بایگانی دسته: بی ربط

وصیت نامه اینجانب

اینکه من می توانم بعد از مرگم، از بازماندگان، درخواستی داشته باشم و اینکه بعد از مرگم ممکن است کسانی پیدا بشوند که وصیت نامه من را بخوانند و به آن عمل کنند، هم عجیب است و هم وسوسه کننده.

عجیب است که من می توانم یک درخواست یک طرفه از شما داشته باشم.

شما زمانی با درخواستهای من روبرو خواهید شد که حتی نمی توانید نظر خود را درباره آنها به من بگویید یا درباره غیر عملی بودن یا احمقانه بودنشان با من بحث کنید. اگر درخواست من عملی است و در حیطه اختیار و منابع من، چرا به جای وصیت کردنش همین حالا خودم آنرا اجرا نمی کنم؟ اگر خودم در زمان زنده بودنم قادر به انجامش نیستم چطور می توانم انجام آنرا از آدمهای دیگر آن هم بعد از مرگم – یعنی وقتی زنده نیستم که کمی هم خودم کمک کنم- انتظار داشته باشم؟

همه چیزهایی که از من بجا می ماند از جمله اعضای بدنم به کسانی می رسد که می توانند/می خواهند آنها را – به طریق قانونی یا غیر قانونی – تصاحب کنند. اگر چیزی را تا زمان مرگم برای خودم نگه داشتم معنیش این بوده است که نمی خواستم مال شما باشد. منظورم را می فهمید؟ وقتی زنده بودم فکر می کردم خودم آنها را لازم دارم یا یک روزی ممکن است به آنها نیاز پیدا کنم. مثل این همه لباس که توی کمد لباسم دارم و سالی یکبار هم آنها را نمی پوشم. یا مثل دو کلیه ام که ظاهرا یکی از آنها هم کار را راه می اندازد.

مطمئن باشید وقتی زنده بودم همه تلاشم را برای همراه کردن شما و انجام کارهایی که در این وصیت نامه لیست نمی شود، بکار گرفتم. شاهد این مدعا تک تک خزعبلاتی است که روی وبلاگم نوشته ام.

هر چیزی که لازم بود به شما بگویم در زمان حیاتم به شما گفتم. شاید به اندازه کافی از زحماتی که برایم کشیدید قدردانی نکردم. عجیب است که همین حالا که این وصیت نامه را دارم می نویسم می توانم به شما تلفن کنم و به اندازه کافی تشکر کنم. یا جواب کامنتهای شما را بدهم. ولی این کار را نمی کنم. شاید به اندازه کافی بابت اشتباهاتم یا حرفها یا کارهایم که باعث ناراحتی شما شد از شما معذرت نخواستم. عجیب است که هنوز فرصت برای این کار وجود دارد.

من در حالی این وصیت نامه را می نویسم که از صحت و سلامت نسبی عقلانی  و جسمانی برخوردار هستم و اعتراف می کنم این میل در من وجود دارد که قسمتی از کارهایم را – زمانیکه دیگر در میان شما حضور ندارم – به گردن شما بیندازم. برای من به طرز عجیبی وسوسه انگیز است که در زمان فقدانم بتوانم هنوز در تصمیم گیریهای شما نقشی داشته باشم.

علی سخاوتی

آذر 1394

مهارت یا درآمد؟ ارائه یک مدل مرغ و تخم مرغی دیگر

سلام

شما مهارت خاصی را در نظر دارید که بتوان  با فراگرفتن آن بصورت پاره وقت درآمدی هرچند مختصر داشت؟ شاید بتوانم آن را یاد بگیرم؟

—————————————————————-

مهارتهای پایه ای برای ایجاد درآمد مختصر به صورت پاره وقت:

بیدار شدن از خواب

خوردن غذای سبک و مقوی

حرکت دستها و پاها (با کمال احترام به آنهایی که در این زمینه محدودیتهای فیزیکی دارند)

دیدن و شنیدن

بستن دهان

پایین آوردن انتظار

قدردانی از داشته ها

مهارتهای تکمیلی برای افزایش درآمد مختصر:

نوشتن روزانه ده ایده

پرسیدن روزانه این سؤال: چی کار کردم، چی یاد گرفتم؟

دوری از خلق پر شکایت گریان

من نمی گویم که جوشکاری زیر آب یا جراحی قلب باز یا طراحی وب مهارتهای درآمدزا به حساب نمی آیند. حرف من اینست که در شرایطی که آدم به شدت به “درآمد مختصر” نیاز دارد، درآمد می شود مرغ و مهارت می شود تخم مرغ، نه برعکس. (فرض من اینست که ابتدا مرغ بوجود آمده است و بعد تخم مرغ.)

به عبارت ساده تر شما به درآمد نیاز دارید نه به مهارت. کسب مهارتهایی که در حال حاضر ندارید باید اثر جانبی کسب درآمد برای شما باشد.

