بایگانی دسته: توهم

در باب ناتوانی جنسی نسل سوخته و فواید بدبینی

من مدتها فکر می کردم که نسل من نسل سوخته است. شاید چون چند سالی از دوران بچگی یا نوجوانیم را شاهد جنگ و پدیده های اقتصادی ناشی از آن مثل کوپن و صف و … بودم. بعد هم یک سری محدودیتهای اجتماعی را در اوایل دوران جوانی تجربه کردم. مثلا یک بار در حین صحبت با یک دختر توی پارک دستگیر شدم و مجبور شدم یک شب از زندگیم را به همراه چند خلافکار توی بازداشتگاه سپری کنم. صبح روز بعد در حالیکه دست راستم با دستبند به دست چپ یک موادفروش و دست چپم به دست راست یک خانم باز کهنه کار بسته شده بود با همراهی یک سرباز مسلح راهی دادگاه شدیم. توی دادگاه من (به دروغ) به قاضی پرونده که اتهام “داشتن رابطه نامشروع” را برای ما قرائت کرد گفتم که قصدم از صحبت با دختری که در آن لحظه به همراه مادر و خواهرش پشت سر من نشسته بودند، آشنایی بیشتر و ازدواج بوده است. من بلافاصله تبرئه شدم ولی آن دختر به دلیل داشتن آرایش نامناسب در زمان دستگیری مجبور به پرداخت مقداری جریمه نقدی شد.

از مشکلات خاص فردی که بگذریم پاراگراف فوق کم و بیش گستره و عمق سوختگی نسل من را نشان می دهد. بله شما ممکن است داستانهای جانگدازتری داشته باشید. مثلا نسلی که خورد به انقلاب فرهنگی و موفق نشد به دانشگاه راه پیدا کند. یا نسلی که جوانیش مصادف است با گرانی مسکن. یا نسلی که بچگیش را بدون موهبت بازیهای کامپیوتری سپری کرده است. یا نسلی که قربانی مردسالاری شده است. و الخ.

اوکی نسل شما هم نسل سوخته است.

یا به عبارت دیگر شرایط زندگی نه تنها برای خود شما بلکه برای نسل شما آنگونه که انتظار دارید نبوده است. یا نیست. یا نخواهد بود.

شما یک معیار مقایسه دارید. این معیار مقایسه قسمت ناچیزی از تاریخ و جغرافیای بشری است. یک برش نازک از ابدیت چسبیده بر روی برش نازکی از کره زمین.

مثلا سالهای 1349 تا 1355 یا دوران حکومت پنج پادشاه اول صفویه یا ثلث میانی دوران حکومت کوروش کبیر

یا دهه هفتاد در فرانسه یا آمریکا یا قرن دوم قبل از میلاد در یونان یا همین حالا در بلژیک.

شما انتظار دارید که شرایط “آنگونه” باشد. ولی شرایط هرگز “آنگونه” نبوده است. جنگ و قحطی و گرسنگی و بی عدالتی و محرومیت و مظلومیت و خستگی و پوچی و بیماری و مرگ نابهنگام و انزال زودرس همیشه بخش عمده ای از DNA شرایط “اینگونه” بشری بوده است. برای همه نسلها. در همه زمانها. و در همه مکانها. و حالا شما یک تصور توهم آلود از یک درصد از یک درصد دارید. درست مانند زمانی که به قیافه و هیکل یک هنرپیشه هالیوود نگاه می کنید. شما (شاید) یک درصد از کل زندگی او را می بینید و او (شاید) معرف یک درصد از آدمهای زنده روی کره زمین است. فقط از نظر قیافه و هیکل. این می شود یک درصد از یک درصد. درست مثل تصویری که کسی ممکن است از زندگی دهه هفتاد توی شهر پاریس داشته باشد.

خبر خوب (یا بد) اینست که شما ممکن است از خزعبلات مربوط به “نسل سوخته” فراتر رفته باشید و با این همه کتاب و وبلاگ و ویدئو و کارگاه و سمینار در زمینه روانشناسی و رشد و توسعه فردی تصمیم گرفته باشید که کنترل زندگیتان را به دست بگیرید و پتانسیل عظیمی را که در وجود شما به ودیعه گذاشته شده است در قالب ثروت، شهرت، زیبایی و غیره محقق کنید. شما هم می توانید موفق بشوید. این پیام آنتونی رابینز و دیگر پیامبران “موفقیت” برای شما است. بله شما می توانید.

موفقیت
موفقیت

ولی تاریخ بشریت نشان می دهد که شما به احتمال خیلی زیاد نمی توانید.

خلاصه داستان از زبان فیلسوف فرانسوی میشل مونتین از این قرار است: اگر با انتظار زیاد وارد اتاق خواب  شوید ریسک خراب شدن کار خیلی جدی است. مونتین داستان مردی را در همسایگی خودش بازگو می کند که به دلیل شکست در اتاق خواب آلتش را می برد و به نشانه معذرت خواهی برای طرف مقابل می فرستد. این ماجرا جنجال زیادی در آن محل ایجاد می کند و باعث می شود که مونتین قلم بدست بگیرد و به تحلیل دلایل ناتوانی جنسی بپردازد. مونتین در پایان مقاله اش چنین نتیجه می گیرد: به هنگام ورود به اتاق خواب همیشه با گفتن اینکه در آن کار دیگر خوب نیستید انتظار را پایین بیاورید. پایین آوردن انتظار از عملکرد تنها راه برای افزایش شانس داشتن یک عملکرد خوب است.

