بایگانی دسته: حسادت

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

تو به زودی موفق می شی

این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.

من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند که من نمی دانم. او از کجا می دانست که من موفق می شوم؟ از کجا می دانست که من موفق نیستم؟ از کجا می دانست که من به زودی موفق خواهم شد؟ و الخ. بعدها فهمیدم که آدمهای موفق (کسانی که خودشان را موفق می دانند) این چیزها را به راحتی می توانند حدس بزنند. درست مثل کسی که ایدز دارد و بعد از رابطه جنسی (سکس) با یک نفر به راحتی می تواند به یارو بگوید که او به زودی به ایدز مبتلا خواهد شد. اصلا کار سختی نیست.

موفقیت یک بیماری واگیردار است. واگیردار هم از طریق تماس جنسی و هم از راههای دیگر. منظورم این نیست که اگر با آدمهای موفق معاشرت کنید شما هم موفق خواهید شد. هدف من از نوشتن این خزعبلات نشان دادن راه موفقیت به شما نیست. بلکه برعکس می خواهم به شما هشدار بدهم که معاشرت با آدمهای موفق باعث دچار شدن به عوارض منفی درد و مرض آنها خواهد شد. غده ای سرطانی در شما بوجود می آید و شروع به بزرگ شدن می کند و شما هم این مرض را به اطرافیان و نزدیکان خود منتقل میکنید. حتی به همسر و بچه هایتان.

موفقیت بیماری ای است که پزشکان نمی توانند آنرا تشخیص بدهند. روانشناسان کلا منکر آن هستند. دوستان و همکاران و خانواده و همسایه هم از درک درد و مرض شما عاجزند. مرضی لاعلاج که معمولا منجر به مرگ می شود. مرضی مانند ایدز که حتی وقتی دو نفر به آن مبتلا هستند رابطه آنها با هم منجر به بدتر شدن بیماری تک تکشان خواهد شد.

و اما نشانه های بیماری موفقیت. این نشانه ها در همه کسانی که به این بیماری مبتلا هستند دیده می شود. هر آدم موفقی حتما در زندگیش این علائم را حس کرده است و شاید هنوز هم با آنها دست به گریبان باشد.

الف – درد. درد جسمی یا ذهنی. آیا آدم موفقی را می شناسید که در طول مسیر موفقیت کسی از پشت به او خنجر نزده باشد؟ به علت حسادت، کم بینی یا هر دلیل دیگری. آیا از پشت خنجر خوردن باعث درد نمی شود؟ آیا مدیر موفقی را می شناسید که به دور از سیاست بازی موفق شده باشد؟ آیا کارآفرینی هست که بدون تجربه درد زیاد به دلیل از پشت خنجر خوردن و سیاست بازی و خیلی چیزهای دیگر، کسب و کاری را به موفقیت رسانده باشد؟ برای رسیدن به موفقیت سردرد، اضافه وزن، سوء تغذیه و بی خوابی اجتناب ناپذیر است. سوزش سر معده، یبوست، کمر درد، کاهش میل جنسی، آرتروز و سکته قلبی هم همینطور.

ب – غم. بیشتر وقتها اتفاقی که باید بیفتد نمی افتد. یارو جواب منفی می دهد. کسب و کار شکست می خورد. اخراجت می کنند. سرمایه گذاری، کلاه برداری از آب در می آید. طلاق بهترین گزینه می شود. قراردادی که دنبالش بودی بسته نمی شود. قوانین به ضرر تو تغییر می کنند. و الخ. تو خودت را بر روی زمین حس می کنی. در حالیکه هیچ کس دست یاری به سویت دراز نمی کند. البته که غمگین و افسرده می شوی. می دانی که دوباره باید از اول شروع کنی. از اول شروع کردن خیلی سخت است. از اول شروع کردن بار اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و بار هشتم هم سخت بود. حالا دوباره باید از اول شروع کنی. غمناک است. تو غمگین هستی.

ج – نگرانی. نگرانی و موفقیت جدایی ناپذیرند. همه زوجهایی  که می خواهند ازدواج موفقی داشته باشند، نگران زندگیشان هستند. “امشب کجاست؟”، “منو دوست داره؟”، “آیا همیشه با من خواهد ماند؟”، “آیا بچه هامون وقتی بزرگ بشن موفق خواهند بود؟”، “اگر… چی؟
کسی که نمی خواهد موفق بشود اصولا نمی تواند نگران باشد. نگران چه چیزی؟ “آیا موفق خواهم شد؟”، “آیا به اندازه کافی سکس خواهم داشت؟”، “آیا بچه دار خواهم شد؟”، “آیا درآمد این ماه برای پرداخت حقوق کارمندان کافی خواهد بود؟”، ” آیا برای بازنشستگی پول کافی خواهم داشت؟”، “آیا به اندازه کافی تلویزیون تماشا خواهم کرد؟”، “آیا در کنکور رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد؟” و الخ. نگرانی از شکست در طول سالیان گذشته چنان در من انباشته شده است که آن را در تک تک سلولهایم می توانم احساس می کنم.