با این رویکرد کار ساختمانی، نظافت منازل، حمل بار، مسافرکشی، شستشوی خودرو و اصولا هر کاری که عنوانش کسب یک مهارت یا گذراندن یک دوره جدید را به ذهن متبادر نمی کند، می تواند باعث یادگیری مهارتهای جدید بشود. مهارتهای مهمی مانند نحوه برخورد و گفتگو با مشتری/کارفرما و همچنین خلق ارزش برای او.

البته رویکرد دیگری هم هست که معمولا توسط مؤسسات آموزشی (از دانشگاه ها گرفته تا مؤسسات عملی کاربردی تا فنی و حرفه ای) تبلیغ می شود. رویکردی که در آن یک شغل و درآمد خوب به دنبال گذراندن یک دوره و کسب یک مهارت می آید.

این رویکرد شاید برای خیلی ها مناسب باشد. نمی دانم. من رویکرد قبلی را بر اساس تجربه شخصی خودم و همچنین شنیدن تجربیات آدمهای دیگر پیشنهاد می کنم.

شما برای کسب درآمد تنها کاری که باید انجام بدهید اینست که به کسی کمک کنید که کاری را که برایش مهم است انجام بدهد. این کار لزوما نه راحت است و نه منطبق با ارزشهای فردی اجتماعی یا آرزوهای دوران کودکی شما.

انجام کارهای (به ظاهر) پیش پا افتاده و کسب درآمد مختصر از آنها شاید جسم آدم را خسته کند ولی نداشتن درآمد مختصر مخصوصا وقتی که آدم به شدت به آن نیاز دارد، ذره ذره اعتماد و عزت نفس آدم را از بین می برد و باعث می شود که بکارگیری مهارتهای خدادادی مانند دیدن و شنیدن را هم به تدریج فراموش کند. این حس شخصی من بود زمانیکه چند سال پیش در کانادا زور می زدم به جای کسب درآمد کسب مهارت کنم.

از آن روزهایی که به درآمد مختصر نیاز داشتم چند سالی گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است. حالا من به جای درآمد مختصر به آدمهایی نیاز دارم که برای تکمیل زرخشت به من کمک کنند. دو هفته پیش از پسری که در همسایگی زرخشت زندگی می کند و می دانم که هم خودش و هم خانواده اش به شدت به درآمد مختصر نیاز دارند خواهش کردم یک سری نرده و قفسه آهنی را رنگ بزند. روزی که قرار بود این کار را انجام بدهد به جای ساعت 8 ساعت 11 با پیگیری من سر کار حاضر شد و با چنان بی دقتی و کثافتکاری این کار را انجام داد که به خودم قول دادم دیگر هرگز به او کار ندهم. همین تجربه را با خیلی آدمهای دیگر در فرایند ساخت زرخشت داشته ام.

بعضی ها معتقدند که فرهنگ کار در کشور ما اشکال دارد. یا تعریف کار. یا نگرش به کار. نمی دانم.

شاید این نوشته بیشتر از آنکه راهکاری باشد برای کسب درآمد مختصر برای شما، خیالبافی خودم است برای یافتن کسی که نقطه های رنگ پاشیده شده روی ماشینم را با دستمال آغشته به بنزین پاک کند.

به غربت رفتم و دیدم به مانند وطن نیست

هفته پیش – جای شما خالی-  به همراه مادر بچه ها و جمعی از رفقا سفر خارج رفته بودیم. جایی که خیلی شبیه شمال خودمان بود یا حداقل شمال خودمان با در نظر گرفتن برخی احتمالات می توانست شبیه آنجا باشد. با آن جاده کناره و درختان زیتون و گله گله ویلاهایی که از توی اتوبوس ترانسفر فرودگاهی دیده می شدند و از همه بیشتر ساحل و آب دریای اژه که رنگ و طعم و موجش من را به یاد رنگ و طعم و موجهای آب دریای خزر می انداخت که یکبار  در بچگی در چمخاله تجربه کرده بودم.

یکی از کارهایی که آدم در خارج می کند مقایسه است. مقایسه ای که لزوما یک مقایسه تحلیلی یا علمی نیست. مقایسه ای است در حد مقایسه حالت بعد از غذا خوردن با حالت قبل از غذا خوردن. مقایسه ای شبیه حالت بعد از قضای حاجت با حالت قبل از آن.  مقایسه ای شبیه حالت بعد از سرماخوردگی با حالت قبل از آن. و الخ.

روز سوم سفر هم سرما خوردم و هم برادرم از ایران خبر داد که وب سایت صدای سلامت فیلتر شده است.

(صدای سلامت کسب و کاری است که من و برادرم و یک شریک دیگر تقریبا ده سال است که بی وقفه برای رشد و توسعه آن تلاش کرده ایم.)

بعد از شنیدن این خبر علاوه بر تجربه احساسات تراژیک و کمی مرثیه سرایی برای اطرافیان، توی ذهن خودم شروع به مقایسه کردم. مثلا اینکه اگر این همه زحمت را در خارج کشیده بودیم الان اینطوری نمی شد و خزعبلاتی از این دست.