توصیه مونتین فقط به عملکرد در سکس محدود نمی شود. نتیجه عملکرد در همه حوزه های زندگی با انتظار ما از آن رابطه دارد. انتظار زیاد باعث عصبیت و استرس می شود و عصبیت و استرس زیاد راهی است مطمئن برای شکست خوردن. سکس، کنکور، قهرمانی جام جهانی، تولید خودرو ملی، از بین بردن بیکاری، ثروتمند شدن، لاغری، توانمندی و غیره. هیچ فرقی نمی کند.

شما انتظار دارید چیزی را در خودتان یا محیط اطراف ببینید که به هر دلیل (حداقل تا آن لحظه) محقق نشده است. سنکا این را ریشه عصبانیت می داند. ما از رانندگی بد دیگران یا ترافیک عصبانی می شویم چون انتظار داریم که خیابانها بدون ترافیک یا بدون راننده بد باشد. ما نسلمان را سوخته می دانیم چون انتظار داریم (داشتیم) که دهه شصت طور دیگری می بود. اگر چکی که گرفته ایم برگشت بخورد عصبانی می شویم چون انتظار داریم که همه چکها پاس شود. ولی چرا؟ چه کسی گفته که جهان و آدمها و اتفاقهایش باید “آنگونه” باشند؟ هیچ وقت آنگونه نبوده است. حالا چرا باید آنگونه باشد؟ نه جدی؟

فیلسوف رومی پیشنهاد می کند که هر روز صبح قبل از اینکه از تخت خواب بیرون بیاییم کل اتفاقات روزی را که در پیش رو داریم با بدترین احتمالات و فجایع ممکن تصور کنیم. چیزی شبیه به خوردن یک لیوان لجن برای آمادگی مواجهه با همه چیزهایی که ممکن است در طول روز حال ما را به هم بزند.

سنکا و دیگر فیلسوفان مکتب رواقی گری معتقد بودند که خدمتی که فلسفه باید به آدمها بکند جلوگیری از روانی شدنشان در شرایط سخت است. و این مهم بدست نمی آید مگر با تمرین و استاد شدن در بدبینی.

به شکرانه ادبیات موفقیت کاری که ما معمولا انجام می دهیم دقیقا عکس تمرین پیشنهادی سنکا است. هر روز صبح خوشبینی را در خودمان تقویت می کنیم. هر روز صبح به خودمان می گوییم که تو می توانی. “کار نشد نداره.”  اهداف بزرگ برای خودت تعیین کن. تلویزیون کارآفرینهایی را نشان می دهد که از فقر مطلق و بدون یک دست و یک پا شروع کرده اند و حالا سی و پنج تا کارخانه دارند. پس تو هم می توانی.

صبح انتظار از خودمان و از دیگران را در ذهنمان بالا می بریم. در طول روز چیزهایی برخلاف انتظار می بینیم که ما را عصبانی می کند. شب با آگاهی از اینکه هیچ کدام از اهدافی که داشتیم محقق نشده است افسرده می شویم. یا در بهترین حالت اعتماد به نفس خود را از دست می دهیم. درست مثل کسی که در اتاق خواب شکست خورده است. چرا؟ چون خوش بین هستیم.

نود و هشت درصد کسب و کارها شکست می خورند. خدا می داند چند درصد از کسانی که تلاش می کنند لاغر شوند لاغر نمی شوند. یا پولدار یا خوشبخت. یا هرچی. خواندن این نوشته به احتمال زیاد به شما کمک نمی کند که به اهداف بزرگی که دارید دست پیدا کنید. نسل شما حتی اگر تا به حال از سوختن در امان مانده باشد ممکن است بزودی طعمه حریق بشود.

Reckon on everything, expect everything.”

~ Seneca

پانوشت

به دلیل نیاز شدید شخصی تمرین بدبینی سنکا را به تمرین روزانه به عنوان متمم اضافه می کنم و نام آنرا از مدل فذار به مدل بفذار (بدبینی – فیزیکی – ذهنی – احساسی – روحی) تغییر می دهم. باشد که قبل از ابتلا به ناتوانی جنسی آنقدر تمرین کنم که انتظاراتم را کم کنم و کمتر عصبانی بشوم.

در ناامیدی بسی امید نیست

ترک امید
ترک امید

بحران آب. کم آبی. خشکسالی. کاهش چهل درصدی آب فلان سد. بارش فلان درصدی نزولات آسمانی. کاهش بی سابقه ذخایر آب زیر زمینی. خشکی فلان دریاچه یا بهمان رودخانه.

من از وقتی به یاد دارم این عبارات و اخبار مرتبط با آنها را شنیده ام. گاهی کمتر. گاهی بیشتر. مثل امسال.

من با شنیدن این عبارات دو احساس مختلف ولی مرتبط را تجربه می کنم:

الف- ترس. ترس از تمام شدن آب. یا جیره بندی شدن آن. درست مثل ترس از گران شدن دلار. ترس از تورم. ترس از بیمار شدن. ترس از تصادف کردن. ترس از ورشکست شدن. یا به طور کلی ترس از دست دادن چیزی. ظاهرا ما از هر چیزی که ادامه بقای ما را با مشکل مواجه کند می ترسیم.

ب- امید. امید به اینکه سال بعد طبیعت جبران کند. امید به اینکه بهار امسال شاهد بارندگی بیشتری باشیم. امید به اینکه تغییرات جوی و گرم شدن زمین باعث شود خاور میانه مانند قبل (چند میلیون سال قبل؟) آب و هوایی استوایی به خود ببیند و رودخانه ها از هر طرف جاری شوند.

ترس و امید دو روی یک سکه هستند. سکه فرار از واقعیت.

