقتی هنوز خیلی ایده های عمومی که خدا می داند کی و کجا با آنها آشنا شده ام تناظر دقیقی با مشاهدات و تجربیات شخصیم ندارند. مثل حقوق بشر. مثل فرهنگ. مثل یائسگی. مثل بچه داشتن.

به دور از انصاف است که فیلسوف دو قرن پیش را با دانش و ایده های عمومی امروز نقد کنیم. من برای اینکه نشان بدهم واقعا نمی خواهم اینکار را بکنم اینجا یک صفحه خالی می گذارم.

 

left-blank

امروز بیشتر ایده های عمومی را که توی مدرسه با آنها آشنا شدم فراموش کرده ام. مثل بیشتر چیزهایی که توی فیزیک و شیمی و ریاضی یاد می گرفتیم. من که چیزی یادم نمی آِید مگر اینکه این ایده های عمومی جایی در ضمیر ناخودآگاهم باعث اختلال در روابط اجتماعی یا سایر امور زندگی روزمره ام بشوند که در هر صورت تشخیصش کار سختی است. بعضی از آن ایده ها را هنوز فراموش نکرده ام ولی هنوز در حد ایده های عمومی آمده از دیگران مانده اند. مثل بعضی از ایده هایی که توی درس جغرافیا می خواندیم. فلات، جلگه، قاره و از همه بدتر استپ. درک استپ زمانی برایم غیر ممکن شد که با لغت step انگلیسی آشنا شدم و بعد هر چقدر هم که به کوه و دشت و دمن سفر کردم نفهمیدم استپ دقیقا با کجا متناظر است. درس تاریخ هم شبیه درس جغرافیا بود با این تفاوت که چون کمی با داستان همراه بود آدم – از روی توهم – فکر می کرد که ایده هایش را بهتر می فهمد. مثل سقوط فلان سلسله یا ظهور بهمان دوره. خداییش یک بچه 12 ساله یا حتی یک مرد 42 ساله چطور می تواند سقوط یک سلسله را با همه ابعاد آن درک کند و ارتباط آن را با زندگی خودش متناظر؟ چیزی که در زمان شوپنهاور هنوز مرسوم نبود یک ایده (یا دسته) کمکی به نام خزعبل بود که آدم می تواند خیلی چیزها را با آن متناظر کند و راهش را به کمک آن خیلی نرم به سوی بالغ شدن دانشش از جهان هستی ادامه بدهد.

از علوم اجتماعی تنها چیزی که به خاطر دارم یکی خود اسم این درس است که هنوز دسته مناسبی به جز دسته کمکی فوق الذکر برایش پیدا نکرده ام و دیگری خاطره ای است از یکی از کلاسهایش. یک روز معلم علوم اجتماعی – فکر کنم سوم دبیرستان – سر کلاس داشت با آب و تاب (و با لهجه غلیظ قزوینی) از پیشرفت جامعه آلمان تعریف می کرد که دستگاهی ساخته اند که از یک طرف گاو رو درسته می دی تو و از طرف دیگه سوسیس میاد بیرون. یکی از بچه ها پرسید که آقا دستگاهی هم هست که عکس این کار رو انجام بده؟ معلم علوم اجتماعی ما جواب داد که بله پدر ک…. تو همین کارو کرده که توی گاو اومدی بیرون. (الف- این گفتگو واقعا سر کلاس علوم اجتماعی ما اتفاق افتاد و یک جک نیست. ب- این خاطره ممکن است هیچ ارتباط مستقیمی با ساختار منسجم این نوشته نداشته باشد.)

 اسم بعضی از دروس را هم ممکن است کلا فراموش کرده باشم چه رسد به ایده های عمومیشان.