قسمت احمقانه داستان اینجاست که ذهن آدم به هنگام اینجور مقایسه ها خیلی انتخابی عمل می کند. مثل توریستی که با حذف 99/99 درصد تاریخ بشریت، رامسر را با کوش آداسی مقایسه می کند.

خارج رفتن با شکل گیری مفهوم “خارج” شروع می شود. با کشیده شدن یک مرز. مرزی ذهنی یا فیزیکی یا دیجیتال. و من نمی دانم که چرا وقتی به آنسوی مرز نگاه می کنیم همیشه مرغ همسایه غاز است و همیشه فقط چیزهایی را که از دست داده ایم به یاد می آوریم.

وقتی هم که به کمک هواپیما یا هر وسیله دیگری به آنسوی مرز می رویم برای اینکه چیزی را که اینسوی مرز نیست تجربه کنیم با زیر سؤال بردن مرز و فلسفه وجودیش و منطقی بودن تاثیراتش، تجربه خودمان را خراب می کنیم. بی توجه به اینکه دلیل اصلی حضور ما در خارج، وجود همان مرز و همه تاثیراتی است که تا به امروز گذاشته است.

راننده تاکسی که روز آخر ما را از یک مرکز خرید به هتل برمی گرداند معتقد بود که کفگیر اروپایی ها به ته دیگ خورده و اگر کویتی ها و ایرانی ها نبودند صنعت توریسم ترکیه “فینیتو.” (این دقیقا اصطلاحی بود که خودش بکار برد.) و من به پولی که آنسوی مرز خرج کرده بودیم می اندیشیدم و به مرزی که شاید قبل از هرچیز عامل کسب آن پول بود.

چند روز قبل از اینکه از کانادا به ایران برگردم یک کانادایی از من پرسید که: “ما بیشتر از صد و پنجاه سال است که توالت فرنگی (flush toilet) داریم . شما توی ایران چند سال است که توالت فرنگی دارید؟” من در جواب گفتم که ما در ایران بیشتر از دو هزار و پانصد سال است که سابقه مدون توالت کردن داریم شما چند سال است که سابقه توالت کردن دارید؟ جوابی دریافت نکردم.

کم و زیاد کردن فاصله زمانی و مکانی نگاهمان به یک مرز ممکن است تاثیرات جالبی روی چیزی که در اینطرف و آنطرف مرز می بینیم و مقایسه بین آنها بگذارد.

ده عادت آدمهایی که به اینکه آدمهای دیگر درباره آنها چی فکر می کنند اهمیت نمی دهند

الف-ب-ج-د-ه-و-ز-ح-ط-ی- روراست بودن با خودشان و دیگران و پذیرش این واقعیت تلخ که هر کسی فقط درباره خودش فکر می کند.

فکر دیگران

وقتی شما به اینکه دیگران درباره شما چی فکر می کنند اهمیت می دهید معنیش اینست که شما به چیزی اهمیت می دهید که وجود خارجی ندارد. حداقل در نود و نه و نود و هشت صدم درصد مواقع.

یک آدم به طور متوسط در طول روز 50 هزار فکر و خیال مختلف از ذهنش می گذرد. حالا اگر کسی خیلی به ما اهمیت بدهد و ده بار در طول یک روز به ما فکر کند این می شود دو صدم درصد کل افکار یارو در طول آن روز. و اینکه یک نفر ده بار در طول یک روز درباره یک نفر دیگر فکر کند انتظاری رویاپردازانه بیش نیست.

اینکه ما فکر می کنیم دیگران درباره گفتار و پندار و کردار ما فکر می کنند فقط ساخته ذهن خود ماست. هیچ کس وقعی نمی گذارد. اگر هم گه گداری می شنوید که یک نفر درباره شما آنطور فکر می کند معنیش این نیست که آن شخص واقعا درباره شما فکر کرده است. بلکه معنیش اینست که آن شخص دوست دارد بداند دیگران درباره اینکه آن شخص درباره شما آنطور فکر می کند چطور فکر می کنند. یا اینکه دوست دارد دیگران درباره او آنطور فکر کنند که از آنطور فکر کردن او درباره شما برداشت می شود.

برای اینکه به فکر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید نیازی نیست روزی سه بار خودتان را توی آینه نگاه کنید، خودتان را دوست داشته باشید و با تمرکز روی ارزشهای خود اعتماد به نفستان را بالا ببرید. تنها کاری که باید روزانه انجام دهید یادآوری این واقعیت تلخ است که هیچ کس درباره شما فکر نمی کند. همانطور که شما نیز به جای اینکه درباره دیگران فکر کنید درباره اینکه آنها درباره شما چی فکر می کنند فکر می کنید.

