بایگانی دسته: تعاریف

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

داستان طلاق من و مادر بچه ها – خطای تراژیک اینجانب

صحنه سوم

دفتر وکالت

وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.

آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟

آیا نفقه اش را می خواهد؟

آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟

 و در پایان

آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟

مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.

دفتر وکیل
دفتر وکیل

صحنه پنجم

مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”

صحنه دوم

توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.

افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.

همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.

ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.

Antigone
Antigone

آنتیگون

کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.

نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.

کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.

نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.

….

آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.

خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.

صحنه اول

مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.

مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.

گروه کر با خواندن  – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد –  نمایشنامه را به پایان می برد.

مؤخره

قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.

مطلب مرتبط آینده:

اغراض خطای تراژیک اینجانب

اغراض اغراض مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

اگر درک و کنترل احساسات خود و دیگران را به طور کلی هوش هیجانی در نظر بگیریم، از بچگی من یک سر طیف هوش هیجانی قرار داشتم و برادرم سر دیگر طیف. برادرم می توانست خوراکیهایش را برای روزها و حتی ماهها نگه دارد و بیشترین کاری که با آنها می کرد این بود که آنها را با ترتیب جدیدی در قفسه ای که به آنها اختصاص می داد بچیند. من خوراکیهایم را در کمترین زمان ممکن می خوردم. نه ترتیبشان برایم مهم بود و نه مدیریت پایدار آنها بر اساس زمان تقریبی خریدن خوراکیهای بعدی توسط مادرم. اگر چیزی را می خواستم همان لحظه می خواستم و در آن لحظه با شور و اشتیاق درباره احساسات مربوط به خواستنم حرف می زدم. همه توانم را برای بدست آوردن آن چیز بکار می بستم. بدون توجه به احساسات دیگران. بدون توجه به هیچ چیز. بدون اینکه متوجه بشوم زرزر من برای فلان اسباب بازی یا فلان لباس یا فلان خوراکی مادرم را غمگین می کند یا عصبانی یا مضطرب. هنوز هم همینجوری هستم. خصوصیتی که شاید به پایین بودن هوش هیجانیم مربوط باشد یا به سندروم اسپرگر. شاید هم به ترکیب هر دو و شاید هم به خیلی چیزهای دیگر.

اولین حقیقت شریف (noble truth) در آموزه های بودا اینست که زندگی سراسر رنج (Dukkha) است. رنج ناراحتی. رنج بدبختی. رنج نارضایتی. نارضایتی از نداشتن چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. نارضایتی از داشتن چیزهایی که نمی خواهیم داشته باشیم. رنج از دوری، رنج از نزدیکی. رنج از گرسنگی. رنج از سیری. رنج از درد. رنج از بی دردی. رنج از محدودیت. رنج از آزادی. و الخ.

بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف
بودا در حال تعلیم چهار حقیقت شریف

اولین واکنش آدم – مخصوصا اگر مثل من هوش هیجانی کمی داشته باشد-  نسبت به رنج، خروج از وضعیت رنج، به امید رهایی از آن می باشد.

داستایفسکی در رمان یادداشتهای زیرزمینی از زبان شخصیت اصلی داستان که یک کارمند بازنشسته است، طبیعت رنج آلود بشر را به باد انتقاد می گیرد. رنجی که ریشه در توهم بهبود و پیشرفت و توسعه دارد. ریشه در خواستن. ( دومین حقیقت شریف در آموزه های بودا) یادآوری رنج بی پایان آدمی و خاستگاه آن، بین بودا و داستایفسکی مشترک است، وجه تمایز این دو معلم بزرگ در اینست که داستایفسکی بر خلاف بودا انسان پیچیده ای را تصویر می کند که عاشق اضداد است.

داستایفسکی شیفته تضادهای آدمی است. شاید ما واقعا چیزهایی را که بدنبالشان هستیم نمی خواهیم. اگر واقعا بدنبال برقراری عدالت هستیم چرا تصور برتری نسبت به دیگران اینقدر حس خوبی به ما می دهد؟ اگر واقعا بدنبال صلح و آرامش هستیم چرا از شنیدن اخبار جرم و جنایتهای خشونت آمیز اینقدر مشعوف می شویم؟ نه جدی؟

شاید چون خودمان را خوب نمی شناسیم.