تنها درسی که ایده ها و مفاهیم انتزاعیش هرگز از یادم نرفت ادبیات فارسی (در بعضی مقاطع فارسی؟) بود. هر کلمه ای از گلستان سعدی گویی برای من نه یک مفهوم انتزاعی یا ایده ای عمومی، که خود “چیزی” بود برای مشاهده. برای دست زدن. برای زل زدن. بی خبر از اینکه ایده عمومی متناظر با آن را شاید دو سه دهه دیگر کشف بکنم یا نکنم. کلیله و دمنه و تاریخ بیهقی هم همینطور. یا غربزدگی جلال آل احمد. یا داستان رستم و سهراب. یا داستان بر دار کردن حسنک وزیر. بعضی چیزها هست که یک بچه فقط با خواندن داستان بالای دار رفتن حسنک وزیر یا آدمهای دیگر می تواند یاد بگیرد. یا با خواندن داستان زندگیشان.

ممکن است حق با شوپنهاور باشد و خیلی از این مفاهیم انتزاعی مقدم بر تجربه شخصی، باعث بوجود آمدن کلی fuckedupness و موضع گیری غلط در مواجهه با رویدادهای زندگی در من شده باشند. ولی چطور می توان تشخیص داد؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟

مقدمه نسبتا طولانی شد و اصل مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد یا همان دانش ما از جهان هستی باشد برای نوشته ای دیگر. البته دلیل اصلی اینست که نوشته بعدی تا حدودی حاوی انتقاد نسبت به تئوری آموزش شوپنهاور، آموزش به طور کلی، بچه دار شدن و چیزهای دیگر خواهد بود و به دلیل قولی که به خودم داده بودم نمی توانست در این نوشته بیاید.

آتش مقدس: 25>10>17

من 4-5 ساله بودم که یکروز پدرم از من خواست برایش پیچ گوشتی ببرم و من در عوض برایش گوشتکوب بردم. من که یادم نیست ولی اینطور که مادرم تعریف می کند این ماجرا نگرانی عمیقی از آینده من، در پدرم ایجاد کرده بود و فکر می کرد که در آینده شاید نتوانم گلیم خودم را از آب بیرون بکشم.

معلم خصوصی ریاضی دختر بچه ای برایم تعریف کرد که والدین دختر به توصیه مدرسه اش برای اینکه او بتواند وارد مدرسه تیزهوشان بشود تلاش می کنند ریاضی او ( و خدا می داند چه درسهای دیگری) بهتر بشود. دختر بچه بعد از دو سه سال نشستن سر کلاس و گوش کردن به مفاهیم اولیه ریاضی هنوز عدد 10 را عددی بین 17 و 25 می داند. دخترک هیچ گونه عقب ماندگی یا اختلال یادگیری ندارد. مشکل اینجاست که او برای یادگیری ریاضی تمرکز نمی کند. دائما در تخیل خودش سیر می کند و داستان می بافد. معلم خصوصی ریاضی که معلم نسبتا دلسوز و مهربان و صبوری است از دخترک پرسیده “قصه می خونی؟” و او اسم چند قصه خیالی را که در عالم ما بزرگترها وجود خارجی ندارند در جواب مثبت معلمش گنجانده  است.

چند سال پیش توی شرکتی کار می کردم که این جمله روی تابلوی کنار دستگاه حضور غیاب نصب شده بود:

“اگر نتوانیم اندازه بگیریم نمی توانیم مدیریت کنیم.”

هر بار دیدن این جمله کنار دستگاهی که باید انگشتم را رویش می گذاشتم عصبیم می کرد. و هر بار از خودم می پرسیدم که این دستگاه یا این دم و دستگاه چه چیز من را می توانند اندازه بگیرند؟ یا چه چیز من را می توانند مدیریت کنند؟

dogma-if-you-cant-measure-it-you-cant-manage-it

اگرچه حتی در عالم بیزنس غرب هم بعضی به این نتیجه رسیده اند که این جمله خزعبلی بیش نیست و چیزهای مهم قابل اندازه گیری نیستند، ولی چه در عالم کسب و کار و چه در زندگی روزمره شرقی ما، هنوز اکثریت قریب به اتفاق با کسانی است که بدون اندازه گیری روزشان شب نمی شود. اندازه گیری با عدد. با خط کشی که ملاک و معیارش را سیستمی از قبل تعریف کرده است و این سیستم بیشتر وقتها به قدری بزرگ و به قدری نامرئی و به قدری محق است که هر پدر و مادری برای اندازه گیری امروز و فردای خودش و بچه اش از آن استفاده می کند.

