بایگانی دسته: دانشگاه

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

 

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

“جالب بود اما تو کشور ما خیلی باید روحیه قوی داشته باشی تا برخلاف موج حرکت کنی. تو این مسیر مردم با حرفشون داغونت می کنن. شاید تو سن 30 حرف مردم مهم نباشه، اما تو 18 سالگی مهمه. تازه اگر پدر و مادرت حمایتت کنن. من فکر می کنم این کتابو بیشتر پدر و مادرها باید بخونن که ذهنشون عوض بشه و بتونن به بچه هاشونم یاد بدن.”

این نظر یکی از دوستانم بود درباره کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید، می توانید آنرا از اینجا به رایگان دریافت نمایید.

صاحب نظر فوق را دیشب به خاطر پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیر کردند و به کلانتری وزرا بردند. صاحب نظر فوق حاضر نشد برگه تعهدنامه نپوشیدن مانتو کوتاه را امضا کند. صاحب نظر فوق بلافاصله آزاد شد. صاجب نظر فوق با یک تاکسی و در حالیکه همان مانتوی اولیه تنش بود، بعد از دو ساعت به محل دستگیریش یعنی بام تهران برگشت.

“نباید اینکارو بکنی” یا “نمی تونی اینکارو بکنی”

تقریبا همه چیزهایی که از بچگی یاد می گیریم در این دو جمله خلاصه می شود. پدر و مادر، معلمها، ماموران نیروی انتظامی، رئیس، دوستان، همسایه، مشتری، فروشنده و اصولا هر آدمی که با ما تعامل پیدا می کند، همه سعی خودش (خودآگاه یا ناخودآگاه) را می کند که این دو جمله را عمیقتر و وسیعتر توی مغز ما حک بکند. ما از بچگی یاد می گیریم که فرمانبردار باشیم. فرمانبردار تعداد زیادی از آدمها و سازمانها و مفاهیم و عقاید و باورها و حدسیات و قوانین نوشته و نانوشته. آیا قد مجاز مانتو در قانون اساسی نوشته شده است؟ (لطفا قضیه را سیاسی نکنید، موارد مشابه در خیلی از کشورهای دیگر هم پیدا می شود) مامور دیگری در کلانتری وزرا به دوست من گفته بود که اگر او به جای مامور اول می بود، دوست من را دستگیر نمی کرد چون به نظر او مانتوی دوست من کوتاه نبود.

باید فرمانبردار جریان رودخانه باشیم وگرنه عواقب کوچک و بزرگی در انتظار ما خواهد بود. تنبیه می شویم. یا خیلی ها از ما متنفر می شوند. خیلی از دوستان نزدیک ما با ما قطع رابطه می کنند. یا خیلی هاشان فکر می کنند که ما دبوانه هستیم. (بارها شنیده ام که پشت سر یا جلوی روی خودم به من لقب دیوانه یا معادل رایجترش …خول داده اند.)

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من نمی دانم سازنده این ضرب المثل در چه حال و هوایی و برای چه کاربردی آنرا ساخته است ولی با همه درست بودنش، به طرز غیر قابل وصفی چندش آور و ناآغازگرانه است. آدمهای زیادی فکر می کنند که من قوانین بسیاری را زیر پا گذاشته ام. من حتی موقع تایپ کردن “نیم فاصله” را رعایت نمی کنم و یکی از خوانندگان کتابم زحمت کشیده بود و آنها را برایم اصلاح کرده بود. معلوم نیست من تا به امروز چند هزار نفر را به دلیل رعایت نکردن قوانین ریز و درشتشان از خودم رنجانده ام. من حتی چند سال پیش به اتهام داشتن روابط نامشروط یک شب را در کلانتری وزرا گذراندرم که البته روز بعدش در دادگاه تبرئه شدم. من می ترسم. از مرگ تدریجی در سلول تنگ و تاریک همرنگ جماعت شدن در حالیکه دست و پایم با زنجیر قوانین دست ساز جماعت بسته شده است، می ترسم. قوانینی که ممکن است صد و هشتاد درجه تغییر کنند ولی هرگز تعدادشان کم نمی شود. آزادی در همرنگ جماعت نشدن است. در خلاف جهت آب شنا کردن. شاید از همین روست که به ماهی ای که اینکار را می کند ماهی آزاد می گویند.