راسکلنیکف قهرمان رمان جنایت و مکافات فکر می کند خیلی بی رحم است و قتل پیرزن رباخوار باعث عذاب وجدانش نخواهد شد. برای راسکلینکف دو قتل لازم است تا بفهمد که او همان قهرمان خونسرد و منطقی خیالات خودش نیست. برای من مهاجرت به کانادا لازم بود تا بفهمم من مهاجر سختکوش احترام گذار به ارزشهای دنیای رقابتی-سرمایه داری-دموکراسی آمریکای شمالی نیستم.

بخشی از سفر (مهاجرت) زندگی، جدا شدن از آن چیزیست که فکر می کنیم هستیم ولی واقعا نیستیم. مثل پوست انداختن یا مثل خشک شدن از یک شاخه و جوانه زدن از شاخه دیگر. کشف بزرگ راسکلنیکف اینست که می فهمد آنقدرها هم که فکر می کند آدم بدی نیست.

راسکلنیکف با کشتن دو زن به کشف بزرگی درباره خودش می رسد و داستایفسکی با (تقریبا) کشته شدن خودش به کشف بزرگتری درباره حقیقت زندگی. داستایفسکی در رمان ابله تجربه شخصی خودش را از قرار گرفتن در برابر جوخه اعدام بازگو می کند. ( داستایفسکی به دلایل سیاسی به اعدام محکوم می شود و درست چند دقیقه قبل از اعدام در حالیکه مقابل جوخه آتش ایستاده حکم عفوش می رسد و سپس چهار سال به اردوگاه کار اجباری در سیبری تبعید می شود.)

 داستایفسکی در لحظات قبل از اعدامش برای اولین بار قادر می شود ارزش واقعی زندگی را دریابد. ارزش زنده بودن و نفس کشیدن و دیدن زیبایی اشعه های خورشید را. راهی را که پیروان بودا با سالها تمرین و مراقبه و تزکیه نفس برای رهایی از رنج می پیمایند، داستایفسکی ظرف چند دقیقه در انتظار کشته شدن، طی می کند.  حالا او می تواند به درهای پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد. مگر نه اینکه ابله به کسی گفته می شود که می تواند به درهای باز یا بسته پیش رویش گیر ندهد و بدون وسوسه گذر، ساعتها و روزها و ماهها در آستانه هر دری بنشیند و مشعوف از چیزهای کوچک دوروبرش، از زندگی و زنده بودنش لذت ببرد؟

افتادن آتش در نیستان ابله او را به اینجایی می رساند که اینجا نیست.

پانوشت

به جای اینکه به من گیر بدهید که مطلب جدید بنویسم می توانید کتابهای معرفی شده با برچسب کتابلاگ را بخوانید. یا هر چیز دیگری که فکر می کنید ارزش خواندن دارد. با همه اهمیتی که برای خوانندگان وبلاگم قائل هستم متاسفانه باید بگویم که نوشتن مطلب روی این وبلاگ در روزها و ماههای آینده به دلایل ابلهانه متناوب نخواهد بود.

ای برادر تو همه اندیشه ای

اندیشه، فکر، باور، ایده، ذهنیت یا هر چیزی که اسمش را می گذارید.

مثلا همین شعر مولانا ممکن است به اندیشه ای در شما تبدیل شده باشد. چه چیزی بهتر از این که مولانا به آدم بگوید که همه اندیشه است؟ این مصرع را که می شنوید حس خوبی بهتان دست می دهد. مدتهاست آن را به عنوان اندیشه خود پذیرفته اید. مابقی تو استخوان و ریشه ای. ای برادر تو همه اندیشه ای.

شما اندیشه های زیادی دارید. آنقدر زیاد که نیاز به دسته بندی دارند. اندیشه های سیاسی، اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، هنری. اندیشه های مترقی. اندیشه های منحط. اندیشه های خصوصی. اندیشه های افراطی. اندیشه های دنباله رو. اندیشه های پیشرو. اندیشه های کودکانه. اندیشه های احمقانه. اندیشه های پوچ. اندیشه های خلاقانه. والخ.

