بایگانی دسته: تنهایی

زیبایی آسیب پذیری در مرز قطعیت با عدم قطعیت

تقریبا بیست سالم بود و توی دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسی خوشم می آمد ولی خجالت می کشیدم که این موضوع را به او بگویم. یک داستان کاملا کلیشه ای. من آن دختر را فقط بعضی از روزها توی راهروی دانشکده یا توی بعضی از کلاسهای مشترکی که داشتیم می دیدم. فقط برای چند لحظه. آن هم از چند قدمی. آن هم زیر چشمی. و خجالت می کشیدم که چند قدم جلوتر بروم و مستقیم نگاه کنم و به او بگویم که ازش خوشم می آید.

می خواستم ارتباط برقرار کنم ولی خجالت می کشیدم. بهتر است بگویم می ترسیدم. می ترسیدم که نه تنها ارتباط جدیدی برقرار نشود بلکه همان ارتباط فعلی هم از بین برود. ارتباط فعلیم به عنوان یکی از دانشجوهای نامرئی دانشکده یا دانشگاه با بقیه اجزای نامرئی یا نسبتا نامرئی آن اکوسیستم. گویی همین نامرئی بودن بخشی از ماهیت/کیفیت ارتباط من با آن جامعه کوچک بود. درست مثل ارتباطات نامرئی بین اتمهای کربن در دود سیگاری که در آرزو یا حسرت آن ارتباط می کشیدم.

البته فقط ترس نبود. فکر هم می کردم. بله برای پیدا کردن یک راه قطعی یا حداقل کم خطر که ارتباط من با آن دختر را ممکن کند فکر می کردم. و البته این مشکلی نبود که با فکر کردن بتوان حلش کرد. بیشتر وقتها به جای فکر کردن خیالپردازی می کردم و سیگار می کشیدم و به آهنگ love story گوش می دادم. تا اینکه بالاخره یکی از دوستهایم که نه به اندازه من روابط نامرئی با محیط اطرافش داشت و نه ترس از دست دادنشان را، پا در میانی کرد و شماره تلفن آن دختر را از او گرفت و به من داد.

مابقی داستان خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مثل پنج دقیقه آخر یک فیلم آبکی هندی یا آمریکایی یا ایرانی. من با کلی ترس و لرز به آن دختر تلفن کردم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دفعه اول خانه نبود و مادرش تلفن را جواب داد. دفعه بعد موفق شدم با او صحبت کنم. یک بار هم خارج از دانشگاه حوالی میدان ونک دیدمش. همین. پایان داستان.

ممکن است بگویید که این مشکل را فیس بوک و وایبر و سایر ابزار ارتباطی دیجیتال حل کرده اند. بعید می دانم. شاید. ولی منظور من از “این مشکل” برقراری ارتباط رمانتیک در سنین نوجوانی یا جوانی نیست.

منظور من از این مشکل، ترس از دست دادن ارتباطات نامرئی در انجام کاری است که نتیجه ای قطعی برای آن متصور نیستیم.

چند روز پیش نوجوان شانزده ساله ای در “عصرانه بی هدف” داشت دغدغه اش را برای دانشگاه رفتن یا نرفتن بازگو می کرد. اگر دانشگاه بروم و بعد از ده سال ادامه تحصیل بفهمم که این آن چیزی نبوده است که دنبالش بوده ام چی؟ یا برعکس.

اگر من بعد  از سالها وبلاگ نویسی بفهمم که تمام این مدت وقتم را تلف کرده ام و خزعبلاتم برای هیچ کس جذاب نبوده است چی؟

اگر من شغلم را عوض کنم و بعد از ده سال بفهمم که همان شغل قبلی را دوست داشته ام چی؟

اگر بچه دار بشوم (یا نشوم) و بعد از سه سال پشیمان بشوم چی؟

اگر ازدواج کنم و بعد از شش ماه احساسم را به همسرم از دست بدهم چی؟

اگر به کانادا مهاجرت کنم و بعد از ده سال بفهمم که ارزش از دست دادن این همه چیز را نداشته است چی؟

بیشتر آدمها حداقل یکی از این سؤالها دارند.

خجالت نکشید، جای خالی را خودتان پر کنید:

اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

همه آدمها به قطعیت نیاز دارند. همه نیاز دارند که بدانند ناهار فرداشان از کجا می آید. اجاره ماه بعدشان هم همینطور. بوس و کنار بعدیشان هم همینطور. ذخیره آب سدها برای مصرف سال بعد هم همینطور. و الخ.