حالا اگر رسوایی را بپذیری و نخواهی که همرنگ جماعت بشوی چه کار باید بکنی؟

الف- عکسش رو انجام بده. خلاف جهت رودخانه شنا کن. پدر یکی از دوستان من در بچگی به او گفته بود که: “ببین بقیه چی کار می کنن تو عکسش رو انجام بده.” این بهترین نصیحتی است که یک پدر می تواند به فرزندش بکند. بودا به جای پادشاه شدن، فقیرترین و گرسنه ترین گدای روی کره زمین شدن را انتخاب کرد.

برای استاد شدن در این کار هم تمرین لازم است. هر کاری که امروز باید انجام بدهی عکسش را انجام بده. اگر باید بروی شمال برو به جنوب. اگر باید بروی به عروسی برو به بهشت زهرا. اگر باید بروی به فلان جلسه برو پارک. اگر باید تلفنها را جواب بدهی، سیم تلفن را بکش. اگر باید به دانشگاه بروی به دانشگاه نرو. لزومی ندارد که حتما عکس همه کارهای روزمره ات را انجام بدهی، حداقل به انجام آنها فکر کن.

ب- دور و بری هایت را شگفت زده(سورپریز) کن. سورپریز کردن نوعی نافرمانبرداری متمدنانه است. وقتی انتظار دارند داد بزنی، سکوت اختیار کن. وقتی انتظار دارند دمکرات باشی از دیکتاتوری حمایت کن. وقتی انتظار دارند مانتوی کوتاه بپوشی چادر سر کن. وقتی انتظار دارند تیم فوتبال ایران را تشویق کنی تیم ملی عربستان را تشویق کن. وقتی انتظار دارند مؤدب باشی چندتا جک بالای هجده سال تعریف کن.

ج- فقط یک چیز را تغییر بده. لری پیج برای ساختن گوگل فقط یک چیز را در موتورهای جستجو که سالها قبل از گوگل وجود داشتند، تغییر داد. شرکت اپل فقط یک چیز را در آی پاد یا همان mp3 player که سالها قبل از آی پاد وجود داشت، تغییر داد. یک چیز را در کباب کوبیده تغییر بده. کباب کوبیده مرغ همینجوری اختراع شد! یا در آش رشته. یا در موسیقی سنتی. یا در مانتو. هزاران چیز هست که یک چیز را در آنها می توان تغییر داد. لازم نیست چرخ را از اول اختراع بکنی، بیشتر وقتها تغییر یک چیز به تنهایی کافی است تا نتیجه قابل توجهی ایجاد بکند.

د- بدزد. من بیشتر ایده هایی که بر روی وبلاگم می نویسم را از دیگران دزدیده ام. Steal Like an Artist. دیگرانی که آنها هم ایده هایشانرا از کسان دیگری دزدیده اند. مارک تواین معتقد بود تنها کسی که می تواند ادعا کند حرفی را برای اولین بار گفته حضرت آدم است. حضرت آدم(یا حوا؟) هم به روایت انجیل برخلاف دستور خداوند سیب دانش را از باغ بهشت دزدید! اولین نافرمانبرداری در تاریخ بشریت! بیشتر کتابها، بیشتر آهنگها، بیشتر فیلمها، بیشتر نقاشی ها، بیشتر چیزها ایده های اولیه شان از کتابها، آهنگها، فیلمها، نقاشی ها و چیزهای دیگری دزدیده شده است.

ه- ترکیب دو چیز. یک طراح لباس، روسری و مانتو را به هم وصل کرده و آنها را به شکل سر هم می فروشد. همه غذاها اینجوری به وجود آمده اند. خدا می داند چند سال طول کشید تا بشر بفهمد روی بیسکوئیت ساقه طلایی یک لایه شکلات می توان کشید. یا علاوه بر آب طالبی و شیر موز و آب هویج، شیر هویج پسته انبه توت فرنگی کرفس بستنی هندوانه را هم می توان به عنوان آب میوه نوش جان کرد. نمونه بارز و افراطی این پدیده این روزها در نمای ساختمان ها مشاهده می شود. معماران نوظهور تقریبا از هر چیزی که دم دستشان برسد به صورت ترکیبی برای چسباندن به دیوار یک ساختمان کوچک استفاده می کنند. من دکترای هنرهای زیبا دارم.