مثلا فکر می کنید که آزادی و دموکراسی برای همه جوامع لازم است. فکر می کنید که باید صبحانه کامل بخورید. فکر می کنید که حتما روزی باید صاحبخانه شوید. فکر می کنید که فرهنگ جامعه پایین است. فکر می کنید که زمین به دور خورشید می چرخد. فکر می کنید که یخهای قطب شمال در حال آب شدن هستند. فکر می کنید آب مصرفی کشور رو به اتمام است. فکرمی کنید که من چرت و پرت می نویسم. و الخ.

بعضی از این اندیشه ها خوبند و بعضی بد. بعضیشان هم اصلا خاصیتی ندارند. البته نه به طور کلی و عمومی. خوب، بد یا خنثی برای شخص شما و در یک زمان و مکان خاص. اندیشه ای که (برای شما) دیروز خوب بود ممکن است امروز بد شده باشد. یا برعکس. معمولا در ابتدا همه اندیشه ها خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود. و خلاف این موضوع زمانی ثابت می شود که ما درک بیشتری نسبت به یک پدیده پیدا می کنیم. آن را در نور بیشتری می بینیم. یا از زاویه های متفاوتی.

ولی دستیابی به اطلاعات جدید، درک بیشتر و پی بردن به بد بودن (یا بی فایده بودن) یک اندیشه لزوما به این معنی نیست که آن اندیشه بلافاصله در ذهن ما حذف می شود یا با نسخه جدیدی جایگزین. اندیشه بیشتر شبیه یک موجود زنده است تا شبیه اشیاء توی کابینت آشپزخانه یا لباسهای توی کمد. تبلیغ رادیو و تلویزیون قبل از تحویل سال نو برای “خانه تکانی اندیشه ها” خزعبلی بیش نیست.

یک اندیشه حتی مدتها بعد از اینکه به بد یا بی فایده بودنش پی می بریم ممکن است به زندگی با ما ادامه بدهد.

اندیشه را نه می شود دور ریخت و نه می شود با دستمال تمیز کرد. اندیشه را فقط می توان در یک فرایند آهسته و طبیعی به اندیشه (یا چیز) دیگری تبدیل کرد.

چگونه؟

من برای مدتهای طولانی یک اندیشه به ظاهر ساده داشتم. هنوز هم دارم:

“بعد از قضای حاجت دکمه توالت را باید فشار داد.”

توالت خانه ما
توالت خانه ما

این اندیشه ظاهرا اندیشه خوبی است. در کنار اندیشه های دیگری که سالهاست در ذهن من نهادینه شده اند. آدم باید بهداشت را رعایت کند. تمیزی خوب است. توالت نباید بو بدهد. و الخ.

ولی این نکته را در نظر بگیرید که یک آدم که روزانه حداقل دو لیتر آب می خورد با توجه به حجم مثانه اش که کمتر از 300 سی سی است – اگر تکرر ادرار نداشته باشد-  به طور متوسط هشت بار به شاشیدن نیاز دارد. یعنی شما برای شستن دو لیتر ادرار بسته به این که از چه نوع توالتی استفاده می کنید، چیزی بین 40 تا 100 لیتر آب در یک روز مصرف می کنید.

این نکته را هم در نظر بگیرید که ادرار یک انسان سالم به جز کمی بو هیچ آلودگی ندارد. حتی استریل هم هست. حتی می توانید از آن برای آب دادن گیاهان استفاده کنید.

حالا من چند روزی است که یک بار در میان -بعضی وقتها هم دو بار در میان – کلید تخلیه توالت را می زنم. در این مدت که این کار را می کنم هیچ مشکلی پیش نیامده است. من می توانم با این کار ساده روزی بیست تا پنجاه لیتر آب صرفه جویی کنم. بد نیست نه؟

حالا سؤال اینست که چه بلایی سر اندیشه اولیه من آمد؟

خودم هم دقیقا نمی دانم. ولی حدس می زنم که این اندیشه در حال کمپوست شدن است. به عبارت دیگر دارد بازیافت می شود.

در روش کمپوست کردن شما ترکیب متنوعی از مواد طبیعی (ارگانیک) را کنار هم قرار می دهید و آنها را در یک فرایند آهسته آنقدر هم می زنید که تجزیه و به مواد مفید جدیدی (مثلا کود) تبدیل شوند.