داستان پریشان حالی من بعد از اعلام جدایی اولین دوست دخترم توسط ایمیل

من تازه از یاسوج به تهران منتقل شده بودم و هومن که دوست دوست صمیمی من بابک بود در قسمت اینترنت یک سازمان دولتی کار می کرد و به درخواست بابک لطف کرد و من را برای کار در همان قسمت به مدیر آنجا معرفی کرد. بعدا فهمیدم که هومن از آن نابغه هایی است که پای کامپیوتر می نشینند و برنامه هایی می نویسند که معجزه می کند.

روزی که من برای مصاحبه رفتم نمی دانستم که هومن من را به عنوان دوست خودش معرفی کرده است و نمی دانستم که توی اتاق مدیر آن قسمت باید با آن شخص سوم مثل یک دوست سلام و علیک کنم. در هر صورت مدیر مربوطه این موضوع را به روی خودش نیاورد. این موضوع را هم که من هیچ تخصص و سابقه ای در زمینه کاری آنجا نداشتم همینطور.

 محل کار من و دو سه نفر دیگر که آنجا کار می کردند یک اتاق دراز بود که دور تا دور آن میز کامپیوتر بود و رک و مودم و سرور و این جور چیزها. در این اتاق بود که من برای اولین بار با یاهو مسنجر آشنا شدم. چت با غریبه ها در اتاقی که هیچ پنجره ای نداشت برای من پنجره ای گشود به دنیایی که سراسر دیوار بود. و من طول آن دیوار را با یک کیف سامسونت که یا تویش یک شلوار جین با یک پیراهن آبی و یک جفت کفش مشکی بود یا لباسهای خاکی رنگ سربازی و یک جفت پوتین، با اتوبوس و مینی بوس و تاکسی هر روز طی می کردم. هر روز از ساعت یک ربع به شش صبح تا ساعت دوازده شب.

از پشت این پنجره خیلی زود با دختری آشنا شدم که علاوه بر چت به من تلفن هم می کرد. آن موقع من موبایل نداشتم و وقتی یکی از همکاران صدایم می کرد که “آقای سخاوتی تلفن با شما کار داره” زندگیم معنی پیدا می کرد. یادم نمی آید درباره چی حرف می زدیم. چیزی که مهم بود این بود که تقریبا هر روز زنگ می زد. یکی دو بار هم بیرون رفتیم. ظاهرا هم او از من خوشش می آمد و هم من از او. یک بار با هم کوه رفتیم. حتی یک بار به من یک هدیه داد. یک زنگوله کوچک که هنوز دارمش و چند روز پیش توی یک کارگاه از آن استفاده کردم.

از شروع این آشنایی بیشتر از دو سه هفته نگذشته بود که بدون دلیل خاصی تماس من با دوست جدیدم قطع شد. نه زنگ می زد و نه اصطلاحا آنلاین می شد. من هم شماره ای چیزی از او نداشتم. تا اینکه بعد از چند روز ایمیلی برایم فرستاد با این مضمون که خیلی فکر کرده و به این نتیجه رسیده که بهتر است رابطه ما هر چه زودتر به پایان برسد. من هر چه با ایمیل اصرار کردم که ممکن است اشتباه کند فایده ای نداشت. نه توضیح بیشتری در کار بود و نه تغییری در تصمیم آن دختر. نه اشتباهی از من سر زده بود و نه چیز دیگری که به من بگوید.

من برای چند روز شاید هم برای چند ماه حال خیلی بدی داشتم. گویی چیزی در من خراب شد. چیزی مثل آن پنجره و قسمتی از دیوار دور و برش. هنوز تلفن اتاق ما زنگ می زد ولی هیچ وقت کسی با من کار نداشت. و من نمی دانستم که با این حفره تازه که درونم ایجاد شده بود دقیقا باید چکار کنم. چیزی که از آن گریزی نبود بیرون آمدن از خانه ساعت یک ربع به شش و سوار اتوبوسهای امیرآباد به انقلاب شدن بود. و بعد اتوبوسهای انقلاب به امام حسین. بعد مینی بوسهای امام حسین به سه راه تختی و بعد تاکسیهای سه راه تختی به پادگان محل خدمتم. و بعد تایپ گزارشهایی که فقط خدا می دانست کاربردشان چیست در اکسل و زرنگار برای شش ساعت و ربع و بعد یک تاکسی از پادگان محل خدمتم به سه راه تختی و بعد عوض کردن لباس پشت درخت و بعد یک تاکسی از سه راه تختی به سه راه تهران پارس و بعد یک اتوبوس به چهار راه ولیعصر و بعد یک اتوبوس به محل کارم و بعد شش هفت ساعت چرخیدن توی اینترنت و چت با غریبه ها و حرف زدن با همکارانم و گه گداری هم جلسه با مدیر قسمت و بعد یک تاکسی به میدان ونک و بعد یک تاکسی به اتوبان کردستان و بعد ده دقیقه پیاده روی تا خانه و بعد… و بعد پیدا کردن یک پنجره دیگر روی دیواری که روز به روز به خراب کردنش بیشتر فکر می کردم.

