بایگانی دسته: تغییر

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

فصل نو – قرار گرفتن در الزام، فراتر از جبر و اختیار

تقریبا یک ماه است که من و مادر بچه ها به زرخشت نقل مکان کرده ایم. آپارتمان اجاره ای تهران را تحویل دادیم، نیمی از وسایلمان را در یک کانتینر اجاره ای انبار کردیم و نیم دیگر را هم که بیشترش کفش و لباس بود با خودمان به اینجا آوردیم.

اگرچه ما به دلایل زیادی این کار را انجام دادیم ولی واقعیت اینست که فرایند ساخت و شکل گیری این خانه بدون اسکان دائمی ما در آن کامل نمی شد و همیشه در حد یک “ویلا” یا خانه تعطیلات باقی می ماند. درست مثل وقتی که با یک نفر ازدواج میکنی و زیر یک سقف می روی. هم معنی آن شخص تغییر می کند و هم معنی آن سقف. و البته این تغییر به این معنی نیست که آن معانی همیشه ثابت می مانند.

انبار کانتینری

مادر بچه ها یک روز معتقد است که زرخشت بالاخره روزی در لیست میراث فرهنگی ثبت خواهد شد و روز دیگر آنرا به یک shit hole تشبیه می کند. خود من هم همینطور. البته با تعابیری متفاوت. بعضی وقتها از تجربه فضایی گوشه کنار آن خر کیف می شوم و بعضی وقتها هم نقطه هایی مانند آویز پنکه سقفی یا تیر فوقانی اتاق زیر شیروانی را بهترین محل برای آویزان کردن طناب دار خودم تصور می کنم. ظاهرا بین عشق و نفرت مرز باریکی است.

در هر صورت چیزهای زیادی در چهار پنج سال گذشته اتفاق افتاده است که ما امروز اینجا زندگی می کنیم. و وقتی چیزهای زیادی توی زندگی آدم اتفاق می افتد و چیزهای مهمی مثل محل زندگی را تغییر می دهد می توان گفت که زندگی آدم وارد فصل جدیدی شده است.

برای بعضی ها این تغییر فصل با رسیدن به یک سن خاص اتفاق می افتد. مثلا گذشتن از 40 سالگی. برای بعضی با بچه دار شدن. برای بعضی با از دست دادن یک فرد مهم مثل مادر یا همسر. بعضی ها هم مثل من حالا حالاها متوجه تغییر فصل نمی شوند. مثل آدمهایی که به زندگی با air condition عادت کرده اند. زمستان و تابستان را در یک دما سپری می کنند و هر دمایی بالاتر یا پایینتر از بیست و شش درجه سانتیگراد ناراحتشان می کند. تا اینکه بالاخره تغییرات به قدری زیاد شود که حس کردن فصل جدید و قدم گذاشتن به آن و مطابقت پیدا کردن با آن گریز ناپذیر بنماید.

بخشی از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) درک فصل نو و تطبیق با آن، به کندی و تدریجی بودن سپری شدن فصل قبل و فرا رسیدن فصل جدید مربوط می شود. آدم که یک شبه چهل ساله نمی شود. چهل سال طول می کشد تا آدم چهل ساله بشود. (جدی؟) و بعد در چهل سالگی تکه هایی از بیست و سه سالگی یا سی و پنج سالگی خود را با خود حمل می کند که لزوما در کانتکست جدید زندگیش یکپارچه نمی شوند. مثل شاخه های درختی که اواسط زمستان هنوز میوه دارند یا اواسط بهار هنوز کاملا سبز نشده اند. یا مثل زرخشت که از یک طرف تقریبا چهار سال طول کشید به عنوان یک بنا رشد کند و کامل شود و از طرف دیگر به عنوان یک خانه در فصلی جدید از زندگی ما معنای جدیدی پیدا کند. یا به کلی معنایش را از دست بدهد. (اگر آنرا بفروشیم.)

تغییر فصل، یک چیز است و رشد، یک چیز دیگر. آدم رشد را در مقیاس کوچکتری نسبت به تغییر فصل درک می کند. مثل رشد یک بچه یا یک درخت یا درک یک فرد. تغییر فصل اما تعادل و توازن جدیدی از بالا پایین رفتن، پیر و جوان شدن و مرگ و زندگی مجموعه ای در هم تنیده از عناصر در یک کانتکست است. آیا می توان گفت که رشد بار مثبت دارد و تغییر فصل بار خنثی؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل در وحدت یین و یانگ اتفاق می افتد؟ آیا می توان گفت که تغییر فصل تنها در یک اکوسیستم معنادار است؟ آیا می توان گفت که آدم برای اینکه تغییر فصل زندگیش را حس کند باید خودش را با چهار تا چیز دیگر یکپارچه ببیند و از یک پیکر بداند؟ آیا اصلا مهم است که آدم در زندگیش تغییر فصل حس کند؟ آیا اصلا تغییر فصل واقعیت دارد؟ آیا نگرش فصلی به زندگی، به ما کمک می کند تا زندگی بهتری داشته باشیم؟

نمی دانم. مثل خیلی چیزها بستگی دارد به خیلی چیزها.

تغییر فصل

بسته به اینکه به چند تا چیز اهمیت بدهید و چقدر معتقد باشید که آن چیزها هم حق دارند به چیزهایی که ممکن است برای شما بی اهمیت باشند، اهمیت بدهند. بسته به این که معتقد باشید تغییر فصل دست شما نیست و شما فقط یکی از خدا می داند چندین عنصر تشکیل یا تغییر دهنده آن هستید. بسته به اینکه چقدر تمایل داشته باشید هم درخت را ببینید و هم جنگل را.