و- زیر سؤال بردن همه چیز. اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم. این از آن مهارتهایی است که از هر مهارت دیگری بیشتر به تمرین نیاز دارد. ماشین قدرتمند شستشوی مغزی تمام سعی خودش را می کند که ما توان پرسشگری خود را از سن کم از دست بدهیم. من باید دانشگاه بروم، چرا؟ من باید ازدواج کنم، چرا؟ من باید استخدام بشوم، چرا؟ من باید بچه دار بشوم، چرا؟ من باید آرایش کنم، چرا؟ من باید در قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه شرکت کنم، چرا؟ من باید دماغمو عمل کنم، چرا؟ من باید به اسم خلیج فارس اهمیت بدهم، چرا؟ من باید ماشین (خودرو) بخرم، چرا؟ من باید کلاس زبان بروم، چرا؟ و الخ. سؤال پرسیدن تنها راه  و اولین قدم برای رهایی از غل و زنجیر همرنگی با جماعت است.

ز- نشنیده گرفتن “تو نمی تونی” و “تو نباید” آدمهایی که به تو می گویند نباید اینکارو بکنی معمولا همانهایی هستند که به خودشان می گویند “ایکاش این کارو کرده بودم” ولی تو نمی خواهی یکی از آنها باشی. تو تصمیم گرفته ای که رسوا بشوی!

ح- صداقت. راستگویی بزرگترین نافرمانبرداری است. بیشتر آدمها دروغ می گویند. کسی که حرف راست می زند رسوای خاص و عام می شود. دوستانش ترکش می کنند. اعضای خانواده اش طردش می کنند. جامعه تبعیدش می کند. در جامعه ای که به آن تبعید می شود، منزوی می شود. من اینجا درس اخلاق نمی دهم که دروغگویی کار زشتی است و دروغگو به جهنم می رود. منظور من از راستگویی تمرین روزانه برای رسیدن به نوری است که شاید به اجداد ما در صد و پنجاه هزار سال قبل می تابید و دل و جانشان را روشن می کرد. نوری که بیرون از سلول همرنگی با جماعت می تابد و گه گداری اشعه های آن را از لابلای میله های قوانین عرفی- اجتماعی-اخلاقی- علمی- جهانی- منطقه ای- مذهبی- اقتصادی- خانواده ای- قبیله ای- سنتی بر روی پوست خود حس می کنیم.

ط- تداوم. فردوسی سی سال رنج برد تا بتواند شاهنامه را بنوسید و به هدفش یعنی زنده کردن عجم دست پیدا بکند. کتاب هری پاتر قبل از انتشار و شهرت یافتن، بارها و بارها توسط ناشران مختلف  رد شد. ادیسون قبل از اختراع لامپ هزار بار تلاشهایش با شکست مواجه شد. زکریای رازی هم قاعدتا با اولین آزمایش الکل را کشف نکرد. ونگوگ تا آخر عمرش در فقر و گرسنگی نافرنمانبردارانه نقاشی می کشید.

آدم نافرمانبردار رسوا می شود و تنبیه می شود و طرد می شود و گرسنگی می کشد و به صلیب مصائب اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود. ولی اگر صادق باشد و در کارش متداوم، اگر تمرین روزانه اش را انجام بدهد و خلاف جهت آب شنا کند، مثل ماهیهای آزاد روزی به اقیانوس بزرگ آزادی خواهد رسید. جاییکه مرزهای قوانین دست و پاگیر “تو نمی تونی” و ” تو نباید” در آن به چشم نمی خورد.

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

از شستشو تا بنباران مغزی

دیروز گوینده اخبار از توی رادیوی تاکسی داشت می گفت که تقریبا 180 هزار نفر در آزمون دکترای غیر پزشکی (پی. اچ. دی.) شرکت کرده اند. با 35 درصد رشد نسبت به سال قبل. 180 هزار نفر رقابت می کنند که با کنکور و انتخاب رشته بر اساس نتیجه آن دکترا بخوانند. دو دقیقه به این موضوع فکر کنید.

180 هزار نفر با مدرک کارشناسی ارشد را تصور کنید که حاضرند بر اساس نتیجه یک مسابقه تصمیم بگیرند که دو سه چهار سال آینده عمرشان را به تحصیل چه رشته ای و کسب مدرک دکترایش بگذرانند. بقیه عمرشان را که امیدوارند به تدریس آن رشته بگذرانند بماند. در کدام دانشگاه و زیر نظر کدام اساتید بماند. تعداد این آدمها خیلی زیاد است. کاری هم که انجام می دهند به شکل خیره کننده ای غیر منطقی و حتی غیر اقتصادی به نظر می رسد. سؤال اینست که چرا این همه آدم (به آنها شرکت کنندگان آزمونهای مقاطع پایینتر و بالاتر را هم اضافه کنید) هر ساله و با یک رشد 35 درصدی دست به چنین کاری می زنند؟