همه ما دوست داریم که شاد و خوشبخت و سعادتمند در سلامتی و نشاط و جوانی زندگی کنیم. و البته همه لحظات زندگیمان را. و البته واقعیت هرگز اینگونه نیست. بیشتر اوقات شرایط زندگی آنگونه که ما می خواهیم رقم نمی خورد. یک چیزی کم می شود. یک چیزی از دست می رود. یک چیزی گران می شود. یک چیزی را از ما می گیرند. و الخ.

بعد نگران می شویم. می ترسیم. و بعد به کمک امید به آغوش یک زندگی خیالی شاد و سعادتمند در آینده پناه می بریم. و منتظر می مانیم تا محقق بشود.

به ما یاد داده اند که امید چیز خوبی است. اینقدر خوب که بعضیها حتی اسم فرزندشان را امید می گذارند. امید داشتن و امیدوار بودن به هزار و یک شکل مختلف ترویج و تبلیغ و فضیلت شمرده می شود. امید به آینده ای روشن. امید به فردایی بهتر. امید به دیدن روشنایی در انتهای تونلی تاریک.

نتیجه یک تحقیق 25 ساله در کشور آلمان نشان می دهد که آدمهای بیکار وقتی پس از سالها جستجوی ناموفق کار، بازنشسته می شوند، ناگهان رضایت از زندگیشان به میزان زیادی افزایش می یابد. نتیجه ای که ربطی به حقوق و مزایا ندارد و آدمهای شاغل وقتی که بازنشسته می شوند چنین احساسی را تجربه نمی کنند. محققین معتقدند که حتی قضاوت منفی دیگران در مورد آدمهای بیکار باعث بوجود آمدن این احساس نیست. چیزی که یک آدم بیکار دارد امید به یافتن کار است. باری که تا یافتن کار و همرنگ جماعت شدن بر روی دوشش سنگینی می کند و او را عذاب می دهد. امید به یافتن کار است که باعث ناراحتی آدمهای بیکار می شود و تنها زمانی که این امید به کلی از بین می رود، آدم بیکار و حالا بازنشسته، روی خوشی را دوباره می تواند بیند.

واقعیت
واقعیت

آدم وقتی امیدش را به کلی از دست می دهد، چیز شگفت انگیزی بدست می آورد. تازه می فهمد که از اول به امید نیاز نداشته است. می فهمد که می تواند بدون ترس و امید با واقعیت روبرو شود و کاری را که از دستش بر می آید انجام بدهد. ممکن است بپرسید با ازدست دادن امید چه چیزی برای آدم باقی می ماند؟ واقعیت.

با الهام از:

When things fall apart

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

 

مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

یک آدم خاص

 

………………….

جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

 

مطالب مرتبط:

در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

 

پنج ایده برای کشتن زمان

“زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.”

این جمله تنها اصل زندگی مردی است که توی درکه یک مغازه آب انار فروشی دارد و من اسمش را نمی دانم.

ولی چگونه می توان زمان را کشت؟ لطفا اگر جواب این سؤال را می دانید به من هم بگویید که از جمعه گذشته که در حین خوردن یک لیوان آب انار آنرا شنیدم حسابی ذهنم را مشغول کرده است.

جسنجوی عبارت kill time before it kills you بر روی گوگل حدود سی و هشت میلیون نتیجه بر می گرداند. هزاران سال است که آدمها با “زمان” و مفاهیم مرتبط با آن درگیر بوده و هستند. گذشته، حال، آینده. آیا واقعا آدمی موجودی است که رو به آینده و پشت به گذشته دارد؟ آیا باید در حال زندگی کرد؟ آیا باید زمان را کشت؟ آیا زمان واقعا ما را می کشد؟

من شخصا معتقدم که بیشتر آدمها زمان زیادی دارند که روی دستشان باد می کند و نمی دانند با آن چکار کنند. شاید خوابیدن شاهدی بر همین مدعا باشد. در طی میلیونها سال تکامل، خواب به عنوان مکانیزمی برای کشتن زمان (بزرگترین دشمن انسان) بوجود آمده است ولی ما آنرا با دلایل سطحی مثل استراحت و بازسازی سلولها توجیه می کنیم. شاید یک میلیون سال بعد آدمهایی بوجود بیایند که در شبانه روز هجده ساعت بخوابند و متوسط عمرشان صدوپنجاه سال باشد.

ولتر معتقد بود که اگر نمی خواهید خودکشی کنید همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشید. برای من خیلی سخت است که همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشم و شاید به همین دلیل گه گداری فکر خودکشی به سرم می زند. ولی بعضیها همیشه کاری برای انجام دادن دارند. آدمهایی که هیچ وقت وقت ندارند. بیزی هستند. شاید بتوان گفت این آدمها موفق شده اند که زمان را بکشند. آنها وقت ندارند. چرا؟ چون آنرا کشته اند. قاتلان زمان کسانی هستند که وقت ندارند. آنها که وقت دارند توسط زمان کشته خواهند شد.

البته قضیه به این سادگی هم نباید باشد. زمان هم مثل خیلی چیزهای دیگر برای آدمهای مختلف معانی متفاوتی دارد. برای بعضی ها زمان یعنی گذشته و هر چیزی که در آن اتفاق افتاده است. بعضیها زمان را در آینده متصور هستند و اتفاقاتی که قرار است بیفتد. بعضیها هم زمانشان در حال است. پلی که گذشته را به آینده متصل می کند. برای بعضیها زمان یعنی اتفاقاتی که می افتد. مثل تحویل سال. یا دریافت حقوق. برای بعضیها زمان یعنی عددی که ساعت نشان می دهد. برای بعضیها زمان یعنی بار هستی. برای بعضیها یعنی طلا. زمان بعضیها خطی است. زمان بعضیها دوره ای. و الخ.