د – جهالت. مسیر موفقیت از توقفگاههای جهالت و توهم می گذرد که همه آدمها در طی این طریق، بارها از آنها عبور می کنند.

خیالهایی مثل اینکه موفقیت برای همیشه باقی خواهد ماند. پول جاودانگی می آورد. یا اینکه اگر فقط “این…” را به دست بیاورم دیگر کار تمام است. دیگر خوشبخت خواهم شد. اگر فقط فلان قرارداد را ببندم. اگر فقط فلان دختر به من جواب مثبت بدهد. و الخ. در مسیر موفقیت معمولا آدمها خودشان را فراموش می کنند. در مسیر موفقیت مجبوری با کسی دوستی کنی که تو را به موفقیت نزدیکتر کند. مجبوری تظاهر کنی که از آدمهای خاصی خوشت می آید. مجبوری به جکهایشان بخندی. مجبوری با آدمهایی که قبلا دوستشان داشتی معاشرت نکنی. یکجایی یادت می رود که واقعا از چه کسی خوشت می آید و از چه کسی خوشت نمی آید. یاد می گیری که هر وقت که لازم است لبخند بزنی چون در کتاب یا مجله ای خوانده ای که این امر به موفقیتت کمک می کند. مجبوری در سمیناری، جلسه ای یا یک مهمانی ساعتها به خزعبلات آدمهای موفق گوش بدهی. مجبوری مالیات موفق شدن را به آدمهای موفق بپردازی. همانطور که آنها مالیاتشان را به آدمهای موفق قبل از خود، پرداخت کرده اند. مجبوری موقع دست دادن، فشار دست را مطابق کتاب تنظیم کنی. لباس پوشیدنت را هم همینطور. خیلی چیزهای دیگرت را هم همینطور.

 

خانم فوق الذکر مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در معامله ای سر من کلاه گذاشت. من به زودی موفق شدم.

 

مطالب مرتبط:

راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

روزی که احساس حسادت نکردم

مجبور بودم می فهمی؟

مجبورم روزی یک مطلب بنویسم. یعنی فعلا با خودم اینجوری قرار گذاشتم. بعضی روزها هم نمی نویسم. بعد مجبور می شوم اینکار را یک جوری توجیه کنم. مثلا به خودم بگویم که آن روز جزو زندگی من نیست. آن روز از عمرم را هدیه بدهم به یکی از خوانندگان یکی از وبلاگهایی که به نویسنده اش حسودی می کنم. درست مثل وقتی که کسی می میرد و کس دیگری تصمیم می گیرد که یارو عمرش را داده به کس دیگری. یا به خودم قول بدهم که یک روزی بعدا به جای یک مطلب دو مطلب بنویسم. مطلب را قضا کنم. اتفاقی که معمولا نمی افتد.

یکی از راههای یاد گرفتن لغات جدید زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری اینست که تعدادی (مثلا ده دوازده تا) لغت را به صورت تصادفی انتخاب کنی و آنها را در یکی دو پاراگراف بکار ببری. این کاریست که من می خواهم برای نوشتن این مطلب بکنم. یعنی مجبورم که این کار را بکنم.

و اما لغاتی که برای این مطلب انتخاب کرده ام:

لاغر
سبقت
گسترده
شک
ظرفیت
وارد شدن
سوراخ کردن
دقیق
میکروسکوپ
سپاس گزار
مراقب
مطمئن

این هم پاراگرافی که وعده داده بودم:

“بدون شک ظرفیت آدمها در سبقت گرفتن از یکدیگر چه در رانندگی و چه در فعالیتهای دیگر زندگی متفاوت است. خیلی از راننده ها حتی اگر مطمئن نباشند که از جلو ماشین می آید یا نه، باز هم با خریت تمام خط ممتد را سوراخ می کنند و به جایی وارد می شوند که به آنها تعلق ندارد. به دلیل وجود گسترده همین راننده های لاغر المغز است که پلیس راهنمایی و رانندگی در سالهای اخیر با بکارگیری فناوری نوین و با دقت میکروسکوپ مراقب جان دیگر راننده هاست که اکثر آنها هم مراتب سپاسگزاری خود را با احترام به قوانین نشان می دهند. قوانینی که تا چند سال پیش هیچ کس تعریف دقیقی از آن نمی توانست ارائه بدهد.”