مسلما جواب این سؤال “ز گهواره تا گور دانش بجوی” نیست. چرا؟ چون یکی از دانشجویان من در مقطع کارشناسی ارشد در ورقه امتحانیش به جای بمباران نوشته بود بنباران. دلیلم سطحی و غیر قانع کننده است؟ دلایل زیر چطور؟

  • میزان دانشی که در دانشگاه جسته می شود هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با وقت و انرژی و هزینه ای که برایش صرف می شود ندارد. جستن دانش فقط و فقط و فقط و فقط (این کلمه را باز هم بنا به سلیقه خودتان تکرار کنید) یک چیز لازم دارد. اهمیت دادن به کسب آن. مؤلفه ای که فقدانش در جای جای سیستم آموزش عمومی به راحتی قابل مشاهده است.
  • به دلیل وجود اینترنت. دانشی که از طریق اینترنت قابل جستن است از نظر حجم، تازگی، کیفیت، تنوع، سرعت، هزینه، زمان و غیره برای جوینده دانش امکانی را فراهم کرده است که هیچ دانشگاهی فراهم نمی کند. کنکور هم لازم ندارد. رقابتی هم در کار نیست. استرس امتحان و دادن جواب درست هم ندارد. زمان ما با زمان امیرکبیر یا دکتر حسابی یک فرق اساسی دارد. بوعلی سینا اگر دسترسی به کتابخانه فلان شاه نداشت شاید بوعلی سینا نمی شد. خوشبختانه ما آن دوران را پشت سر گذاشته ایم. البته اگر با اینترنت ملی به آن برنگردیم.

 

حالا من به شما می گویم که چرا سالانه چند صد هزار نفر (یک میلیون و چند صد هزار نفر) در کنکورهای مختلف شرکت می کنند. دلیلش حتی مدرک گرایی هم نیست. توجیه قضیه با مدرک گرایی فقط ساده سازی مسئله و یک توضیح عامیانه است. به علاوه اتلاف وقت در مراکز آموزش عالی به کشور ما محدود نمی شود. این بیماری در خیلی از ممالک مترقیه هم شیوع دارد.

زندگی یک آدم را به سه دوره عمده می توان تقسیم کرد. دوره بچگی. دوره بزرگسالی. دوره کهنسالی. دوره بچگی دوره ای است که پدر و مادر از بچه مراقبت می کنند. هزینه هایش را می پردازند. مسئولیتهایش را به عهده می گیرند. دوره کهنسالی هم اگرچه نه برای همه ولی برای خیلی ها مشابهت هایی با دوره بچگی دارد. همه این کارها را یا خانواده یا یک سیستم اجتماعی مثل بیمه یا بازنشستگی برای آدم کهنسال انجام می دهند.

دوره بزرگسالی دوره ای است که آدم قرار است در آن دیگر بزرگ شده باشد. به او می گویند “تو دیگه بزرگ شدی!” این یعنی اینکه خودش باید بتواند از پس مسئولیتهای زندگیش برآید. خرج خودش را خودش دربیاورد. تصمیم های زندگیش را خودش بگیرد. خوب و بد نتیجه تصمیماتش را بپذیرد. چیزهایی را که لازم دارد یاد بگیرد تشخیص بدهد و آنها را یاد بگیرد. سؤالهای زندگیش و جوابشان را خودش پیدا کند. شکست را تجربه کند. با صورت زمین بخورد. بلند شود. زندگی واقعی، روابط واقعی، پول درآوردن واقعی و همه چیز واقعی را در یک محیط واقعی تجربه کند.

همه اینها برای خیلی ها ترسناک یا حداقل ناخوشایند است و ترجیح می دهند که تا حد امکان آن را به تعویق بیاندازند. دانشگاه و ادامه تحصیل در یک محیط آزمایشگاهی (آکادمیک) بهترین فرصت و بهانه برای به تعویق انداختن زندگی بزرگسالی است. برای بزرگ شدن. برای مواجهه با موارد فوق.