هومن که با یک بورسیه دکترا از استنفورد داشت آماده رفتن به آمریکا می شد یکی از روزهای نوروز نزدیک یک باجه تلفن با ضربات چاقوی چند نفر به قتل رسید. سر دسته این چند نفر کسی بود که هومن را با مزاحم تلفنی خواهرش اشتباه گرفته بود. وخواهرش کسی که نتوانسته بود با یک ایمیل پسری را قانع کند که دست از سرش بر دارد.

یک سال بعد از اتمام سربازیم یک بار دیگر و برای آخرین بار آن دختر را دیدم و قسمت دیگری از آن دیوار خراب شد.

حسن اینجام میسوزه

من و مادر بچه ها تازه به بخش تزریقات اورژانس بیمارستان رسیده بودیم که

یکی از زنهایی که سرم به دستشان وصل بود از اینکه سینه اش می سوخت ابراز نگرانی کرد

مریض هر بار با نگرانی بیشتری به همراهش که ظاهرا همسرش بود می گفت که حسن اینجام می سوزه

یکی از مراجعین به آمپول زن بخش گفت که حتما حساسیت داده

آمپول زن بخش به حسن گفت که سرم را قطع کند و توی دستشویی آبی به سر و صورت بیمار بزند

حسن تقاضای یک لیوان کرد

آمپول زن مرد قاطعانه جواب داد که “ما اینجا لیوان نداریم” و پیشنهادش را برای شستن صورت مریض توی دستشویی تکرار کرد

مریض به قدری جمله “حسن سینه ام داره سوراخ میشه” را بلند فریاد می زد  که من منتظر بودم اتفاق بدی بیفتد

ما منتظر آمپول زن زن بودیم که رفته بود نماز بخواند

بعد از اینکه حسن بیماری را که سینه اش داشت سوراخ می شد روی ویلچر به ساختمان دیگری که به قول آمپول زن دکتر داشت و پرستار داشت و همه چیز داشت برد

مادر بچه ها از آمپول زن مرد پرسید که نماز صبح چند رکعت است

آمپول زن مرد نگفت که نماز صبح چند رکعت است

بالاخره آمپول زن زن از اتاق نماز بیرون آمد و آمپول مادر بچه ها را زد

آمپول زن مرد از آمپول زن زن پرسید که به خانمی که روی آن تخت بود چه آمپولی زده بود

آمپول زن زن اسم دو تا آمپول را گفت و سؤال کرد چطور

آمپول زن مرد گفت مثل اینکه حساسیت داده بود. سینه اش کمی خارش داشت

آمپول زن زن گفت که خوب باید به دکترش می گفت که حساسیت داره

آمپول زن مرد با صدایی خیلی آرام گفت که آره باید به دکترش می گفت که دکتر اون آمپول رو براش ننویسه

کنار در بخش تزریقات اورژانس بیمارستان میلاد که نه پرستار داشت نه دکتر و نه لیوان آب، نیم ساعت بعد از اذان صبح، یک نفر داشت به چند تا بچه گربه غذا می داد

خشم پنهان شده، تهدید توالت فروش، کردار نیک

یکی از خوانندگان وبلاگم معتقد است که من مقدار زیادی خشم پنهان شده دارم که در لابلای نوشته هایم نمایان می شود.

درمورد پنهان بودنش و مقدار زیادش مطمئن نیستم ولی من مقداری خشم دارم. و مقداری بدبینی. و مقداری منفی نگری. و مقداری چیزهای دیگر که وقتی آنها را بیان می کنم ممکن است باعث رنجش خاطر یا ناراحتی بعضیها بشوند.

شما را نمی دانم ولی برای من چند بار پیش آمده است که به داشتن اسلحه، لزوم قانونی بودن قتل و همچنین کشتن یک شخص مشخص فکر کرده باشم. یا ضرب و جرحش. یا تبعیدش به اردوگاه کار اجباری در قرن هجدهم. واقعیت اینست که من نه همیشه پندار نیک دارم و نه برنامه ای برای داشتنش. من روی پندارم دخل و تصرفی ندارم. چیزهایی بدون اراده من به ذهنم خطور می کنند. همانطور که خون در رگهایم بدون اراده من می گردد.

 بعضی وقتها فکر می کنم hell is other people ، بعضی وقتها فکر می کنم توی بهشت هستم. و گفتارم که آینه پندارم است اینجوری از آب در می آید. بعضی وقتها سعی می کنم پندارم را با “نمی دانم” آنلرن کنم. که البته کار بسیار سختی است. بعضی وقتها بهترین کاری که می توانم بکنم اینست که دهنم را ببندم. سکوت هم سرشار از سخنان ناگفته است و هم سرشار از چیزهای دیگری که اگر به دنیای خارج راه پیدا کنند سنگ روی سنگ بند نمی شود.