به طور کلی علما دو جور به زمان نگاه می کنند. نگاه اول، زمان را بخشی از ساختار اساسی جهان هستی می داند. یک بعد مستقل از حوادث که همه اتفاقات به توالی در آن به وقوع می پیوندند. نیوتن اینگونه به زمان نگاه می کرد. نگاه مقابل نگاه اول، زمان را یک چیز یا یک حادثه و بنابراین آنرا قابل اندازه گیری یا سفر نمی داند. کسانی مثل کانت و لایبنیتز معتقد بودند که زمان هم مثل مکان و اعداد ساخته ذهن بشر است.

انتخاب یکی از این دو نگاه به زمان، تا حدودی به یافتن راهی برای کشتن آن کمک می کند. اینکه شما بدانید که زمان نیوتنی را می خواهید بکشید یا زمان کانتی را به نظر من خودش نیمی از راه است. نگاه من بیشتر به نگاه دوم نزدیک است و با همین نگاه ایده های زیر را برای کشتن زمان کانتی پیشنهاد می کنم:

1- عدم استفاده از ساعت مگر در مواقع ضروری مثل تنظیم جلسات و قرارهای بیش از یک نفر. اگر کسی از شما ساعت را پرسید می توانید از جوابهایی مثل “پیش از ظهر” یا “وقت شام” یا “صبح علی الطلوع” استفاده کنید. زمان اولین ضربه اش را هنگامی به شما وارد می کند که با زنگ ساعت بیدار می شوید. ضربه بعدی ساعت زدن در محل کار است.

2-  کشتن مفاهیمی مانند “دیر شدن” یا “دیر کردن”. اگر پدیده زمان را در ذهن خود بکشید دیگر هیچ کار و هیچ چیز “دیر” نیست. اما برای کشتن زمان اول باید مفاهیم مرتبط با آنرا کشت. مفاهیمی مانند دیر و زود، مدیریت زمان، تقویم، سال نو و غیره.

 

زمان

3- به زمان اهمیت ندهید و برای آن کوچکترین ارزشی قائل نباشید. اصطلاح “وقت طلاست” هم مثل خود “وقت” ساخته ذهن توهم ساز بشر است. وقت طلا نیست. کشتن آن طلاست. از بین بردن زمان را به صورت آگاهانه تمرین کنید. زمان را یک شبه نمی توان کشت. کشتن “زمان” زمان می برد. به تمرین نیاز دارد. بدون اینکه ایده شماره یک را زیر پا بگذارید، هر شب اندازه تقریبی زمانی را که کشته اید، جایی یادداشت کنید.

4- تا جایی که می توانید از کارهایی که به زمانبندی نیاز دارند، پرهیز کنید. هنگام تردد در بزرگراه ها به تابلوی “… روز مانده به اتمام پروژه …” نگاه نکنید.

5- انار فروش فوق الذکر را پیدا کنید و از او بپرسید که چگونه زمان را می کشد. او که همه عمرش را با این اصل (زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.) زندگی کرده است، قاعدتا باید جواب خوبی برای این سؤال داشته باشد.

 

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

یکی از خواننده های این وبلاگ از من خواسته است که درباره “توهم” بیشتر توضیح بدهم.

“اين كه خود من خيلي وقت ها مي خوام چك كنم كه اين خواسته من از توهم من ناشي ميشه يا واقعا خواسته قلبي منه كاملا سردرگم ميشم.”

اگرچه این سؤال به طور خاص در مورد “خواسته” مطرح شده است ولی برای شناخت بهتر توهم، من آن را به سه دسته تقسیم می کنم:

دسته اول – خواسته ها. چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. مثل فلان اتومبیل. آپارتمان سه خوابه در فلان خیابان. مدرک دکترا در فلان رشته از بهمان دانشگاه. چند میلیارد پول توی حساب بانکی. یک همسر زیبا و قد بلند و خوش اخلاق و خوش هیکل و پولدار و تحصیلکرده و مهربان که عاشقش باشیم و او هم عاشق ما باشد. یکی دو تا بچه خوشگل ناز و سالم باهوش و مؤدب. این لیست پایانی ندارد. همه ما شستشوی مغزی داده شده ایم که بسیاری از این چیزها را در زندگی می خواهیم. از پدر و مادر و دوست و آشنا گرفته تا گوینده تلویزیون و تبلیغات کنار خیابان، همه و همه ماموران مخفی در خدمت شستشوی مغزی ما هستند. دفعه بعد به زن جوان و جذابی که با لبخندی زیبا بر روی یک بیلبورد، مایع ظرفشویی تبلیغ می کند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

وقتی چیزی می خواهیم که فکر می کنیم با بدست آوردنش خوشحال تر یا خوشبخت تر می شویم در توهم بسر می بریم. فرقی نمی کند که آن چیز چیست. اصولا چیزی به نام خواسته قلبی وجود ندارد. خواسته قلبی یک غلط مصطلح است. قلب آدمیزاد چیزی نمی خواهد. مغز آدم است که خواستن چیزی را به ما دیکته می کند. و وقتی مغز ما داشتن چیزی را با خوشحالی یا خوشبختی معادل سازی می کند به این معنی است که مغز ما شسته شده است. توهم از آنجا ناشی می شود که داشتن فلان ماشین یا ازدواج با فلان شخص یا گرفتن فلان مدرک را شرط لازم و کافی برای خوشبختی و خوشحالی و یک زندگی خوب و ایده آل می دانیم. امری که البته هرگز اتفاق نمی افتد. داشتن و بدست آوردن، فقط به خواسته های مادی و فیزیکی محدود نمی شود. خواسته های متافیزیکی مثل طیران آدمیت هم در همین دسته قرار می گیرند.