همه می دانیم که درک ریاضی و علوم دیگر نقش به سزایی در رساندن ما به اینجایی که هستیم ایفا کرده اند. بحثی در این نیست.

البته که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد. ولی شاید دختر بچه ای که اینگونه خیال می کند حامل جرقه ای باشد به جا مانده از آتش مقدسی که رو به خاموشی است. آتش شعر و نقش و داستان و خیال. آتشی که استدلالیان -یا اندازه گیران-  یک پای چوبینشان را اینطرفش گذاشته و یک پای دیگر آنطرفش، به آن می شاشند.

من نمی خواهم گمانه زنی کنم که این دختر در آینده حتما نویسنده یا شاعر یا فیلمساز “موفقی” خواهد شد با اثری “پر فروش”.

من می خواهم پیشنهاد بدهم که پدر و مادر این دختر مانند خیلی از پدر و مادرهای دیگر گرفتار عارضه ای هستند که اگر هم نه درمان، باید مدیریت (البته بدون نیاز به اندازه گیری) بشود. مثل دیابت یا مثل فراموشی. فراموشی (ارزش و زیبایی و اهمیت) چیزهای که نمی توان اندازه گرفت.

مارتین هایدگر در کتاب هستی و زمان به ما یادآوری می کند که کنجکاوی – ویژگی بارز علوم رایج – با پرسیدن و جواب دادن، شگفتی را از بین می برد. حیرت نشانه نگرش ماقبل علم (prescientific attitude) است که چیزها را همانگونه که هستند و برای خوشان می بیند. واژه ای که هایدگر بکار می برد marveling است که تحسین و شگفتی از کل جهان هستی را در بر دارد. اگرچه تشنگی سیری ناپذیر کنجکاوی، ما را به اندازه گیری محیط کره زمین و سرعت نور و کشف قاره ها و کرات دیگر و … رسانده است ولی چیزی که ما از جهان هستی درک می کنیم هم از کنجکاوی و هم از حیرت – با هم – بدست می آید.

 من و شما می دانیم که 10 بین 17 و 25 قرار ندارد ولی شگفتی قرار دادن 10 بین 17 و 25 فقط از آن کسی است که این بعد از درک جهان هستی را فراموش نکرده یا از دست نداده است.

پدرم زنده نماند که آینده پسر خنگش را حتی دو سال بعد از آن ماجرا ببیند. شاید هم اگر زنده می ماند برایم معلم خصوصی می گرفت و من هم به جرگه تیزهوشان اندازه گیر راه پیدا می کردم.

بین خطوط برانیم

الف- آیا خود کسی که این جمله را گفته بین خطوط می راند؟ رانندگی آن شخص را کجا می توان دید؟

ب- آیا این یک جمله امری است یا کلمه بیایید در جمله دعوتی بیایید بین خطوط برانیم به قرینه معنوی حذف شده است؟

ج- آیا جمله امری خطاب به اول شخص جمع یا مفرد از لحاظ دستوری اشکال دارد؟

د- آیا مخاطبین این جمله با گوینده آن احساس ما بودن دارند؟

ه- آیا ممکن است که گوینده این جمله نه یک شخص خاص بلکه آگاهی جمعی باشد؟

و- آیا ممکن است وجود این جمله ارتباط مستقیمی به راندن بین خطوط نداشته باشد؟ مثل عدم ارتباط مستقیم نشان کیفیت روی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم کیفیت بسته بندی بعضی از کالاها و خدمات با کیفیتشان. مثل عدم ارتباط مستقیم گفتار و پندار و کردار.