یکی از این چیزها جمله ای بود که امروز نزدیک بود پای تلفن به فروشنده توالت فرنگی بگویم. فروشنده وقتی وسط بحث می خواست یک جمله با “ببین… پسر جان…” شروع کند من تلفن را قطع کردم. در آن لحظه خشم زیادی داشتم و اگر آن جمله را می گفتم سنگ روی سنگ بند نمی شد. آن جمله را حتی اگر اینجا بنویسم ممکن است سنگ روی سنگ بند نشود. ترجیح می دهم دهنم را ببندم.

من گه گداری – به خصوص در تعاملات اقتصادی با آدمهای دیگر – دچار چنین افکاری می شوم. شما را نمی دانم ولی اینجور چیزها برای من اتفاق می افتد. هر چند که دائما سعی می کنم آدم بهتری بشوم. ولی ظاهرا آدم بهتری شدن برای من نه با پندار نیک شروع می شود و نه با گفتار نیک. تجربه به من ثابت کرده که بهتر است روی کردارم تمرکز کنم. نمی گویم که این یکی کار خیلی آسانی است، فقط از آن دو تای دیگر شدنی تر است.

goldan

اولین قدم برای داشتن کردار نیک عدم انجام کارهای غیر ضروری است. دو ماه پیش من و مادر بچه ها یک گلدان بزرگ سبز و با طراوت را برای اینکه از هوای لطیف بهاری لذت ببرد از آشپزخانه به بالکن منتقل کردیم و بعد از چند روز که کلا سوخت و از بین رفت فهمیدیم که آن نوع از گیاه به نور مستقیم خورشید نیاز ندارد. بیشتر ایده هایی که به ذهن آدم می رسد و کارهایی که به دنبال آن انجام می دهد از این جنس هستند. کافیست نگاهی به دور و بر خودتان بیندازید. بیشتر چیزهای زشتی که افکار بد در شما ایجاد می کنند و بدنبال آن چیزهای بدی از دهنتان بیرون می آید یا روی وبلاگتان منتشر می شود حاصل کارهای غیر ضروری است که یک روزی یک نفر (شاید خود شما) نباید می کرد.

فروشنده توالت (بهتر است بنویسم فروشنده لوازم بهداشتی ساختمانی ولی پندارم اینجوری ترجیح می دهد) بعد از اینکه دید من تماسهای بعدیش را جواب نمی دهم پیامک تهدید آمیزی فرستاد و درخواست کرد که امروز ساعت هفت و نیم بیاید و جنسهایش را پس بگیرد. تهدیدش این بود که: “بیام دنبال داستان باشی داستان برات درست می کنم گل پسر.” خوب این از داستان من. من هنوز هم کمی خشم پنهان شده دارم و هم از یادآوری جمله ای که می خواستم بگویم و نگفتم لبخندی بر لب.

مطلب بعدی:

ده نشانه کار غیر ضروری

چهار عمل اصلی و ده نشانه قسمت کردن

من چند روز دیگر چهل و یک ساله می شوم. هر سال که می گذرد این عدد به اضافه یک می شود. 38، 39، 40، 41…

در چهل سالگی x تومن درآمد کسب کردم. به عبارت دیگر x تومان به y تومان که در سالهای قبل بدست آورده بودم اضافه شد. در همین سال z تومان خرج کردم که از x بزرگتر و از x+y کوچکتر بود بنابراین x+y-z هنوز عددی مثبت است.

بیشتر زندگی به این جمع و تفریق ساده می گذرد یا شاید در آن یا با آن نمود پیدا می کند. یک چیزی به چیزهای قبلی اضافه می کنیم. یک کتاب به کتابهایی که تا به حال خوانده ایم. یک عدد به حساب بانکی، یک شلوار به کمد لباس، یک مطلب به وبلاگ. این مطلب چهار صد و سی و سومین مطلب منتشر شده بر روی این وبلاگ است. خوب که چی؟ این اضافات به جز توهم صاحب آن برای هیچ آدم دیگری معنای خاصی ندارند. میزان درآمد نیکول کیدمن در سال 2014 برای شما دقیقا چه معنایی دارد؟ یا تعداد کفشهایی که خریده است؟ یا تعداد جایزه هایی که گرفته است؟

از دست دادن و بدست آوردن شباهتهای زیادی دارند. پنج منهای دو همان پنج به اضافه منفی دو است. به عبارت دیگر از دست دادن همان بدست آوردن یک چیز منفی است. و مثبت و منفی هم همانطور که می دانید یک قرارداد بیش نیستند.

من 100 میلیون ضرر کردم. من تصادف کردم و ماشینم 5 میلیون خرج برداشت. خشتک شلوارم پاره شد. لیوان از دستم افتاد و شکست. سرما خوردم. 41 ساله شدم. همه اینها نمونه هایی از بدست آوردن هستند که با نماد قراردادی “منفی” بیان می شوند.