تحقیقات متعددی نشان می دهند که هر آدمی یک خط پایه خوشحالی (happiness baseline) دارد. این خط پایه با بدست آوردن یا از دست دادن چیزی، خیلی بالا پایین نمی رود. برای نمونه کسانی که در بخت آزمایی (لاتاری یا معادل آن قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه) مقدار زیادی پول برنده می شوند (میلیونها دلار)، بعد از مدت کوتاهی (حدود شش ماه) به همان وضعیت روحی و احساسی قبلشان بر می گردند (حتی کمی پایینتر از خط پایه). آدمهایی هم که چیز بزرگی از دست می دهند مثلا قطع نخاع می شوند، بعد از مدت کوتاهی به همان وضعیت قبل بر می گردند (حتی کمی بالاتر از خط پایه).

معادل فرض کردن بدست آوردن یک چیز با خوشحال یا خوشبخت شدن، به طور کلی توهم است. توهمی که همه آدمها و به مقدار زیاد آنرا لحظه به لحظه در ذهن خود حمل می کنند. اثبات این ادعا هم کار زیاد سختی نیست. آیا تا به حال برای خود شما پیش نیامده است که چیزی را آنقدر زیاد بخواهید که به خودتان گفته باشید: “اگر و فقط اگر …… را داشته باشم تا آخر عمرم خوشحال خواهم بود. یا چیز دیگری نمی خواهم.” و بعد از بدست آوردن آن چیز، خیلی زود نه تنها خوشحالی اولیه از بین رفته است بلکه جای خود را به خواستن چیزهای دیگری داده است.

منظور من این نیست که شما از این به بعد هیچ چیز نخواهید و با یک جامه پشمینه و پای برهنه، تارک دنیا بشوید. چیزی که من می گویم اینست که یک- چیزی را که در کنترل و اراده شما نیست نخواهید چون باعث نگرانی و ناراحتی و افسردگی و هزار جور مرض دیگر می شود. دو- بدست آوردن چیزی را معادل با خوشبخت/خوشحال شدن تصور نکنید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند.

دسته دوم- اعمال. به طور کلی هر کاری که برای رسیدن به خواسته های ما (دسته اول) انجام می شود با هاله ای از توهم احاطه شده است. اینها کارهایی هستند که خیلی زود برای ما تکراری می شوند یا از انجام دادنشان خسته می شویم. مثل درسی که به زور حفظ می کنیم. کلاس زبانی که زور می رویم ولی تمرین هایش را انجام نمی دهیم. کاری که به خاطر صبح بیدار شدن و بیرون رفتن از خانه و رساندن خود به محل کار و انجام دادنش، هر روز به خودمان بارها و بارها فحش می دهیم. (ده دلیل برای ترک کار)

بهترین راه برای چک کردن و کنترل کارهایی که انجام می دهیم، تمرین روزانه است. باربی (یا آرنولد شدن) یک خواسته همراه با توهم است ولی روزی نیم ساعت ورزش کردن بدون هیچ انتظار خاصی، کاری است که انجام آن فقط نیاز به نظم و تکرار روزانه دارد. اگر دقت کنید متوجه می شوید که ویژگی مهم تمرین روزانه اینست که انجام آن در کنترل و اراده ماست. هر آدمی صرف نظر از سن و جنس و وضعیت اقتصادی و اجتماعیش می تواند تمرین روزانه را انجام بدهد.

بیشتر ایده هایی که داریم، ایده های بد و غیر عملی محسوب می شوند. به همین دلیل نیاز داریم که روزانه به ورزیده کردن عضله خلاقیت خود بپردازیم. با نوشتن روزانه ده ایده. تمرین روزانه در قسمت ذهنی باعث می شود که بتوانیم بین ایده هایی که در ناحیه کشیدگی و ایده هایی که در ناحیه وحشت قرار دارند، تمایز قائل بشویم. مسلما هیچ ایده ای برای همه بد نیست. وظیفه هر آدمی شناسایی ایده های خوب برای شخص خودش می باشد. ایده هایی که برای او امکان مجاور محسوب می شوند.

حالا اگر کسی در نتیجه انجام تمرین روزانه، پیدا کردن و اجرای یک ایده خوب، مقدار زیای پول بدست آورد، طبیعی است که می تواند هر چیزی که دلش خواست را با پولی که بدست آورده بخرد. حتی یک اتومبیل گران قیمت وارداتی. اگر کسی با تمرین روزانه همسر ایده آلش را پیدا کرد، خوب ناز شستش. هر آدمی می تواند هر چیزی را که در کنترل و اراده اش می باشد، بخواهد. جدی؟!

دسته سوم- برداشت. یا قضاوت ما درباره وقایع و پدیده های اطراف ماست. درباره نتایج حاصل از کارهایی که انجام می دهیم. درباره حرفها یا رفتار دیگران. درباره اتفاقهای طبیعی. عزیزی را از دست می دهیم. در کسب و کاری شکست می خوریم. پول زیادی از دست می دهیم یا بدست می آوریم. چکی که از کسی گرفته ایم برگشت می خورد. مریض می شویم. موهایمان می ریزد. همسر یا شریک یا دوستمان به ما خیانت می کند. دلار گران می شود. عاشق می شویم. تولیدات داخلی با واردات بی رویه آسیب می بیند. بنزین غیر استاندارد هوا را آلوده می کند. کسی صف را رعایت نمی کند. دیو و دد به ما توهین می کنند. ماشینها نصف شب صر و صدا می کنند. کسی اتومبیل یا بستنی ما را می دزدد. کسی بدون اجازه دیوار حیاط را سرامیک می کند. و الخ. همه اینها اتفاقاتی است که خارج از کنترل ماست. تنها چیزی که در کنترل و اختیار ماست قضاوتی است که در مورد یک اتفاق می کنیم. خوب، بد، بی تفاوت. به اتفاقات هم مثل آدمها برچسب می زنیم.