در سالهای قبل که نسبت به امروز، خود شیفته تر و خود محورتر بودم، به تنها چیزی که فکر می کردم رشد خودم بود. مثل وقتیکه آدم کولر گازی روشن می کند بدون توجه به اثرات زیست محیطی یا نیازهای ضروری دیگران به برق یا اثرات خوب احتمالی تجربه کردن دمای سی و سه درجه سانتیگراد در وسط تیر ماه. بیست سال شاید هم سی سال به این منوال گذشت و من متوجه تغییر هیچ فصلی در زندگیم نشدم. چرا که وقتی خودت باشی و خودت، تغییر فصل اساسا معنی پیدا نمی کند. خیلی هم که در جستجوی زمان از دست رفته،  کند و کاو کنی، تنها می توانی چند تغییر بزرگ یا نقطه عطف در زندگی گذشته ات پیدا کنی. آیا می توان گفت که تغییر فصل، شیفت شبکه ای از چیزهای مهم است که لزوما همه عناصر آن بدون واسطه برای ما مهم نیستند یا ما بدون واسطه برای آنها مهم نیستیم؟

زرخشت همیشه قلمرو بلا منازع عسل و بچه هایش بود تا اینکه هفته قبل سر و کله هنک (Hank) پیدا شد. هنک توله سگ دو ماهه ای است که دوست عزیزی که خیلی به ما اهمیت می دهد، او را از همسایه ویلای برادر خانم برادرش در هشتگرد برای ما خرید. (تنها در هدیه داده شدن یک سگ خدا می داند چند نفر به چند نفر و چند چیز اهمیت داده اند.) به دنیا آمدن هنک تقریبا همزمان شده بود با تصمیم ما برای مهاجرت به زرخشت و تغییر در خیلی چیزهای دیگر که اهمیتشان بیشتر یا کمتر شده بود.

یکی از موجوداتی که به این تغییر فصل پا گذاشتند عسل و چهار بچه گربه ای هستند که سه ماه پیش به دنیا آمده اند. آنها برخلاف قبل و بنا به ترس غریزی از سگها، خیلی کمتر آفتابی می شوند و محل بازی و غذا خوردنشان به جنوب خانه و کنار دروازه محدود شده است. توجه و اهمیت دادن ما به آنها هم محدود شده است به زمانهایی که خیلی دلمان برایشان می سوزد و خیلی میو میو می کنند و هنک بسته است و چیزی برای خوردن دم دست پیدا می شود که به آنها بدهیم.

هنک
هنک

 

در مقابل، هنک – در این سن- باید روزی چهار وعده غذا – شامل تخم مرغ، سبزیجات، میوه، ماست، گوشت و استخوان قرمز و سفید – سر ساعت بخورد. کلی هم نیاز به توجه، بازی و آموزش و پرورش دارد که روزانه با مراجعه به کتابها و سایتهای مختلف تلاش می کنیم خدای نکرده کم و کسری نداشته باشد.

بخش دیگری از پیچیدگی ( اگر نگوییم سختی) تطبیق با فصل نو، رها کردن چیزهای متعلق به فصل گذشته است. آدم از کجا باید بفهمد که یک چیز متعلق به فصل گذشته بوده و حالا زمان آن فرا رسیده است که رهایش کند؟ آدم از آنجاییکه به تملک و جمع کردن و رها نکردن علاقه زیادی دارد معمولا این کار را نمی کند. منظورم جنبه عرفانی آزاد بودن ز هر چه رنگ تعلق پذیرد نیست. منظورم بی ربط زندگی نکردن در فصلی از زندگی است که already سپری شده است.

بی ربط زندگی کردن در فصلی از زندگی که سپری شده است به چه معناست؟ این موضوع را هر کسی فقط خودش می تواند تشخیص بدهد. مثال افراطی بی ربط زندگی کردن که به ذهن من می رسد کسانی هستند که هنوز بعد از چهل سال طرفدار رژیم گذشته هستند. یا پیرمردهایی که تاتوی روی بازویشان را بیرون می اندازند. یا پیرزنهایی که به همه جایشان ژل تزریق می کنند. منظورم را متوجه می شوید؟

من یک آرزو/خیال/توهم برای ساختن یک خانه داشتم. این آرزو خیلی زود تبدیل شد به یک الزام اختیاری که از آن نه گریزی داشتم و نه گزیری. در این فصل چهار پنج ساله که دارد به انتها نزدیک می شود، برایم اهمیت داشت که معماری یک خانه را تجربه بکنم (یا حداقل مجبور بودم آنرا کامل کنم). حالا حس می کنم که زمان رها کردن چیزی (چیزهایی) دارد فرا می رسد. مبادا که چهار سال بعد، پیرمردی اینجا از اینکه چنین بنای باشکوهی را با چه مرارتها و چه خلاقیتهایی ساخته است لاف خارج از کانتکست بزند.