نکته الهام بخش کمپوست کردن اینست که مواد مختلف باید در یک محیط مرطوب “در مجاورت یکدیگر” قرار بگیرند.

چگونه می توان از فرایندی که برای میلیاردها سال در طبیعت وجود داشته است آگاهانه برای بازیافت اندیشه ها استفاده کرد؟

الف- برای شروع، یک اندیشه را که فکر می کنید نیاز به بازیافت دارد انتخاب کنید.

ب- آنرا به شکل یک یا چند جمله در یک دفترچه بنویسید. این دفترچه حکم سطل بازیافت (compost bin) را برای شما خواهد داشت.

ج- توی دفترچه بازیافت خود چند اندیشه مرتبط و غیر مرتبط در زیر اندیشه فوق اضافه کنید. برای کمپوست کردن باید مواد مختلف را با هم مخلوط کنید.

د- حالا زمان آنست که فعالیت هم زدن و مرطوب نگه داشتن محتویات سطل بازیافت را شبیه سازی کنید. اینکار را می توانید با اضافه کردن کلمات “ولی شاید” و سؤالاتی مانند “واقعا؟”  به عنوان آب انجام دهید. ساختن ترکیبات (اندیشه های) جدید با کلمات موجود در دفترچه، همان کار هم زدن محتویات سطل و اکسیژن رسانی را انجام خواهد داد.

مثال- ابتدا چند جمله را توی سطل بازیافتم می ریزم:

— اندیشه مورد بازیافت: بعد از شاشیدن، کلید تخلیه توالت را باید فشار داد.

— اندیشه کمکی: تهران با کمبود آب مواجه است.

— اندیشه کمکی: پاکیزگی دستشویی مهم است.

حالا این جملات را مرطوب می کنم و هم می زنم:

—– بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. واقعا؟

—- بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. ولی شاید برای شستن صد سی سی ادرار، هشت لیتر آب آشامیدنی لازم نباشد.

—- پاکیزگی دستشویی مهم است. ولی شاید کمی رنگ زرد ادرار – همرنگ گل آفتابگردان – خللی در پاکیزگی دستشویی وارد نکند.

—- تهران با کمبود آب مواجه است. ولی شاید آب در کوزه است و ما داریم توی کوزه می شاشیم.

Compost Bin 02
سطل بازیافت

فرایند بازیافت شروع شده است. فراموش نکنید که این فرایند کند است و نیاز به زمان زیادی دارد. دائما باید محتویات سطل را مرطوب نگه داشت و آنرا هم زد. همچنین بهتر است دائما مواد جدید به آن اضافه کنید. مثلا:

—– ای برادر تو همه اندیشه ای.

—— ای برادر تو همه اندیشه ای. واقعا؟

—— ای برادر تو همه اندیشه ای. ولی شاید بهتر باشد به بعضی از اندیشه هایت بشاشی.

فرایند بازیافت ادامه می یابد.

بعضی از اندیشه ها ممکن است تغییری نکنند.

بعضی هاشان ممکن است بازیافت شوند.

شاید به شکل الهامی که بذر ایده ای را بارور کند.

شاید به شکل گرمی اشتیاقی برای یک آغازگری.

ای برادر تو همه اندیشه ای.

 

اندیشه های در حال بازیافت مرتبط:

آب در کوزه است

نیک کرد او، لیک نیک بد نما

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

جزئیات زندگی خصوصی من با الهام

من با الهام زندگی می کنم. البته نه همیشه.

بعضی وقتها می آید. فقط بعضی وقتها.

الهام باعث می شود چیزی اتفاق بیفتد. چیزی خلق بشود.

الهام باعث می شود که آدم بخواهد کاری بکند.

الهام احساسی را در آدم زنده می کند.

مثل دم مسیح.  الهام روحی تازه در کالبد بی جان می دمد.

الهام تکان می دهد. خط می اندازد. نشئه می کند. خمار می کند.

