دسته: زرخشت

17 شهریور 1396 – زرخشت

۱۷ شهریور ۱۳۹۶ – زرخشت

یک سگ توی حیاط خانه همسایه زایمان کرده است. من از روی بالکن فقط موفق شدم خودش را ببینم. از دور هم می توان فهمید که ماده سگ سیاه سختی زیاد کشیده است. نمی دانم غذایش را چه جوری تهیه می کند. بعضی شبها صدای پارس غیر عادی شنیده می شود. بعضی وقتها هم می توان صدای ناله توله ها را شنید. من از ترس اینکه مبادا احساس دوستی کند برایش غذا نبرده ام. حداقل هنوز. شاید بعد از اینکه توله ها کمی بزرگتر شدند.… ادامه ←

5 شهریور 1396 – زرخشت

۵ شهریور ۱۳۹۶ – زرخشت

دیروز و امروز یک کتاب خواندم با عنوان قلعه شیشه ای نوشته ژانت والز. اول می خواستم کتاب یک تک تیر انداز آمریکایی را بخوانم ولی بعد از خواندن دو صفحه منصرف شدم. نویسنده که ظاهرا زندگینامه خودش را نوشته است همان صفحه اول کتاب تعریف می کند که چطور در عراق – زمان جنگ با صدام حسین – یک زن را که می خواسته به سمت نیروهای آمریکایی نارنجک پرت کند با تیر می زند. برای دفاع از کشورش یعنی آمریکا. به شدت چندشم شد و اگر کتاب الکترونیک نبود حتما آنرا توی سطل آشغال انداخته بودم. البته شاید… ادامه ←

3 شهریور 1396 – زرخشت

۳ شهریور ۱۳۹۶ – زرخشت

هوا که ابری و بارانی است همه چیز آهسته تر می شود. یا وقتی همه چیز آهسته می شود، هوا ابری و بارانی. کل دیروز باد شدید می وزید. بعضیها وسط مرداد شکایت از این داشتند که “خیلی وقت است باران نباریده است.” صدای جیغ  بچه ای بی وقفه از خانه همسایه به گوش می رسد. حدس می زنم بچه خواهر خانم ر باشد که برای تعطیلات تابستانی یا همینطوری اینجا آمده اند. بچه اول یک جیغ بنفش می کشد و بعد چیزی را که می خواهد می گوید. بعضی وقتها هم فقط جیغ می کشد یا شاید من فقط… ادامه ←