نکته در اینجاست که بدست آوردن یا از دست دادن، مثبت یا منفی در بیشتر مواقع (یا شاید هم در همه مواقع)  تاثیری است که یک تجربه فرهنگی القا می کند. بعضی وقتها اضافه کردن با حال و با کلاس است. بعضی وقتها حذف کردن و ساده زیستی مطابق مد.

مینیمالیسم
مینیمالیسم

 یک نمونه این پدیده پزی است که مینیمالیستها به کارهای مینیمالیستیشان می دهند. مینیمالیست و ماکسیمالیست هر دو یک کار می کنند. کار هر یک واکنشی است به کار دیگری. تنها تفاوتشان اینست که یکی در “قرارداد” مثبت اضافه می کند و دیگری در قرارداد منفی.

ماکسیمالیسم
ماکسیمالیسم

و البته که تجربه فرهنگی کم کردن و اضافه کردن، به وسایل آپارتمان و مفاهیم معماری و نقاشی و عکاسی و مد و این چیزها محدود نمی شود. در سالهای اخیر بعضیها طلاقشان را هم جشن می گیرند. آیا ازدواج می تواند برای بعضیها حکم اضافه کردن و جدایی برایشان حکم کم کردن داشته باشد؟ آیا مطمئن هستید که چند سال بعد پدیده هایی مانند مرگ فرزند، ابتلا به سرطان، ورشکستگی یا ناتوانی جنسی موجبات جشن و سرور و دک و پز عده ای را فراهم نکند؟ نه جدی؟ در پارادایم جمع و تفریق، هر چیز که امروز مثبت قرارداد شده است فردا می تواند منفی قرارداد شود و برعکس.

نمی دانم. بخش قابل ملاحظه ای از زندگی من به این جمع و تفریق گذشت و هنوز هم می گذرد. و نگه داشتن حساب و کتابش. و ترس و نگرانی از مثبت و منفی شدنش. و رنج و لذت اندازه گیری و مقایسه اش با حاصل جمع و تفریق دیگران.

زندگی ای که با تقسیم شروع  شد عجب به جمع و تفریق کشیده شده است. مادر و پدرم از قبل از اینکه من بدنیا بیایم تا به امروز قسمتی از وجود و زندگیشان را با من قسمت کرده اند. خیلی از آدمهای دیگر هم همینطور. ابر و باد و مه و خورشید و فلک هم همینطور. ابر بارانش را قسمت می کند و درخت میوه اش را و خورشید نور و حرارتش را. باریدن باران باعث ماکسیمالیست شدن زمین یا مینیمالیست شدن ابر نمی شود. تابیدن چیزی از خورشید کم نمی کند. و زاییدن چیزی از مادر.

قسمت کردن در رابطه ای شکل می گیرد که شاید نشانه های زیر را داشته باشد:

1- باز است.

2- آسیب پذیر است.

3- طرفین به خودشان و به یکدیگر اعتماد دارند.

4- دو دو تا چهارتا نمی شود.

5- “اگر پروانه ای بر گل نشیند گل از پروانه آسیبی نبیند.” ~ ایرج میرزا

6- طرفین از جمع و تفریق آزادند.

      “غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست” ~ حافظ

7- منابع محدود نیست. کم و کسری وجود ندارد. منابع طرفین چنین رابطه ای و منابع طرفین سایر رابطه های آنها در هم ضرب می شوند و پتانسیل قسمت شدن و قسمت کردن چیزی پدیدار می شود که بعضی آنرا ثروت می نامند و بعضی همان استغنا یا abundance و بعضی هم دنیای امکان.

8- طرفین در چنین رابطه ای Zero-Sum game بازی نمی کنند. حاصل جمع بدست آورده ها و از دست داده ها صفر نیست.

9- برخلاف حمع و تفریق که با زور زدن همراه است، قسمت کردن معمولا با خارج شدن از ناحیه راحتی و کشیدگی همراه است. شاخه های درخت برای اینکه میوه هایش را با ما قسمت کند خم می شوند. کشیدگی مادر برای بدنیا آوردن یک فرزند و بزرگ کردن او قابل توصیف نیست. قسمت کردن، دادن لباسهای کهنه به خیریه نیست. قسمت کردن ضرب کردن منابع در رابطه ای امکان محور با هدفی فراتر از جمع و تفریق داراییهاست.

10-  بی هدف است. یک نقاش هدفی برای نقاشیش ندارد. اینکه چه کسی آن نقاشی را می بیند و چه تاثیری از آن می گیرد یا آنرا به چه قیمتی می خرد هرگز هدف یک نقاش که آنچه را که خودش دیده برای خودش یا دیگران به تصویر کشیده، نبوده است.

خواندن این خزعبلات و نوشتن کامنت همچنان با ارزشترین هدیه ای است که با من قسمت می کنید. ممنونم.