ولی چه جوری؟ الهام از کجا می آید؟ چگونه می توان بیشتر الهام گرفت؟ چگونه می توان برای دیگران الهام بخش بود؟

 آخرین باری که الهام به سراغ من آمد چند روز پیش بود که اتفاقی با یک سیستم گرمایش هیزمی برای گرم کردن زرخشت آشنا شدم. ( به آنها که پروژه زرخشت برایشان الهام بخش بوده باید بگویم که زرخشت به جای خوبی رسیده است و  بزودی صفحه آنرا با کلی عکس و حداقل یک مطلب جدید بروز خواهم کرد.)

جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود
جاییکه قرار است سیستم گرمایش هیزمی ساخته بشود

الهام با من چکار کرد؟ اول هیجان زده شدم. بعد چند تا ویدئو روی یوتیوب درباره این سیستم دیدم. بعد یک کتاب درباره آن پیدا کردم و خواندم. بعد جزئیات نقشه و مصالح مورد نیاز را بررسی کردم. بعد در اقامت اخیرم در زرخشت ساخته شدن سیستم فوق الذکر را در این گوشه از خانه که می بینید تجسم کردم و سعی کردم آنرا زندگی کنم.

آن طاقچه با شیشه های رنگی در عکس فوق هم مدیون آمدن الهام است حدود یکسال پیش.

این وبلاگ هم همینطور. دفترچه آغازگری و کتاب امکان و زرخشت هم همینطور.

تعریف الهام و اینکه از کجا می آید کار آسانی نیست. مطالب زیادی در این زمینه نوشته شده است. مثل این یا این.

الهام چهار مؤلفه دارد.

الف- بافت. عضله. رگ.

ب- شلی. ریلکسیشن. فضای خالی.

ج- درد. تشنگی. نیاز.

د- سوزن. دارو. عکس. کتاب. فیلم. فکر. خیال. شعر. لمس. اطلاعات.

پدر من که وقتی شش سالم بود به علت سرطان درگذشت قبل از مرگش مقدار زیادی مرفین تزریق می کرد. ولی مشکل بیماران سرطانی یا خیلی از بیماران دیگر یا حتی معتادها مخصوصا بعد از مدتی طولانی تزریق، نداشتن رگ است. سوزن برای اینکه افیون آرام بخش را وارد بدن کند مجرایی می خواهد. یک در ورودی.

الهام هم درست مانند مرفین برای ورود به ذهن و خون و جسم و روح شما به یک در ورودی نیاز دارد. به رگی که در آن جاری شود. به بافتی که در آن فرو برود. برای الهام  این بافت می تواند عضله ایده پردازی باشد. کسی که تمرین روزانه اش را انجام می دهد و هر روز ده ایده می نویسد برای الهام گرفتن شانس بسیار بیشتری نسبت به کسی که مغزش را آکبند حفظ می کند دارد.

 تا به حال آمپول زده اید؟ مخصوصا تزریق عضلانی. قبل از تزریق آمپول زن چندین بار تاکید می کند که “شل کن.” “شل کن.” برای اینکه آن مایع حیات بخش در بدن شما جاری بشود لازم است که فضای خالی کافی مابین بافتهای عضله وجود داشته باشد. آدم هر چقدر هم که عضله ایده پردازیش را قوی کرده باشد برای الهام گرفتن نیاز به ریلکس بودن دارد. نیاز به فضای خالی. نیاز به آنلرن کردن. برای الهام گرفتن لازم است که ایده ها و سایر چیزهایی را که دارید جدی نگیرید. ریلکس. نفس عمیق بکشید. “شل کن.” “شل کن.”

 آیا همینجوری حاضرید آمپول بزنید؟ منظورم واکسن آنفولانزا در فصل پاییز  یا سالی یکبار ویتامین ب کمپلکس نیست. آمپول می گویم آنگونه که بیماران دیابتی انسولین می زنند. تا دردی در کار نباشد هیچ عضله شلی سوزن آمپولی را به خودش دعوت نمی کند. شما هر روز تمرین روزانه تان را انجام می دهید. تا حالا هزاران ایده نوشته اید. گه گداری هم ریلکس می کنید. خیلی جدی نمی گیرید. ولی باز هم الهام به سراغ شما نمی آید. (البته احتمالش خیلی کم است.) شاید شما به “بی دردی مزمن” مبتلا هستید. شاید شما به ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن نیاز دارید.