برادرزاده ده ساله من چند شب پیش داشت می گفت که درس جغرافیا برایش خیلی سخت است و او نمی تواند اسامی قاره ها را با همه جلگه ها و فلات ها و رودها و رشته کوه ها و کشورها و پایتخت هایشان حفظ کند. من به او گفتم که “خوب حفظ نکن.” طوری واکنش نشان داد که گویی به او گفته باشم که خودت را از طبقه چهارم پرت کن پایین. به مادرش تلفن کرد و پیشنهاد من را به او گفت. مادرش با حرف من مخالفت کرد طوری که انگار پیشنهاد من را شوخی گرفته باشد. ولی من کاملا جدی بودم. برادرزاده من دوباره با زجر و مشقت  به حفظ کردن جغرافیا ادامه داد. کار عبث و احمقانه ای که خود من سی سال پیش مجبور بودم ( فکر می کردم مجبورم) بکنم. برادرزاده من می خواهد فوق تخصص کودکان بگیرد!!! و دارد خودش را از الان برای بیست و چهار سال تحصیل آماده می کند. طبیعی است که روز به روز علاقه اش به یادگیری کمتر می شود. استرس امتحان پیدا می کند. کنجکاوی کودکانه اش فدای حفظ کردن خزعبلاتی می شود که توی کتابهای درسی چپانده اند. مغزش شستشو داده می شود. او برای سالهای مدیدی فرصتهای زندگی کردن را در انتظار فوق تخصص گرفتن برای آغاز دوره زندگی بزرگسالیش از دست خواهد داد. شاید او هم روزی فوق تخصص کودکان بشود و به جای نوزاد بنویسد موزاد.

 

مطالب مرتبط

من این توپو نداشتم

مطالب مرتبط آینده

جغرافیایی که در مدرسه به بچه ها یاد نمی دهند

دلایل مهجور بودن وبلاگ من

یکی از دوستان نزدیکم که وبلاگ من را می خواند چند روز پیش به من می گفت که معتقد است وبلاگ من بایستی در لیست وبلاگهای برگزیده سایت دویچه وله که اخیرا مسابقه ای برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی زبان برگزار کرده است، قرار می گرفت. دوست من مطالب بعضی از وبلاگهای منتخب را خوانده بود و معتقد بود که از انسجام برخوردار نیستند و هدف خاصی را دنبال نمی کنند و انتقادهای دیگر.

البته من با دوستم هم عقیده نیستم. به نظر من جای وبلاگ من به حق در مسابقه فوق الذکر خالی مانده است. به دلایل زیر:

  • من هنوز در وبلاگ نویسی استاد نشده ام. برای استاد شدن در وبلاگ نویسی هم دو روش بیشتر وجود ندارد! و من هنوز  در ابتدای مسیر هستم. بدون تعارف.
  • من به دیگران فحش نمی دهم و بد و بیراه نمی گویم. کاری که ظاهرا مخاطبین زیادی دارد.
  • من درباره سیاست، گرانی، تورم و این جور چیزها مطلب نمی نویسم.
  • من خرده انتقادهای مبهم اجتماعی سیاسی اقتصادی نمی کنم.
  • من برای عموم نمی نویسم. یا به عبارت دقیقتر انتظار ندارم که چیزی که می نویسم به مذاق اکثریت خوش بیاید.
  • برعکس بیشتر چیزهایی که من می نویسم به مذاق اکثریت خوش نمی آید. البته اگر بخوانند.

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در کتابش به نام Letters to a Young Contrarian به نکته ای اشاره می کند که ذکر آن را در اینجا مفید می دانم. سعی می کنم کلمه به کلمه نقل قولش بکنم. البته بدون مناقشه در مثل.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

اگر نوشته فوق برایتان معنی دار است، خواندن این کتاب را اکیدا به شما توصیه می کنم.

اگرچه رسانه – از جمله وب سایتی که در ابتدای مطلب به آن اشاره کردم – دارد مسیر اجتماعی شدن (Social Media) طی می کند ولی نباید فراموش کرد که هنوز رسانه است و هنوز به اشکال مختلف – مستقیم و غیر مستقیم – تحت تاثیر پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها.

تحت تاثیر همین رسانه است که مخاطبین هنوز با تفاخر و تخرخر به کوروش کبیر به عنوان پادشاهی بزرگ و عادل و تاثیرگذارترین شخصیت کشورشان افتخار می کنند. طبیعی است که مخاطبینی که با فال گیری الفت دارند و حافظ را منتقد اجتماعی می دانند، پیش بینی من را نه می خوانند و نه اگر هم بخوانند خوششان می آید. مخاطبینی که تصمیم گرفته اند که می دانند که بوعلی سینا را فیلسوف می خواهند و نفت را ملی شده و خود را در بدست آوردنش محق می پندارند. این خلق پر شکایت گریان.

