بایگانی دسته: سفر

طبیعت گردی درجه سه یا همان متوسط

ما بیست و پنج نفر بودیم، آنها ده نفر. منظورم از آنها راهنمایان تور و بلدهای محلی و قاطرچی است و منظورم از ما طبیعت گردان تور سومانسرا به املش. (شهرستان کوچکی نزدیک لاهیجان) یعنی تقریبا یک راهنما به ازای هر سه نفر که می خواستند طبیعت گردی بکنند. به ازای هر سه نفر یک نفر بود که راه را نشان می داد. یا مواظب بود کسی عقب نماند یا گم نشود. یا غذا درست می کرد. یا هندوانه و چای به موقع خستگی سرو می کرد. یا چادر برپا می کرد. یا آتش درست می کرد.  یا آواز می خواند. یا اطلاعات فنی ارائه می کرد. و خلاصه خدم و حشم تور همه تلاششان را می کردند که به همه خوش بگذرد. کسی عقب نماند. کسی گم نشود. کسی آسیب نبیند. کسی گرسنه نماند. همه آنچه که باید ببینند را ببینند. همه به اندازه کافی عکس بگیرند. همه به اندازه کافی لذت ببرند. و انصافا هم آن ده نفر چه کار سختی داشتند با بیست و پنج نفر آدم جورواجور با سن و جنس و سلیقه مختلف.

داستان تورهای تجاری چند روزه طبیعت گردی در شمال کشور عمدتا از این قرار است که با ماشین تور از یک کوه بالا می روی و ارتفاع می گیری. یکی دو روز در عرض و بدون کم و زیاد کردن ارتفاع در دشتها و مراتع زیبا می گردی و اطراق می کنی. یکی دوتا روستا را می بینی. بعد هم پیاده از کوه سرایز می شوی. از میان جنگل. آنقدر پایین می آیی که صدای موتورهای 125 دوباره به گوش برسد. جایی که زمان سریعتر می گذرد. جایی که رومان گاری در کتابش “خداحافظ گاری کوپر” سطح گه می نامد. اینجاست که آن ده نفر با چند برش هندوانه خنک و یک لیوان چای داغ از طبیعت گردان پذیرایی می کنند و عبور موفقیت آمیزشان را از کوه و جنگل به آنها تبریک می گویند. در این نقطه طبیعت گردی عملا به پایان می رسد و با ماشین تور به یک هتل در نزدیکترین شهرستان می روی.

لذت چند روز سفر در طبیعت و دیدن مراتع سرسبز، آسمان پر ستاره، گله های اسب، گاوهای خوشگل، خانه های روستایی و درختان پبچ در پیچ با رسیدن به شلنگ توالت، دوش حمام، کولر گازی، تخت خواب و ملحفه سفیدش کامل می شود. بعد از یک شب خواب خوب با پوست تمیز و روده های خالی، سوار ماشین تور می شوی و بر می گردی. به همان جا که بودی. به همان خود اولیه. آقای مهندس. یا خانم دکتر. سفرهای سوباتان و ارسباران هم همینطور بودند. درجه سه یا همان متوسط.

و این متوسط بودن ربط زیادی به جایی که می رویم ندارد. به سختی و ماجراجویانه بودن سفر هم همینطور. در ادبیات طبیعت گردی، تورهای با درجه بالاتر، تورهای پرخطر و ماجراجویانه هستند. مثل صعود به یک قله مرتفع. یا قایق سواری در یک رودخانه خروشان. یا مواجهه با حیوانات وحشی. یا قدم گذاشتن به جایی ناشناخته که تا به حال پای بنی بشری به آن نرسیده است. (آیا هنوز چنین جایی وجود دارد؟) ولی منظور من از متوسط، سفری است که سطح کنجکاوی در آن متوسط یا مادون متوسط است.

برای مثال هیجان انگیزترین چیزی که ما در این سفر دیدیم یک تپه گه (یکی از راهنماها  از واژه سرگین استفاده می کرد) خرس بود که با تعداد زیادی آلوچه وحشی مخلوط بود. آلوچه ها سالم و هضم نشده بودند و پوست سبزشان از لابلای گه قهوه ای رنگ برق می زد. چیزی شبیه به ژله با تکه های میوه. یا تارت. من هم مثل خیلی های دیگر کنجکاوی زیادی به آن تپه گه آلوچه ای نشان ندادم. حقش بود کمی می ایستادم و به آن بیشتر نگاه می کرد. انگشتم را در آن فرو می بردم تا دما و شل و سفتیش را حس کنم. یا حداقل با یک تکه چوب کمی از آن را بردارم و بو کنم. مگر آدم در عمرش چند بار به یک تپه گه خرس بر می خورد؟ نه خداییش؟ من حتی برای عکس گرفتن از آن نایستادم. مثل خیلی های دیگر.

به نظر من دو عامل مهم، سطح کنجکاوی در یک سفر را تعیین می کنند. عامل اول سرعت حرکت و عامل دوم نویز (noise).

سرعت حرکت. طبیعی است که هر چه سریعتر حرکت می کنیم چیزهای بیشتری از حواس ما پنهان می مانند. باران می بارید و گروه ما باید هرچه زودتر از جنگل خارج می شد. فرصت زیادی برای توقف و کاویدن گه خرس  وجود نداشت. یا نگاه کردن به درختان سحرآمیز جنگل. درختهایی که خوب دیدنشان چند ساعت وقت لازم داشت. حرف زدن با آن پیرمردی که با گالشهای لاستیکی و یک گونی پلاستیکی داشت یک مسیر صد کیلومتری را از وسط جنگل پیاده طی می کرد هم همینطور. خیلی دوست داشتم با او مصاحبه کنم. چند سالش بود؟ از کجا می آمد؟ به کجا می رفت؟ چرا تنها؟ توی گونیش چه چیزهایی بود؟ چی می خورد؟ کجا می خوابید؟ چه کاره بود؟ آیا قبلا هم به سفر مشابهی رفته بود؟ آیا از خرس یا شب خوابیدن در جنگل آنهم تنها نمی ترسید؟ آیا کسی منتظرش بود که برگردد؟ آیا تلفن همراه داشت؟ آیا حاضر بود که شماره اش را به ما بدهد که چند روز دیگر به او تلفن کنیم تا داستان سفرش را برای ما تعریف بکند؟ من حتی با او یا از او عکس نگرفتم. shit.

و این فقط گوشه کوچکی بود از جهالت طبیعت گرد متوسط (از جمله خود من)  از حجم زیبایی ای که نادیده گرفته می شود. آنهم فقط زیبایی در دسترس. زیبایی کمی دورتر بماند. مثل زیبایی مزارع زرد گندم دشت قزوین. یا شالیزارهای سبز گیلان. اتوبوس با سرعت زیادی از میان آنها عبور می کند. برای رسیدن به مقصد. جایی که مسافران طبیعت گرد قبلا ندیده اند. برای اضافه کردن هر چه زودتر یک اسم به کلکسیون جاهایی که قبلا رفته اند. برای گرفتن چند صد عکس مشابه با عکسهای قبلی ولی با طول و عرض جغرافیایی متفاوت. برای رفتن. رسیدن. و برگشتن. سر موقع و طبق برنامه ریزی.

نویز (noise). تقریبا به جز موارد استثنا، از بلندگوهای ارزان قیمت اتوبوس موسیقی با صدای بلند پخش می شود. ویولن سنتی. شهرام ناظری. محسن نامجو. شکیرا. همای. بنان. معین. و تعدادی خواننده دیگر که من اسمشان را نمی دانم. به هنگام پیاده روی یا وقتی نشسته ایم کسی می خواند. یا حرف می زند. یا می رقصد. یا به کمک گوشی موبایل و بلندگوهای پرتابل موسیقی پخش می کند. صدایی آشنا از نقطه مرجع. شبی که بالای کوه اطراق کرده بودیم و آسمان پرستاره بود و دور آتش نشسته بودیم چند نفر درباره ماده و انرژی بحث می کردند. و مقاله آقای بهنود. و اینکه روزی علم و فناوری به جایی خواهد رسید که صدای فلان شخصیت تاریخی و حرفهایی که قبل از فلان جنگ در چند صد سال قبل زده است را می توان بازسازی کرد. حتی پراندن چند جمله به شوخی به خاتمه بحث کمک نمی کند. هیچ کس دهنش را نمی بندد. خزعبلات قدیمی در کنار صدای کوه و نور ستارگان و زوزه سگها و رایحه گیاهان و سکوت درختان و وزش باد و سوختن آتش و صدای گوز اسبی که برای روز مبادا ما راه همراهی می کند، تکرار می شوند.

به همین دلیل است که لازمه دیدن و تجربه کردن بسیاری از چیزها، تنها سفر کردن است. کسی که تنها سفر می کند می تواند سرعتش را مطابق با میزان کنجکاوی خودش تنظیم کند. کسی که تنها سفر می کند، از نویز همسفرها در امان است و فرصت بیشتری برای دیدن و شنیدن و بوییدن و لمس کردن در اختیار دارد. مثل آن پیرمرد با گالشهای لاستیکی.