 

ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

[ted id=2217]

اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

 1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

 

بازی

بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

مطالب مرتبط

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

پنج ایده برای کشتن زمان

 

مطالب مرتبط آینده

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

احسان اینجا چند سؤال خوب پرسیده است:

“به نظرت کتاب خواندن همون علم زدگی نیست که درباره‌اش نوشتی؟
آیا زیاد کتاب خواندن همون علم زدگی هست؟ ملاک زیاد کتاب خوندن چیه؟ اگر من درباره موضوعی 10 کتاب بخوانم علم زده‌ام؟
اگر بعد از خوندن اون کتاب‌ها دست بعمل نزم تغییر نکنم و بروم سراغ خوندن کتاب‌های دیگه آیا علم زده‌ام؟
اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟
اصلاً چه فرقی هست بین آدمی که مطالعه می‌کنه و به علمی که بدست آورده عمل نمیکنه با کسی که مطالعه نمی‌کنه؟”

 

قبل از پاسخ به این سؤالها باید کمی دقیقتر به فرایند مطالعه (یا هر فعالیت دیگری با هدف مصرف اطلاعات) نگاه بکنیم. دو مؤلفه مهم در مصرف اطلاعات توجه و تمرکز است که ابتدا به آنها می پردازم.

توجه از کجا می آید؟

ما به چه چیزهایی توجه می کنیم؟ چرا بعضی چیزها بیشتر از چیزهای دیگر توجه ما را به خود جلب می کنند؟ چرا بعضی ها کم توجه یا بی توجه هستند؟ برای اینکه بتوانیم به این پرسشها پاسخ بدهیم ابتدا باید با مکانیزم “خودآگاهی” یا ذهن یا consciousness بیشتر آشنا بشویم.

خودآگاهی را می توان به کاسه ای تشبیه کرد که در آن اطلاعاتی از درون و بیرون یک موجود زنده به گونه ای قابل ارزیابی ارائه می شوند. فرایندی که می تواند منجر به انجام یک (یا چند) عمل توسط بدن موجود زنده بشود. در این کاسه همه احساسات، برداشتها، ایده ها و افکار پردازش می شوند و مورد ارزیابی و اولویت بندی قرار می گیرند. بدون این کاسه اگرچه ما هنوز از اتفاقاتی که دور و برمان می افتد خبردار می شویم ولی به آنها واکنش غریزی نشان خواهیم داد. به کمک کاسه خودآگاهی است که می توانیم اطلاعات دریافتی از حواس خود را ارزیابی کنیم و از روی اختیار و انتخاب یک واکنش مناسب نشان بدهیم. ما همچنین می توانیم اطلاعاتی را ابداع کنیم که هرگز قبلا وجود نداشته اند. خودآگاهی ما را قادر می کند خیالبافی کنیم، دروغ بگوییم، شعر بسراییم و نظریه های علمی بدهیم.

معنی خودآگاه بودن چیست؟ خودآگاه بودن به طور ساده به این معناست که ما از یک سری اتفاقات (مانند حواس، احساسات، افکار و نیات) آگاه می شویم و می توانیم جریان آنها را هدایت کنیم. در مقابل زمانی که خواب می بینیم بعضی از همین اتفاقات وجود دارند ولی از آنجاییکه ما قادر به کنترل آنها نیستیم می توان گفت که خودآگاه نیستیم. برای مثال من ممکن است خواب ببینیم که یکی از نزدیکانم تصادف کرده است، توی خواب از این اتفاق ناراحت بشوم و آرزو کنم که ایکاش می توانستم به او کمک کنم. همانطور که می بینید من توی خواب اطلاعات مربوط به تصادف را دریافت کرده ام، دچار احساس ناراحتی شده ام و حتی نیت کمک کردن هم داشته ام ولی من توی خواب قادر به انجام هیچ کاری که حاصل از فرایند فوق باشد نبوده ام. توی خواب (رویا) ما به یک سناریوی اطلاعاتی محدود هستیم و با اراده نمی توانیم آن را تغییر بدهیم. اتفاقاتی که خودآگاهی را می سازند (مانند چیزهایی که می بینیم، حس می کنیم، فکر می کنیم، می خواهیم و غیره) در حقیقت اطلاعاتی هستند که ما قادر به دستکاری و استفاده از آنها می باشیم.

اتفاقات خارجی (مثلا صدایی که در این لحظه در گوشه غربی پل خاجوی شهر اصفهان به گوش می رسد) برای ما وجود ندارند مگر آنکه از آنها با خبر بشویم. به عبارت دیگر خودآگاهی متناظر با تجربه ذهنی ما از واقعیت است. با وجود اینکه همه چیزهایی که احساس می کنیم، استشمام می کنیم، می شنویم یا به خاطر می آوریم یک کاندید بالقوه برای ورود به خودآگاهی ما هستند ولی تجربه هایی که در عمل به خودآگاهی می رسند بسیار کمتر از آنهایی هستند که از دایره آن بیرون می مانند. درست است که خودآگاهی مانند یک آینه وقایعی را که خارج از بدن ما یا درون سیستم عصبی ما اتفاق می افتند، منعکس می کند ولی این کار را به صورت انتخابی (سلیقه ای) انجام می دهد و در حقیقت واقعیت خودش را به آنها تحمیل می نماید. انعکاسی که آینه خودآگاهی از وقایع بیرون و درون ارائه می دهد چیزی است که به آن زندگی می گوییم. جمع همه چیزهایی که از تولد تا مرگ می شنویم، می بینیم، احساس می کنیم، امید می بندیم و رنج می کشیم. اگرچه ما باور داریم که چیزهای زیادی خارج از کاسه خودآگاهی ما وجود دارند ولی فقط برای آنهایی که به آن وارد می شوند شاهد عینی داریم.

حال می توانیم بگوییم که توجه کردن به چیزی معنیش اینست که آن چیز (مانند یک فکر، احساس یا نیت) در یک زمان مشخص به کاسه خودآگاهی ما وارد شده است. مثلا من در این لحظه دارم به پشتی صندلی، مانیتور، کیبورد، مفهوم توجه، یک چک برگشتی و قرار ساعت ششم توجه می کنم. یک لحظه به صدای کولر هم توجه کردم ولی همین باعث شد که توجهم را به چک برگشتی از دست بدهم. به علاوه دارم سعی می کنم به کاسه خودآگاهی خودم هم توجه کنم.