طبیعی است که اگر من به جای نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد از گران بودن شهریه فلان دانشگاه بنویسم مخاطب بیشتری خواهم داشت. یا اگر به جای بی فایده بودن بن کتاب از کم بودن آن. یا اگر به جای چالش اصلی تولید ملی از مشکلات یا سوء مدیریت دولت و مسئولین ذیربط. طبیعی است که کمتر کسی یک مطلب با عنوان دهنتو ببند را بخواند. یا از زبان چخوف درسی برای بافرهنگ شدن بگیرد. من به مخاطبینم می گویم که بزرگترین دروغگو چه کسی است و کمتر کسی علاقه به شنیدنش را دارد. داشتن آزادی بیان چیزی نیست که تعداد زیادی از آدمها به دنبالش باشند. من برای بردن مسابقه وبلاگ نویسی باید به جای ده دلیل برای ترک کار از بیکاری جوانان تحصیلکرده و پایین بودن دستمزدها و تورم بنویسم. ترس و حسادت و موفقیت و دهها مطلب دیگر هم نیازمند چنین بازنگری ای هستند.

ولی من هنوز با همان هدفی به نوشتن این وبلاگ ادامه می دهم که یک سال و نیم پیش در اول دفتر گفتم. یکی از بزرگترین دشمنان آغازگری قرار گرفتن در یک مسابقه و مقایسه شدن با دیگران است. هیچ داوری(حتی در لباس رسانه اجتماعی و نظرات و لایک مخاطبین و لیست پر فروشها و غیره) نمی تواند ارزش کار یک هنرمند یا یک آغازگر را قضاوت کند و یا آن را با کار دیگران مقایسه نماید. مقایسه، مسابقه و امتیاز دادن بیشتر از آنکه تشویق کننده باشند، محدود کننده هستند. و بیشتر از آنکه در خدمت آغازگر، در خدمت رسانه و پادشاه و اسقف و میلیاردر. البته خیلی وقتها هم از زبان جمع.

لطفا وبلاگ علی سخاوتی را هرگز برای شرکت در هیچ مسابقه ای کاندید نکنید! تنها رقیب آغازگر خود اوست.

من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

“آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

چالش اصلی تولید ملی و حمایت از مؤلفه های مرتبط با آن

خیلی ها مثل نویسندگان ناشناس این مطلب و این مطلب باور دارند که برای تولید ملی، دولت باید حمایت کند. بعد به تشریح یک حمایت درست و کامل می پردازند. ایده هایی مانند قانونگذاری در زمینه تولید. خصوصی سازی. دانش محور کردن تولید و یا اقتصاد. تشکیل کمیته ابداعات و اختراعات. اجرای درست اصل 44. اجرای دوره های آموزشی متناسب. هدفمند نمودن پرداخت تسهیلات. کنترل واردات از طریق گمرک و قوانین مرتبط. تحقق روح خودباوری در هموطنان. و الخ. دولت به عنوان قدرت معجزه گری تصویر می شود که می تواند همه این کارها را در زمان کوتاهی انجام بدهد.

چیزی که در همه تحلیلهای مرتبط با تولید و به طور کلی اقتصاد نادیده گرفته شده است این است که در کل فرایند تولید – از تولید تا مصرف و حتی پس از آن – همه تصمیمهایی که گرفته می شود و همه فعالیتهایی که انجام می شود، چه توسط تولید کننده، چه توسط مصرف کننده و چه توسط سازمانهای حمایتی دولتی و غیره، در نهایت توسط موجود زنده ای صورت می گیرد به نام انسان. و بزرگترین چالش برای تولید ملی، به نظر من، جامعه ای از این انسانهاست که “ملت ایران” نامیده می شود.

چرا؟

چون بیشتر آدمها در یک سیستم آموزشی پرورش می یابند که آنها را تولید کننده(مولد) بار نمی آورد. سیستم آموزشی مادون متوسط و بعد از آن آموزش نه چندان عالی ارتباط مستقیم یا غیر مستقیمی با تولید ندارند. این سیستم نه تنها روحیه، نگرش و اخلاق مولد بودن را به فرزندان این کشور آموزش نمی دهد بلکه در طی سالیان دراز (به طور متوسط 16 سال؟) چنین روحیه ای را با تست چهارجوابی و نمره و حفظ کردن اطلاعات بدرد نخور تا حدود زیادی از بین می برد. این سیستم با به تاخیر انداختن طولانی آغاز به کار و زندگی واقعی در مخاطبانش، برداشت توهم آلودی از تولید، مصرف، اقتصاد، سرمایه داری، کار، زندگی و خیلی چیزهای دیگر را در ذهن آنها تثبیت می کند.