ز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر جمله مشابهی را دارد؟ مثلا بین خطوط نرانیم. یا روی خطوط برانیم.

زز- با فرض مثبت بودن جواب د آیا هر یک از مخاطبین حق پیشنهاد/امر خطوط جایگزینی را دارند؟

ح- اگر همه بعد از مدتی بین خطوط برانند آیا نیازی هست که جمله “بین خطوط می رانیم” به جای جمله بین خطوط برانیم روی تابلوها نصب شود؟ یا حتی در دهه های آینده سه جمله: بین خطوط راندیم – بین خطوط می رانیم – بین خطوط خواهیم راند؟

ط- آیا ممکن است فعل امر به شکل امروزی از دستور زبان حذف شود یا با پیشنهاد به اول شخص جایگزین گردد؟

ی- آیا ممکن است روزی فرا برسد که همه در حالیکه ما شده ایم و بین خطوط می رانیم کلا از دوم شخص و سوم شخص در زبان و زندگی روزمره بی نیاز بشویم؟

دانستن و ندانستن

ابوريحان بيروني در بستر بيماري افتاده بود و واپسين لحظات عمرخود را ميگذراند. يكي از دوستان بر او وارد شد و او پاسخ مساله ای را از وی پرسيد. مرد جواب داد اين چه جای پرسش است كه ابوريحان در پاسخ چنين گفت:

آيا پاسخ اين سوال را بدانم و بميرم بهتر است يا ندانسته بميرم؟

مرد هم جوابش را داد. هنوز از خانه خارج نشده بود كه صداى شيون بلند شد و ابوريحان از دنيا رفت.

ممکن است مرد جواب سؤال دوم را داده باشد و ممکن است جواب مرد به ابوریحان بیرونی “ندانسته بمیری بهتر است” بوده باشد.

فرم نظرسنجی

الف-1- از چه طریقی با وبلاگ علی سخاوتی آشنا شدید؟

الف-2- از طریق این وبلاگ با چه چیزهایی آشنا شدید؟

ب- آیا تصاویر داخل نوشته ها به اندازه کافی جذاب هستند؟

ج-1- تا چه حدی نظرات کاربران با نوشته ها یا نوشته ها با نظرات کاربران مرتبط است؟

ج-2- تا چه حدی نوشته های این وبلاگ با نیازهای امروز شما و نیازهای امروز شما با نوشته های این وبلاگ مرتبط است؟

ج-3- تا چه حدی نوشته های این وبلاگ در شما نیاز ایجاد می کند یا نیاز از بین می برد؟

feedback
feedback

د- آیا تاکنون خواندن مطالب این وبلاگ باعث بی خوابی، ناراحتی گوارشی یا عوارض دیگر در شما شده است؟ اگر جواب مثبت است کدام مطلب و چه عارضه ای؟

ه- طراحی بلاگ تا چه حد مانع از استفاده از مطالب می شود یا به آن کمک می کند؟

و- به نظر شما بهتر است هر چند روز چند مطلب منتشر شود؟

ز- شما هر چند روز چند مطلب را روی این وبلاگ می خوانید؟

ح-1- آیا مطالب را تا آخر می خوانید؟ کدام مطالب را تا آخر خوانده اید و کدام را نصفه رها کرده اید؟

ح-2- آیا مطلبی را بیشتر از یکبار خوانده اید؟ اگر جواب مثبت است کدام مطلب؟

ط- آیا خواندن مطالب این وبلاگ را به دیگران توصیه می کنید؟ چرا؟

ی- آیا شما هم وبلاگ می نویسید؟ اگر جواب مثبت است آیا در چیزهایی که می نویسید ایده هایی برای بهبود مطالب این وبلاگ وجود دارد؟ اگر جواب مثبت است کدام مطالب و چه ایده هایی؟

ک- درج نام و سایر اطلاعات شخصی اختیاری است.