نکته مهمی که وجود دارد اینست که ظرفیت کاسه خودآگاهی ما بسیار محدود است. خودآگاهی را می توان به یک حافظه موقت (RAM) تشبیه کرد که در هر لحظه (حدودا)  فقط هفت بیت (تکه) از اطلاعات (مانند صدا، تصویر یا تغییرات قابل تشخیص در احساسات یا افکار) در آن جا می شود. زمان لاز م برای جداسازی یک مجموعه از اطلاعات با مجموعه بعدی چیزی حدود 18/1 ثانیه است. به این ترتیب می توان نتیجه گرفت که در یک ثانیه ما می توانیم فقط 126 بیت از اطلاعات را به خودآگاهیمان وارد کنیم. 7560 بیت در دقیقه. نیم میلیون بیت در ساعت. و در بهترین حالت 185 میلیارد بیت برای یک زندگی 70 ساله با متوسط 16 ساعت بیداری در روز.

پذیرش این موضوع که توجه ما به عنوان یک منبع محدود است و مانند سایر منابع محدود نیاز به مدیریت دارد، اولین قدم ما در افزایش توجه است به چیزهایی که می خواهیم و کاهش توجه به چیزهایی که نمی خواهیم. ما نمی توانیم هم بدویم، هم آواز بخوانیم و هم حساب و کتاب بکنیم. ما نمی توانیم همزمان به حرفهای چهار نفر توجه کنیم. نمی توانیم چون ذهن ما ظرفیت محدودی دارد.

بنابراین برای اینکه بتوانیم به چیزی توجه کنیم در درجه اول باید یک جای خالی برای آن چیز در کاسه خودآگاهی ما وجود داشته باشد. خالی نگه داشتن کاسه خودآگاهی (از اطلاعات غیر ضروری) یا مدیریت ذهن مهارتی است که نیاز به تمرین دارد. مهارتی که از دیر باز در بسیاری از فرهنگها به خصوص فرهنگهای شرقی یک فضیلت برجسته شناخته می شده است.

حال این سؤال مطرح می شود که بعد از اینکه چیزی وارد خودآگاهی ما شد برای چه مدت زمانی و با چه ترتیب و اولویتی آن را قبل از اینکه با چیز دیگری جایگزین کنیم،  در آنجا نگه می داریم؟ جواب به این سؤال تا حدود زیادی تعیین کننده میزان تمرکز ما را بر روی یک چیز می باشد. مسلما ما برای همه اطلاعاتی که به خودآگاهیمان راه پیدا کرده اند به یک میزان انرژی صرف نمی کنیم. مثلا من در این لحظه بیشتر انرژی ذهنیم را برای نوشتن این مطلب صرف می کنم و بخش ناچیزی از آن صرف حس کردن پشتی صندلیم می شود. تمرکز هم مانند توجه مهارتی است که فقط از راه تمرین زیاد بدست می آید. در دنیایی که حجمی باور نکردنی از اطلاعات به رایگان در اختیار ما قرار دارد، انتخاب بهینه اطلاعاتی که شانس ورود به کاسه خودآگاهی ما را پیدا کنند و تمرکز بر روی پردازش آنها با هدف رسیدن به نتایج مطلوب، کار چندان آسانی نیست.

 

حال که تاحدودی با خودآگاهی، توجه و تمرکز آشنا شده اید می توانید کمی دقیقتر به فرایند هضم اطلاعات نگاه کنید. کاسه خودآگاهی خود را به معده تان تشبیه کنید. غذا وارد معده می شود. بخشی از آن به شکل مؤلفه های مفید برای بدن مثل ویتامین، پروتئین، املاح معدنی و غیره جذب بافتها و سلولها می شود و بخشهای اضافی هم از بدن دفع می شود. اطلاعات وارد کاسه خودآگاهی ما می شود. از منابع مختلف به روشهای گوناگون. بخشی از آن به اشکال مختلف مانند تصمیم گیری، یادگیری یک مهارت، ایجاد یک رابطه و غیره جذب می شود. بخشهای زیادی هم بدون استفاده دفع می شود. مثل بیشتر اخباری که از تلویزیون یا روزنامه دریافت می کنیم.

زمانیکه فرایند هضم دچار اختلال می شود دو مشکل عمده برای معده ممکن است بوجود بیاید: یبوست و اسهال.

 

اسهال

در یبوست غذای خورده شده بدون هضم مناسب توی معده گیر می کند. نه قسمتهای مفید به درستی جذب می شود و نه قسمتهای زاید به درستی دفع. غذا توی بدن ما گیر می کند. در اسهال عکس این ماجرا اتفاق می افتد. غذای وارد شده بدون اینکه هضم شود و بدن از چیزهای مفید آن بهره ببرد دفع می شود.

علم زدگی از این نظر بیشتر به اسهال شبیه است. چندین هزار ساعت کلاسهای دانشگاهی. چندین ساعت در روز مطالعه. روزنامه. کتاب. اینترنت. همه چی. اطلاعات از یک طرف وارد کاسه خودآگاهی فرد می شود و از طرف دیگر بدون تمرکز کافی خارج می شود. بدون اینکه فرصت هضم آن اطلاعات را پیدا کند. بدون اینکه از آن اطلاعات بهره ای ببرد.