 

مطالب مرتبط آینده

سفر بدون بازگشت

 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

من آدمهای زیادی را می شناسم که اگر از آنها بپرسی بزرگترین آرزویت چیست، جواب می دهند که: “بزرگترین آرزویم اینست که دور دنیا سفر کنم و همه کشورها را ببینم.” اصولا سفر کردن کار باشکوهی است. در فرهنگهای مختلف برای سفر و قبل و بعد آن آداب و رسوم خاصی وجود دارد. مثلا دادن هدیه به کسی که می خواهد سفر کند یا پختن آش پشت پا بلافاصله بعد از سفرش. بعد از سفر و بلافاصله پس از بازگشت هم همه دوستان و آشنایان به سراغ مسافر می آیند (حضوری یا فیس بوک فرق زیادی نمی کند) و اشتیاق خود را برای باخبر شدن از اینکه مسافر چه چیزهایی یا جاهایی را دیده است و چه تجربیاتی را پشت سر گذاشته است، نشان می دهند. در فلان شهر یا کشور چه غذاهایی خورده است. هوا چطور بوده است یا اینکه هزینه سفرش چقدر تمام شده است. سفر اینقدر کار باشکوهی است که باعث برانگیخته شدن حسرت یا حسات بعضی ها می شود. چیزی در حد داشتن یک همسر زیبا یا اتومبیل گران قیمت.

ولی چرا؟ چرا ما آدمها اینقدر از این کار سخت و پرهزینه که اسمش مسافرت است خوشمان می آید؟ یا حداقل فکر می کنیم که خوشمان می آید. فقط تصور یک تاکسی سواری یک ساعته تا فرودگاه امام خمینی و بعد عبور از چند ایستگاه بازرسی و درآوردن کمربند و کفش و از دوباره پوشیدن آنها و بعد انتظار برای سوار شدن به هواپیما، کافیست که من را از سفر کردن پشیمان کند. چه رسد به خستگی چندین ساعت نشستن روی صندلی هواپیما یا تحمل بوی عرق بغل دستی یا بقیه اتفاقات نا خوش آیندی که در هواپیما ممکن است بیفتد. مثلا خلبان تصمیم بگیرد که مسافران را از مسیر و اسامی شهرهایی که از بالای آنها عبور خواهیم کرد، وضعیت آب و هوای مسیر و مقصد، نام دستیارش که در این پرواز او را همراهی خواهد کرد و سرعت و ارتفاع پرواز، مطلع کند. و درست در لحظه ای که گمان می کنید آقای خلبان وظیفه اطلاع رسانی اش را به پایان رسانده است، او شروع می کند به گفتن همه خزعبلات فوق ولی این بار به زبان انگلیسی، با لهجه ای عجیب و با سرعتی غیر یکنواخت. البته فقط آقای خلبان نیست که به سیستم اعلان هواپیما دسترسی دارد. یکی از مهماندارها هم که من همیشه کنجکاو می شوم بدانم کدامیک از آنهاست، هر از چندگاهی خواهش می کند که به علت تکانهای احتمالی مسافرها کمربندهایشان را ببندند و در صورتیکه از پتو استفاده می کنند، کمربندشان را از روی پتو ببندند. مهماندار هم به دو زبان این خواهش را انجام می دهد.

هنوز سفر مسافر آغاز نشده است. وقتی مسافر در آنسوی آب پایش به زمین می رسد، عوامل ناشناخته و غیر مترقبه زیادی انتظارش را می کشند. از بو و مزه ناآشنای غذاها گرفته تا نداشتن یک زبان مشترک برای پرسیدن یک آدرس یا سفارش دادن یک وعده غذا. با تبدیل کردن پول و خریدن اولین چیز مثلا یک بطری آب معدنی یا دیدن قیمت اجناس مختلف، مسافر قدمهای نخستش را به سفر ذهنی مقایسه در مملکت خارجه بر می دارد. من کمتر مسافری را دیده ام که مقایسه نکند، مقایسه هایی که منبع بیشتر لذتها، کنجکاویها، نگرانی ها و نا خشنودیهای یک سفر را تسکیل می دهند. خیابانهای شهری را که به آن سفر کرده ایم با خیابانهای شهر خودمان یا شهر دیگری که پارسال به آن سفر کردیم، مقایسه می کنیم. قیمت آب معدنی، قد و هیکل و قیافه دخترها، تمیزی ایستگاه مترو، سر سبزی شهر و نرمی تخت خواب هتل نمونه کوچکی از صدها چیزی است که یک مسافر ذهن خود را به مقایسه آنها مشغول می کند.

من بیشتر از هر چیزی آدمها را مقایسه می کنم. کنجکاوم که بدانم خارجیها یعنی آدمها در فلان شهر یا کشور که با شهر من صدها/هزاران کیلومتر فاصله دارد، چطور فکر می کنند. به دنیا چه جوری نگاه می کنند. آرزوهایشان چیست. از چه چیزهایی خوشحال می شوند و از چه چیزهایی ناراحت. چه چیزهایی برایشان مهم است. زیبایی را در چه چیزهایی جستجو می کنند. از چی می ترسند. چه چیزهایی نگرانشان می کند. چطور عشق می ورزند. چه دروغهایی می گویند و الخ.

ولی واقعا چقدر سفر باید کرد تا پخته شود خامی؟

اقای چارلز ولی در سن سی و هفت سالگی جوانترین مردی شناخته شد که به همه 317 کشور دنیا سفر کرده بود. البته درباره تعداد کشورهای جهان بین علما اختلاف نظر وجود دارد، کلوپی هست که کسانی که به حداقل 100 کشور از 321 کشور نام برده در لیست کلوپ سفر کرده اند می توانند عضو آن بشوند. محدودیتی برای زمان گذرانده شده یا تجربه بدست آمده در یک کشور خاص وجود ندارد. حتی نشستن هواپیما برای سوخت گیری در یک کشور هم کفایت می کند. قاعدتا گذراندن چند ساعت وقت در یک فرودگاه یا بندر یا حتی یک شهر کمک زیادی به پخته شدن یک خام نمی کند. ولی جاذبه بیشتر و بیشتر کردن تعداد کشورهایی که به آنها سفر کرده ایم، وسوسه کننده است. وسوسه ای از جنس وسوسه برای جمع کردن کلکسیون ساعت یا نقاشی یا هر چیز دیگر. گویی آدم را می توان حیوان کلکسیونر نامید. موجودی که از ورق زدن صفحات پاسپورتش و شمردن تعداد ویزاها یا مهرهای ورود و خروج و تعداد کشورهایی که تا به حال به آنها سفر کرده است، مشعوف می شود. به آنها پز می دهد و درباره شان در مهمانی ها  یا جمع های دوستانه صحبت می کند و تعداد کشورهای کلکسیونش را با تعداد کشورهای کلکسیون دیگران مقایسه می کند.

جواب دادن به این سؤال که چقدر سفر باید تا مسافر خامی پخته شود، کار سختی است. 100 کشور؟ 150 کشور؟ همه کشورها؟ 3 کشور؟ کدام کشورها یا شهرها؟ آیا کشورها یا شهرهایی که مسافر به عنوان مقصد خود انتخاب می کند در پخته شدنش تاثیر دارد؟ اگر جواب مثبت است با چه معیاری باید مقصد را انتخاب کرد؟ چه تجربیاتی لازمه پخته شدن یک مسافر خام است؟ مسافر خام چه چیزهایی را باید در ماموریت پخته شدنش جستجو بکند؟ چه کار باید بکند؟ و یا در هر کشور چند روز یا چند ماه را باید سپری بکند؟ من در سفر اخیرم یک ماه در تایلند ماندم. واقعا نمی دانم اگر این زمان به بیست روز یا یک هفته یا سه ماه تغییر پیدا می کرد، چه تاثیری در تجربه سفر من داشت.

خیلی از سؤالهای فوق ممکن است مسخره به نظر برسد یا اینکه جواب آنها از فردی به فرد دیگر از زمین تا آسمان فرق بکند. کسی ممکن است این ایده را مطرح کند که اصولا سفر کردن تنها روش پخته شدن یک خام نیست و راههای بهتر و کارامدتری هم برای این منظور وجود دارد. کسی ممکن است قبل از هرچیز تعریف خام و پخته را جویا شود و هر تعریفی که در این زمینه ارائه شود را به چالش بکشد. ولی اگر بپذیریم که آدم خام بهتر است پخته بشود (با هر تعریفی از خام و پخته که به ذهن شما خطور می کند) و اگر بپذیریم که یکی از راههای آن بسیار سفر کردن است، من می گویم آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند. تشابهاتشان بسیار بسیار بیشتر از تفاوتهایی است که در قالب فرهنگ و آداب و رسوم و قیافه و قد و هیکل ظاهر می شود. آدم باید آنقدر سفر کند که بفهمد همه آدمها مثل هم هستند و چیزهایی که آدمها را از هم متمایز می کند و به عنوان یک فرد برجسته، بیشتر وقتها در سفر از چشم یک مسافر پنهان می ماند. آدم باید اینقدر سفر کند که بفهمد:

The sole cause of man’s unhappiness is that he does not know how to stay quietly in his room. ~ Pascal

مطالب مرتبط:

search for truth, from aporia to ataraxia

 

 

 

نفت، دلار، اینترنت ملی و سفر می نی مالیستی من به تایلند

15-25 کیلوگرم و فقط یک چمدان. حداکثر میزان باری است که شما می توانید در یک پرواز خارجی حمل کنید.

فروشنده بلیط که این را گفت من کنجکاو شدم بدانم چیزهایی که متعلق به من است چند تا از این چمدان های 15-25 کیلویی می شود. بعضی از آنها اصلا در چمدان جا نمی شوند مثل پرینتری که روی این میز است یا خود میز. من با وجود اینکه خرت و پرت زیادی ندارم ولی به دور و برم که نگاه می کنم تعداد آت و آشغالهایی که براحتی می توانم دور بریزم شگفت زده ام می کند. از بعضی چیزها هم دو تا دارم. مثل عینک شنا. یا جای کاغذ یادداشت.

بالاخره یک روزی…

بعضی چیزها را ه سالهاست که استفاده نکرده ام. مثل این چراغ مطالعه که روی میز است را آخرین بار شش سال پیش استفاده کردم. آن وقتها براحتی اجازه می دادند دو تا چمدان به قسمت بار هواپیما بدهی. ظااهرا جامعه جهانی نسبت به عرضه نفت و قیمت آن خوشبین تر از امروز بود یا شاید هم درباره آن خیلی فکر نمی کرد. آن موقع هنوز وسایلی که هم چراغ مطالعه هستند هم کتاب هم هارد دیسک هم کامپیوتر و هم دفتر یادداشت مثل آی پد ساخته نشده بوند.

این ایده که هر چیزی بالاخره یک روزی به کار می آید مال کسی است که در یک مزرعه زندگی می کند و انبارش به اندازه کافی جا برای نگهداری هر خرت و پرتی را دارد. کسی مجبور نیست چمدانش را به قسمت بار بدهد. یا کسی که اصلا سفر نمی کند. شاید من هم یک روز همچین آدمی بشود و همه چیز را در یک انباری برای روز مبادا نگه دارم ولی تا آن روز:

– دوست دارم بیشتر چیزهایی را که دور و برم را شلوغ کرده است دور بریزم.

– دوست دارم بیشتر چیزهایی که وقت من را تلف می کند از زندگیم حذف کنم. مثل مهمانی رفتن. مثل دفاع شخصی. مثل اینترنت. اینترنت به سه دلیل وقت من را تلف می کند: اول اینکه پر سرعت نیست. دوم اینکه بیشتر چیزهایی که من لازم دارم فیلتر شده است و باید راهی برای این مشکل پیدا بکنم. سوم و از همه مهمتر اینکه خیلی از کارهایی که بر روی اینترنت انجام می دهم وقت تلف کردن و ول گشتن و غیر ضروری است. مثل روزی بیست بار چک کردن ایمیل. خوشبختانه مسؤولین زحمت کش مدتهاست که در فکر چاره برای این معضل بوده اند و سالهاست که راه حل آن را پیدا کرده اند و شبانه روز تلاش می کنند که آن را محقق کنند و در اختیار ما قرار بدهند. این راه حل “اینترنت ملی” است. اینترنت ملی هر سه مشکل فوق را همزمان حل می کند. الف)سرعت آن زیاد است. ب) امن است یعنی از جهان خارج به کلی قطع است و بنابراین وقت شما در شکستن فیلتر تلف نمی شود. پ) انگیزه ای برای استفاده از آن نخواهید داشت تا که اصلا وقتتان تلف شود.

اینترنت ملی – این صفحه بعد از چند ثانیه بصورت اتفاقی وارد ادامه یکی از موضوعات بالا می شود

 

امشب من با یک کوله پشتی کوچک برای یک ماه به تایند سفر می کنم تا ایده می نی مالیستی خودم را در عمل تست کنم. چند تا تی شرت و شورت و دو تا شلوار و مسواک و خمیر دندان و تیغ اصلاح و آی پد و آی فون و یک کیف کمری و دوربین دیجیتال که دیشب هدیه گرفتم و خارج از برنامه اولیه می نی مالیستیم بود.

کوله پشتی می نی مالیستی

 

 

 

گر آمدنم بخود بدی نامدمی

دیروز یعنی جمعه ساعت 8:30 صبح با یکی از دوستان در میدان آریاشهر قرار داشتیم و من باید حداکثر ساعت هشت بیدار می شدم. برای من بیدار شدن اجباری صبح جمعه یا هر روز دیگری کار سختی است. فقط کسی که مازوخیسم طبیعت گردی دارد از خواب نوشین سحری می گذرد.

ظاهرا پلنگ چال و درکه از نقاط بسیار پرطرفدار کوهنوردی در اطراف تهران است و به همین دلیل پیدا کردن جای پارک در شعاع دو کیلومتری این منطقه اصلا کار آسانی نیست. و بعد کوهنوردی در میان سیل جمعیت. به خصوص برای کسی مثل من که برای دور شدن از شلوغی و آدمها و آرامش طبیعت، سختی بیدار شدن صبح زود جمعه را به جان می خرد. کوهنوردی در یک جای شلوغ واقعا کار سختی است.

از همه اینها که بگذریم خود کوهنوردی آنهم در زمستان کار سختی است. یک جایی گرمت می شود و باید لباست را کم کنی. دویست متر آنطرف تر آفتاب می رود پشت ابرها و سردت می شود و باید لباست را زیاد کنی. کمی جلوتر زمین یخ زده است و باید یخ شکن ببندی. از همه اینها که بگذریم اصلا راه رفتن در سربالایی و مسیر ناهموار کار سختی است. هم باید حواست باشد که زمین نخوری، هم باید زور بزنی که بر نیروی جاذبه غلبه کنی. باید کنار بروی که آنها که تندتر می روند، رد شوند. باید آهسته تر بروی که به آنها که کندتر می روند برخورد نکنی. همه اینها کار سختی است. در این بین اگر کسی آواز بخواند یا با صدای بلند رادیو گوش کند هم تحملش کار سختی است.

غلبه بر همه این سختیها تو را می رساند به یک مقصد که از نظر ذهنی آن را به عنوان مقصد نهایی انتخاب کرده ای. این مقصد می تواند پناهگاه پلنگ چال باشد. می تواند قله توچال باشد. فرقی نمی کند. بعد از اینکه به این مقصد از پیش تعیین شده رسیدی باید استراحت کوتاهی بکنی و برگردی. برگشتن هم کار سختی است. به جز موارد استثنایی، همان راهی را که رفته ای باید برگردی ولی این بار با پای خسته. کوهنوردی کار سختی است. کوهنوردی وقتی خسته هستی کار سخت تری است. به خصوص که کنترل کردن در سرپایینی آنهم در برف و یخ کار سختی است. از خودت می پرسی: “خوب که چی؟” این همه راه رفتیم حالا باید همه آن را برگردیم. برگشتن همه راهی که رفته ای کار سختی است.

استراحت در پناهگاه پلنگ چال و اندیشه بازگشت

فقط کوهنوردی در زمستان نیست که کار سختی است.

سالم ماندن (از نظر فیزیکی) کار سختی است. باید ورزش کنی. تغذیه مناسب داشته باشی. دندان عقلت را بکشی. رابطه جنسی خوب داشته باشی. بر استرس غلبه کنی و الخ.

پول در آوردن کار سختی است.

رابطه داشتن با دیگران کار سختی است.

انعطاف پذیر بودن و تحمل دیگران (خلق پرشکایت گریان) کار سختی است.

صادق بودن با خود یا با دیگران کار سختی است.

کنجکاو بودن و کنجکاو ماندن کار سختی است.

حقیقت جویی کار سختی است.

انتقادپذیر بودن کار سختی است.

سفر کردن کار سختی است.

شکست خوردن کار سختی است. بازگشتن کار سختی است. به خصوص از همان مسیر رفته.

آشنا شدن با آدمهای جدید کار سختی است.

رانندگی، پارک کردن، تاکسی سوار شدن یا اتوبوس سوار شدن کار سختی است.

آشپزی (سیرکردن شکم) کار سختی است.

خلاق بودن و پیدا کردن ایده های خوب کار سختی است.

غلبه بر تنهایی کار سختی است.

وبلاگ نوشتن کار سختی است.

استفاده از اینترنت به خصوص وقتی همه چیز فیلتر شده است و اینترنت پرسرعت نیست، کار سختی است.

غلبه بر گشادی کار سختی است.

پرسیدن سؤالهای خوب کار سختی است.

حسادت نکردن کار سختی است.

یادگیری زبان کار سختی است.

بافرهنگ بودن (شدن) کار سختی است.

استاد شدن در هر کاری، کار سختی است.

حتی ریدن کار سختی است. اگر قبول ندارید دو دقیقه به جزئیات فرایند و تجربه های تلخ وشیرین مرتبطی که داشته اید فکر کنید.

اصلا زنده ماندن و زنده بودن و زندگی کردن کار سختی است. برای غلبه بر این همه سختی دو کار می شود کرد. انجام هر دو کار معجزه می کند و به سرعت خوشحالی و خوشبختی و آرامش و آزادی و راحتی برای ما به ارمغان می آورد. ولی هر دوی آنها را باید با هم انجام داد. هیچکدام به تنهایی کافی نیست.

اول. طوری زندگی کنید که گویی روز آخر عمر شماست. این کار به شما نعمت قدردانی و سپاسگزاری از لحظه ای را که در آن هستید می دهد. وقتی چیزی یا کاری را سخت تصور می کنید، در حقیقت دارید آنرا با چیزی یا کاری دیگر مقایسه می کنید. اگر قرار باشد که فردا بمیرید دیگر چیزی برای مقایسه باقی نمی ماند. ولی این کار به تنهایی کافی نیست. اگر همیشه اینجوری فکر کنید، دیگر هیچ کاری انجام نمی دهید و کاملا منفعل خواهید شد. بنابراین شما باید:

دوم. طوری زندگی کنید که گویی روز اول عمر شماست. همه چیز را باید با “ذهن مبتدی” یا ذهن نو (beginners mind) آغاز کنید. هر کاری که انجام می دهید، هر جا که می روید و هر تجربه ای که می کنید درست مثل پروانه زیبایی می ماند که بر روی دست شما می نشیند و شما بالهای قشنگ و لطیف و ظریفش را به دقت تماشا می کنید. قبل از اینکه از روی دست شما بپرد و دور شدنش را دنبال کنید. هرگز چنین چیزی را قبلا تجربه نکرده اید که حالا بخواهید این را با آن مقایسه کنید.

ولی چطور می توان این هر دو کار را همزمان و با هم انجام داد؟ طوری زندگی کرد که گویی هم روز آخر است و هم روز اول؟ این دو کار را هم با کارهایی که قبلا انجام داده اید مقایسه نکنید. دودقیقه خودتان را دراین وضعیت مجسم کنید.

گر آمدنم به خود بدی نامدی

ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی

به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

خیام

نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

 

به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

مطلب مرتبط بعدی:

سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

شش چیز غیر عادی که من از درویش خان و باغ سنگی یاد گرفتم

در چهل کیلومتری جاده سیرجان به بافت باغی هست به نام “باغ سنگی”. باغی که درویش خان اسفندیارپور با آویزان کردن سنگ از تنه و شاخه های درختان خشکیده باغش ساخته است.

باغ سنگی نظر خیلی ها را به خود جلب کرده است. فیلم مستندی به همین نام ساخته شده است که خود درویش خان در آن بازی می کند. باغ سنگی حتی از نظر سازمان ایرانگردی جهانگری منطقه نمونه گردشگری شناخته می شود. اگر عبارت باغ سنگی را بر روی گوگل جستجو کنید، مطالب و عکسهای زیادی در این زمینه خواهید یافت.

داستان از این قرار است که درختان باغ درویش خان که عمدتا بادام و گردو هستند بر اثر خشکسالی خشک می شوند. درویش خان به تنه و شاخه های درختان باغش سنگ آویزان می کند. با سیم تلگراف یا زنجیر موتور سیکلت یا هر چیز دیگری که به درد آویزان کردن سنگ می خورده است. جالب اینجاست که اطراف باغ درویش خان سنگی دیده نمی شود و او می بایستی برای سنگ پیدا کردن کیلومترها تا کوههای اطراف راه برود.

درویش خان اگرچه تا همین چند سال پیش زنده و سرحال در باغ سنگیش فعال بود ولی به دلیل کر و لال بودن هیچ کس داستان او را از زبان خودش نشنیده است. درویش خان برای کسانی که به باغش می رفتند پانتومیم اجرا می کرد ولی بعید می دانم کسی به انگیزه واقعی درویش خان از ساختن باغ سنگی پی برده باشد. آیا کار درویش خان شبیه کار مش حسن در فیلم گاو است؟ آیا او توانایی پذیرش واقعیت و ادامه زندگی نرمال را نداشته است و ترجیح داده که در دنیای ساخته ذهنش زندگی کند؟ آیا جسارت مهاجرت به روستای مجاور را نداشته است؟ روستایی که برای برداشتن آب از قناتش همیشه به آنجا می رفت. آیا درویش خان عقلش را از دست داده بود؟

درویش خان در تاریخی که بر روی سنگ قبرش می بینید کر و لال از این دنیا رفت و به همین دلیل پیدا کردن جواب سؤالهای فوق تا حدود زیادی غیر ممکن به نظر می رسد. همسر و فرزندان درویش خان شاید جواب این سؤالها را داشته باشند ولی من با آنها حرف نزدم. آنها مشغول اداره مزرعه بزرگی بودند که به شکرانه یک موتور آب که صدایش می آمد سبز سبز یود و با دیوار بلندی محصور.

و اما چیزهایی که من از درویش خان یاد گرفتم:

1- بر روی سنگ قبر درویش خان که در کنار باغش واقع شده شعر زیبایی نوشته شده که شاعرش معلوم نیست. بیت آخر شعر بسیار تامل برانگیز است:

باغ سنگش را دگر ظالم نمی گیرد از او

با چنان امید او این چنین ساخته

درویش خان راز جاودانگی را پیدا کرده بوده است. یعنی ساختن چیزی که ظالم از او نمی گیرد. چرا؟ یا نمی تواند و یا انگیزه ای برای تملک آن چیز ندارد. بعضی از سنگها از روی بعضی از درختها افتاده اند ولی واضح است که این باغ بی در و دیوار علاقه دزدان و دلالان آثار فرهنگی تاریخی هنری را به خود جلب نکرده است. باغ سنگی درویش خان با همه زیبایی و عظمتش چیزی برای دزدیدن و بردن و فروختن ندارد. باغ سنگی جاودانه تر از تخت جمشید یا کوه نور است.

Everyone knows the usefulness of being useful, but does not know the usefulness of being useless.        ~Zhuangzi

2- درویش خان از باغ خشک شده اش به عنوان یک بستر (platform) برای نوآوری استفاده می کند و از آنجا امکان مجاورش (adjacent possible) را جستجو می کند. درویش خان موفق می شود بر روی این بستر ساختمان جدیدی بنا کند.

3- درویش خان مصالح مورد نیاز برای ساختن باغ جدیدش را از محیط بومی خودش جستجو می کند. او در تهیه سنگ از کوههای اطراف هیچ محدودیتی نداشته است. درویش خان میوه های باغش را با سیم تلگراف یا هر چیزی که گیرش آمده به شاخه های درختان آویخته است. درویش خان نیاز به واردات چیزی از چین یا اروپا یا آمریکا برای خلق هنرش نداشته است.

4- درویش خان میوه های باغش را از کوههایی آورده است که چندین کیلومتر با باغش فاصله دارند. او برای آوردن آن همه سنگ می بایستی صدها کیلومتر بین باغش و کوههای اطراف رفت و آمد کرده باشد. درویش خان “بعد عمری رنج و محنت باغ سنگی ساخته.” درویش خان برای محقق کردن ایده خوبش هر روز بر گشادی غلبه کرده است. یک آدم به تنهایی نمی تواند یک شبه یک باغ سنگی هزار متری (حدودا) درست کند.

5- درویش خان برای آفرینش هنر جاودانه اش نیازی به شنیدن حرفها و نظرات و راهنماییهای دیگران نداشته است. بتهوون برای نوشتن سمفونیهایش نیازی به گوش نداشت، درویش خان هم یک هنرمند کر دیگر. اگر کر نبود شاید کسی پیدا می شد که می توانست متقاعدش کند که کارش بیهوده است. حتما آدمهایی دور و بر درویش خان بوده اند که بتوانند ناامیدش کنند. بیشتر آدمها دهنشان را نمی بندند و دائما زباله های ذهنیشان را به خورد گوش و مغز و روان شنونده می دهند. شنونده باید عاقل باشد؟ شنونده بهتر است اصلا نشنود. سکوت. درویش خان از این موهبت به طور طبیعی بهره مند بود.

6- درویش خان اگرچه امکان مجاورش را بر روی یک بستر موجود محقق کرده است ولی در عین حال ایده اش بسیار رادیکال است. هرگز کسی قبل از او (یا حتی بعد از او) سنگ و سیم را با تنه خشک شده درختان ترکیب نکرده بوده است. شاید اگر بیست تا آدم مثل درویش خان در این مملکت زندگی می کردند ما هم به دوران پست مدرنیسم پا می گذاشتیم. درویش خان میانه رو نیست. درویش خان دنیایش را آنگونه که می خواهد خلق می کند.

یاد و خاطره درویش خان، هنرمند و آغازگر بزرگ گرامی باد.

اولین سالگرد وبلاگ نویسی من

یکسال گذشت. از زمانی که تصمیم گرفتم این وبلاگ را بنویسم. در ابتدا دقیقا نمی دانستم که هدفم از نوشتن این مطالب چیست. هنوز هم دقیقا نمی دانم. هنوز هم شاید هدف اولم مشهور شدن باشد. ego. حرفهایم را آنقدر مهم می دانم که آنها را می نویسم. نه فقط برای خودم. برای دیگران هم. بر روی این وبلاگ. دوست دارم همه آنها را بخوانند. هم آنهایی که آنها را می خوانند. هم آنهایی که نمی خوانند. یکسال است که بدون وقفه این کار را کرده ام.

207 مطلب در یک سال. کمتر از دو هزار بازدید کننده در طی سال. ظاهرا تا رسیدن به هدف اولم راهی بسیار طولانی در پیش دارم. شاید مسیر اشتباهی را در رسیدن به شهرت در پیش گرفته ام چون تعداد بازدید کنندگان وبلاگم در طول سالی که گذشت هیچ رشد قابل توجهی از خودش نشان نداده است. شاید هرگز مشهور نشوم. احتمالش خیلی زیاد است. از سه هدف دیگر که از زبان جورج اورول در اول دفتر نقل قول کردم، هدف یا انگیزه آخر یعنی انگیزه سیاسی به خصوص از یک جایی به بعد در نوشته های من پررنگ تر شده است. من می خواهم چیزی یا چیزهایی تغییر کند.

از طلب شهرت که بگذریم، من با نوشتن سعی می کنم آن تکه هایی از زندگیم را که ازشان راضی نیستم حذف کنم. نه مثل یک روانشناس که سعی می کند علت بوجود آمدن یک عادت بد یا یک اختلال را در بچگی بکاود. بلکه بیشتر مانند یک جراح که یک غده سرطانی را می برد. یا یک زگیل را. یا یک تکه از روده بزرگ را. علت بوجود آمدنش برای من مهم نیست. من به هزار و یک دلیل دروغ می گویم و با نوشتن درباره دروغهایی که خودم (بله شخص من، نه من نوعی) به خودم و دیگران می گویم سعی می کنم این اختلال را از زندگیم حذف کنم. وقتی درباره گشادی چیزی می نویسم، خودم را آزادانه بیان  می کنم. شاید اینجوری راههای غلبه بر آنها را پیدا کنم. درباره ترس و حسادت هم همینطور. من بیشتر از هر آدم دیگری مغزم شستشو داده شده است. من آنقدر اشتباده کرده ام که حتی می ترسم به بعضی آنها فکر کنم و خاطراتشان را مرور کنم. اشتباهاتی که باعث رنج خودم و دیگران شده اند. اشتباهاتی که باعث ترس و نگرانی شده اند. اشتباهاتی که باعث غم شده اند. اشتباهاتی که باعث نفرت شده اند.

حالا من باید مرضها و اختلالاتم را پیدا کنم و آنها را مثل غده های سرطانی از بدن خودم جدا کنم. غده هایی که در طول سالهای گذشته بوجود آمده اند و رشد کرده اند. به چه دلیل؟  نمی دانم. دنبال دلیلش نیستم. از چه زمانی؟ دنبال آنهم نمی گردم. فقط می دانم که واقعیت دارند. اینکه من بزرگترین دروغگو هستم واقعیت دارد. ترس من واقعیت دارد.  گشادیم هم همینطور. و الخ.

من می خواهم آدم بهتری بشوم. بهتر زندگی کنم. هر روز. هر ساعت. هر دقیقه. نه فقط بعضی وقتها. خیلی ها شاید همینکه بعضی وقتها خوب زندگی کنند برایشان کافی باشد. ولی برای من اصلا کافی نیست. من در این یک زمینه خاص حرص و طمع عجیبی دارم و به دنبال تغییرش هم نیستم. آدمی که می ترسد و گشاد است و دروغ می گوید نمی تواند هر دقیقه خوب زندگی کند. و من آدمی هستم که دروغ می گویم و گشاد هستم و می ترسم. پس باید تغییر کنم.

اما چه جوری؟ برای آدم بهتری شدن و خوب زندگی کردن هم دو راه بیشتر وجود ندارد. من راه دوم را انتخاب کرده ام. تمرین کردن. آدمی که سی و اندی سال دروغ گفته است (اندی برای اینکه نمی دانم دروغ گفتن را دقیقا از چه زمانی شروع کردم) یک شبه حقیقت جو و حقیقتگو نمی شود. نیاز به تمرین روزانه دارد. سی و اندی سال ترس و گشادی هم نیاز به تمرین روزانه دارد.

تمرین چه چیزی؟ تمرین ایده های خوب. ایده هایی که من را به هدفم نزدیکتر می کنند. ایده های خوب از کجا می آیند؟ اول از همه با خواندن کتاب “ایده های خوب از کجا می آیند؟” و خواندن کتابهای خوب دیگر. در آخر این مطلب لیستی از کتابهایی را که در این یک سال ایده های خوب به من داده اند، خواهم آورد. ایده های خوب از سفر کردن می آیند. ایده های خوب از پرسیدن سؤالهای خوب می آیند. سؤال کردن تنها روش باهوش شدن است. ایده های خوب زمانی می آیند که بتوانی دهنت را ببندی و به حرف دیگران گوش بدهی. ایده های خوب از تماشا کردن تلویزیون نمی آیند. ایده های خوب از حرف زدن با این خلق پرشکایت گریان که از دیو و دد ملول است نمی آیند. ایده های خوب از بیان آزادانه خودت می آیند. وقتی سعی می کنی خودت را بیان کنی تازه می فهمی که چقدر ایده های خوب داری.  امکانهای مجاوری (Adjacent Possible) که تا به حال آنها را کشف نکرده بودی.

ایده های خوب زمانی جریان پیدا می کنند که ایده های بدت را رها کنی. آنها را زمین بگذاری. وقت و انرژیت را برای ایده های خوبت آزاد کنی. ایده های بد از کجا می آیند؟ از هزار و یک جا. از تلویزیون. از سازمانهای اجتماعی. مهم نیست از کجا می آیند. یکی از مشخصات ایده بد اینست که امکان مجاور نیست. یعنی چی؟ در یک کلمه یعنی توهم. در یک جمله یعنی هدف غیر قابل دسترس داشتن. “خواستن توانستن است” خزعبلی بیش نیست. صرف ده هزار ساعت وقت برای کاری، توانستن است. پاگانینی شدن برای من امکان مجاور نبود. نوشتن این وبلاگ به من کمک کرد که این موضوع ساده را بفهمم. پاگانینی شدن یکی از دهها توهمی بوده است که تا به حال داشته ام.

بعد ازاینکه یک ایده خوب پیدا کردی چکار می کنی؟ ایده به تنهایی پشیزی نمی ارزد. خوب یا بدش. ایده خوب یعنی امکان مجاور. امکان مجاور یعنی اتاقی که به اتاقی که من توش هستم، در دارد. بعد از پیدا کردن اتاق مجاور حالا باید به درونش پا بگذارم. اگر اینکار را نکنم برای همیشه توی اتاقی که هستم خواهم ماند. زندانی سلول کوچک زندگیم. برای رفتن به اتاق بغل دستی باید بر ترس و گشادی غلبه کنم. ترس و گشادی دو عامل اصلی هستند که مانع رفتن من به امکان بعدیم می شوند.  گشادی آدم را سنگین می کند و ترس او را فلج. و من این هر دو مرض را دارم. نوشتن به من کمک می کند که این مرضها را از خودم دور کنم. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه. کار سختی است. گشادی درد بی درمان گشادی.

در این یک سال و 207 مطلب، وبلاگ من چه حال و هوایی داشته است؟ سعی کرده ام به شعار خودم وفادار بمانم. سعی کرده ام درباره “ایده هایی برای جستجو، اکتشاف و تغییر” بنویسم. جستجو و اکتشاف برای پیدا کردن امکان مجاور. تغییر برای محقق کردن آن. تغییر برای از بین بردن توهم. تغییر برای غلبه بر ترس و گشادی و دروغ. گه گداری به نظر می رسد پیشنهادی داده ام یا نصیحتی کرده ام. خواننده را. به همین دلیل هم در نکوهش فعل امری یا پند و اندرز نطلبیده نوشته ام. بعضی از نویسنده ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری به یک کتابفروشی یا نمایشگاه کتاب بزنید تا متوجه منظور من بشوید. من سعی کرده ام یکی از آنها نباشم. سعی کرده ام درباره خودم و تجربیات زندگی شخصیم بنویسم. ایده های خوبی که پیدا کرده ام برای من خوب بوده اند. آیا برای شما هم خوب خواهند بود؟ آیا برای شما هم امکان مجاور هستند؟ من نمی دانم. شما می توانید امتحان بکنید یا نکنید. مسؤولیت خریدار محدود نیست. شاید هم دروغ می گویم و می خواهم شما را فریب بدهم. من این توپو نداشتم.

هنوز می ترسم. بزرگترین ترس من اینست که یک روز دیگر ایده خوبی برای نوشتن نداشته باشم. یا گشادی مانع نوشتنم بشود. تا آنروز خواهم نوشت و همان روز راه دیگری برای بیان آزادانه خودم خواهم یافت. یا دوباره سیگار کشیدن را آغاز خواهم کرد.

 

پاورقی

لیست منتخبی از کتابهایی که در این یک سال ایده های خوبی برای نوشتن و زندگی به من دادند. اگر در دسترس نبودن ترجمه فارسی بعضی از کتابها که دوست دارید بخوانید، مانع شما می شود، دلیلش اینست که معلم زبان شما چهار چیز را به شما نگفته است.

If You Want to Write by Brenda Ueland

The Art of Travel by Alain De Botton

Me Talk Pretty One Day by David Sedaris

A Journey Round My Room by Maistre Xavier

Eat Pray Love by Elizabeth Gilbert

Where Good Ideas Come From by Steven Johnson

Being Wrong by Kathryn Schulz

Flow by Mihaly Csikszentmihalyi

Poke the Box by Seth Godin

Epictetus by Keith Seddon

Happiness by Darrin McMahon

سفر شام – قسمت دوم

“هر آدمی در جهان دو وطن دارد. یکی جایی که به آن تعلق دارد و دیگری سوریه.”

این جمله را آقای آندرو باررو مدیر موزه لوور گفته است. البته بهتر است بگویم وب سایت هتلی در دمشق چنین ادعا می کند و صحت ادعا هم به گردن خودش. من هر چقدر جستجو کردم مدرکی دال بر این ادعا پیدا نکردم.

رابت بایرون سفرنامه نویس انگلیسی که کتابش “The Road to Oxiana” کتاب مقدس سفرنامه نویسان مشهور دنیا و اولین سفرنامه قابل توجه دنیای مدرن محسوب می شود، حرامزاده ای (به نظر من) ماجراجو است که مجموعه یادداشتهای روزانه سفر ده ماهه اش به خاور میانه را در این کتاب کلاسیک و بی نظیر، با زبانی تند و تیز و کنایه آمیز و در عین حال موشکافانه و زیبایی نگر، برای ما به یادگار گذاشته است. آقای بایرون اگرچه بیشتر سفرنامه اش را (متناسب با سفرش) به ایران و افغانستان اختصاص داده (در نوشته دیگری اختصاصا به این موضوع خواهم پرداخت) ولی رد پایش در عبور از دمشق را در چهار پنج صفحه از کتاب می توان یافت. این چهار پنج صفحه هم بیشتر فرهنگ عربها در برخورد با توریستها را توصیف می کند تا زیباییهای شهر دمشق، قدیمی ترین شهر دنیا را.

اولین کشفی که رابرت بایرون می کند تکنیک جالبی است برای چانه زدن.

“ما فهمیدیم که قیمت هر چیز از یک سوئیت سلطنتی گرفته تا یک بطری سودا، می تواند فقط با گفتن اینکه باید نصف شود، نصف شود… چهارصد پوند (پیاستره) برای این اطاق؟ گفتی چهارصد تا؟ خدای بزرگ! ماشینو صدا کن بریم. سیصد و پنجاه؟ منظورت صدو پنجاه تاست؟ سیصد تا؟ کری نمی شنوی؟ من گفتم صد و پنجاه تا. ما باید بریم. هتلهای دیگم هست. بیا بارا رو بردار، من شک دارم اصلا تو این شهر بمونیم.”

“ولی آقا این یه هتل درجه یکه. من یک شام خیلی خوب به شما می دم. پنج قسمت. این بهترین اتاق ماست آقا. حموم داره با چشم انداز خرابه ها. بسیار عالی.”

“خدای بزرگ! مگه خرابه ها مال توه؟ برای هوا هم باید پول بدیم؟ پنج قسمت برای شام خیلی زیاده و فکر نکنم حموم هم کار کنه.  هنوز میگی سیصد! بیا پایین. بابا یه کم بیا پایین. حالا بهتر شد. دویست و پنجاه. من گفتم صدوپنجاه. باشه دویست. پنجاه تای دیگه رو باید تو از جیب خودت بدی. می دی؟ پس بده لطفا، من خوشحال می شم. پس دویست تا؟ نه؟ بسیار خوب. (ما دویدیم پایین و از در رفتیم بیرون) خدافظ. چی؟ نشنیدم. دویست تا؟ گفتم که.”

فکر کنم بعد از گذشت تقریبا هشتاد سال از سفر رابرت بایرون به سوریه این داستان هنوز صحت دارد. هر چیزی که به توریست فروخته می شود حداقل دوبرابر قیمت است. توریستی که بایرون آن را حتی در حد واژه منسوخ شده می دانست. آدمی که در جستجوی دانش به دوردست سفر می کند و آدمهای محلی هم افتخار می کنند که او را با آداب و رسومشان سرگرم کنند. رابرت بایرون معتقد بود این بده بستان توریست و محلی ها دیگر در اروپا وجود ندارد(موضوع مال هشتاد سال پیش است ولی من از فعل حال استفاده می کنم.) ولی آنجا اقلا توریست دیگر به عنوان یک پدیده دیده نمی شود. توریست بخشی از مناظر اطراف است و در نود درصد مواقع پولی بیشتر از آنچه که برای تور داده است برای خرج کردن ندارد. ولی این فرضیه اینجا در سوریه مصداق ندارد. اگر شما می توانید از لندن یا تهران برای کسب و کاری به سوریه بیایید حتما باید پولدار باشید. اگر هم که این همه راه را بدون کسب و کار آمده اید(به ویژه زیارت) باید خیلی پولدار باشید.(همان فکری که برخی از عشایر خودمان در مورد طبیعت گردان می کنند.) کسی اهمیت نمی هد که از اینجا خوشتان آمده یا نه یا چرا. شما فقط یک توریست (یا زوار) هستید. همانطور که یک راسو یک راسو است. نوعی انحرافی از نسل بشر که باید مثل گاو شیری او را دوشید.

من در اقامت کوتاهم در دمشق سعی می کنم بیشتر به فعالیتهای رایگان و یا غیر توریستی بپردازم. از جمله خوردن چای و قهوه و کشیدن قلیان در قهوه خانه ای مقابل مسجد اموی. برای ورود به بزرگترین مسجد دنیا باید کشفها را در می آوردی که من از روی گشادی ترجیح دادم مسجد را دور بزنم و در همین دور زدن بود که زیبایی مسحور کننده این قهوه خانه نظرم را جلب کرد. یکی از پیرمردهایی که روی میز کناری قلیان می کشند انگلیسی دست و پا شکسته ای می داند و قدمت قهوه خانه را صدو پنجاه سال تخمین می زند. اینجا صد و پنجاه سال روی همین میز و صندلیها به مردم چای و قهوه و قلیان داده اند. عکس سه نسل صاحبان قهوه خانه درون قابهای باریک چوبی یک گواه این مدعاست اگرچه باور این حقیقت اصلا کار سختی نیست. اینجا همه چیز گواه این مدعاست. حتی آن گوشی تلفن قدیمی سکه ای که هنوز کار می کند. همه چیز سالم و نشکسته و به هم پیوسته دارد کار می کند.

خیلی چیزها (به خصوص در بافت قدیمی شهر نزدیک قلعه دمشق و بازارها و باب توما و الخ) شاهد این مدعاست که

دمشق چند هزار سال ( از سه  هزار و پانصد تا یازده هزار سال به روایات مختلف) است که بی وقفه شاهد زندگی بوده است.

کافیست در کوچه های باب توما قدم بزنی یا در بستنی فروشی بکداش بشینی و بستنی بخوری. مغازه ای که کارنگی دلی (یک ساندویچی مشهور در نیویورک) با ساندویچهای کت و کلفتش و آن همه اهن و تلپ و قاب عکس هنر پیشه و سیاست مدار به دیوارش را کوتوله جلوه می دهد. اینجا کسی یک ثانیه هم وقت آزاد ندارد که ازش درباره تاریخچه مغازه بپرسم. ولی چیزی که عیان است اینکه خوشمزه ترین بستنی دنیا (چیزی بین فرنی و بستنی) را به شکل سنتی و دستی درست می کنند و در شکل و رنگ و طعم مختلف به سیل مشتریان با سرعتی باور نکردنی تحویل می دهند. با سرعت نیویورکی. بدون تبعیض سوریه ای. اینجا هم مثل آن قهوه خانه از معدود جاهایی است که توریست و عرب برابرند و نیازی به چانه زدن نیست.

061018carnegiedeli_560

از بستنی فروشی بیرون می آيم و باز هم به دنبال خوردن چيزهای خارجي در بازار و كوچه پس كوچه های دمشق پرسه می زنم. اگر نسل توريست به عنوان جستجوگر دانش و كاشف جاهای جديد منقرض شده پس بهترين كاری كه من می توانم بكنم خوردن است. به جای نگاه كردن به اين در و ديوار و سنگ و آجر و معماری و پنجره و طاق و بازار و مسجد كه رنگ و بوی چند هزار سال تداوم زندگی را می دهد سعی مي كنم به دنبال خوردنيهای خارجي و غير توريستی چشم بگردانم. گه گداری هم چشمم مي خورد به دخترانی كه سادگی زيباييشان همانقدر غير ممكن به نظر مي رسد كه دريافت يك تماس چشمی ازیشان. از خودم مي پرسم چطور می شود؟ چطور می توان زندگی را در یك شهر برای چندین هزار سال بی وقفه ادامه داد؟ در همين یك روز حس تحسين و احترامی كه در من نسبت به عظمت و شكوه اين شهر بوجود آمده غير قابل توصیف است. شكوهی كه با سادگی و فروتنی تمام می توانی نگاهش كنی بدون اينكه تو را نگاه كند. بدون اينكه مثل آثار باستانی از زير خاك درآمده بی جان مرمت شده با آجر و سيمان و داربست فلزی و بروشورهای پر اهن و تلپ سازمان ميراث فرهنگی، نگاه تو را گدايی كند.

نمي توانم جلوی خودم را بگيرم كه مقايسه نكنم. اصلا كدام توريست مقايسه نمی كند؟ از قيمت صندل گرفته تا شكل كركره مغازه های قديمی تا ماشين پرايد که اینجا هم مسافرکشی می کند و شلنگ افتاده بر روی زمين كنار توالت فرنگی فرودگاه و حال و هوای بقالی ای كه اسمش “بقالی مصطفی قزوينی” است.

دمشق را با قزوين مقايسه می كنم. در كاوشهای باستان شناسی در مركز قزوين شهری پيدا شده متعلق به ده ميليون سال پيش كه دانشمندان معتقدند ساكنان آن موفق شده بوده اند ماشين زمان اختراع كنند و از سيصد سال پيش به ده ميليون سال پيش(یا هر زمانی که دلشان می خواسته) بروند و زندگی انسان گونه را قبل از تكامل انسان به شكل امروزی تجربه كنند. خوب که چی؟ بعد به اين فكر می كنم كه ما حتی يك باجه تلفن در حال کار كه پانزده سال از عمرش گذشته باشد نداريم. به اينكه هر ساختمان ده ساله ای بايد كوبيده و از نو ساخته شود. به اينكه … كفشم را در می آورم و وارد مسجد اموی می شوم. همه همين كار را می كنند و تا زمانی که داخل مسجد هستند كفششان را نمی پوشند حتی دزدکی. اینجا نيازی به ماشين كف ساب وارداتی برای برق انداختن سنگهای مرمر كف مسجد نيست. جوراب يا كف پای مردم اين كار را به خوبی انجام می دهد.

شايد راز عمر طولانی این شهر افسانه ای به سادگي در همين است. در اينكه چيزی را كه خودت يا ديگری ساخته است خوب حفظ كنی و تميزش نگه داری و به آن احترام بگذاری و قابل استفاده به نسل بعد تحویل بدهی.

مطالب مرتبط:

سفری به گذشته، حال و آینده

سفر شام – قسمت اول

مطالب مرتبط آینده:

ایران از نگاه رابرت بایرون و نگاه رابرت بایرون از نگاه من

سفر شام – قسمت اول

از اولین باری كه برای بدرقه یا استقبال كسی پايم به فرودگاه رسید تا زمانی كه آدمهای ديگری من را در فرودگاه مهرآباد تهران به مقصد ینگه دنیا بدرقه كردند فرودگاه را هميشه به عنوان جایی خاص و با شكوه می شناختم . جایی كه آدمهای جالب از دروازه های آن به قصد پرواز به آنسوی آب عبور مي كنند. آدمهایی كه لباس خارجی می پوشیدند و چمدانهای شيك و چرمی داشتند. با خودشان رنگ و بوی فرنگ را به اين سوی آب می آورند و ملال و یکنواختی این سوی آب را قبل از سوار شدن به هواپیما همینجا جا می گذاشتند. من حتی با يكی از دوستهایم چند مدت به جای پارك یا سینما مي رفتیم فرودگاه. با حسرت به تابلوی اعلان مکانیکی ورود و خروج پروازها زل می زدیم. تابلویی که با کنجکاوی اسم شهرهای مختلف دنیا را می شد بر روی آن خواند. درست مثل شیشه بعضی از آژانسهای هواپیمایی که اسم هر شهر درشت بر روی یک کاغذ آ4 پرینت شده و پشت شیشیه چسبانده شده است.

 

آمستردام. لندن. وین. استانبول. دمشق. دبی. مسکو. چین. (بعضی از آژانسها اسم کشور را هم پشت شیشه می زنند.) واقعا هر کدام این اسمها آن موقع برای ما چه معنی داشت؟

 

با آرزو مسافرها را تماشا می كرديم. مسافرهایی كه از خارج بر مي گشتند مسافرهایی كه به خارج می رفتند. در آرزوی اينكه ما هم یك روز یکی از آنها باشیم. در آرزوی اینکه به دسته چمدان ما هم یکی از آن برچسبهای خارجی بچسبد. در آرزوی اینکه جمله “در حال سوار کردن مسافر” یا “تحویل کارت پرواز” بر روی یکی از خطهای تابلوی اعلان فرودگاه، به طور مستقیم به زندگی ما هم مربوط باشد.
“ده دقیقه دیگه می پرم.” این جمله ای است که یکی از مسافرهای ردیف پشتی من پای تلفن به کسی که آنور خط هست می گوید. ده دقیقه بعد این بابا به همراه دویست و اندی نفر دیگر از جمله من با یک صلوات شروع به پریدن می کنیم.
همسفرهای من در این سفر با همسفرهای قبلیم کمی فرق دارند. شاید بتوان گفت یکی از تفاوتهایشان اینست که اینها نسبت به مسافرهایی كه قبلا با آنها پريده بودم نسبت به پرواز این غول بزرگ حس سپاسگزاری بيشتری دارند. همسفرهای قبلی تعداد فيلمهای صفحه مقابلشان خيلی بيشتر برايشان مهم بود تا حس كردن و تجسم اين ماشین عظيم و پيچيده كه آسمان بی كران را می شكافد و برای زود رساندن ما به مقصدمان آن ور آب ( يكى دو تا اقيانوس آن طرفتر) قوانين طبيعت را زير پا می گذارد.
همسفرهای قبلی بیشتر آدمهایی بودند که از یک سفر هوایی برند ایرلاین آنرا می چسبند و می توانند به سؤال پروازت چطور بود در نیم یا یک جمله با قاطعیت جواب بدهند.
آليتاليا؟ مزخرفه! كى ال ام؟ بد نيست. امارات؟ خيلي خوبه. اير آسیا؟ داغونه. داشتن يك صندلی در ارتفاع نه هزار متری توی يك ماشينی كه هيچ كدام از آبا اجداد ما در ساختن  آن هيچ نقش مستقيم يا غيرمستقيمى نداشته چطور؟ چی؟ شما نوشيدنی های بريتيش ايرويز را ترجيح می دهيد؟ من شخصا مهماندارهای اوكران اير را.
من از وقتیکه کارت پرواز می گیرم تا زمانیکه روی صندلیم بنشینم به این فکر می کنم که بغل دستیهایم چه جور آدمهایی هستند. کاش یک کیوسکی چیزی بود که آدم کارت پروازش را در آن فرو می کرد و قیافه بغل دستیهایش را روی صفحه نمایش آن می دید. کمی هم اطلاعات شخصیشان را. مثل سن و قد و وزن و وضعیت تاهل و تعداد فرزند و شغل و زمان آخرین استحمام و دلیل مسافرت و مسافرت های قبلی و این جور چیزها. کاش ایرلاینها علاوه بر دادن ایرمایلز (Air miles) به مسافرانشان مکانیزمی داشتند که هر مسافری به بغل دستیش امتیاز دهد و لایک بزند و از این جور قرتی بازی های شبکه های اجتماعی.
سمت راستی من كه معتقد است غربی ها هواپیما را از قرآن بيرون آورده اند و ما فقط دزدی و دروغگویی بلدیم، مرد بازاری میان سالی است كه از سوريه کالا وارد مي كند. اگرچه اينقدر به این کشور (شاید اینجا زن دومی هم دارد) سفر كرده كه مثل بلبل با سمت چپی من كه استاد فقه و اصول در حوزه علمیه ای در دمشق است عربی حرف می زند ولی از بدو نشستن از همه چيز هواپيما شگفت زده است. از جای بیرون آمدن جلیقه نجات گرفته تا مناظر بیرون. این آدم اولين كسی است كه می بينم مثل بچه ها منتظر رفتن هواپيما بالای ابرها و ستايش زيبايی آنهاست.(این موضوع را علنا و به تکرار به من می گوید.) او ابرها را به برف تشبیه می کند. توصيف ساده ای كه ذهن من به دليل پوشش ندادن پستی بلنديهای خيال انگيز جغرافيای بيرون پنجره بيضی شكل انتقادش می كند و با جایگزین کردن نام لوت سفيد برای توصیف این حجم زیبایی آرامتر می شود.
سمت چپی به گفتن “سبحان الله” و تحسین پروردگار به دلیل  آفریدن موجودی (انسان) که می تواند هواپیما بسازد، به ابراز مراتب سپاسگزاری خود بسنده می کند. شاید زیبایی خانمی که در ردیف کناری نشسته ذهن او را بیشتر از زیبایی ابرهای بیرون پنجره به خود مشغول کرده است.

 

تو به سیمای شخص می نگری –  ما در آثار صنع حیرانیم. ( و برعکس)

 

هواپیما جو زنده و پر انرژی ای دارد. مسافران برخلاف تذکرهای مهمانداران مبنی بر ممنوع بودن فیلمبرداری در هواپیما، خاطرات پروازشان را با تفصیل ثبت می کنند. پرواز با صلواتهای دیگری ادامه می یابد و با صلواتی نهایی بر روی زمین می نشیند.
فرودگاه دمشق هم مانند فرودگاه امام خمینی جایی است که پروازی را  به پرواز دیگر متصل نمی کند. ترانزیت و به تبع آن سالن ترانزیتی درکار نیست. به عبارت دیگر اینجا مقصد نهایی است. جایی که همه باید پیاده شوند. جایی که همه بعد از پایین آمدن از هواپیما با طی مسیری کوتاه در راهرویی کوچک با سقف کوتاه و بدون هیچ زرق و برق و تجملی به محل دریافت مهر ورود می رسند. افسر مهاجرت آنقدر سریع مهر می زند که من در واقعی بودن نرم افزار کنترل ورود و خروج یارو هم  شک می کنم. ده متر آن طرفتر بدون عبور از حتی یک دکه که سعی کند به من چیزی بفروشد یا اجاره بدهد از فرودگاه خارج می شوم.

 

سوریه بخیر یا welcome to Syria

 

من هر وقت از در فرودگاه یک شهر خارجی بیرون می روم و آدمهایی را می بینم که با یک تابلو منتظر کسی هستند، یکهو دلم می گیرد. با وجود اینکه می دانم هیچ کس منتظر من نیست با بیهودگی تمام اسم روی تک تک تابلوها را می خوانم. اینجوری آدمهایی هم که تابلو دستشان است کمی به من توجه می کنند، نکند من همان آدمی باشم که قرار است ببرند هتل یا هرجای دیگر. شاید اشتباهی کسی به جای “طارق فیصل” توی کامپیوتر تایپ کرده باشد “علی سخاوتی”. شاید اگر من خودم را طارق فیصل معرفی کنم یارو نفهمد و من را با خود ببرد. شاید یک نیروی ناشناخته خواسته باشد من را در این شهر غریب سورپرایز کند.
با واقعیت روبرو می شوم و مثل خیلی از آدمهای دیگری که کسی دنبالشان نیامده است خودم را با یک اتوبوس ارزان قیمت به مرکز شهر دمشق می رسانم.

 

مطالب مرتبط بعدی:

جنگلهاي ارسباران و گذار به دوره فرا-بكارت

جنگلهای ارسباران. جنگلهای بکر ارسباران مقصد سفر اخیر من بود به حاشیه رود ارس. اینجا بکر کلمه کلیدی است. ساعتها پیاده روی در میان جنگلی که پای کمتر گردشگری به آن رسیده است. اگرچه ما پا جای پای گردشگران یا مسافران محلی قبلی می گذاریم ولی هنوز حس بکر بودن مسیر در ما بوجود می آید. اصولا شرایط لازم برای بکر بودن یک مسیر چیست؟ همه ما ايده نسبتا روشني از بكارت آدم و روغن زيتون و حتي فلزات داريم ولي مرز بكر بودن طبيعت كجاست؟ آميزش انسان و طبيعت دقيقا دركدام نقطه باعث دريده شده پرده عفاف طبيعت مي شود؟ چقدر درخت از يك جنگل بايد قطع شود؟ چند تا حيوان وحشي بايد شكار شود؟ چند كيلومتر جاده بايد كشيده شود؟ چقدر پلاستيك بايد ريخته شود؟

بعد ازساعتها طی طریق در این مسیر بکر به جایی می رسیم به نام امامزاده سید جبرئیل. ما اگرچه پای پیاده از جهتی بکر به امام زاده می رسیم، ولي از سويي ديگر راهی ماشین رو بکارت محیط را با بی رحمی تمام در نوردیده است. ناخشنودی گروه از این موضوع مشهود است. با این همه انتظار، این همه طی طریق و این همه وعده وعید بکر بودن، شب را جايي مي خوابيم كه كمتر اثري از بكارت درآن ديده مي شود .

سؤال ديگر اينست كه این همه داستان و افسانه و رسم و سنت برای حفظ و نگهداری بکارت برای چیست؟ چرا ما آدمها حاضریم بهای بیشتری برای هر چیزی که بنی بشری قبل از ما آنرا تجربه نکرده است بپردازیم؟  آیا از این نظر تفاوتی بین یک توریست که انتظار بکر بودن از جنگلی را دارد و یک شیخ عرب که انتظار بکر بودن از یک دختر ایرانی را دارد هست؟ چيزي كه مسلم است اينكه هر دو حاضرند پول بیشتری برای تصاحب جایی بکر بپردازند.

به نظر من اولین چیزی که بکارت جنگل را می درد پلاستیک است. اولین پلاستیک، خونی است که وقتی می ریزد بکارت جنگل یا هر جای طبیعت را از دید توریست از بین می برد. چرا ما پلاستیک را در طبیعت نمی توانیم تحمل کنیم؟ آنهم چیزی که زندگی ما تا این حد به آن وابسته است؟ یک لحظه زندگی خود را بدون پلاستیک تصور کنید. پلاستیک هزار سال طول می کشد تا تجزیه شود. خوب که چی؟ چرا با دیدن یک بطری آب در طبیعت وحشت می کنیم و به زمین و زمان بدو بیراه می گوییم؟

شاید پلاستیک برای بازماندگان ما در سه میلیون سال بعد سوختی فراهم کند که هم هوا را کمتر آلوده می کند و هم به دلیل نزدیک بودن به سطح زمین استخراجش به مراتب کم هزینه تر از نفت است. سه ميليون سال بعد ايرانيان در اين سرزمين بزرگ روز ملي پلاستيك راجشن خواهند گرفت و از ما كه به اندازه كافي پلاستيك در دامان طبيعت ريخته ايم قدرداني خواهند نمود. من حدس می زنم توزیع جغرافیایی سوخت جديد هم بسیار شبیه نفت فعلی خواهد بود. هر ملتی که مثل ما نفت بیشتری دارد بیشتر توی طبیعت آشغال می ریزد. مگر نباید با طبیعت رابطه دوطرفه داشت؟ طبیعت به ما نفت می دهد و ما به طبیعت پلاستیک. تعاملی دو طرفه که ما را برای یک گذار تاریخی سه میلیون ساله آماده می کند.

عشایر این تعامل را به خوبی درک کرده اند. کنار چادرهایشان به وفور پلاستیک دیده می شود. اصلا خود عشاير هم ديگر آن عشاير بكري كه ما دوست داريم ببينيم نيستند. آنها هم دسترسی به دانشگاه آزاد دارند و برای تامین هزینه هایش گلیم هایشان را به دو برابر قیمت به من توریست می فروشند. نان و ماستشان را هم همینطور.

شايد جستجوي جاها و آدمها و مناظر بكر، چيزي متعلق به گذشته است، هرچند گذشته اي نزديك. شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه به دوره فرا-بكارت (post virginity) گذر كنيم.

مطالب مرتبط:
بد نبود ولي خيلي بهتر مي تونست باشه

سفر من به سوئيس و بازگشت من از سوباتان