حالا ویدئویی می بینید مثل این ویدئو. یک نقاشی می بینید مثل این نقاشی. داستانی می خوانید مثل این داستان. جمله ای می خوانید مثل این جملات. باران شروع به باریدن می کند. کسی می میرد. نوزادی بدنیا می آید. خیالی از ذهنتان می گذرد. این اطلاعات همچون مرفین وارد شبکه نورون های مغز شما می شود. شبکه بزرگتری بوجود می آورد. تصویری کاملتر می سازد. مجموعه ای از رفتار و گفتار و پندار. شما الهام گرفته اید.

مطالب مرتبط آینده:

بی دردی مزمن

هرگز دروغ نگویید وقتی که می توانید با چرت و پرت گفتن کارتان را پیش ببرید

جستجوی من برای شناخت پدیده ای که قصد توصیفش را دارم زمانی خیلی جدی شد که چند سال پیش برای خریدن کاندوم به یک داروخانه رفتم.

من: “سلام. یک بسته کاندوم بدین لطفا.”

مرد صندوقدار از من خواست که برای “مشاوره شدن” به دختر جوانی که آنسوی داروخانه پشت پیشخوان لوازم آرایشی ایستاده بود مراجعه کنم. من هم نیمی از روی ناچاری و نیمی از روی کنجکاوی برای مشاوره شدن نزد آن مشاور جوان رفتم. دخترک بلافاصله بعد از مطلع شدن از نیت من کاتالوگی را باز کرد که دهها کاندوم با شکلها و طعمهای مختلف را معرفی می کرد. طعم تک تک میوه ها و همچنین طعمهای ترکیبی آنها توی لیست وجود داشت. چیزی در حد کاندوم با طعم شیر پسته انار طالبی. گویی وارد یکی از آبمیوه فروشی های مدرن شهر شده بودم که همه چیز را با همه چیز قاطی می کنند. با این تفاوت که اینجا یک مشاور طعم مختلف میوه ها را بر روی کاندوم هایی با ضخامت ها و بافتهای متنوع معرفی می کرد.

knowledge-based
محصولات دانش بنیان

آقای هری فرانکفورت در کتابش با نام “On Bullshit” سعی می کند bullshit را با دقتی فلسفی تعریف و خصوصیات آنرا شناسایی کند. bullshit را می توان چرت و پرت، چرند و پرند، خزعبل یا … شعر ترجمه کرد. من در ادامه چرت و پرت را معادل bullshit بکار می برم.

ما هر روز و هر ساعت مقدار زیادی چرت و پرت می گوییم و می شنویم. کافیست کمی دقت کنید. به حرفهایی که توی تاکسی زده می شود. یا توی تلویزیون. یا توی یک مهمانی.

چرت و پرت بیانی نادرست از حقیقت است که با هدف گمراه کردن شنونده ارائه می شود. دروغ هم همین است ولی با یک تفاوت اساسی. فرد دروغگو برای اینکه دروغ بگوید باید راستش را بداند در غیر اینصورت حرفش دروغ محسوب نمی شود.

برای مثال شما وقتی به دروغ می گویید که توی جیبتان پنج هزار تومان پول دارید، حتما خبر دارید که توی جیبتان چقدر پول هست و به دلیلی می خواهید که شنونده را گمراه کنید. مثلا می خواهید که دلش برای شما بسوزد. یا می خواهید از فروشنده ای تخفیف بگیرید. ولی وقتی به یک نفر می گویید که “ما هر چی داریم مال شماست.” یا “ای بابا پول چه ارزشی داره.” یا “قابل شما رو نداره.” هیچ کدام از این جملات دروغ محسوب نمی شوند. چون زمانی دروغ محسوب می شوند که شما از حقیقت امر خبر داشته باشید، به آن فکر کرده باشید و سپس برای رسیدن به هدفی بخواهید آنرا به گونه دیگری و با اطلاعات مخدوش به اطلاع شنونده برسانید.