احسان پرسیده است:

“اصلاً چطور مطالب کتاب‌ها را عملی و اجرایی کنیم؟”

این سؤال تقریبا مثل اینست که بپرسید: “چطور آبگوشت را هضم کنیم؟” جدی.

به نظر من کسی نمی تواند روشی برای عملی کردن مطالب “کتابها” ارائه بدهد. هرچند که کتابهای متعددی در زمینه بهتر کتاب خواندن نوشته شده است. نکته اینست که این موضوع نه تنها به مطالب یک کتاب خاص، بلکه به شرایط منحصر بفرد خواننده آن نیز بستگی دارد. شرایط زمانی و مکانی. شخصیت، فرهنگ، تجربیات شخصی، مطالعات قبلی و خیلی چیزهای دیگر.

سؤال بهتر اینست که:

“چطور برای انجام یک عمل کتابهای (بهتر است بگویم اطلاعات) خوب مرتبط را پیدا کنیم و از آنها استفاده کنیم؟”

همانطور که بدن ما برای رفع گرسنگی و دریافت چیزهایی که لازم دارد اول از همه احساس گرسنگی را به مغز می فرستد و بعد از اینکه ما غذا می خوریم مواد مورد نیازش را جذب می کند.

داشتن سواد اطلاعاتی به معنی اینست که اول از همه ما قادر هستیم گرسنگی خود را تشخیص بدهیم. متاسفانه در زمینه یافتن و استفاده از اطلاعات آدمها به خوبی یافتن و جذب غذا عمل نمی کنند.

کتاب خواندن همان علم زدگی نیست. زیاد کتاب خواندن هم همینطور. هیچ ملاکی برای زیاد کتاب خواندن وجود ندارد. تنها ملاک، جذب و درک اطلاعات دریافتی است. این جذب و درک حتی لزوما به معنای یک عمل فیزیکی قابل مشاهده از خارج نیست. مغز انسان تقریبا 100 میلیارد نورون دارد که می توانند 100 تریلیون ارتباط عصبی با یکدیگر تشکیل دهند و این یعنی بزرگترین و پیچیده ترین شبکه موجود بر روی کره زمین. جذب اطلاعات می تواند به معنی بزرگتر و پیچیده تر شدن شبکه های عصبی درون مغز ما باشد.

این رشد می تواند با مطالعه یک کتاب جدی علمی کت و کلفت اتفاق بیفتد. یا با خواندن یکی از این جملاتی که اخیرا شهرداری روی بیل بوردهای شهر می نویسد. مثل “اگر دلمان قرص باشد نباید از دردسر بترسیم.” این رشد می تواند با خواندن یک مجموعه از کلمات اتفاق بیفتد. یا با تماشای یک فیلم. یا با شنیدن یک آهنگ. یا با نگاه به یک پرنده. یا با استشمام یک گل. شکل اطلاعاتی که وارد کاسه خودآگاهی ما می شود در درجه دوم اهمیت قرار دارد. همانطور که برای دریافت پروتئین مواد گوناگونی را می توان خورد. چیزی که در درجه اول اهمیت قرار دارد حس کردن گرسنگی است.

 

مؤخره

بیماری مسمومیت و استفراغ اطلاعاتی بدلایل شخصی از این مطلب حذف گردید.

 

مطالب مرتبط:

ملاحظاتی درباب ندیدن کدو

مطلب مرتبط آینده

ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

 

پانوشت

آن نیاز مریمی بودست و درد            که چنان طفلی سخن آغاز کرد
جزو او بی او برای او بگفت             جزو جزوت گفت دارد در نهفت
دست و پا شاهد شوندت ای رهی        منکری را چند دست و پا نهی
ور نباشی مستحق شرح و گفت          ناطقه‌ی ناطق ترا دید و بخفت
هر چه رویید از پی محتاج رست        تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید               از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود               هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود           هر کجا کشتیست آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست              تا بجوشد آب از بالا و پست
تا نزاید طفلک نازک گلو                  کی روان گردد ز پستان شیر او
رو بدین بالا و پستیها بدو                  تا شوی تشنه و حرارت را گرو
بعد از آن بانگ زنبور هوا                 بانگ آب جو بنوشی ای کیا
حاجت تو کم نباشد از حشیش              آب را گیری سوی او می‌کشیش
گوش گیری آب را تو می‌کشی             سوی زرع خشک تا یابد خوشی
زرع جان را کش جواهر مضمرست     ابر رحمت پر ز آب کوثرست
تا سقاهم ربهم آید خطاب                    تشنه باش الله اعلم بالصواب

~ مولانا

 

مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

یک آدم خاص

………………….

جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

مطالب مرتبط:

در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

سالی که نکوست از بهارش پیداست

یا پیش بینی من برای سال 1392

معمولا پیش بینی کردن یا حدس زدن آینده از تحلیل گذشته سخت تر است. ولی در این مورد خاص یعنی پیش بینی سال 1392 کار ساده ای است که هر کسی می تواند انجام بدهد.

سال 1392 چگونه سالی خواهد بود؟ چه اتفاقاتی در آن خواهد افتاد؟

من پیش بینی می کنم که سال 1392 بسیار شبیه به سال 1391 خواهد بود. چرا؟ چون سال 1391 بسیار شبیه به سال 1390 بود. سال 1390 هم بسیار شبیه به سال 1389 بود. سال 1335 هم بسیار شبیه به سال 1334 بود. و الخ.

در سال 1391 چه اتفاقاتی افتاد؟ چه چیزی تغییر کرد؟ اتفاق خاصی نیفتاد. چیز خاصی تغییر نکرد.