در نتیجه زمانی این آدمها در مصدر تصمیم گیری، سیاست گذاری و یا کارکردن برای تولید قرار می گیرند که از مدتها قبل در یک سیستم آموزشی ضد تولید، با تولید از جهات مختلف بیگانه شده اند. وزیر، مدیر کارخانه، سرمایه دار، کارگر ساده، مهندس، طراح، برنامه نویس، نماینده مجلس یا تحلیلگر وب سایتهای خبری، هیچ کدام از این قاعده مستثنا نیستند. مصرف کننده هم به همین درد مبتلا است. چطور می توان از آدمهایی که از بچگی مولد تربیت نمی شوند و دغدغه تولید در هیچ سطحی را ندارند، انتظار داشت مصرف کنندگانی خودآگاه برای تولید ملی باشند؟ چطور می شود این روحیه را یک شبه یا یک ساله در ملتی ایجاد کرد؟

قبل از اینکه تولید کننده بر اساس توان علمی، سرمایه، فناوری و از آن مهمتر مواد اولیه موجود در اطرافش و از آن هم مهمتر،  روحیه و انگیزه و اراده نیروی انسانی در دسترسش، تصمیم بگیرد که چه چیزی تولید کند و به تولید آن بپردازد، مصرف کننده تصمیم خودش را برای اینکه چه چیزی می خواهد بخرد و مصرف کند، گرفته است. تلویزیون ال. ای. دی.، ارتباط ای. دی. اس. ال.، اس. ام. اس.، سواحل خلیج فارس، یخچال ساید بای ساید، کاغذ دیواری خارجی، اتومبیل وارداتی یا اسمبل شده از قطعات وارداتی، سس خارجی، شکلات خارجی، میوه خارجی و هزاران هزار چیز ضروری یا غیر ضروری خارجی دیگر. چیزهایی که مصرف کننده برای سالیان سال به خریدن آنها با پول نفت، عادت کرده است.

متاسفانه یا خوشبختانه سرعت تغییر در همه چیز از جمله تولید و اقتصاد، در دنیای امروز خیلی زیاد است.  از همینرو تولید کننده داخلی تا بیاید و تولیدش را به خواست و سلیقه مصرف کننده نزدیک کند، مصرف کننده از تولید بی خبر، چیز جدیدی می خواهد که عمدتا توسط تولید کننده خارجی که دانش و فناوری و تجربه اش چند دهه از تولید کننده داخلی جلوتر است، به او القا می شود.

راه حل چیست؟

معمولا وقتی تیم ملی فوتبال ایران (معمولا) در مرحله انتخابی حذف می شود، کارشناسان مختلف می آیند و دور میز می نشینند و نظرات کارشناسی می دهند. بعضی ها می گویند که دولت به اندازه کافی از فوتبال حمایت نمی کند. بعضی ها هم می گویند که ما باید روی فوتبالیستهای با استعداد از بچگی کار کنیم. بعضی ها هم نظرات دیگری می دهند که من الان یادم نیست. مسلما بدون حمایت دولت بعید است که یک تیم ملی فوتبال به قهرمانی جهان برسد ولی بیشترین حمایت دولتی هم از فوتبالیستهایی که از بچگی تمرین نکرده اند و به خوردن و خوابیدن و حفظ کردن قواعد بازی فوتبال سر کلاس درس عادت کرده اند، بی فایده خواهد بود. از این نظر تولید و فوتبال کاملا قابل مقایسه هستند.

اقتصاد متصل دنیای امروز (The Connected Economy) هم برای تولید کننده و هم برای مصرف کننده بسیار رقابتی است و روز به روز رقابتی تر هم می شود. به نظر من سؤال اصلی این نیست که چگونه در یک برنامه کوتاه مدت یکی دو ساله تولید ملی را متحول کنیم. سؤال اصلی اینست که چگونه نسل های آینده را که هم اکنون در یک سیستم آموزشی ضد تولید، در حال پرورش هستند، مولد، خلاق و آغازگر تربیت کنیم. برای استاد شدن در تولید هم دو روش بیشتر وجود ندارد.