پا نوشت: لغات را از یکی از فصلهای کتاب

انتخاب و ترجمه کردم. متن را خودم نوشتم. بعد از انتخاب لغات و بدون تقلب. مجبور بودم.
مطالب مرتبط:

ده روش برای از بین بردن حسادت و سه روش برای ایجاد آن

  1. خواندن مطلب روزی که احساس حسادت نکردم.
  2. خواندن کتاب زندگی بدون حسادت (من توصیه نمی کنم)
  3. تخریب شخصیتی (ضایع کردن) کسی که به او حسادت می کنید. غیبت کردن یا نوشتن علیه وی دو روش برای این کار هستند.
  4. شکایت قانونی از وی در دادگاه (در صورت امکان)
  5. آتش زدن عکس او در حیاط یا کوچه یا هر جایی که امکان آتش روشن کردن وجود داشته باشد.
  6. احترام گذاشتن به شخص مورد نظر. از صمیم قلب. این شخص را حتما از خود بهتر می دانید. پس برای شما قابل احترام است. به تفصیل. با توصیف دلایل احترام.
  7. سعی در انکار وجود شخص مورد نظر. نادیده گرفتن هرچیز مرتبط با او.
  8. اعتراف به حسادت با صدای بلند. جلوی آینه. مثلا من به آقای ئوقیاثصتنقاترزئذرزطرذتخ حسادت می کنم چون خیلی بهتر از من وبلاگ می نویسد.
  9. در میان گذاشتن حسادت با دوستان و آشنایان و غریبه ها و سایر انسانها.
  10. جراحی بینی.

سه روش برای ایجاد حسادت:

  1. مقایسه. در هر چیز کوچک و بزرگ یک نفر را پیدا کنید و خود را با او مقایسه کنید. فراموش نکنید که زندگی یک مسابقه است.
  2. تمرکز بر روی نقاط ضعف. می گویند که نقاط ضعف خود را بشناسید. ولی این شناخت به تنهایی کافی نیست. باید بر روی آنها تمرکز کنید. به آنها دائما فکر کنید. نقاط ضعف بیشتری پیدا کنید و این کار را مرتبا ادامه بدهید.
  3. چیزهایی را که اطرافیانتان نمی توانند بخرند، بخرید و در معرض دید آنها قرار دهید. کارهایی را که نمی توانند بکنند بکنید و برایشان با آب و تاب تعریف کنید. حتما کسی پیدا می شود که به شما حسادت کند.

روزی که احساس حسادت نکردم

بعد از چهار روز دور بودن از شهر و اینترنت وقتی بیست و یک پیام تبریک تولد روی فیس بوک دیدم تازه فهمیدم فیس بوک برای من هم خوب است. فیس بوک یکی از جاهایی است که حسادت من را بر می انگیزد. مثلا هر وقت کسی عکسی ویدئویی چیزی را بر روی دیوارش آویزان می کند و دهها نفر از آن خوششان می آید من حسودیم می شود. من هر وقت یک مطلب وبلاگم را به دیوارم آویزان می کنم بیشتر از دو سه نفر خوششان نمی آید و خیلی وقتها حتی یک نفر هم خوشش نمی آید و بعد من به لایک های دیگران حسودیم می شود.
حتی وقتی یک نفر عکس خودش را آویزان می کند و صد و بیست نفر خوششان می آید باز هم من حسودیم می شود.
یکی دیگر از چیزهایی که باعث حسودی من می شود مطلبی از یک وبلاگ است که  در گوگل ریدر بیشتر از صد نفر از آن خوششان آمده است. گوگل ریدر بیشتر از صد را نمی شمرد و فقط می نویسد +100. نمی شود فهمید که 8990 نفر خوششان آمده یا 101 نفر. به همین دلیل می توان نتیجه گرفت که 100 نفر یعنی خیلی زیاد. از بیشتر مطالب من فقط یک نفر خوشش آمده که آن یک نفر هم خودم هستم. من به مطالب +100 به شدت حسودی می کنم.
هر لایک (Like) بر روی فیس بوک یا گوگل ریدر درست مثل دست زدن تماشاچیانی است که برایشان نمایشی چیزی اجرا می کنی. آدمها دوست دارند وقتی کاری می کنند تماشاچیان برایشان دست بزنند. و وقتی مردم دست نمی زنند بعضی ها نا امید می شوند. بعضی ها هم مثل من نا امید نمی شوند ولی به آنهایی که برایشان دست زده می شود، حسودی می کنند.
داستایوفسکی در حال حسودی به من

آدمها به چیزهای مختلفی حسودی می کنند و علما معتقدند که حسودی پدیده ای است وابسته به فرهنگ که انواع مختلف دارد. مثل حسودی خانوادگی، حسودی کاری، حسودی عشقی و حسودی افلاطونی.

چیزهای دیگری که من به آنها حسودی می کنم:

من به داستایوفسکی حسودی می کنم. من معتقدم اگر در نوامبر 1821 در مسکو به دنیا آمده یودم کتاب ابله را حتما من می نوشتم و فیودور داستایوفسکی کارگر ساده ای از آب در می آمد که در سن 37 سالگی در سیبری از گرسنگی و سرما می مرد.
من به سقراط، لیدی گاگا و مایلز دیویس حسودی می کنم. من به هر کسی که هر کس دیگری از او تعریف کند حسودی می کنم. من به هر کسی که برایش دست می زنند حسودی می کنم. من به هر کسی که کسی به او حسودی می کند، حسودی می کنم.


امروز بیست و یک نفر به من توجه کرده بودند.
امروز برای اولین بار به کسی حسودی نکردم.


مطالب مرتبط آینده:
ده روش برای از بین بردن حسادت و سه روش برای ایجاد آن