همه پدیده هایی که خارج از کنترل و اراده ما اتفاق می افتند اصولا یک واقعیت “بی تفاوت” محسوب می شوند. ولی مغز ما به گونه ای شستشو داده شده است که برداشت توهم آلودی از یک واقعیت “بی تفاوت” دارد. بعضی از اتفاقات را خوب می پنداریم و بسیاری دیگر را بد. انیشتین در نامه اش به رابرت مارکوس همین موضوع را می خواسته یادآوری بکند.

برای توهم زدایی در این قسمت، تمرین روزانه در قسمت چهارم (روحی) را به یاد داشته باشید. انتظار صفر از نتایج کارهایی که می کنیم و پذیرش مطلق اتفاقاتی که خارج از کنترل ما هستند.

عمل به توصیه های ساده فوق، بسیار مشکل است. بسیار مشکل. خیلی خیلی سخت. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید. نیاز به تمرین روزانه دارد. تا آخر عمر. توهم هم مثل گشادی و ترس و خیلی چیزهای دیگر، خصوصیتی انسانی است. عارضه ای است که همه آدمها دارند. هزینه ای است که بابت انسان بودن می پردازیم. کسی نمی تواند ادعا کند که توهم ندارد و واقعیت را آنگونه که هست می بیند و درک می کند. تنها تفاوتی که بین آدمهای مختلف وجود دارد، میزان توجهی است که به توهم خود دارند. و میزان تلاشی که برای زدودن یا کم کردن آن می کنند. یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید.

یک قدم مهم در راه تلاش برای شناسایی توهم در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از دنیای اطراف خود داریم، شناخت بهتر خودمان است. تحقیقات نشان می دهند که شخصیت ما که توسط این تست و تستهای دیگر قابل ارزیابی است، تحت تاثیر وراثت و عوامل خارج از کنترل ما در سالهای نخستین زندگی، تثبیت شده است. فاکتورهای شخصیت یک معیار خوب برای سنجش میزان توهم است در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از محیط اطراف داریم.

کسی که در فاکتور شخصیتی برونگرایی، امتیاز کمی کسب می کند ( البته همیشه و در هر شرایطی استثنا وجود دارد) بهتر است انرژی و خلاقیتش را به جای رئیس جمهور شدن یا خریدن یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه، بر روی چیز/کار دیگری متمرکز بکند. کسی که امتیاز بالایی در فاکتور احتیاط دارد بهتر است سالیان زیادی از عمرش را صرف خیالپردازی درباره صعود به قله اورست نکند.

خواستن لزوما توانستن نیست! شناخت شخصیت و تمرین روزانه توانستن است. توانستن انجام کاری که معنادار و لذت بخش است، نه توانستن رسیدن به یک نتیجه قطعی و از پیش تعیین شده. توانستن انجام کاری که در حیطه کنترل و اختیار ماست. مابقی، بیشتر وقتها توهم است.

 

مطالب مرتبط آینده:

کار فردا را به امروز میفکن

Flow

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

“Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

 

مطالب مرتبط:

اشعار علی سخاوتی

شخصیت، تست شخصیت و معرفی یک کتاب خوب

قبل از اینکه این مطلب طولانی را بخوانید تست ساده زیر را که The Newcastle Personality Assessor نام دارد انجام بدهید.

راهنمای تست: هر سؤال در حقیقت توصیفی از رفتار یا افکار مختلف است. بر اساس میزانی که هرکدام از آنها خصوصیت شخصیتی شما هستند به آنها بر اساس جدول زیر امتیاز بدهید.

برای همه سؤالها به جز سؤالهای 7 و 9

بسیار نامشهود =1=very uncharacteristic
تاحدودی نامشهود=2=moderately uncharacteristic
نه نامشهود  و نه بارز=3= neither characteristic nor uncharacteristic
تا حدودی بارز=4= moderately characteristic
بسیار بارز=5= very characteristic

برای سؤالهای 7 و9 جدول فوق را برعکس کنید یعنی

بسیار بارز=1
تاحدودی بارز=2
نه نامشهود  و نه بارز=3
تا حدودی نامشهود=4
بسیار نامشهود=5

 

1- شروع کردن مکالمه با یک غریبه.

2- حصول اطمینان از راحتی و خوشحالی بقیه

3- خلق یک اثر هنری، یک نوشته یا یک قطعه موسیقی

4- آماده شدن برای چیزها بسیار جلوتر از زمان مورد نظر

5- احساس افسردگی یا دمق بودن

6- برنامه ریزی مهمانی یا برنامه های دسته جمعی

7- توهین به مردم

8- فکر کردن درباره مسائل فلسفی یا عرفانی

9- Letting things get into a mess (علاج واقعه قبل از وقوع نکردن؟!)

10- احساس استرس یا نگرانی

11- استفاده از کلمات دشوار

12- همدردی با احساسات دیگران

 

این یک تست شخصیت است که پنج خصوصیت شخصیتی را که بین همه آدمها مشترک است اندازه می گیرد. این پنج خصوصیت موضوع کتابی هستند به نام شخصیت نوشته آقای دنیل نتل. آقای نتل کتاب دیگری هم دارد به نام خوشحالی – علم پشت لبخند شما که خواندن آنرا هم به شما اکیدا توصیه می کنم و امیدوارم نوشته دیگری را به معرفی آن اختصاص بدهم.

پنج خصوصیت اصلی شخصیت که آقای نتل در کتابش به شرح و تفصیل آنها می پردازد عبارتند از Extraversion, Neuroticism, Conscientiousness, Agreeableness, Openness.

هدف این مطلب در درجه اول معرفی کتاب بسیار جالب و ارزشمند فوق و در درجه دوم نکته های ظریفی است که نویسنده علاوه بر مباحث و تحقیقات روانشناسی و معرفی خصوصیات شخصیتی فوق در کتابش آورده است. هدف من به هیچ وجه نوشتن یک مطلب روانشناسی یا ارائه یک تست شخصیت نیست. همچنین من به دلیل ندانستن معادلهای فارسی بعضی از اصطلاحات تخصصی روانشناسی از واژه های انگلیسی در این متن استفاده کرده ام. نکته آخری که لازم به ذکر است اینست که من فقط یافته ها و نظرات نویسنده را در این خلاصه نقل قول می کنم و مسلما این نظرات، به عنوان حقایق علمی و بدون چون و چرا در این زمینه تلقی نمی شوند.

ایده های خوبی که در این کتاب مطرح شده اند عبارتند از:

  • شخصیت مهم است. تقریبا همه تصمیمات کوچک و بزرگی که در مراحل مختلف زندگی می گیریم و کارهایی که بر اساس آن تصمیمات انجام می دهیم تحت تاثیر شخصیت ما هستند و البته به اضافه هوش که نشان دهنده کارایی مغز ما در پردازش اطلاعات و دادن پاسخ مناسب به نیازهای مختلف محیطی و درونی است. خصوصیات شخصیت ما به طور کلی توسط پنج فاکتور اصلی که در بالا نام برده شد قابل اندازه گیری و ارزیابی می باشد.
  • این خصوصیات 50 درصد ارثی (ژنتیکی) و 50 درصد تحت تاثیر عوامل عمدتا خارج از کنترل ما در سنین کودکی شکل می گیرند.
  • هر یک از این خصوصیات و زیاد و کم بودنشان در آدمهای مختلف و در محیطهای مختلف مزایا و معایب یا سود و هزینه خاص خودش را دارد. بنابراین نمی توان با قطعیت گفت که برونگرا بودن خوب یا بد است. همانطور که نمی توان گفت بلندقد بودن خوب یا بد است.
  • علت وجود طیف وسیعی از ترکیبات شخصیتی و پیکربندیهای گوناگون مغزی که باعث پیدایش آنها می شود، پاسخ جهان خلقت برای آفرینش مناسبترین موجود برای ادامه بقا در طی میلیونها سال تکامل می باشد. از همینرو تنوع شخصیتی حتی در یک جامعه کوچک و در یک زمان خاص هم مشاهده می شود.
  • این پاسخ در قالب جهشهای ژنتیکی اتفاق می افتد و گونه های مختلفی از ژنهایی که در شکل گیری شخصیت آدمها تاثیر دارند را بوجود می آورد.

حالا سؤال اصلی اینست که آیا شخصیت یک آدم قابل تغییر است؟ اگر هست چه کارهایی می توان برای تغییر یا رشد شخصیت او انجام داد؟

یکی از نکات بسیار جالب توجه کتاب برای من این بود که شخصیت پدر و مادر، اطرافیان و محیطی که در آن بزرگ می شویم هیچ (صفر) تاثیری در شخصیت ما ندارند. (نویسنده این ایده را به همراه یک سری تحقیقات علمی ارائه می کند.) عواملی که فراتر از ژن خصوصیات شخصیت ما را شکل می دهند تا حدود زیادی به شرایط زندگی جنین در رحم مادر (شرایط جسمی و روانی مادر در دوران بارداری) و شکل ظاهری فرد (قد و قیافه و زیبایی) محدود می شوند. یعنی اشتباه است که من تصور کنم “اگر ….، من الان شخصیت متفاوتی داشتم.” جای خالی را به جز داشتن پدر یا مادر متفاوت،  با هر چیز دیگری که به ذهنتان می رسد می توانید پر کنید.

این پنج خصوصیت در حقیقت پنج طیف وسیع را مشخص می کنند که هر آدمی در یک جایی از آنها قرار می گیرد. اینکه کجای هر طیف قرار می گیریم مقدار زیادی از علایق ما، شغل ما، روابط ما، زندگی عاشقانه ما و حتی سلامت ما را تعیین می کند. و اینکه شخصیت هر یک از ما کجای هر طیف قرار می گیرد 50 درصد قبل از تولد و 50 درصد هم توسط اتفاقات غیر قابل بازگشت سالهای ابتدایی زندگی، پیشاپیش تعیین شده است.

ایده دیگری که در کتاب مطرح می شود اینست که سه لایه در چگونگی کارکرد آدمها قابل تشخیص است. لایه اول همان خصوصیات شخصیت یا پنج فاکتوری است که در بالا معرفی کردم. لایه دوم الگوهای رفتاری مربوط به هر شخصیت است. درست است که خصوصیات شخصیت من انتخابهای من را محدود می کند ولی تعداد آنها را به یکی کاهش نمی دهد. مثلا کسی ممکن است امتیاز بالایی در برونگرایی داشته باشد و به ورزش اسکی علاقه نشان دهد. شخص دیگری با همان امتیاز در برونگرایی ممکن است ورزش موتورسواری یا یک ورزش پرهیجان دیگر را انتخاب کند. شانس و انتخاب نقش زیادی را در اینجا ایفا می کنند. لایه سوم داستان زندگی شخصی است. این داستانی ذهنی است که آدمها برای خودشان تعریف می کنند. اینکه چه کسی هستند، چه کار می کنند و چرا آن کار را می کنند. مثلا اگر پول کمی دارید اینکه آنرا یک شکست تلقی کنید یا یک حسن، کاملا بستگی به خود شما دارد.

بسیاری از آدمها از چیزی که هستند (چیزی که هستند نه چیزی که دارند) راضی نیستند و می خواهند چیز دیگری بشوند. پیام مثبت کتاب فوق اینست که برای اینکه کسی بخواهد شخصیتی متفاوت با آنچه که دارد داشته باشد، هیچ دلیلی وجود ندارد. تنها تغییر ممکن در لایه های دو و سه یعنی الگوهای رفتاری و ذهنیت (داستان ذهنی) می تواند اتفاق بیفتد. کاری که نه تنها آسان نیست بلکه خیلی وقتها نیازمند سالها تلاش و تمرین و حتی مصرف دارو و کمک گرفتن از متخصصین مختلف می باشد. شاید جواب بعضی از سؤالهای مربوط به جبر و اختیار در کاویدن همین سه لایه نهفته باشد.

همه ما داستانی تکراری از اینکه چه کسی باید باشیم و چرا، با خودمان حمل می کنیم. این داستان هر چند وقت یک بار باید بیرون انداخته شود. آقای نتل معتقد است که عوض کردن این داستان قدم اول در راه تغییر است. جور دیگر باید دید.

هیچ ترکیبی از خصوصیات شخصیتی بهتر یا بدتر از دیگری نیست. حتی حد وسط هر پنج فاکتور. بهترین کار اینست که از نقاط قوتی که به ارث برده ایم حداکثر استفاده را بکنیم و همچنین سعی کنیم مضرات نقات ضعفمان را به حداقل برسانیم.

 

پانوشت

کلید تستی که در ابتدای مطلب آمد به شرح زیر است

سؤال یکم + سؤال ششم = امتیاز Extraversion

سؤال پنجم + سؤال دهم = امتیاز Neuroticism

سؤال چهارم + سؤال نهم = امتیاز Conscientiousness

برای سه فاکتور فوق 2 و 3و 4 کم. 5 و 6 متوسط کم. 7 و 8 متوسط زیاد و 9 و 10 زیاد.

سؤال دوم + سؤال هفتم + سؤال دوازدهم=امتیاز Agreeableness

برای مردان: 9 یا کمتر، کم. 10 و 11 متوسط کم. 12 و 13 متوسط زیاد. 14 و 15 زیاد. (نسبت به مردان دیگر)

برای زنان: 11 یا کمتر، کم. 12 و 13 متوسط کم. 14 متوسط زیاد. 15 زیاد. (نسبت به زنان دیگر)

سؤال سوم + سؤال هشتم +سؤال یازدهم=امتیاز Openness

8 یا کمتر، کم. 9 و 10 متوسط کم. 11 و 12 متوسط زیاد. 13 و 14 و 15 زیاد.

 

Extraversion یا برونگرایی – مکانیزم پاسخ به چیزهای لذت بخش است (reward) . مثل علاقه به مسافرت یا سکس. مزیتش بدست آوردن بیشتر چیزهای لذت بخش مانند قدرت و ثروت و هزینه اش هم به خطر انداختن جان و مال در همین راه می باشد.

Neuroticism یا عصبی بودن – مکانیزم پاسخدهی به خطرات است. مزیتش هشیار بودن و زنده ماندن در مقابل حملات و خطرات مختلف و هزینه اش نگرانی و افسردگی می باشد.

Conscientiousness یا محتاط بودن – مکانیزم کنترل پاسخدهی یا عکس العمل است. مزیتش برنامه ریزی و داشتن کنترل بر خود می باشد. هزینه اش هم عدم انعطاف پذیری و زندگی نکردن در لحظه است.

Agreeableness یا محبوب بودن – مکانیزم توجه به دیگران است. مزیتش داشتن روابط اجتماعی خوب. هزینه اش اولویت ندادن به خود و از دست دادن برخی از موقعیتها.

Openness یا باز بودن – مکانیزم گستردگی روابط معنادار ذهنی است. (breadth of mental associations) مزیتش داشتن احساسات هنری و افکار متنوع است. هزینه اش داشتن عقاید نامتعارف و خطر ابتلا به اختلالات روانی.

 

یک نامه از آلبرت انیشتین

نامه زیر را آلبرت انیشتین در سال 1950 برای پدری به نام رابرت مارکوس که پسرش را به علت بیماری از دست داده بود، نوشته است. می دانم که ترجمه یک نامه، نوشتن محسوب نمی شود ولی این چند خط نامه به قدری برای من تاثیر گذار بود که حیفم آمد چیز دیگری به آن اضافه کنم.

 

آقای مارکوس عزیز

یک انسان جزئی از یک کل است که ما آنرا جهان هستی می نامیم، جزئی محدود به زمان و مکان. او خودش و افکار و احساساتش را به عنوان چیزی جدای از بقیه تجربه می کند – نوعی توهم تصویری خودآگاهیش (optical delusion of his consciousness). دغدغه مذهب راستین تلاش برای آزاد کردن فرد از این توهم است. راه رسیدن به آرامش در حد ممکن، تلاش برای غلبه بر این توهم است، نه رشد آن.

با بهترین آرزوها،
ارادتمند شما،

آلبرت انیشتین.