مطلب بعدی:

معماری اعتماد: اعتماد به خود، اعتماد به دیگران، اعتماد به هیچ چیز، اعتماد به همه چیز

نامه من به دختر جوانی که دیروز با من تصادف کرد

راننده عزیز

برای من تا به حال پیش نیامده است که سر چهارراه وسط خط عابر توقف کنم و بعد دنده عقب بگیرم، نه به دلیل اینکه آدم قانونمندی هستم و به محض دیدن چراغ زرد توقف می کنم، بلکه چون چراغ زرد را که ببینیم با حداکثر سرعت از آن عبور می کنم و هرگز شک و دودلی به خودم راه نمی دهم. دیروز فقط چون می خواستم به یک پیامک جواب بدهم با دیدن چراغ زرد توقف کردم. و بعد تو از سمت راست من رد شدی. بعد شک کردی. بعد چند ثانیه روی خط عابر توقف کردی. در همه این لحظات من تو را زیر نظر داشتم. تو حتما عجله داشتی که در آخرین روزهای سال به قرار مهمی برسی.

تو حق داشتی که از آخرین لحظه های آن چراغ زرد و حتی لحظات ابتدایی چراغ قرمز متعاقبش برای گذر از آن چهارراه بهره مند بشوی. ولی تو بر خلاف منافع شخصی ات توقف کردی. نه تنها توقف کردی بلکه تصمیم گرفتی با برگشتن از قسمتی از مسیری که رفته بودی به حریم عابرین پیاده احترام بگذاری. اینها کیفیات متعالی ای هستند که در یک راننده جوان مانند تو به ندرت می توان یافت.

متاسفانه در آن لحظه من پشت سرم را نگاه نمی کردم ولی حدس می زنم که یک عابر بی توجه به جای عبور از خط عابر پیاده که تو در آن لحظه می خواستی تمام و کمال در اختیارش قرار بدهی، در حال عبور از پشت ماشین تو بوده است. وگرنه چه دلیلی داشت که با آن زاویه دنده عقب بگیری و به ماشین من بکوبی؟ نه جدی؟ منظورم اینست که به اندازه یک پارکینگ عمومی پشت سر تو فضای خالی وجود داشت ولی تو باز هم حقوق عابران پیاده را در اولویت قرار دادی.

من با تو موافقم. تصادف برای هر کسی “پیش می آید.” چیزی که برای هر کسی پیش نمی آید حساسیت به حقوق دیگران در هنگام رانندگی و مواقع دیگر است.

با احترام

علی سخاوتی

بیست و پنجم اسفند نود و سه

ترک آسان و مطمئن سیگار با یک لذت جایگزین

من تمام سالهایی که سیگار می کشیدم نمی دانستم که چه لذتی را دارم از دست می دهم. تا چند وقت پیش فکر می کردم که این لذت جایگزین وبلاگ نویسی بوده است ولی اخیرا لذتی را کشف کردم که هم به سیگار کشیدن بسیار شبیه تر است و هم بسیار لذت بخش تر: نخ دندان. فکر می کنم به نخ دندان معتاد شده ام. بعضی وقتها به فاصله چند دقیقه پس از نخ دندان زدن (مصرف نخ دندان؟) به شدت هوس می کنم که دوباره این کار را انجام بدهم. و همین کار را هم می کنم. با نخ دندان شاید حتی بتوان قانون کلیبر در ترک سیگار را هم شکست.

ده شباهت نخ دندان با سیگار:

1- برای هر بار مصرف باید در قوطی را باز کنی و یک نخ بیرون بیاوری.

2- تماس انگشتان و نخ دندان با لبها  – مانند تماس انگشتها و فیلتر سیگار با لبها.

3- تماس نخ با دندانها و زبان و بقیه قسمتهای داخلی دهان – مانند تماس دود با همه قسمتهای داخلی دهان.

4- خروج اضافات غذا چسبیده به نخ دندان – مانند خروج دود از دهان.

5- نگاه کردن به نخ دندان هر بار که از دهان بیرون می آید – مانند نگاه کردن به دود سیگار هنگام خارج شدن از دهان.

6- گرفتن اضافات غذا با لب و قورت دادن آنها – مانند تکاندن سیگار توی زیرسیگاری.

7- تمایل زیاد به نخ دندان زدن درست پس از غذا خوردن – درست مثل تمایل شدید به سیگار کشیدن بعد از صرف غذا.

8- احساس گم کردن چیزی وقتی که نخ دندان نداری – مانند احساسی که در اثر نداشتن سیگار به یک سیگاری دست می دهد.

9- تعارف کردن نخ دندان به بغل دستی – مانند تعارف کردن سیگار به بغل دستی.

10- همراه داشتن نخ دندان در همه حال و همه جا. مانند همراه داشتن سیگار در همه حال و همه جا.

11- از بین رفتن بخش عمده لذت نخ دندان زدن در تاریکی – مانند از بین رفتن لذت سیگار کشیدن در تاریکی.

12- احساس معذب بودن در حین نخ دندان زدن در اماکن عمومی و در حضور غریبه ها – خوشبختانه این کار برای سلامتی کسی ضرر ندارد و هنوز ممنوع نشده است.