نکته در اینجاست که کسی که چرت و پرت می گوید برعکس دروغگو کوچکترین اهمیتی برای حقیقت قائل نیست و حتی به آن فکر نمی کند. دروغگو بر روی حقیقت و مخدوش جلوه دادن آن تمرکز می کند. تمرکز چرت و پرت گو فقط بر روی خودش و کارهایش است. چرت و پرت ابزاری است برای تغییر نظر شنونده نسبت به شخص چرت و پرت گو و کاری که در حال انجامش است. برای مثال با بیان جملات تعارف آمیز می خواهد شما فکر کنید که رفتار صمیمی و صادقانه ای با شما دارد. کسی که جمله “قابلی نداره” را دائما تکرار می کند به تنها چیزی که فکر نمی کند قابل داشتن یا نداشتن آن چیزی است که گفته می شود قابلی ندارد.

 دروغ گفتن کار دشواری است. باید حقیقت را بدانید، بر روی آن تمرکز کنید و طوری دروغ بگویید که کمترین احتمال آشکار شدن را داشته باشد. در هر صورت هم باید پیامدهایش را بپذیرید. آدمها واکنش سخت تری نسبت به دروغ نشان می دهند. چرت و پرت خشم و نفرت بسیار کمتری در شنونده بر می انگیزد. شاید چون به آن عادت کرده است. شاید چون خودش هم زیاد چرت و پرت می گوید. شاید چون آشنایی زیادی با ماهیت چرت و پرت ندارد. شاید چون چرت و پرت مثل اکسیژن بخشی از زندگی روزمره ماست.

اگر دروغ گفتن را به صنعتگری و ساخته و پرداخته کردن یک اثر مثل یک صندلی تشبیه کنیم، چرت و پرت گفتن را می توان به هنرهای تجسمی تشبیه نمود. چرت و پرتگو به جای تمرکز بر یک نقطه با دیدی چند بعدی و 360 درجه به موضوع مورد نظرش می پردازد. او آزادی بیشتری دارد. خودش را به تغییر حقیقت در یک نقطه از زمان و مکان محدود نمی کند. چرت و پرت گو اگر لازم ببیند حتی context را هم عوض می کند. کار چرت و پرت گو لزوما آسانتر نیست ولی او نسبت به دروغگو فرصتهای بیشتری برای بداهه نوازی، رنگ آمیزی و بال و پر دادن به پرنده خیالش دارد.

در رمان Dirty Story یک شخصیت به نام آرتور ابدل سیمپسون نصیحتی را که در بچگی از پدرش شنیده است به یاد می آورد:

Although I was only seven when my father was killed, I still remember him very well and some of the things he used to say…… One of the first things he taught me was, “Never tell a lie when you can bullshit your way through.”

البته در چرت و پرت گفتن هم مانند هر هنر دیگر مراتب و درجاتی هست. “قابلی نداره” یک راننده تاکسی چرت و پرت است. سخنرانی وطن پرستانه یک کاندیدای ریاست جمهوری هم همینطور.

آقای فرانکفورت این سخنرانی چهارم جولای را از یک سخنران آمریکایی در کتابش مثال زده است:

“Our great and blessed country, whose Founding Fathers under divine guidance created a new beginning for mankind.”

هیچ کدام از جملات فوق لزوما دروغ نیستند. او تلاش نمی کند که کسی را درباره تاریخ آمریکا گمراه کند. تنها چیزی که برای او مهم است اینست که دیگران درباره او چه فکری می کنند. سخنران می خواهد که خودش را فردی وطن پرست، با افکار و احساسات عمیق نسبت به ریشه ها و اهداف متعالی کشورش نشان بدهد. کسی که غرور و افتخار به تاریخ  کشورش را با خضوع در برابر خدا در هم می آمیزد تا همگان از میزان حساسیتش نسبت به عظمت کشورش آگاه شوند.

من حرفهای مشاور جوان را نمیه کاره قطع کردم و کاندومی خریدم که مزه هیچ میوه ای نمی داد. مطمئن نیستم شاید هم می داد.

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

افراط.

یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

مثلا در شعر مولانا:

تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

هر کجا دردی دوا آنجا رود

درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

هر کجا کشتیست آب آنجا رود

کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

هر کجا فقری نوا آنجا رود

فقر افراط در نداشتن است.

و الخ.

thirsty
تشنگی

بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

با الهام از

I go to extremes – متن شعر

مطلب مرتبط:

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

 

بازی

بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

مطالب مرتبط

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

پنج ایده برای کشتن زمان

 

مطالب مرتبط آینده

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش