بایگانی دسته: سفر

مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

زمانیکه اعضای یک جامعه تصور کنند آن جامعه دیگر فایده ای برایشان ندارد یا کیفیتش را دارد از دست می دهد، با انتخاب بین دو گزینه مواجه می شوند: الف- خروج یا مهاجرت ب- اعتراض یا تلاش برای تغییر.

این تئوری که توسط اقتصاددان قرن بیستمی آقای آلبرت هرشمن سال 1970 در کتاب Exit, Voice, and Loyalty ارائه شده است، تصمیم گیری آدمها را در یک وضعیت ناخوشایند مدل می کند.

Exit - Voice
Exit – Voice

 مهاجرت یا خروج یعنی که محل را ترک کنی. شغلی را که حقوقش کافی نیست. همسری را که آزارت می دهد. شرکتی را که اینترنت پر سرعتش راضی کننده نیست. یا وطنت را که دیگر به هزار و یک دلیل غیر قابل تحمل شده است.

اما خروج همیشه در عالم خارج اتفاق نمی اقتد. می توان ذهنی یا احساسی خارج شد. یا همان بی خیال. یا بی تفاوت. مثل مردی که در طلاق خاموش زندگی می کند. یا کارمندی که فقط ساعت می زند. یا شهروندی که دیگر چیزی برایش مهم نیست.

اگر برایت مهم باشد و باور داشته باشی که می توانی عامل تغییر باشی، صدایت در می آید. به شکل اعتراض یا در قالب ایده هایی برای تغییر و بهبودی شرایط جامعه ای که به آن احساس تعهد می کنی.

اگر برایت مهم باشد ولی باور نداشته باشی که کاری از دست تو ساخته است، تحمل می کنی. دندانهایت را بهم فشار می دهی و همچنان به چرخاندن چرخی که باید بچرخانی ادامه می دهی. تحمل، امید منفعلانه است به بهتر شدن شرایط. بی خیالی، نظاره منفعلانه کشتی است در حال غرق شدن.

این مدل ساده خطی اگرچه به درک بهتر تصمیمی که در شرایط ناخوشایند می گیریم کمک می کند ولی فرایندی را که در ادامه آن تصمیم می آید نمی تواند توضیح بدهد. پدیده هایی مانند مهاجرت هایی که به علت ناخوشایندی شرایط اتفاق نمی افتند. یا بازگشت پس از مهاجرت. یا تصمیمهای ترکیبی مانند مهاجرت همراه با اعتراض (برای نمونه کانالهای تلویزیونی که در آنها مهاجران هر کشور سعی می کنند پیام اعتراض یا تغییر خودشان را به گوش هم میهنان مهاجرت کرده یا مهاجرت نکرده خودشان برسانند.)

نکته دیگری که در تئوری آقای هرشمن نادیده گرفته می شود اینست که ناخوشایند یعنی چی؟ چه درجه ای از ناخوشایندی آدم را وادار به تصمیم گیری بین ترک و اعتراض می کند؟ و عوامل بوجود آورنده ناخوشایندی چگونه بر این تصمیم اثر می گذارند؟

 بدیهی است که شرایط سوریه امروز بقدری ناخوشایند است که میلیونها نفر مهاجر سوری تصمیم به ترک خانه خود گرفته اند. ولی آیا تصمیم به مهاجرت در آدمهایی که از کشورهای جهان اول به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند هم همینقدر بدیهی است؟ یا حتی تصمیم کسانی که مثل من ده سال پیش، از ایران به کانادا یا استرالیا مهاجرت می کنند؟

رفتن و ماندن، مهاجرت و سکنی گزیدن، حرکت و سکون رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند. مثل تشنگی و نوشیدن آب. مثل فراز و فرود موج. مثل شب و روز. مثل ثبات و تغییر. اگرچه سکنی گزیدن نیاز اساسی بشر برای سامان دادن به محیط و فضای اطرافش و آشنا شدن با جایی که زندگی می کند و قرار یافتن است، ولی همین قرار یافتن پس از مدتی به تکرار و روزمرگی می انجامد. بعد از مدتی آدم می خواهد به جایی برود که قبلا آنجا نبوده است. می خواهد با غریبه ای آشنا بشود. می خواهد در شرکت دیگری کار کند یا کلا شغلش را عوض کند. می خواهد با جاهای جدید، تجربه های جدید و آدمهای جدید – آن دورترها – مواجه شود.

گویی که آدمها – فردی یا جمعی – از یکسو می خواهند در یک مرکز، آرام و قرار داشته باشند و تداوم تاریخ و تجربه و نان شب و سقف بالای سرشان حفظ بشود، و از سوی دیگر می خواهند آنطرف تر بروند و کشف کنند و از تنوع بهره مند بشوند. مثل یک پاندول یا مثل یک کشتی که تا ابد در دریایی سفر می کند که گاهی آرام و گاهی طوفانی است.

دیالکتیک میان ثبات و تغییر، میان ترس و شهامت و میان رفتن و ماندن در رمان چهارگانه مهاجران نوشته ویلهلم موبرگ به زیبایی بیان می شود.

از شانزده سوئدی که تصمیم می گیرند به آمریکا – زمین بدون کشاورزی که کشاورزان بدون زمین را به خود فرا می خواند – مهاجرت کنند، بعضیشان تصمیم گرفته اند که “از چیزی” مهاجرت کنند. دانجل 46 ساله می خواهد از مجازات مذهبی فرار کند. رابرت 17 ساله از نوکری و یوریکا فاحشه 37 ساله از انزوای اجتماعی. اینها آدمهایی هستند که بیشتر از آنکه بدنبال جذابیتهای دنیای جدید باشند می خواهند از گذشته شان رها بشوند و از خاطراتش.

در مقابل کارل اسکار – یکی از شخصیتهای اصلی داستان – می خواهد “به چیزی” مهاجرت کند. عامل محرک در تصمیم گیری کارل اسکار برای مهاجرت انتظاری است که از آمریکا و زمینهای حاصلخیزش در سر پرورانده است. او به جای فرار از گذشته، قصد دارد به آینده سفر کند.

کریستینا زن 25 ساله کارل – دیگر شخصیت مهم داستان –  به تصمیم مهاجرت با شک و تردید نگاه می کند و مخاطراتش را جدی می داند. کریستینا سمبل ماندن، پذیرش، تحمل، سنت و تداوم تاریخ است. کارل و کریستینا یک پائیز و زمستان بر سر این تصمیم با هم بحث می کنند و در آخر مرگ دختر چهار ساله شان بر اثر قحطی است که تحمل و پذیرش کریستینا را به جای خانه و مزرعه کوچکشان در سوئد، در قالب همراهی همسرش در مهاجرت به آمریکا می ریزد.

آقای موبرگ داستان مهاجرت را در یک حلقه هفت مرحله ای اینگونه به تصویر می کشد:

مهاجرت
مهاجرت

تعامل منحصر بفرد شخصیتهای داستان با محیط و با آدمهای دیگر در هر یک از این هفت مرحله به ما کمک می کند که به پدیده مهاجرت فراتر از مدل ساده آقای هرشمن نگاه کنیم. کارل اسکار با قاطعیت و اعتماد به نفس تمام، مراحل اولیه مهاجرت را پشت سر می گذارد. با امید و آرزو به سرزمین فرصتهای طلایی پا می نهد و در جستجوی زمین ایده آلش دورتر و بیشتر از دیگران جستجو می کند. در مقابل کریستینا نمی تواند خاطرات گذشته اش را رها کند. برای او سوئد تا سالها خانه باقی می ماند و او هم به بازگشت به آنجا امیدوار.

البته گذشت زمان و مخصوصا اعتقاد به مشیت الهی به کریستینا کمک می کند تا درد دوری از وطنش را التیام بخشد و آسمان را همه جا یک رنگ ببیند. کریستینا بعد از سالها و با پذیرش، می تواند دنیای نو و کهنه اش را با هم بیامیزد و فراتر از شکاف گذشته و حال و آرزو و خاطره، به آرامش و قطعیت برسد. بعد از مرگ کریستینا هنگام زایمان، امید کارل به آینده فرو می پاشد و خاطرات گذشته تنها وسیله ای می شود که قادر است او را به خانه برساند.

حلقه مهاجرت آقای موبرگ شبیه به هفت شهر عشق عطار است. مهاجرت اگرچه با عشق و طلب جایی که اینجا نیست آغاز میشود ولی اگر با صبر و پذیرش تداوم یابد و با شناخت و استغنا و توحید و حیرت همراه شود، می تواند آدم را به جایی برساند که همینجاست و در عین حال اینجا نیست.

پانوشت

این مطلب قرار بود ده نشانه برای اینکه زمان مهاجرت فرا رسیده است باشد. این هم آن ده نشانه:

الف- خوشی زیر دلتان زده است.

ب- عاشق کسی در کشور، شهر، روستا یا کوچه دیگری شده اید.

ج- خیال می کنید به اینجا تعلق ندارید.

د- مدل آقای هرشمن برای شما به اندازه کافی الهام بخش است.

ه- معتقدید آسمان همه جا یکرنگ نیست.

و- ادامه بقای خود و نزدیکانتان در جایی که زندگی می کنید با سختی یا خطر روبرو است.

ز- موفق به گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر خارجی شده اید.

ح- جهان وطنی می اندیشید.

ط- تمایل دارید یک زبان خارجی را در “محیط” فرا بگیرید.

ی- اگر تا به حال “بی خیال” بوده اید حالا گزینه “تحمل” یا “مهاجرت” یا “اعتراض” برای شما جذاب تر شده است. و سه حالت دیگر.

چیزهایی که در سفر به پارک ملی خبر یاد گرفتم

هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.

به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.

روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.

تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.

خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.

این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.

آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)

سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟

سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟

نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:

1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده

2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل

3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن

4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن

پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.

جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)

آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.

عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.

یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.

برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟

این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.

نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.

دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.

آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.

از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.

آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.

خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.

با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.

کلاشینکف
کلاشینکف

اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.

عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.

دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.

نخل - گردو در روستای روچون خبر
نخل – گردو در روستای روچون خبر

بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.

با الهام از:

“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”

~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد

پانوشت:

اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.

یک سفر نوروزی

صبح نه خیلی زود، کمی بعد از اینکه بیدار شدم شروع به حرکت کردم. به سمت لبه تخت.

برای رسیدن به آشپزخانه و درست کردن صبحانه، این یک مسیر شناخته شده و مطمئن به نظر می رسید.

رسیدن به لبه تخت، نشستن، ایستادن، حرکت به سمت دستشویی، قضای حاجت و شستن دست و صورت، ترک دستشویی و حرکت به سمت آشپزخانه از میان هال، برنامه اولیه سفر من بود. برای خوردن صبحانه که قصد اصلی من از این سفر بود، هنوز هیچ تصویر مشخصی در ذهنم شکل نگرفته بود.

مشکل ترین قسمت سفر ترک لبه تخت بود. جایی که از بالا پتو تمام می شود و از پایین تشک. یکدفعه نمی شود پتو و تشک را ترک کرد و وارد یک محیط کاملا نامتجانس شد. تخت خواب با بقیه فضای خانه ماهیتا تفاوت دارد. ورود به یک محیط نامتجانس نیاز به یک واسطه مناسب دارد. مثل تونلی که ما را از سالن فرودگاه به داخل هواپیما می برد. فصای تونل چیزی است مابین فصای سالن فرودگاه و فضای داخل هواپیما. بعضی جاهای تونل آدم دقیقا نمی داند که توی هواپیماست یا توی فرودگاه. عبور از تونل را مقایسه کنید با رفتن به نزدیک هواپیما توسط اتوبوس و بعد بالا رفتن از یک پلکان. آدم وقتی از اتوبوس پیاده می شود و هواپیمای غول پیکر را روبروی خودش می بیند، یکجوری می شود. انتقال نرم و یکنواخت و پیوسته ای نیست. ترک سالن فرودگاه. سوار و پیاده شدن از اتوبوس. تماس با خیابانهای آسفالت شده فرودگاه. بالا رفتن از پلکان زائده وار چسبیده به هواپیما. و بعد ورود به سالن هواپیما.

چرا آدم باید یکدفعه پتو را کنار بزند و پایش را روی زمین سفت بگذارد؟ کاش می شد که از طریق یک تونل واسطه، خیلی نرم و یکنواخت و پیوسته می توانستم خودم را به دستشویی برسانم. یا حداقل به هال. آنهم از وسط تخت، نه لبه آن. وقتی آهسته و پیوسته از لبه تخت به وسط تخت و برعکس حرکت می کردم، به این چیزها فکر می کردم.

تنها کاری که به جز فاصله گرفتن از لبه تخت به ذهنم رسید، این بود که پتو را به آهستگی کنار بزنم. ابتدا به صورت عمودی که نتیجه ای نداشت و سپس به صورت افقی. یعنی سعی کردم به تدریج قسمت چپ بدنم را از زیر پتو خارج کنم.

هوای بهار اصلا قابل پیش بینی نیست. آدم شب که می خوابد نمی تواند پیش بینی کند که صبح بیرون پتو هوا چقدر سرد است. آن روز صبح هوای خارج از پتو سرد بود. باید بگویم که این حرکت افقی واقعا بدن را فریب می دهد. شما اگر پتو را از قسمت بالایی یا حتی پایینی بدنتان کنار بزنید، بدن به شدت عکس العمل نشان می دهد و سعی می کند هر طوری که هست به زیر پتو برگردد. ولی خارج کردن دست و پای چپ از زیر پتو و نگه داشتن دست و پای راست زیر پتو برای من تجربه شگفت انگیزی بود. فکر کنم توضیح علمیش را باید در کارکرد متفاوت نیم کره های چپ و راست مغز جستجو کرد. از یک جایی به بعد مغز و بدن نمی دانند که آیا آدم زیر پتو هست یا نیست. جایی که دیگر برایشان فرق نمی کند زیر پتو باشی یا نباشی. این همان جایی بود که آن روز صبح به عنوان مقصد جدیدم انتخاب کردم.

بهترین سفر با نوشیدن یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی آغاز می شود

چند روز پیش به دیدن یکی از دوستان خوبم که مدیر داخلی یک رستوران مجلل است رفته بودم. یکی دو ساعتی که آنجا بودم با یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی پذیرایی شدم. ساعت حدودا پنج عصر بود و من هم تمایلی به خوردن کباب نیم متری با مخلفات سلفون کشیده شده نداشتم. با وجود اصرار زیاد دوستم، من به مایعات ذکر شده بسنده کردم.

هنگام خداحافظی و بازگشت به منزل در دستشویی رفتن و خالی کردن مثانه کوتاهی کردم. حدس می زدم که حداکثر بیست دقیقه بعد به خانه می رسم. وقتی به پل سید خندان رسیدم، صف تاکسی مقصد من از صد متر هم بیشتر بود. یک ربعی منتظر ماندم. فایده ای نداشت. حتی یک تاکسی هم نمی آمد. نیاز به قضای حاجت هر لحظه در من بیشتر می شد. تا جایی که تصمیم گرفتم زرنگی کنم و یک مسیر جایگزین با صف تاکسی خلوت تر انتخاب کنم. این کار هم فایده ای نداشت. گویی پلیس همه راهها به پل سید خندان را مسدود کرده بود. داشتم به حد انفجار می رسیدم.

تصمیم گرفتم برای رفع مشکلم به پارک اندیشه بروم. پارک کوچکی در خیابان شریعتی جنوب پل سید خندان. هوا تاریک شده بود. پارک خیلی خلوت بود. حتی دستشویی پارک هم خلوت و بدون صف بود. بهتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. یک ساختمان نو با کاشیهای نو و شیرآلات نو و حتی مایع دستشویی. بدون بو یا حتی یک توالت گرفته شده. همه چیز سر جای خودش قرار داشت.

از توالت پارک که بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم. گویی وارد بهشت شده بودم. درختان چنار سر به فلک کشده در نسیم آخر زمستان تکان می خوردند. اثری از سر و صدای خیابان شریعتی توی پارک نبود. چه آرام و چه خلوت. یک لحظه به حال همه کسانی که در آن لحظه توی صف تاکسی زیر پل سید خندان منتظر بودند، افسوس خوردم. آدمها چرا اینقدر برای به خانه برگشتن عجله دارند؟ باز عجله سر صبح برای رسیدن به سر کار و ساعت زدن یک چیزی ولی عجله در بازگشت به یک آپارتمان شصت متری با یک تلویزیون 42 اینچ و یک توالت یک متری و آشپزخانه اوپن 3 متری با کابینتهای ام.دی.اف؟ نه جدی؟

 

پارک اندیشه

تک و توک آدمهای توی پارک با هزاران آدمی که توی خیابان یا توی صف تاکسی می بینی فرق دارند. اینها عجله ندارند. خیلی آرام روی نیمکت نشسته اند و یا مشغول راه رفتن هستند. آدمهای توی پارک نگاه می کنند. به هم یا به درختها یا به آسمان یا به زمین یا به چمن یا به فواره. و دو تا از زیباترین آبنماهای جهان در پارک اندیشه قرار دارد. یکی در جنوب پارک در نزدیکی ساختمان توالت عمومی و یکی هم در شمال پارک روبروی فرهنگسرای اندیشه. اولی مستطیل شکل است و دومی گرد. با نورپردازی و رقص آب و همه چیزهایی که آدم از زیباترین آبنمای جهان انتظار دارد. در گوشه ای از یک پارک خلوت در وسط یک شهر شلوغ. و کثیف.

نگاه کردن به تک تک درختهای پارک، تک تک لوله های آب فواره ها و تغییر حالتشان حدودا دو ساعت طول کشید. در این دو ساعت من روی چند نیمکت در قسمتهای مختف پارک نشستم، سری به کتابخانه فرهنگسرای اندیشه زدم که بوی جوراب و موکت می داد و چندین بار هم بطور نامنظم مسیرهای بین درختان را قدم زدم. در طول مدتی که من آنجا بودم پارک نه خیلی شلوغ تر شد نه خیلی خلوت تر. انگار که پارک اندیشه از دید عموم مخفی بود و فقط بعضی ها از وجود آن خبر داشتند.

وقتی به زیر پل سید خندان برگشتم همه صفها از بین رفته بود. حدودا ده دقیقه طول کشید تا تاکسی پر شود و حرکت کند.

 

سفر با اعداد

ما 6 نفر بودیم. شب اول را در روستای ناندل در ارتفاع 2300 متری خوابیدیم. روز دوم بعد از 8 ساعت کوهپیمایی به جانپناه تخت فریدون در ارتفاع 4400 متری رسیدیدم. شب را در جانپناه خوابیدیم. من توی کیسه خواب 19- درجه. روز بعد ساعت 6 صبح به سمت قله حرکت کردیم. به ارتفاع 5100 متری که رسیدیم هوا به قدری خراب شده بود که مجبور شدیم برگردیم. در مدت کمتر از 1 ساعت بیشتر از 10 سانتی متر برف بارید.

دوباره به جان پناه برگشتیم. اتاقی با دیوارهای سنگی و سقفی آهنی که در سال 1353 برای زنده نگه داشتن یاد 2 دانشجو که در صعود به دماوند مرده اند، ساخته شده است.

 

بازگشت از ارتفاع 5100 متری قله دماوند

روز بعد ساعت 8 صبح به سمت روستای گزانه حرکت کردیم. بعد از 14 ساعت کوهپیمایی رسیدیدم به روستای گزانه در ارتفاع 1700 متری. با یک کوله پشتی سنگین. کوله پشتی من 18 کیلوگرم بود.

در این سفر مردی همسفر ما بود که 28 بار به قله دماوند صعود کرده بود. مرد دیگری را دیدیم که 60 سال داشت و تا به حال 40 بار صعود کرده بود. از جبهه های مختلف.

تا حالا در هیچ سفری اینقدر با اعداد سر و کار نداشته بودم. “شما برای چندمین بار به دماوند صعود می کنید؟” یک سؤال عادی و رایج در این سفر بود. ولی چرا؟ چرا من با 73 کیلوگرم وزن در این آپارتمان 69 متری باید این خزعبلات را برای 273 تا دوست بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم که 4 نفر لایک بزنند؟

یک عدد طبق تعریف ویکی پدیا شیئی ریاضی است که برای شمردن، برچسب زدن و اندازه گیری بکار برده می شود. و ظاهرا بیشتر از 5000 سال است که ذهن آدم را به خودش مشغول کرده است. ما با عدد زندگی می کنیم. با عدد نفس می کشیم. با عدد می خوابیم. با عدد بیدار می شویم. درآمد، دارایی، قد و وزن، تولید ناخالص ملی، قیمت دلار، ارتفاع کوه دماوند، دفعات صعود، رکورد دو صد متر، دارایی بیل گیتس، کالری کباب کوبیده و تعداد کلمات این نوشته، همه و همه با یک عدد اندازه گیری و بیان می شوند.

در اینکه اعداد به پیشرفت بشر و راحت تر شدن زندگیش کمک کرده اند، شکی نیست. یعنی جایی که اعداد کارشان را برای شمردن و اندازه گیری انجام می دهند. مشکل از آنجایی شروع می شود که از اعداد برای برچسب زدن استفاده می کنیم. به عبارت دیگر سعی می کنیم که از یک ابزار کمی برای بیان یا درک خصوصیات کیفی استفاده کنیم. نفر اول کنکور. 20 میلیارد دارایی. 300 بار صعود به دماوند. اولین تولید کننده سوسیس در ایران. و الخ.

هر شخصی با شنیدن عباراتی که در آنها عدد نقش برچسب زدن را ایفا می کند برداشت متفاوتی می کند. آنها را خوب یا بد ارزیابی می کند. بیشتر اوقات (یا شاید همیشه) برداشت ما از اعدادی که می شنویم با واقعیت فاصله زیادی دارد. بیشتر وقتها معنای اعداد وابستگی زیادی به یک context دارد که آنرا نادیده می گیریم.

خیلی وقتها بدون اینکه دلیلش را بدانیم برده تغییر یک عدد می شویم. مثل کلکسیونری که تعداد ماشینهایش را زیاد می کند. یا تعداد کشورهایی را که به آنها سفر کرده است. یا تعداد کسانی را که با آنها خوابیده است. یا تعداد صفرهای حساب بانکیش را. یا تعداد صعودهایش به قله دماوند را. یا تعداد کتابهایی که نوشته است را. یا تعداد نوشته های این وبلاگ را. من قصد ارزش گذاری روی هیچ یک از این کارها یا کارهای دیگری را که کلکسیونرها انجام می دهند، ندارم. هدف من اینست که بگویم بین اندازه گیری و برچسب زدن با یک عدد، مرزی است باریک تر از مو. مرزی که خیلی وقتها نادیده گرفته می شود.

می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

واندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

یک جرعه خوری هزار علت ببرد

خیام

 

گوسفندان از کوه برگشته اند

پنجشنبه با هدف صعود به قله علم کوه حدود ساعت سه عصر از تهران به سمت کلاردشت حرکت کردیم. حدود ساعت یازده رسیدیدم به مرزن آباد. ترافیک جاده چالوس هم خسته کننده و هم سرگرم کننده بود. ماشینهایی که سعی می کردند از شانه خاکی از دیگران سبقت بگیرند کم نبودند. منظورم هم شانه خاکی سمت راست است و هم شانه خاکی سمت چپ. بعضی جاها که جاده کمی عریض تر می شد ماشینها دو یا سه لاین تشکیل می دادند. بعضی ها توی ماشینشان می رقصیدند یا قلیان می کشیدند. یا با سرنشینهای ماشین جلویی یا عقبی حرف می زدند و از هم عکس می گرفتند.

صف طولانی ماشینها توی جاده چالوس یا جاده های دیگری که به شمال ختم می شوند آدم را یاد صف اجناس کوپنی زمان جنگ می اندازد. آدم از خودش می پرسد که ته این جاده واقعا چه چیزی هست که ارزش این همه انتطار توی ترافیک و رانندگی طاقت فرسا را دارد؟ احساس می کنی همه مردم ایران به سمت شمال در حرکتند. همه مردمی که مثل من تعطیل هستند ( این لقب واقعا در مورد من به کار رفته است. یعنی کسی پشت سر من گفته است که “فلانی تعطیله”) یا در تعطیلات به سر می برند. از اواخر یک هفته تا اواسط هفته بعدش. حتی بیشتر.

واقعا چه چیزی ته این جاده هست؟

ته جاده ای که که از مرزن آباد به کلاردشت و بعد هم به رودبارک می رسد جاده ای سنگلاخ بود که ما را به نقطه ای به نام تنگ گلو رساند و از آنجا پیاده به سمت علم کوه حرکت کردیم. جمعه ظهر. مزرعه ای از کوههای سر به فلک کشیده و یخچالهای کوچک و بزرگ و رودخانه ای خروشان به راستی ارزش آن همه انتظار توی ترافیک و صف جاده چالوس را داشت. در جایی به نام حصارچال چادر زدیم. تعداد آدمهایی که آن شب آنجا بودند شاید به صد نفر هم نمی رسید. پس بقیه میلیونها آدمی که شبهای قبل از جاده چالوس به شمال آمده بودند کجا بودند؟

ویلا

انصافا این کلمه قشنگ نیست؟ یا حتی سکسی؟

اولین و آخرین باری که کلاردشت رفته بودم تقریبا بیست سال پیش بود. من حدس می زنم بین تعداد ماشینهایی که توی این مملکت در بیست سال گذشته فروخته شده و ویلاهایی که در شمال (یا معدود جاهای خوش آب و هوا و منظره دیگر) در همین مدت ساخته شده است، یک رابطه مستقیم وجود دارد.  ویلا سازی و ویلا فروشی بعد از صادرات نفت قاعدتا باید بزرگترین صنعت کشور ما باشد. تا چشم کار می کند ویلا ساخته اند. ویلاهایی که بیشترشان هیچ هماهنگی با هم یا با محیط اطرافشان ندارند. ویلا کنار رودخانه. ویلا بالای کوه. ویلا کنار جاده. ویلا اینجا. ویلا آنجا. ویلا همه جا. هر ویلا با یک رنگ و سلیقه منحصر بفرد. درست مثل ساختمانهای تهران یا شهرهای دیکر. ولی به شکل ویلا. منظورم را که متوجه می شوید؟ جذابیت ویلا بقدری زیاد بوده است که بسیاری از محلی ها که بعد از فروختن زمینهایشان وضعشان بهتر شده است، خانه هایشان را خراب کرده و جایش ویلا ساخته اند.

ویلا. انصافا این کلمه قشنگ نیست؟ یا حتی سکسی؟

پسر بچه هایی که قبلا داد می زدند ویلا و روی تابلوی مقواییشان همین کلمه نوشته شده بود حالا تابلویی دارند که رویش نوشته شده است “مرکز اسکان مسافر.” آیا فرهنگستان زبان فارسی برای واژه ویلا معادل پیدا کرده است؟ از این پس به جای ویلا باید بگوییم مرکز اسکان مسافر؟

ما شنیه صبح به همراه گروه کوهنوردی “ناتش کوه املش” و با سرپرستی و راهنمایی بسیار خوبشان و با لذت تمام، موفق به فتح قله زیبای علم کوه شدیم. ای کاش به جای این خزعبلات در وصف زیباییهای منطقه و قله علم کوه مطلب می نوشتم.

 

بازگشت گوسفندان از کوه - حصارچال - منطقه علم کوه

شنبه شب که به رودبارک برگشتیم تصمیم گرفتیم زرنگی کنیم و تا هنوز مردم در ویلاهایشان مشغول به جوجه کباب درست کردن و تماشای تلویزیون هستند به تهران برگردیم. حدود ساعت دوازده و نیم بود که از مرزن آباد وارد جاده چالوس شدیم. بخشی از جمعیت کشور که به هر دلیل هنوز خودشان را به شمال نرسانده بودند در راه بودند. نصف شب شنبه، جاده چالوس و میلیونها ماشین در حال حرکت به سمت شمال.

برای شما که ممکن است این مطلب را مدتی بعد از نوشته شدنش بخوانید، باید بگویم که یکشنبه و دوشنبه 29 و 30 مردادماه 1391 به مناسبت عید فطر تعطیل بود.

برای پی بردن به عامل ایجاد کننده ( یا بند آورنده) ترافیک باید در جهت مخالف آن حرکت کرد. کاری که ما در آن شب داشتیم می کردیم. ترافیک در لاین مقابل درست از سیاه بیشه به سمت تهران شروع شد. به عبارت دیگر گلوگاه ترافیک برای ماشینهایی که به سمت شمال در حرکت بودند سیاه بیشه بود. اگر نمی دانید بدانید که سیاه بیشه همان جایی است که هفت هشت تا جگرکی کنار جاده ای دارد. در پیچی نسبتا تند و جاده ای که به زور دو تا ماشین از آن رد می شود. لاشه های آویزان گوسفندان، سیخ های جگر، دودی که از منقل های کنار جاده بلند می شود و ماشینهایی که ساعت یک صبح برای خوردن جگر سعی می کنند پارک کنند، صحنه ای سورئالیستی می سازند که آغاز (پایان) یک ترافیک سی و سه کیلومتری است. از سیاه بیشه تا کیلومترها بعد از تونل کندوان.

 

گوسفندان از کوه برگشته اند

این عکس را همان شب چند کیلومتر بعد از سیاه بیشه گرفتم. و این نتیجه که ماشین، ویلا و گوسفند سه عامل اصلی بوجود آورنده ترافیک در جاده چالوس می باشند.

 

Fu** you

حدود شش ساعت راه رفتیم تا رسیدیم. با یک کوله پشتی 55 لیتری سنگین. کوله من چادر و کیسه خواب و آب و لباس و این جور چیزها توش بود. ساعت پنج و نیم عصر از پای کوه راه افتادیم. ساعت یازده و خورده ای رسیدیم به پناهگاه دارآباد. هیچ کس توی پناهگاه نبود. هیچ کس در اطراف پناهگاه نبود. هیچ کس را هم در طول مسیر ندیدیم. به جز یک مرد که همان اوایل مسیر نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه می کرد و با موبایلش عکس می گرفت.

من این مسیر  را قبلا بارها رفته بودم. کار خیلی سختی نیست. با سه ساعت کوهنوردی روی شیب نسبتا تند و یک ساعت کوهپیمایی روی شیب نسبتا کند آدم می تواند چهار ساعته به قله دارآباد برسد. قله مورد علاقه من. my favorite peak. مثل رنگ مورد علاقه. یا غذای مورد علاقه. ولی تا به حال این کار را با یک کوله پشتی 55 لیتری نکرده بودم. زمانی متوجه موضوع شدم که دچار توهم زمانی شدم. مثلا توی مسیر یک دکل دیده بانی متروک هست که هرچه می رفتیم به آن نمی رسیدیم ولی طبق محاسبات من باید آن را رد کرده بودیم. دو سه بار شک کردم که شاید از آن رده شده ایم و دکل به آن بزرگی را ندیده ایم. این توهمات در یک ساعت آخر خیلی بیشتر شد. به هر تپه ای که می رسیدیم فکر می کردم که دیگر رسیده ایم و پناهگاه در پشت آن تپه به ما خوشامد خواهد گفت. ولی اینطور نبود. احساس سیزیف را داشتم که مجبور بود سنگ بزرگی را به بالای کوهی ببرد ولی هربار قبل از اینکه به بالای کوه برسد سنگ به پایین می غلتید. تنبیهی ابدی از سوی خدایان برای انسانی که سعی کرده بود جاودانه بشود. حدس می زنم زئوس و خدایان دیگر برای جرائم خفیف تر، کوله پشتی 55 لیتری و قله های بلندتری را برای تنبیه انسان نافرمانبردار انتخاب می کرده اند.

 

سیزیف در حال تنبیه شدن

بالاخره وقتی رسیدیم و کوله هایمان را زمین گذاشتیم، احساس عجیبی داشتم. مثل اینکه تصادف کرده باشم یا به شدت کتک خورده باشم. همه بدنم کوفته بود. مخصوصا عضلات کتف و شانه هایم. ساق پاها و ران پاها هم همینطور. در عوض رسیده بودیم. به جایی که زیبا بود. آسمان صاف بود. ماه می درخشید. باد می وزید. همه شهر تهران دیده می شد. ولی شنیده نمی شد. هیچ صدایی از این شهر شلوغ شنیده نمی شد. و چه لذتی است در دیدن این شهر شلوغ بدون صدا. مثل زیبایی آدمی که دهنش بسته باشد.

 

پناهگاه دارآباد

در پناهگاه بسته بود با سنگی پشت آن. نه قفلی. نه سرایداری. نه نگهبانی. پناهگاه دارآباد اتاق دوبلکسی است که طبقه دوم نصف طبقه اول است با نردبانی عمود بر آن. با زیراندازهایی که به دیوار تکیه داده شده بودند، می شد گفت که پناهگاه مبله است. ما فقط کیسه خواب هایمان را باز کردیم و دراز کشیدیم. خنکی (سردی) شب مرداد ماه و سکوت و خوابیدن در اتاقی مبله هزار متر بالاتر از سطح زندگی شهری فراتر از تصور من بود.

تا اینکه نیم ساعت بعد در کمال ناباوری سر و کله سه نفر پیدا شد و در زدند و من در را باز کردم و نشستیم به چایی خوردن و گپ زدن کوهنوردانه. موضوعاتی از قبیل ارتفاع فلان کوه یا خاطرات فتح فلان قله یا ذکر اسامی نقاطی که اکثر آنها به “چال” ختم می شود مثل “کلک چال” یا “پلنگ چال”. اگر نمی دانستید بدانید که انسان حیوانی اجتماعی است و دوست دارد با همنوعانش در هر جایی حرف بزند و ارتباط برقرار کند و اطلاعات بدهد و چیز یاد بگیرد و الخ.

خوشبختانه آن سه نفر زود رفتند ولی قبل از رفتنشان، وعده آمدن گروه بزرگی را دادند که در راه بود. کمی بعد از رفتن آنها آن گروه بزرگ از راه رسید. آدمهای خوبی بودند چون وقتی در پناهگاه را باز کردند و دیدند که ما آنجا خوابیده ایم، تو نیامدند و با وجود سردی هوا بیرون نشستند. حتی یک نفرشان بود که به بقیه یادآوری می کرد که ما خواب هستیم و از آنها می خواست سر و صدا نکنند. خدا می داند بعد از چند ساعت این گروه هم عزم بازگشت کرد. سکوت دوباه به کوه و به پناهگاه برگشت.

تازه داشت خوابم می برد که در پناهگاه دوباره باز شد. دو نفر داخل شدند و نور انداختند و کنار من کیسه خوابشان را پهن کردند و خوابیدند. یکیشان خیلی زود خوابش برد و شروع کرد به خروپف کردن. آن یکی هم که نخوابیده بود شروع کرد به غلت زدن و سر و صدا کردن. فکر کنم می خواست مقاومت پلاستیک رویه کیسه خوابش را در برابر سایش آزمایش کند. خدا می داند چند ساعت طول کشید تا خوابم برد. صبح زود با صدای پلاستیک کیسه خواب دومی و نیاز به قضای حاجت از خواب بیدار شدم. خروپف اولی قطع شده بود. خورشید داشت بالا می آمد. نوک قله دماوند در افق دیده می شد.

 

طلوع خورشید - قله دارآباد

نتیجه اخلاقی اول

هولدن کالفیلد، شخصیت اول کتاب ناطور دشت (The Catcher In The Rye) وقتی برای اولین بار روی یکی از دیوارهای راهرو مدرسه خواهر کوچکش به عبارت FU** YOU برخورد می کند خیلی عصبانی می شود. با آستینش آنرا از روی دیوار پاک می کند. بار دوم این عبارت را روی دیوار دستشویی مدرسه خواهرش می بیند. سعی می کند آنرا پاک کند ولی نمی تواند، چون بر روی دیوار حک شده است. بار سوم زمانی که خواهرش را به موزه برده است، همین عبارت را روی دیوار موزه می بیند. در اینجا جی. دی. سلینجر نویسنده کتاب، پیام اصلی داستان را در یک پاراگراف خلاصه می کند و از زبان هولدن به خواننده ارائه می دهد:

That’s the whole trouble. You can’t ever find a place that’s nice and peaceful, because there isn’t any. You may think there is, but once you get there, when you’re not looking, somebody’ll sneak up and write “Fuck you” right under your nose. Try it sometime. I think, even, if I ever die, and they stick me in a cemetery, and I have tombstone and all, it’ll say “Holden Caulfield” on it, and then what year I was born and what year I died, and then right under that it’ll say “Fuck you.” I’m positive, in fact.

من ترجیح دادم این پاراگراف را ترجمه نکنم ولی ترجمه خیلی خوبی از این کتاب در کتابفروشی ها پیدا می شود. این کتاب به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و تا به حال 65 میلیون نسخه از آن فروخته شده است. اگر هنوز نخوانده اید، حتما بخوانیدش.

نتیجه اخلاقی دوم

قبل از اینکه وزن بار روی دوشتان را با ابزار قابل اعتمادی مثل ترازو اندازه بگیرید، درباره سنگینی آن با دیگران صحبت نکنید. من فکر می کردم وزن کوله پشتیم بیشتر از بیست کیلوست و همین را هم به هر کسی که پرسید گفتم. وقتی آنرا وزن کردم فقط یازده کیلو بود. احساس خیلی بدی داشتم. واقعا شرم آور بود.

نتیجه اخلاقی سوم

سبکبار سفر کنید تا زئوس و سیزیف خود نباشید.

طبیعت گردی درجه سه یا همان متوسط

ما بیست و پنج نفر بودیم، آنها ده نفر. منظورم از آنها راهنمایان تور و بلدهای محلی و قاطرچی است و منظورم از ما طبیعت گردان تور سومانسرا به املش. (شهرستان کوچکی نزدیک لاهیجان) یعنی تقریبا یک راهنما به ازای هر سه نفر که می خواستند طبیعت گردی بکنند. به ازای هر سه نفر یک نفر بود که راه را نشان می داد. یا مواظب بود کسی عقب نماند یا گم نشود. یا غذا درست می کرد. یا هندوانه و چای به موقع خستگی سرو می کرد. یا چادر برپا می کرد. یا آتش درست می کرد.  یا آواز می خواند. یا اطلاعات فنی ارائه می کرد. و خلاصه خدم و حشم تور همه تلاششان را می کردند که به همه خوش بگذرد. کسی عقب نماند. کسی گم نشود. کسی آسیب نبیند. کسی گرسنه نماند. همه آنچه که باید ببینند را ببینند. همه به اندازه کافی عکس بگیرند. همه به اندازه کافی لذت ببرند. و انصافا هم آن ده نفر چه کار سختی داشتند با بیست و پنج نفر آدم جورواجور با سن و جنس و سلیقه مختلف.

داستان تورهای تجاری چند روزه طبیعت گردی در شمال کشور عمدتا از این قرار است که با ماشین تور از یک کوه بالا می روی و ارتفاع می گیری. یکی دو روز در عرض و بدون کم و زیاد کردن ارتفاع در دشتها و مراتع زیبا می گردی و اطراق می کنی. یکی دوتا روستا را می بینی. بعد هم پیاده از کوه سرایز می شوی. از میان جنگل. آنقدر پایین می آیی که صدای موتورهای 125 دوباره به گوش برسد. جایی که زمان سریعتر می گذرد. جایی که رومان گاری در کتابش “خداحافظ گاری کوپر” سطح گه می نامد. اینجاست که آن ده نفر با چند برش هندوانه خنک و یک لیوان چای داغ از طبیعت گردان پذیرایی می کنند و عبور موفقیت آمیزشان را از کوه و جنگل به آنها تبریک می گویند. در این نقطه طبیعت گردی عملا به پایان می رسد و با ماشین تور به یک هتل در نزدیکترین شهرستان می روی.

لذت چند روز سفر در طبیعت و دیدن مراتع سرسبز، آسمان پر ستاره، گله های اسب، گاوهای خوشگل، خانه های روستایی و درختان پبچ در پیچ با رسیدن به شلنگ توالت، دوش حمام، کولر گازی، تخت خواب و ملحفه سفیدش کامل می شود. بعد از یک شب خواب خوب با پوست تمیز و روده های خالی، سوار ماشین تور می شوی و بر می گردی. به همان جا که بودی. به همان خود اولیه. آقای مهندس. یا خانم دکتر. سفرهای سوباتان و ارسباران هم همینطور بودند. درجه سه یا همان متوسط.

و این متوسط بودن ربط زیادی به جایی که می رویم ندارد. به سختی و ماجراجویانه بودن سفر هم همینطور. در ادبیات طبیعت گردی، تورهای با درجه بالاتر، تورهای پرخطر و ماجراجویانه هستند. مثل صعود به یک قله مرتفع. یا قایق سواری در یک رودخانه خروشان. یا مواجهه با حیوانات وحشی. یا قدم گذاشتن به جایی ناشناخته که تا به حال پای بنی بشری به آن نرسیده است. (آیا هنوز چنین جایی وجود دارد؟) ولی منظور من از متوسط، سفری است که سطح کنجکاوی در آن متوسط یا مادون متوسط است.

برای مثال هیجان انگیزترین چیزی که ما در این سفر دیدیم یک تپه گه (یکی از راهنماها  از واژه سرگین استفاده می کرد) خرس بود که با تعداد زیادی آلوچه وحشی مخلوط بود. آلوچه ها سالم و هضم نشده بودند و پوست سبزشان از لابلای گه قهوه ای رنگ برق می زد. چیزی شبیه به ژله با تکه های میوه. یا تارت. من هم مثل خیلی های دیگر کنجکاوی زیادی به آن تپه گه آلوچه ای نشان ندادم. حقش بود کمی می ایستادم و به آن بیشتر نگاه می کرد. انگشتم را در آن فرو می بردم تا دما و شل و سفتیش را حس کنم. یا حداقل با یک تکه چوب کمی از آن را بردارم و بو کنم. مگر آدم در عمرش چند بار به یک تپه گه خرس بر می خورد؟ نه خداییش؟ من حتی برای عکس گرفتن از آن نایستادم. مثل خیلی های دیگر.

به نظر من دو عامل مهم، سطح کنجکاوی در یک سفر را تعیین می کنند. عامل اول سرعت حرکت و عامل دوم نویز (noise).

سرعت حرکت. طبیعی است که هر چه سریعتر حرکت می کنیم چیزهای بیشتری از حواس ما پنهان می مانند. باران می بارید و گروه ما باید هرچه زودتر از جنگل خارج می شد. فرصت زیادی برای توقف و کاویدن گه خرس  وجود نداشت. یا نگاه کردن به درختان سحرآمیز جنگل. درختهایی که خوب دیدنشان چند ساعت وقت لازم داشت. حرف زدن با آن پیرمردی که با گالشهای لاستیکی و یک گونی پلاستیکی داشت یک مسیر صد کیلومتری را از وسط جنگل پیاده طی می کرد هم همینطور. خیلی دوست داشتم با او مصاحبه کنم. چند سالش بود؟ از کجا می آمد؟ به کجا می رفت؟ چرا تنها؟ توی گونیش چه چیزهایی بود؟ چی می خورد؟ کجا می خوابید؟ چه کاره بود؟ آیا قبلا هم به سفر مشابهی رفته بود؟ آیا از خرس یا شب خوابیدن در جنگل آنهم تنها نمی ترسید؟ آیا کسی منتظرش بود که برگردد؟ آیا تلفن همراه داشت؟ آیا حاضر بود که شماره اش را به ما بدهد که چند روز دیگر به او تلفن کنیم تا داستان سفرش را برای ما تعریف بکند؟ من حتی با او یا از او عکس نگرفتم. shit.

و این فقط گوشه کوچکی بود از جهالت طبیعت گرد متوسط (از جمله خود من)  از حجم زیبایی ای که نادیده گرفته می شود. آنهم فقط زیبایی در دسترس. زیبایی کمی دورتر بماند. مثل زیبایی مزارع زرد گندم دشت قزوین. یا شالیزارهای سبز گیلان. اتوبوس با سرعت زیادی از میان آنها عبور می کند. برای رسیدن به مقصد. جایی که مسافران طبیعت گرد قبلا ندیده اند. برای اضافه کردن هر چه زودتر یک اسم به کلکسیون جاهایی که قبلا رفته اند. برای گرفتن چند صد عکس مشابه با عکسهای قبلی ولی با طول و عرض جغرافیایی متفاوت. برای رفتن. رسیدن. و برگشتن. سر موقع و طبق برنامه ریزی.

نویز (noise). تقریبا به جز موارد استثنا، از بلندگوهای ارزان قیمت اتوبوس موسیقی با صدای بلند پخش می شود. ویولن سنتی. شهرام ناظری. محسن نامجو. شکیرا. همای. بنان. معین. و تعدادی خواننده دیگر که من اسمشان را نمی دانم. به هنگام پیاده روی یا وقتی نشسته ایم کسی می خواند. یا حرف می زند. یا می رقصد. یا به کمک گوشی موبایل و بلندگوهای پرتابل موسیقی پخش می کند. صدایی آشنا از نقطه مرجع. شبی که بالای کوه اطراق کرده بودیم و آسمان پرستاره بود و دور آتش نشسته بودیم چند نفر درباره ماده و انرژی بحث می کردند. و مقاله آقای بهنود. و اینکه روزی علم و فناوری به جایی خواهد رسید که صدای فلان شخصیت تاریخی و حرفهایی که قبل از فلان جنگ در چند صد سال قبل زده است را می توان بازسازی کرد. حتی پراندن چند جمله به شوخی به خاتمه بحث کمک نمی کند. هیچ کس دهنش را نمی بندد. خزعبلات قدیمی در کنار صدای کوه و نور ستارگان و زوزه سگها و رایحه گیاهان و سکوت درختان و وزش باد و سوختن آتش و صدای گوز اسبی که برای روز مبادا ما راه همراهی می کند، تکرار می شوند.

به همین دلیل است که لازمه دیدن و تجربه کردن بسیاری از چیزها، تنها سفر کردن است. کسی که تنها سفر می کند می تواند سرعتش را مطابق با میزان کنجکاوی خودش تنظیم کند. کسی که تنها سفر می کند، از نویز همسفرها در امان است و فرصت بیشتری برای دیدن و شنیدن و بوییدن و لمس کردن در اختیار دارد. مثل آن پیرمرد با گالشهای لاستیکی.

 

مطالب مرتبط آینده

سفر بدون بازگشت

 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

من آدمهای زیادی را می شناسم که اگر از آنها بپرسی بزرگترین آرزویت چیست، جواب می دهند که: “بزرگترین آرزویم اینست که دور دنیا سفر کنم و همه کشورها را ببینم.” اصولا سفر کردن کار باشکوهی است. در فرهنگهای مختلف برای سفر و قبل و بعد آن آداب و رسوم خاصی وجود دارد. مثلا دادن هدیه به کسی که می خواهد سفر کند یا پختن آش پشت پا بلافاصله بعد از سفرش. بعد از سفر و بلافاصله پس از بازگشت هم همه دوستان و آشنایان به سراغ مسافر می آیند (حضوری یا فیس بوک فرق زیادی نمی کند) و اشتیاق خود را برای باخبر شدن از اینکه مسافر چه چیزهایی یا جاهایی را دیده است و چه تجربیاتی را پشت سر گذاشته است، نشان می دهند. در فلان شهر یا کشور چه غذاهایی خورده است. هوا چطور بوده است یا اینکه هزینه سفرش چقدر تمام شده است. سفر اینقدر کار باشکوهی است که باعث برانگیخته شدن حسرت یا حسات بعضی ها می شود. چیزی در حد داشتن یک همسر زیبا یا اتومبیل گران قیمت.

ولی چرا؟ چرا ما آدمها اینقدر از این کار سخت و پرهزینه که اسمش مسافرت است خوشمان می آید؟ یا حداقل فکر می کنیم که خوشمان می آید. فقط تصور یک تاکسی سواری یک ساعته تا فرودگاه امام خمینی و بعد عبور از چند ایستگاه بازرسی و درآوردن کمربند و کفش و از دوباره پوشیدن آنها و بعد انتظار برای سوار شدن به هواپیما، کافیست که من را از سفر کردن پشیمان کند. چه رسد به خستگی چندین ساعت نشستن روی صندلی هواپیما یا تحمل بوی عرق بغل دستی یا بقیه اتفاقات نا خوش آیندی که در هواپیما ممکن است بیفتد. مثلا خلبان تصمیم بگیرد که مسافران را از مسیر و اسامی شهرهایی که از بالای آنها عبور خواهیم کرد، وضعیت آب و هوای مسیر و مقصد، نام دستیارش که در این پرواز او را همراهی خواهد کرد و سرعت و ارتفاع پرواز، مطلع کند. و درست در لحظه ای که گمان می کنید آقای خلبان وظیفه اطلاع رسانی اش را به پایان رسانده است، او شروع می کند به گفتن همه خزعبلات فوق ولی این بار به زبان انگلیسی، با لهجه ای عجیب و با سرعتی غیر یکنواخت. البته فقط آقای خلبان نیست که به سیستم اعلان هواپیما دسترسی دارد. یکی از مهماندارها هم که من همیشه کنجکاو می شوم بدانم کدامیک از آنهاست، هر از چندگاهی خواهش می کند که به علت تکانهای احتمالی مسافرها کمربندهایشان را ببندند و در صورتیکه از پتو استفاده می کنند، کمربندشان را از روی پتو ببندند. مهماندار هم به دو زبان این خواهش را انجام می دهد.

هنوز سفر مسافر آغاز نشده است. وقتی مسافر در آنسوی آب پایش به زمین می رسد، عوامل ناشناخته و غیر مترقبه زیادی انتظارش را می کشند. از بو و مزه ناآشنای غذاها گرفته تا نداشتن یک زبان مشترک برای پرسیدن یک آدرس یا سفارش دادن یک وعده غذا. با تبدیل کردن پول و خریدن اولین چیز مثلا یک بطری آب معدنی یا دیدن قیمت اجناس مختلف، مسافر قدمهای نخستش را به سفر ذهنی مقایسه در مملکت خارجه بر می دارد. من کمتر مسافری را دیده ام که مقایسه نکند، مقایسه هایی که منبع بیشتر لذتها، کنجکاویها، نگرانی ها و نا خشنودیهای یک سفر را تسکیل می دهند. خیابانهای شهری را که به آن سفر کرده ایم با خیابانهای شهر خودمان یا شهر دیگری که پارسال به آن سفر کردیم، مقایسه می کنیم. قیمت آب معدنی، قد و هیکل و قیافه دخترها، تمیزی ایستگاه مترو، سر سبزی شهر و نرمی تخت خواب هتل نمونه کوچکی از صدها چیزی است که یک مسافر ذهن خود را به مقایسه آنها مشغول می کند.

من بیشتر از هر چیزی آدمها را مقایسه می کنم. کنجکاوم که بدانم خارجیها یعنی آدمها در فلان شهر یا کشور که با شهر من صدها/هزاران کیلومتر فاصله دارد، چطور فکر می کنند. به دنیا چه جوری نگاه می کنند. آرزوهایشان چیست. از چه چیزهایی خوشحال می شوند و از چه چیزهایی ناراحت. چه چیزهایی برایشان مهم است. زیبایی را در چه چیزهایی جستجو می کنند. از چی می ترسند. چه چیزهایی نگرانشان می کند. چطور عشق می ورزند. چه دروغهایی می گویند و الخ.

ولی واقعا چقدر سفر باید کرد تا پخته شود خامی؟

اقای چارلز ولی در سن سی و هفت سالگی جوانترین مردی شناخته شد که به همه 317 کشور دنیا سفر کرده بود. البته درباره تعداد کشورهای جهان بین علما اختلاف نظر وجود دارد، کلوپی هست که کسانی که به حداقل 100 کشور از 321 کشور نام برده در لیست کلوپ سفر کرده اند می توانند عضو آن بشوند. محدودیتی برای زمان گذرانده شده یا تجربه بدست آمده در یک کشور خاص وجود ندارد. حتی نشستن هواپیما برای سوخت گیری در یک کشور هم کفایت می کند. قاعدتا گذراندن چند ساعت وقت در یک فرودگاه یا بندر یا حتی یک شهر کمک زیادی به پخته شدن یک خام نمی کند. ولی جاذبه بیشتر و بیشتر کردن تعداد کشورهایی که به آنها سفر کرده ایم، وسوسه کننده است. وسوسه ای از جنس وسوسه برای جمع کردن کلکسیون ساعت یا نقاشی یا هر چیز دیگر. گویی آدم را می توان حیوان کلکسیونر نامید. موجودی که از ورق زدن صفحات پاسپورتش و شمردن تعداد ویزاها یا مهرهای ورود و خروج و تعداد کشورهایی که تا به حال به آنها سفر کرده است، مشعوف می شود. به آنها پز می دهد و درباره شان در مهمانی ها  یا جمع های دوستانه صحبت می کند و تعداد کشورهای کلکسیونش را با تعداد کشورهای کلکسیون دیگران مقایسه می کند.

جواب دادن به این سؤال که چقدر سفر باید تا مسافر خامی پخته شود، کار سختی است. 100 کشور؟ 150 کشور؟ همه کشورها؟ 3 کشور؟ کدام کشورها یا شهرها؟ آیا کشورها یا شهرهایی که مسافر به عنوان مقصد خود انتخاب می کند در پخته شدنش تاثیر دارد؟ اگر جواب مثبت است با چه معیاری باید مقصد را انتخاب کرد؟ چه تجربیاتی لازمه پخته شدن یک مسافر خام است؟ مسافر خام چه چیزهایی را باید در ماموریت پخته شدنش جستجو بکند؟ چه کار باید بکند؟ و یا در هر کشور چند روز یا چند ماه را باید سپری بکند؟ من در سفر اخیرم یک ماه در تایلند ماندم. واقعا نمی دانم اگر این زمان به بیست روز یا یک هفته یا سه ماه تغییر پیدا می کرد، چه تاثیری در تجربه سفر من داشت.

خیلی از سؤالهای فوق ممکن است مسخره به نظر برسد یا اینکه جواب آنها از فردی به فرد دیگر از زمین تا آسمان فرق بکند. کسی ممکن است این ایده را مطرح کند که اصولا سفر کردن تنها روش پخته شدن یک خام نیست و راههای بهتر و کارامدتری هم برای این منظور وجود دارد. کسی ممکن است قبل از هرچیز تعریف خام و پخته را جویا شود و هر تعریفی که در این زمینه ارائه شود را به چالش بکشد. ولی اگر بپذیریم که آدم خام بهتر است پخته بشود (با هر تعریفی از خام و پخته که به ذهن شما خطور می کند) و اگر بپذیریم که یکی از راههای آن بسیار سفر کردن است، من می گویم آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند. تشابهاتشان بسیار بسیار بیشتر از تفاوتهایی است که در قالب فرهنگ و آداب و رسوم و قیافه و قد و هیکل ظاهر می شود. آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند و چیزهایی که آدمها را از هم متمایز می کند و به عنوان یک فرد برجسته، بیشتر وقتها در سفر از چشم یک مسافر پنهان می ماند. آدم باید اینقدر سفر کند که بفهمد:

The sole cause of man’s unhappiness is that he does not know how to stay quietly in his room. ~ Pascal

مطالب مرتبط:

search for truth, from aporia to ataraxia