بایگانی دسته: زرخشت

20 مهر 1396 – زرخشت

از ماشین که پیاده شدم اول رفتم توالت که روبروی قهوه خانه بود. چسبیده به ساختمانی که درش قفل بود و تابلوی زورخانه دارستان داشت. نظافت شما نشانه شخصیت شماست به دیوار توالت بود و همه شواهد حاکی از اینکه قبل از من فقط آدمهای با شخصیت از آن توالت استفاده کرده بودند. قهوه خانه یک ساختمان مستطیل شکل بود که نصف آن با دو تا میز و صندلی و یک تخت و دو تا مبل به عنوان کافه مجزا شده بود. و کاغذی به دیوار که لطفا آرامش کافه را به هم نزنید. روی یکی از میزها یک تخته نرد ارزان قیمت و روی میز دیگر یک سری چوبهای کوچک سفید بود که من قبلا ندیده بودم. یک بخاری هیزمی هم وسط کافه حرارت بسیار ملایمی ساطع می کرد. در تراس جلوی قهوه خانه یک باربی کیو قرار داشت کمی شبیه باربی کیوی زرخشت و در تراس پشت قهوه خانه چند دست مبلمان دیگر که به دلیل سرما من آنجا ننشستم. هر دو تراس با نرده هایی از نی محصور شده بودند و گل و گیاهی از نرده ها آویزان. تمیزی و مرتبی و دلچسب بودن مکان قهوه خانه و فضای اطرافش برای من به شدت سورآل می نمود. و از آن سورآل تر تیپ و قیافه و برخورد کافه چی یا بهتر است بگویم مدیر مهمان پذیر. مردی تقریبا پنجاه ساله با صورت سه تیغه، لباسهایی تمیز و برخوردی صمیمی و مودبانه. هنوز چایی ام تمام نشده بود که ازم پرسید: “غذا خوردی؟” من گفتم نه. گفت: “می خوری؟” گفتم چی داری؟ گفت: “استامبولی” گفتم: کی درست کرده؟ گفت: “خانوم. امروز کارگر داشتیم و غذا زیاد اومده اگه می خوای برات بیارم.”

به نظر من بیشتر شبیه لوبیاپلو بود چون سیب زمینی نداشت و تک و توک لوبیا و فراوان گوشت چرخ کرده داشت. طعم روغن زیتون هم که تابلو بود. و هر چی بود در اینکه خانوم آن غذا را با همان دقت و وسواس آقا پخته بود نمی شد شک کنی.

چند بار ازم پرسید که کجا زندگی می کنم. یا جواب من را فراموش می کرد یا باورش نمی شد. تا اینکه طاقت نیاورد و پرسید کجا بزرگ شده ام. خودش دوازده سال قزوین زندگی کرده بود و وقتی ازم پرسید کجای قزوین، حسابی دور و بر جایی را که من 35 سال پیش آنجا زندگی می کردم می شناخت. پسرشان که دانشگاه رشت قبول شده بود از قزوین مهاجرت کرده بودند. چون پسره ظاهرا دوست نداشته که در خوابگاه زندگی کند. اینها چیزهایی بود که در جواب سؤالهای تنها فرد دیگری که در قهوه خانه بود و درست بعد از من آمد گفت. من در این زمینه کنجکاوی نشان ندادم.

غذایم که تمام شد باز هم نشستم. قهوه چی مشغول بسته بندی دوغی که از ییلاق برایش آورده بودند – و من دو لیوان با غذایم خوردم – در کیسه فریزر بود. و البته که این کار را هم مثل کارهای دیگر با چه دقت و تمیزی و ظرافتی انجام می داد. کمی بعد از اینکه شخص سوم به ساعتش نگاه کرد و تصمیم گرفت به پیاده روی برود من هم بلند شدم.

18 مهر 1396 – زرخشت

امروز صبح بالاخره روی آتش نان پختم. درست کردن آتش با هیزم نم کشیده یک طرف، کنترل آن زیر سنگی که برای پختن نان روی آتش گذاشته بودم طرف دیگر. محفظه آتش هم باربیکیویی بود که با دوستم وحید پارسال ساختیم. از یک بشکه 220 لیتری. سنگ روی آتش بیشتر از چیزی که فکر می کردم داغ شد. باید نانها را سریعتر برمی گرداندم. ضخامت نانها را هم خیلی زیاد گرفتم. نان اول که کمی سوخت کار برای بعدیها هم سخت شد. پاک کردن سوخته نان از روی یک سنگ داغ روی آتش ممکن نبود. در هر صورت برای تجربه اول قابل قبول بود. دفعه بعد شاید فاصله سنگ را از آتش بیشتر کنم. شاید به جای سنگ از یک سطح فلزی استفاده کنم.

عسل و بچه هایش (معلوم نیست کدامشان) یکی از مرغهای همسایه را شکار کرده اند. من آثارش را که شامل پرها و یکی دو تا استخوان بود توی باغچه پیدا کردم. امروز که به خانم ر یعنی صاحب مرغها گفتم گفت دو تا از مرغهایش کم شده اند و خودش هم آثار آن یکی مرغ را جای دیگری دیده است.

12 مهر 1396 – زرخشت

روی صفحه روشویی سرویس بهداشتی پمپ بنزین بین راه یک کیسه فریزر گذاشته شده بود که داخلش یک تیوب خمیر دندان تقریبا خالی و یک مسواک قرار داشت. البته سر مسواک که ظاهر پریشانی داشت از کیسه بیرون زده بود و سطح سنگی را که بین سه تا روشویی مشترک بود لمس می کرد. صاحب مسواک داشت سر و صورتش را حسابی صفا می داد. بعد از اینکه کارش تمام شد کیسه فریزرش را برداشت و در حال خارج شدن از در سرویس بهداشتی درست در آستانه در، کیسه از دستش افتاد. با یک دستش مسواک و خمیر دندانش را برداشت و با دست دیگر کیسه فریزر را – گویی که دیگر به آن نیازی نداشته باشد – کمی آنطرف تر پرت کرد.

آفت دهانم بعد از گذشت سه هفته نه تنها هنوز خوب نشده است بلکه اثری از بهبودی هم در آن دیده نمی شود. دهانم به معنای واقعی کلمه سرویس (…) شده است. خوردن هر چیزی، حرف زدن، خوابیدن در بعضی حالتها و مسواک زدن، فعالیتهای خیلی دردناک هستند. با این حال امروز در یک جلسه، کلی در باب مضرات مداخلات تشکلات مردم نهاد در جوامع محلی و شکست آنها در توانمند سازی آدمهای دیگر حرف زدم. و در باب ضرورت آنلرنینگ و کلی چیز دیگر که یادم نیست. شاید این جلسه منجر شود به فروختن یک سلسله کارگاه با تم آنلرنینگ.

یک لپ تاپ چینی خریدم به قیمت 600 هزار تومان. از هر چیزی آنقدر که کار کسی مثل من را راه بیندازد در آن تعبیه شده است. به جز دوشاخه ای که به پریزهای برق ایران فرو برود.

17 شهریور 1396 – زرخشت

یک سگ توی حیاط خانه همسایه زایمان کرده است. من از روی بالکن فقط موفق شدم خودش را ببینم. از دور هم می توان فهمید که ماده سگ سیاه سختی زیاد کشیده است. نمی دانم غذایش را چه جوری تهیه می کند. بعضی شبها صدای پارس غیر عادی شنیده می شود. بعضی وقتها هم می توان صدای ناله توله ها را شنید. من از ترس اینکه مبادا احساس دوستی کند برایش غذا نبرده ام. حداقل هنوز. شاید بعد از اینکه توله ها کمی بزرگتر شدند.

5 شهریور 1396 – زرخشت

دیروز و امروز یک کتاب خواندم با عنوان قلعه شیشه ای نوشته ژانت والز. اول می خواستم کتاب یک تک تیر انداز آمریکایی را بخوانم ولی بعد از خواندن دو صفحه منصرف شدم. نویسنده که ظاهرا زندگینامه خودش را نوشته است همان صفحه اول کتاب تعریف می کند که چطور در عراق – زمان جنگ با صدام حسین – یک زن را که می خواسته به سمت نیروهای آمریکایی نارنجک پرت کند با تیر می زند. برای دفاع از کشورش یعنی آمریکا. به شدت چندشم شد و اگر کتاب الکترونیک نبود حتما آنرا توی سطل آشغال انداخته بودم. البته شاید نویسنده در ادامه کتاب متوجه اشتباهش شده باشد ولی در هر صورت من از قضاوت عجولانه خودم ناراضی نیستم.  زندگینامه بعدی که شروع به خوادنش کردم داستان زندگی ارنست همینگوی بود با عنوان یک مشت متحرک. بعد از چند صفحه خواندنش را به بعد موکول کردم. زندگینامه بعدی با عنوان قوهای وحشی نوشته یونگ چانگ را هم همینطور. بعد شروع کردم به خواندن قلعه شیشه ای. بعد از اولین پاراگراف دیگر امکان نداشت که خواندنش را به بعد موکول کرد. کتاب داستان زندگی شبه کولی گونه نویسنده است با پدر و مادر و خواهر ها و برادرش. شاید تا چند روز کتاب دیگری نخوانم و لذت خواندنش را نشخوار کنم.

 

3 شهریور 1396 – زرخشت

هوا که ابری و بارانی است همه چیز آهسته تر می شود. یا وقتی همه چیز آهسته می شود، هوا ابری و بارانی. کل دیروز باد شدید می وزید.

بعضیها وسط مرداد شکایت از این داشتند که “خیلی وقت است باران نباریده است.”

صدای جیغ  بچه ای بی وقفه از خانه همسایه به گوش می رسد. حدس می زنم بچه خواهر خانم ر باشد که برای تعطیلات تابستانی یا همینطوری اینجا آمده اند. بچه اول یک جیغ بنفش می کشد و بعد چیزی را که می خواهد می گوید. بعضی وقتها هم فقط جیغ می کشد یا شاید من فقط جیغش را می شنوم.

30 مرداد 1396 – زرخشت

ساقه یکی از گل های آفتابگردان به قدری خم شده که فقط ده سانتی متر با زمین فاصله دارد. نمی دانم که بهتر است راستش کنم یا اجازه بدهم کار خودش را بکند. یکی از قلمه های انجیر چند روز است که انجیر داده است. انجیرهای کوچک کنار برگها در حال رشد هستند. اگر قبلش گلی در کار بوده من ندیدم.  و درختچه نیم متری کام کوات غرق گل و میوه است. ظاهرا همه درختها در بهار به بار نمی نشینند.

آقای گ با آقای گ2 چند روز پیش برای خرید ساعت fake به تهران رفته اند. آقای گ2 در رشت دستفروشی می کند و آقای گ چند سالی است که او را می شناسد. 5 میلیون تومان ساعت خریده اند به سرمایه آقای گ و به دستفروشی آقای گ2. دایورسیفیکیشن و ریسک پذیری و کارآفرینی آقای گ حد و مرز ندارد.

پریروز یک بسته غذای هنک را گذاشتم برای عسل و بچه هایش. حدود یک کیلوگرم گردن و پای مرغ. بعد از سر و صدای غیر عادی گربه ها، از پنجره سگ آقای ب را دیدم که مشغول خوردن غذای گربه ها بود. از وقتی ارتفاع دیوار دور حیاط را زیاد کرده بودیم، اینجا ندیده بودمش. سگ پیری است و احتمالا به شدت گرسنه. هر چقدر دنبالش کردم حتی یک پارس هم نکرد. یکی از سنگهایی که به طرفش پرت کردم به پایش خورد. زوزه کشان خودش را از دیوار بالا کشید.

از دیروز سرم درد می کند و دعوت آقای گ برای road trip را رد کردم.

 

23 مرداد 1396 – زرخشت

برای مادرم یک چهارپایه با چوب ساختم.با بکارگیری اره و رنده برقی، چکش، میخ و چسب چوب. از آقا داود یاد گرفتم که چسب چوب خیلی مهمتر از میخ است. و لبه های نامیزان دو تکه چوب کنار هم را می توان بعد از تمام شدن کار با رنده میزان کرد. البته اگر جاهای دیگر نامیزان نشوند. یکی دو روز است که از سقف دستشویی آپارتمان مادرم آب چکه می کند. مادرم به همسایه بالایی اطلاع داد که کف دستشویشان را تعمیر کنند. ظاهرا از سقف دستشویی آنها هم خیلی وقت است که آب چکه می کند ولی آنها تا به حال به همسایه طبقه بالاییشان اطلاع نداده اند.

دیروز با مادر بچه ها نان پختیم. یک نوع نان پیتا یا همان لواش خودمان. روی اجاق گاز. هر دو از نتیجه کار به شدت راضی بودیم.

دستور پخت:

دو و نیم تا سه پیمانه آرد

یک پیمانه آب

یک قاشق چایخوری مخمر

یک قاشق چایخوری نمک (ترجیحا سنگ نمک یا نمک دریایی)

یک قاشق غذا خوری شکر

یک قاشق غذا خوری روغن زیتون

را با هم مخلوط می کنیم و حسابی ورز می دهیم. تا یک توپ صاف و نرم بدست بیاید.

کف کاسه را با روغن زیتون چرب می کنیم و خمیر را کف کاسه قرار می دهیم و روی کاسه را با پلاستیک می پوشانیم و اجازه می دهیم خمیر 4-5 ساعت دو برابر شود.

بعد از 4-5 ساعت خمیر را روی یک سطح صاف گذاشته و با کف دست فشارش می دهیم تا گاز درونش خارج شود. خمیر را به تکه های کوچکتر تقسیم می کنیم و با کف دست به شکل چونه در می آوریم و اجازه می دهیم تا بیست دقیقه proof (تثبیت؟) شود. هر چونه را با کمک کف دست و وردنه به ضخامت 3-4 میلیمتر پهن می کنیم و کف یک ماهی تابه چدنی داغ می اندازیم. هر طرف آنقدر که بپزد و نسوزد. جزئیات بسیار مهمی – بدون قصد خاصی – در این دستور پخت از قلم افتاده است. مثل اندازه پیمانه و نوع آرد.

 

20 مرداد 1396 – زرخشت

بعد از چند روز حسابی گرم، دیشب تا صبح، حسابی باران بارید. عجب هوایی است. با مادر بچه ها و هنک رفتیم پیاده روی تا روستای همسایه. از میانبری که از وسط یک دره و از روی یک رودخانه رد می شود. در بیشتر مسیر هنک دسترسی نامحدود به آب چشمه و جویبار داشت و در آب بازی کوتاهی نکرد. در تنها قهوه خانه روستای همسایه نشستیم به چای خوردن. البته من قبلا هم آنجا چای خورده بودم. قهوه خانه کوچک و بسیار تمیزی است. با طاقچه هایی پر از ظروف سیر ترشی و روغن زیتون و کیسه های برنج. و نیمکت های چوبی قدیمی. و پنجره ای که به صدای آب باز می شود. و مشتری هایی که همیشه هستند و همیشه کنجکاو و علاقه مند به گفتگو.

امروز ظهر کار روغن زدن میزها و نمیکتها را تمام کردم. روغن یا رنگ روغن. یک چیزی است ظاهرا ساخت آلمان که کافی است یک دست روی چوب خام بزنی.

من و مادر بچه ها یک سریال به نام نقاب تماشا می کنیم که اسم اصلیش The Catch هست. نسبتا آبکی است ولی هر چی باشد از سریالهای ترکی بهتر است. و از اخبار که این همه حول محور عدم حضور زنان در کابینه پیشنهادی می چرخد. سریالی که بتوان آنرا بدون صدا هم تماشا کرد به اندازه کافی سرگرم کننده است. مادر بچه ها معتقد است بیشتر از تراس استفاده می کردیم اگر از بیرون پله داشت. من هم با او موافقم.

 

16 مرداد 1396 – زرخشت

دیروز به پیشنهاد آقای گ و همسرش رفتیم گردش یا همان road trip. کل مسیر را آقای گ رانندگی کرد. در جاده ای افسونگر با آسفالت نو. خدا می داند این مسیر چطور از توریسم انبوه به دور مانده است. با وجود اینکه وسط مرداد بود هوا خنک بود. گویی داشتیم وسط اقیانوسی از کوههای چین و چروک خورده مارپیچ می رفتیم. گویی داشتیم وسط یک پارک ملی حفاظت شده رانندگی می کردیم. پارکی که در آن به جای کل و بز و پلنگ، هارمونی رنگ و زیبایی بصری حفاظت شده بود. هر ده بیست کیلومتری یک آبادی کوچک بدون تابلوی “به روستای سر سبز …. قطب گردشگری …. خوش آمدید.”

حدس من اینست که در این منطقه از ایران منابع طبیعی در مرز لازم و کافی به بشر اهدا شده است. نه آنقدر که سرمایه های بزرگ را جذب کند و نه آنقدر که امیدهای کوچک را دفع.

یک جایی رسیدیدم به یک قطب گردشگری با همه ساختمانها و زباله ها و اعلان های سوئیت اجاره ای. شاید یک روزی کسی آنجا چیز منحصر به فردی دیده است و توانسته آدمهای زیادی را متقاعد کند که آنها هم باید آن چیز منحصر به فرد را ببینند. شاید هم آنجا صرفا به دلیل قطب گردشگری بودن به صورت ذاتی گردشگر جذب می کند. همانطور که آهنربا آهن جذب می کند. شاید هم چون آدمها برای متمرکز شدن روی یک نقطه و لولیدن توی هم در جمعیتهای زیاد از هر بهانه ای استفاده می کنند.

در ادامه مسیر جلوی یک دکه کبابی استراحت کردیم. جایی که می توان قطب گردشگری کباب ایران نامید. تعداد زیادی کبابی دو طرف یک جاده روستایی که مسیر رفت و آمد هیچگونه گردشگری انبوه نیست. مانند بسیاری دکه های کبابی کنار جاده ای دیگر، اینجا هم رسم بر اینست که گوشت “تازه” را به سیخ می کشند و کباب می کنند. ما سه نفر مخالف خوردن کباب گوشت تازه بودیم، به دلیل خطرات احتمالی و بی مزگی شدید و آقای قصاب و آقای گ طرفدار پر و پا قرص کباب گوشت تازه به دلیل اینکه این گوسفندها با آن گوسفندها فرق دارند. این گوسفندها توی کوه فقط علف می خورند، آن گوسفندها در حاشیه شهر فقط آشغال. بالاخره قرار شد چایی برایمان بیاورند. توی لیوان یک بار مصرف. سه تا لیوان یک بار مصرف موجود بود با آرم هواپیمایی ماهان و وقتی چاییها را آوردند به نظر می آمد که لبه دو تا از لیوانها رژلبی است.

تعداد زیادی ماشین از آنجا رد می شد که آقای قصاب گفت برای مراسم آمده اند. همان روز صبح جوانی در حین کار با بیل مکانیکی بر اثر ریزش کوه مرده بود. چهار نفر هم در همان حوالی زمانی توی یک تاکسی نزدیکی رودبار زیر کامیون رفتند و کشته شدند.