 

مطالب مرتبط:

دفترچه آغازگری

نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

ز گهواره تا گور دانش بجوی

من این توپو نداشتم

نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد

مغز تو و پدر و مادرت و دوستانت و اطرافیانت و معلمانت شستشو داده شده و سخت باور کرده اند که دانشگاه رفتن و تحصیلات عالیه (مادون متوسط) بهترین گزینه برای یک جوان رعناست. اگر من به عنوان کسی که خودش این کار را کرده به تو بگویم که این موضوع واقعیت ندارد، از من می پرسی اگر دانشگاه نروم چی کار کنم؟
به جای دانشگاه رفتن نه (بله 9) کار می شود کرد؟
1- یاد گرفتن یک هنر. مثل نقاشی، سفالگری، موسیقی، عکاسی. با وقت و هزینه و انرژی که از اواسط دوران متوسط برای آمادگی کنکور و بعد هم پنج شش سالی در دانشگاه های مادون متوسط، تلف می کنی، می توانی در شاخه ای از هنر به جاهای خیلی خوبی برسد. البته اگر علاقه داشته باشی.
2- خواندن کتاب. می توانی صدها کتاب بخوانی. هر چیز و هر موضوعی که نظرت را جلب می کند و از هر نویسنده ای که خوشت می آید. اگر به پزشکی علاقه داری می توانی قبل از اینکه با سر به یک دوره هشت ساله  شیرجه بزنی، یکی دو سال هر کتابی که در این زمینه هست را بخوانی. بعد اگر باز هم دلت خواست که پزشک بشوی برو پزشک شو. همین کار را در هر زمینه دیگر هم می شود کرد.
3- مسافرت. می توانی چند ماهی یا چند سالی سفر کنی. در شهرهای مختلف برای چند هفته/چند ماه/چند سال اقامت کنی و با مردم و فرهنگهای مختلف آشنا شوی. اگر از سفر کردن خوشت آمد می توانی در همین زمینه مشغول بکار شوی.
4- کسب مهارت و شروع به کار. می توانی در یک زمینه مثلا یک نرم افزار یک دوره شش ماه بگذرانی و در آن زمینه شروع به کار کنی. بله از 18 سالگی! برای مثال کسی که به گرافیک و طراحی علاقه دارد با یادگرفتن یک یا دو نرم افزار می تواند حتی کمتر از شش ماه در این زمینه مشغول به کار شود. حسابداری، آشپزی، فروشندگی، کارهای ساختمانی، طراحی داخلی، طراحی لباس و هر کار دیگری که به فکرت می رسد از این قاعده مستثنا نیست!
5- نوشتن یک کتاب. حتما نباید که دکترای ادبیات بگیری تا بتوانی بنویسی. اکثر نویسنده ها هیچگونه تحصیلات آکادمیک ندارند. بنابراین اگر همیشه به نوشتن علاقه مند بوده ای و همیشه دفترچه یادداشتی کنار تختت نگه می داشته ای وقتت را با دانشگاه رفتن تلف نکن.
6- شروع یک کسب و کار. برای راه انداختن یک کسب و کار نه فوق لیسانس کارآفرینی لازم است و نه سرمایه زیاد.
7 و 8و 9 را خودت به این لیست اضافه کن.
حسن این کارها اینست که در هر مقطعی می توانی یکی را با دیگری عوض کنی مثلا بعد دو ماه نقاشی کردن ممکن است به این نتیجه برسی که تو به درد این کار نمی خوری و بخواهی چند ماهی سفر کنی و بعد بخواهی عکاسی یاد بگیری یا راننده کامیون بشوی. دانشگاه اینطوری نیست. سرنوشت تو با یک انتخاب رشته شانسی بر اساس رتبه کنکورت تعیین می شود و بعد پنج شش سالی از بهترین سالهای عمرت در محیطی که انتخاب واقعی تو نبوده با آدمهایی که انتخاب تو نبوده اند با خواندن و حفظ کردن درسهایی که انتخاب تو نبوده اند، تلف می شود.
برای انجام این کارها چیزی که لازم داری کمی دل و جرأت، کنجکاوی، غلبه بر گشادی، شور و شوق جوانی، انرژی و یک مغز شستشو داده نشده است. اگر دانشگاه بروی همه اینها را تا حدود زیادی از دست می دهی. وقت خودت و پول بابا جان هم که جای خود دارد.

هر کاری که می کنی یک چیز را فراموش نکن: متوسط نباش.