دسته: حسادت

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام. 207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن… ادامه ←

تو به زودی موفق می شی

تو به زودی موفق می شی

این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.“ من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند… ادامه ←

مجبور بودم می فهمی؟

مجبور بودم می فهمی؟

مجبورم روزی یک مطلب بنویسم. یعنی فعلا با خودم اینجوری قرار گذاشتم. بعضی روزها هم نمی نویسم. بعد مجبور می شوم اینکار را یک جوری توجیه کنم. مثلا به خودم بگویم که آن روز جزو زندگی من نیست. آن روز از عمرم را هدیه بدهم به یکی از خوانندگان یکی از وبلاگهایی که به نویسنده اش حسودی می کنم. درست مثل وقتی که کسی می میرد و کس دیگری تصمیم می گیرد که یارو عمرش را داده به کس دیگری. یا به خودم قول بدهم که یک روزی بعدا به جای یک مطلب دو مطلب بنویسم. مطلب را قضا کنم. اتفاقی… ادامه ←