“There is no such thing as absolute certainty, but there is assurance sufficient for the purposes of human life.” ~ John Stuart Mill

البته که چیزی به نام قطعیت مطلق وجود ندارد ولی شاید بعضی وقتها برای ادامه زندگی آدم به یک اطمینان خاطر (assurance) نیاز داشته باشد. چیزی مثل لباس گرم در زمستان. یا طناب در سنگ نوردی. یا حتی بیمه تامین اجتماعی. واقعا نمی دانم.

ظاهرا آدم یک حیوان اجتماعی است. بله من با این نظریه موافقم. ما برای وصل شدن (ارتباط یا connection یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) اینجا هستیم. ما هر کاری می کنیم که وصل بشویم و وصل بمانیم. ارتباط با دیگران (البته نمود خارجی این ارتباط برای آدمهای مختلف اشکال مختلفی دارد.) به زندگی ما معنی می دهد. و نداشتن ارتباط یا از دست دادن آن ما را می ترساند. “خجالت می کشیم” که مبادا خدای نکرده کاری کنیم که باعث از دست رفتن این ارتباط حیاتی بشود.

خانم براون که سخنرانی بی نظیرش را در TED  در زیر می توانید (با زیر نویس فارسی و شاید به کمک فیلتر شکن) ببینید، معتقد است آسیب پذیری وجه تمایز آدمهایی است که قابلیت وصل شدن دارند. وجه تمایزشان با آدمهایی که برای وصل شدن زور می زنند.

[ted id=1042 lang=fa]

“آسیب پذیری یعنی آمادگی برای انجام کاری که هیچ تضمینی برای نتیجه اش وجود ندارد.”

“آسیب پذیری یعنی وقت و عشق و انرژی گذاشتن در رابطه ای که شاید ادامه پیدا کند شاید هم نکند.”

(نقل قول از خانم براون)

آسیب پذیری همانطور که باعث درد و ترس و یک مشت احساسات منفی دیگر می شود، منشا لذت و خلاقیت و عشق و تعلق هم هست. همانطور که مرز دریا و خشکی یا جنگل و مرتع با وجود آسیب پذیر بودن محیط مولدی است برای عشق و آفرینش گونه های متنوع.

Ecotone
Ecotone

شاید بهتر باشد که سؤال:

اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

را کمی تعییر بدهیم:

اگر به آن دختر بگویم که ازش خوشم می آید و او دست رد به سینه من بزند آیا باز هم به جامعه بشری متصل خواهم بود؟

اگر برای متخصص قلب شدن بیست سال از عمرم را صرف کنم و بعد تازه بفهمم که دوست دارم ساندویچ سرد بفروشم آیا باز هم به جامعه آدمهایی که من را دوست دارند تعلق خواهم داشت؟

اگر فلان ماشین را بخرم آیا بالاخره کسی پیدا می شود که من را واقعا دوست داشته باشد؟

اگر …………………………………………………… آیا باز دوست داشته خواهم شد؟

 جواب به این سؤال ساده مخصوصا برای کسانی که در ارتباطات انسانی زور نمی زنند همیشه مثبت است.

دوستی 74 ساله دارم که چند ماه پیش برای چهارمین بار ازدواج کرد. چند روز بعد از ازدواجش از من پرسید: “فکر می کنی این یکی با من بمونه؟”

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

دوازده روش غلبه بر تنهایی

وقتی برای اولین بار در سرویس گوگل پلاس (+Google) ثبت نام کردم به من پیام داد که:

you might be lonely!

ممکن است تنها باشم؟ ممکن است احساس تنهایی بکنم؟ به گوگل پلاس چه ربطی دارد؟ گوگل پلاس می تواند به من کمک کند که از تنهایی در بیام. به روشهای مختلف. تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی می تواند علت خیلی از بیماریها باشد. مثل فشار خون، سرطان، بی خوابی، افسردگی یا سکته قلبی. تنهایی می تواند منجر به مرگ بشود. بسیاری از پزشکان معتقدند که تنهایی با بدن انسان همان کاری را می کند که کشیدن روزی یک بسته سیگار.

ترس از تنهایی فقط به شبکه های اجتماعی مدرن امروزی مثل گوگل پلاس محدود نمی شود. تنهایی در فرهنگهای مختلف به عنوان یک نفرین یا بلای بزرگ که گریبان آدم را گه گداری می گیرد، به خصوص در آثار هنری به وفور یافت می شود. شاعری که از درد تنهایی می نالد. خواننده ای که می خواند “منو تنها گذاشتی و رفتی…” یا خواننده دیگری که خود را “مرد تنهای شب” می خواند. نقاشی که تنهایی را نقاشی می کند. و الخ.