من پیش بینی می کنم که سال 1392 هم به همین منوال خواهد گذشت.

البته بعضی ها تحت تاثیر نوسانات قیمت دلار و برخی مسائل جزئی مشابه آن، احساساتی می شوند و خیال می کنند که تغییراتی رخ داده است. از این آدمها باید پرسید چه چیزی اساسا تغییر کرده است؟ کدام عنصر اساسی به جدول مندلیف زندگی آنها اضافه یا از آن کم شده است؟ همه عناصر موجود، 40 سال پیش هم وجود داشته است. 400 سال پیش هم همینطور. زمان کوروش کبیر هم همینطور. قبل از او هم همینطور.

البته اینکه می گویم سال 1392 بدون تغییر خواهد بود، از روی نا امیدی با منفی نگری نیست. از روی واقع بینی هم نیست، چرا که کسی واقعیت را نمی داند. این فقط یک حدس ساده است بر اساس مشاهدات گذشته. اکنون که به سی و اندی سال زندگیم نگاه می کنم می بینم که هیچ سالی نیست که بتوان آنرا یک نقطه عطف نامید. 1374 یا 1384 یا 1369؟ همه آنها کم و بیش مثل هم بودند. چند هفته تعطیلی و چندین هفته بین چند روز تعطیلی. هنوز همان غذاهایی را می خوریم که سی سال پیش می خوردیم. با کمی تغییر در مواد اولیه و کمی تغییر در طرز تهیه آنها. آیا کسی پیدا شده است که بتواند با باد هوا یا نور آفتاب یا سنگ مرمر شکم خودش را سیر کند؟

خوب ممکن است تغییرات تکنولوژی و ارتباطات و خودرویی را که سوار می شوید تغییر بزرگی بدانید؟ این تغییرات در چه سالی اتفاق افتاد؟ اگر موبایل یا آی پد یا اینترنت ای.دی.اس.ال. یا پراید یا تلویزیون ال.ای.دی. نبود الان زندگی شما چند درصد فرق داشت؟ نه جدی؟

 

"In general, indeed, the wise in all ages have
always said the same thing, and the fools, who at all times form the
immense majority, have in their way too acted alike, and done just the
opposite; and so it will continue. For, as Voltaire says, _we shall
leave this world as foolish and as wicked as we found it on our
arrival."
ARTHUR SCHOPENHAUER

 

مطالب مرتبط:

گوسفندان از کوه برگشته اند

در تشابه و تفاوت من با ناصرالدین شاه

 

در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

آیا می دانید که حادترین مشکلی که در حال حاضر جامعه ما از آن رنج می برد چیست؟

گرانی آجیل و به خصوص پسته.

پسته یک مشکل جدی است. ما در این کشور میلیونها سال است که به وفور پسته داشته ایم و پسته خورده ایم.  بچه ها همیشه با جیبهای پر از پسته به مدرسه رفته اند. پسته در سبد هزینه های خانوار یک جای ثابت داشته و دارد. درست مثل بنزین یا گوشی موبایل یا حتی شیر و نان و مرغ. بدون وجود پسته ما هرگز به اینجا که هستیم، نمی رسیدیم. مگر می شود یک شبه پسته را حذف کرد؟ دیروز گزارشگر رادیو توی تاکسی داشت می گفت که “پسته که خودش خندان است، خنده را از لبان مردم گرفته است.”

اوق. (این یکی واقعا از تهوع آور ترین جملاتی بود که تا به حال شنیده ام.)

من معتقدم آدمها چه به صورت فردی و چه به شکل جمعی و چه به شکل ملی یا فراملی و چه به شکل سازمانی، بعضی جاها گیر می کنند. مثلا همین کمربند هواپیما را در نظر بگیرید. آیا کسی پیدا می شود که نداند چطور باید کمربندش را توی هواپیما ببندد؟ با وجود این مهمانداران هواپیما نحوه باز و بسته کردن کمربند را هر ساله میلیونها بار تکرار می کنند. در همه جای دنیا. بدون اینکه کسی به آن دستورات نیاز داشته باشد. یا کوچکترین توجهی به آن بکند. یک عده آدم یک جایی گیر کرده اند. گیر کردن می گویم نه مثل زندانی شدن یا غل و زنجیر شدن، بلکه بیشتر شبیه گرفتگی لوله. متوقف شدن در وسط مسیر. ایستادن در سر جریان تکامل هستی. و نادیده گرفتن میلیاردها اتم که به هم می خورند و مولکولهای جدید می سازند. و جریان رودخانه جهان هستی را.

حالا ما حتما باید آجیل بخوریم. آجیلی که پسته دارد. ما میلیونها سال است که به پسته خوردن عادت کرده ایم. درست مثل چیزی که وسط لوله گیر کرده است و نه پیش می رود و نه پس. درست مثل مهماندار هواپیما که حتما باید نحوه باز و بسته کردن کمربند را نشان بدهد. یا مثل میلیونها بچه که فکر می کنند حتما باید دانشگاه بروند. یا مثل میلیاردها زن که فکر می کنند حتما باید آرایش بکنند. یا مثل میلیاردها مرد که فکر می کنند حتما باید…

پیشنهاد خود را برای جای خالی می توانید در قسمت کامنت بنویسید.

حالا سؤال این است که برای رفع گیر چه باید کرد؟

جواب

1- لوله باز کن. (وکیوم)

2- آمادگی برای مواجهه با نظر دیگران.

تغییر معمولا توسط کسانی ایجاد می شود که خودشان را و دیگران را در لوله تنگ و گرفته عادات فردی-اجتماعی به هر زور و ضربی شده، یک سانتی متر به جلو هل می دهند. یا به عقب. البته که آجیل چیز خوبی است. البته که پسته سرشار از مواد مغذی است. البته که پسته خوشمزه است و خوردن آن باعث سرگرمی و نشاط فرد و جمع می شود. ولی خوب خیلی چیزهای خوب دیگر هم برای خوردن وجود دارد. مثل هویج، آب، تخمه کدو، گوجه فرنگی، بستنی، سنجد و غیره. در هر جامعه ای می توان آجیل خورد یا نخورد. این یک امر کاملا شخصی است و نیازی به آرای عمومی یا مصوبه دولت ندارد.

الان وقت پسته خوردن نیست، زمان پسته کاشتن است. (برای کسی که قیمت پسته لبخند را از لبانش گرفته است.) پدر یکی از دوستان من در بچگی به او نصیحت کرده بود که “ببین بقیه چه کار می کنند، تو عکس آن را انجام بده.” آقای وارن بافت ثروتمندترین مرد جهان با همین استراتژی ثروتمندترین مرد جهان شد. “وقتی بقیه می فروشند تو بخر، وقتی بقیه می خرند تو بفروش.” اصولا ثروت همینطوری به وجود می آید و چرخ اقتصاد همینجوری می چرخد. در جایی که همه فروشنده یک چیزند یا همه خریدار یک چیز، یک چیزی “گیر” کرده است. وقتی همه پسته می خرند و مشکل پسته خریدن دارند و پسته گران شده است، معنیش اینست که نباید پسته خرید، بلکه باید پسته فروخت. به همین سادگی.

بعضی وقتها باید لوله باز کن را محکمتر فشار داد. چیزی که گیر کرده یا از این ور خارج می شود و به اصل خودش می پیوندد، یا از آن طرف و به یک جریان آزاد.

 

لوله بازکن

 

جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

صرف نظر از هر نوع تحریمی. صرف نظر از اینکه نفت را بخرند یا نخرند. صرف نظر از اینکه اختلاص بشود یا نشود. صرف نظر از اینکه تولید بکنیم یا وارد. صرف نظر از قیمت بالای نان و شیر.

جهالت 2.0

دیشب به دلیل خوردن کشک بادمجان به عنوان شام و بستنی به عنوان دسر و به دنبال آن خوب نبودن حال مزاجیم، تصمیم گرفتم که مسابقه فینال یورو 2012 را تماشا کنم. طبیعی است که قبل از چنین مسابقه پربیننده ای، صداسیما یک ساعت و چهل و پنج دقیقه قبل از مسابقه، آگهی بازرگانی پخش بکند. چیزی که به نظر من غیر طبیعی رسید، تناوب و طول مدت پخش آگهی های مربوط به کنکور کارشناسی ارشد بود.

در یک آگهی که خدا می داند چند دقیقه طول می کشد، از یک جعبه مثل صندوقچه، چند تا کتاب بیرون می آید که همه اطلاعات لازم برای کنکور دهنده را در بر دارند. از سؤالات سالهای قبل گرفته تا نحوه برنامه ریزی و مطالعه. در آگهی دیگری تعدادی جوان رنگ و رو رفته، بدون لبخند و با صدایی افسرده و رو به خاموشی، اسمشان و رتبه اولشان را در کنکور کارشناسی ارشد فلان رشته معرفی می کنند. این دو آگهی به همراه چند آگهی دیگر کنکور کارشناسی و برنامه تابستانی برای آمادگی کنکور، به تناوب و برای نزدیک به دو ساعت پخش می شوند.

 

جهالت

اجازه بدهید من موضعم را در مورد کنکور و دانشگاه دوباره تعریف بکنم. کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را اگر خوانده اید فراموش بکنید. اگر هم نخوانده اید، مطمئن باشید که چیز مهمی را از دست نداده اید. شاید من غربزده هستم و دچار تفکرات آمریکایی شده ام. شاید من شناخت درستی از جامعه خودم ندارم. دانشگاه بروید. هرچقدر که دوست دارید. حتی مدرک گرایی هم از نظر من اشکالی ندارد. اینقدر مدرک بگیرید که دیگر جایی بر روی دیوار برای آویزان کردنش نداشته باشید. دانشگاه رفتن و کسب علم و مدرک کاری پسندیده و قابل تحسین است. ولی تبلیغ “بسته های آموزشی آزمون کارشناسی ارشد” توی تلویزیون و قبل از مسابقه فینال یورو 2012؟

لطفا یک نفر به من بگوید که صداسیما این تبلیغات را به طور رایگان و برای بالا رفتن سطح علمی فرهنگی جامعه پخش می کند.

یعنی مؤسسه های آموزش کنکور کارشناسی ارشد صدها میلیون (در یک روز) هزینه می کنند که بسته های (صندوقچه های) آموزشی شان را به دانشجویانی که چهار سال گذشته را در مؤسسات آموزش عالی مشغول تحصیل علم بوده اند، اطلاع رسانی بکنند؟ یعنی این جماعت فروشنده و خریدار علم، از پدیده ای به نام اینترنت و گوگل خبر ندارند؟ بیلبوردها و تبلیغات روزنامه ای و مجله ای و کاغذی هم که به این امر اختصاص دارند، بماند.

یعنی حسن قلی که می خواهد کنکور کارشناسی ارشد بدهد نمی تواند بر روی گوگل عباراتی مانند “بهترین بسته کنکور کارشناسی ارشد رشته مدیریت بازرگانی” یا “سؤالات کنکور ارشد رشته روانشناسی” را جستجو بکند؟ البته که این عبارات در حال حاضر بر روی گوگل جستجو می شوند و البته که مؤسسات فوق الذکر وب سایت دارند. مسئله حجم بالای آگهی های غیر اینترنتی و قاعدتا تعداد چشمگیر (چند صد هزار) مخاطبین آنهاست. همه این مخاطبین به احتمال قریب به یقین با اینترنت آشنا هستند و به طور روزمره از آن استفاده می کنند. ناسلامتی آنها در حال کسب علم می باشند. ناسلامتی آنها “دانشجو” هستند.

این پدیده ای است که من اسمش را جهالت 2.0 می گذارم. ممنون می شوم اگر کسی یک تعریف ساده و خلاصه از آن ارائه بدهد. چیزی شبیه “مطلع شدن از بسته های اطلاعاتی از طریق تلویزیون”.

چند روز پیش که برگزاری کارگاه ریزکسب را اعلام کردم، یکی از خواننده های این وبلاگ نظر داده بود که “چه گرونه“. 250 هزار تومان برای یک کارگاه یک روزه؟ مگر من قرار است چه چیزی به شرکت کننده در مدت چند ساعت از صبح تا عصر یاد بدهم که ارزش این مبلغ را داشته باشد؟ نه جدی؟

هر آموزشی چه یک کارگاه یک روزه باشد چه یک سال تحصیلی در فلان دبیرستان غیر انتفاعی چه یک دوره شش هفته ای آشپزی، از دو مؤلفه تشکیل می شود.

مؤلفه اول: اطلاعات.

به برکت اینترنت و انقلاب اطلاعاتی، قیمت این مؤلفه روز به روز رو به کاهش است و در بسیاری از موارد به صفر رسیده است. هزینه ای که برای بدست آوردن اطلاعات می پردازیم در بیشتر موارد در حد هزینه کپی کردن و یا دانلود یک فایل است. آدم علم زده تنها این مؤلفه را می بیند و ملاک ارزش گذاریش هم حجم و نوع اطلاعات است. چاپ نفیس فلان کتاب. تعداد کتابهای موجود در فلان بسته (صندوقچه) اطلاعاتی. مدرک دکترا و شهرت و ملیت فلان استاد. تعداد نرم افزارهای موجود بر روی یک دی وی دی. مثلا شش هزار کتاب بر روی یک دی وی دی فقط یازده هزار تومان.

مؤلفه دوم: رشد. یا درگیری. یا یادگیری. یا حرکت. یا توسعه. یا ارتباط. یا تحول. یا تغییر.

این مؤلفه عاملی است که باعث می شود دانشجو یا طالب علم، کاری را بکند که در حالت عادی انجام نمی دهد. باعث بشود که او از ناحیه راحتیش خارج بشود. پدیده جدیدی را کشف بکند. ( البته نه بصورت حفظ کردن اطلاعات جدید) باعث بشود که  آدم متفاوتی بشود. که به امکان مجاورش قدم بگذارد.

در کتاب امکان سعی کردم بگویم که دانشگاه رفتن در بهترین حالت فقط مؤلفه اول را فراهم می کند، یعنی چیزی که در زمان ما به سهولت و سرعت و تقریبا رایگان بدست می آید. سعی کردم بگویم که جای مؤلفه دوم در سیستم آموزش عمومی خالی است و اصولا نیازی هم برای آن احساس نمی شود. زهی خیال باطل. دیشب فهمیدم که این راه طولانی تر از آنیست که من پیش بینی کرده بودم.

 

پانوشت: یک ایده استثنایی برای ریزکسبی بزرگ به همراه طرح توجیهی

یک ایده ریزکسب اینست که همه بسته های (صندوقچه های) آموزشی کنکور کارشناسی ارشد (و کنکورهای دیگر) را بگیرید و الکترونیکی (دیجیتایز) کنید و آنها را با قیمت کمی ( حدود یازده هزار تومان) بفروشید. اصلا هم مهم نیست که قبلا کسی این کار را کرده است یا نه. اگر کسی این کار را کرده است به نفع شماست. کافیست همانها را بسته بندی مجدد (repackage) بکنید.

فراموش نکنید که عامل مهم در موفقیت شما حجم اطلاعاتی است که می فروشید. مثلا 323 کتاب به همراه 124000 تست و به همراه 4564 عدد اقلام اطلاعاتی دیگر بر روی دوازده دی وی دی. یک چیزی تو این مایه ها. برای جذابتر شدن محصولتان 3678 تا جمله الهام بخش و 1391 کتاب هم در زمینه موفقیت و قانون جذب به بسته آموزشی تان اضافه کنید. چند صد تا ویدئو هم از آقایان دکترها و اساتید معروف محصول شما را به درجه کمال خواهد رساند.

فعلا در این مقطع به دنبال دادن دسترسی آنلاین و اینجور امکانات آموزش الکترونیکی (e-learning) نباشید. ذکر نام اساتید مطرح را فراموش نکنید. برای گسترش کارتان از شهرستانها نماینده بگیرید و به محض اینکه به اندازه کافی فروختید، شروع کنید به تبلیغات تلویزیونی و بیل بورد و این جور چیزها. اگر می خواهید یک ریز کسب موفق داشته باشید این یک فرصت طلایی است. در ضمن فراموش نکنید که در اسم محصولتان حتما از کلماتی مانند “اولین”، “قویترین”، “بزرگترین” و یا “کاملترین” استفاده بکنید.

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.