Van GoghThe Night Cafe – Van Gogh

خطر تنهایی برای آدمها خیلی بیشتر و بزرگتر از آن است که من بتوانم اینجا توصیفش کنم. برای نمونه قبض تلفن و موبایل خود را با قبض آب و برقتان مقایسه کنید. بسادگی می توان نتیجه گرفت که ارسال پیامک و حرف زدن با دوستان یا اعضای خانواده با تلفن برای ما گران تر از آب و گاز لوله کشی و برق سیم کشی شده است.

بعضی معتقدند انسان یک “حیوان اجتماعی” است و با دیگران زندگی کردن و رابطه داشتن توی خون و ژن اوست. بعضی دیگر مثل اگزیستانسیالیستها معتقدند که آدم اصولا تنها است. تنها بدنیا می آید، به تنهایی سفر (زندگی) می کند و تنها هم می میرد. ژان پل سارتر معتقد بود که آدمها دوست دارند برای زندگیشان معنایی پیدا کنند و چون این خواسته با پوچی و هیچی جهان هستی تضاد دارد، همین تضاد باعث احساس تنهایی در آنها می شود.

صرف نظر از اینکه کدام نظریه درباره تنهایی درست است، تنهایی واقعیت دارد. همه ما به اندازه کافی در زندگی احساس تنهایی کرده ایم. باز هم خواهیم کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظارش را داریم. هر بار سعی می کنیم که مثل یک حیوان اجتماعی رفتار کنیم دیر یا زود احساس می کنیم که یارو آدم نیست و بعد احساس می کنیم که ازدیو و دد ملول هستیم. از یک رابطه به رابطه دیگر می رویم. از یک دایره دوستی به دایره ای دیگر. از یک شهر به شهر دیگر. از فیس بوک به گوگل پلاس. فایده ای ندارد. ما تنها هستیم.

با تنهایی چکار می شود کرد؟

1- تماشا کردن تلویزیون.

2- معاشرت بر روی یک شبکه اجتماعی مثل گوگل پلاس.

3- حرف زدن با تلفن.

4- ارسال و دریافت پیامک.

5- رفتن به یک جای شلوغ مثل یک مرکز خرید به امید حرف زدن یا تماشا کردن غریبه ها.

6- رفتن به یک مهمانی.

7- خواندن یک کتاب.

8- مشاوره یا روان درمانی.

8- معاشرت با یک درخت یا هر پدیده طبیعی دیگر.

9- معاشرت با یک حیوان مثل یک سگ.

10- ازدواج. برای از تنهایی درآمدن هر یک از دو طرف.

11- بچه دار شدن. بچه اول برای از تنهایی در آمدن دوطرف. بچه دوم برای از تنهایی در آمدن بچه اول. و الخ.

12- پذیرش تنهایی و بیان آزادانه خود هر وقت که احساس تنهایی می کنیم. تنهایی خوبیهایی هم دارد. تنهایی باعث شکوفایی خلاقیت و آفرینش می شود. خیلی از هنرمندان در تنهایی آثار هنری بزرگی را خلق کرده اند. تنهایی باعث می شود آدم به هویت واقعی خودش نزدیکتر بشود. در تنهایی آدم کمتر دروغ می گوید. اصولا آدم هر چه تنهاتر باشد نیاز و فشار کمتری هم برای دروغ گفتن به خودش و دیگران پیدا می کند. در تنهایی آدم راحتتر می تواند دهنش را ببندد.

13- شمردن مزایای تنهایی در یک موقعیت خاص و ترجیحا نوشتن آنها. مثلا هر وقت که احساس تنهایی می کنیم می توانیم موقعیتهایی را تصور کنیم که تنها نبودیم ولی همین تنهایی فعلی را به آن ترجیح می دادیم. من هر وقت احساس تنهایی می کنم خودم را در یک مهمانی تصور می کنم که شش تا بچه قد و نیم قد در آن ونگ می زنند و جیغ می زنند و به طرف هم چیزی پرتاب می کنند و پدر و مادرشان ضمن قربون صدقه رفتن هر از چندگاهی به آنها می گویند: “نکن” یا “آهسته تر”.  این روش را فقط برای از تنهایی درآمدن روش دوازده اضافه کردم.

 

مطالب مرتبط آینده:

ماجرای رفتن من به مهمانی و احساس شدید تنهایی در آن شب