بایگانی دسته: شستشوی مغزی

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

زهرا پرسیده است:

“بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

افسردگی
افسردگی

آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

پانوشت:

افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

مطالب مرتبط:

اولین کار روزانه هر آغازگر

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

طیران آدمیت – قسمت اول

کتاب برای مطالعه بیشتر:

HOW TO BE SICK

Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

if it doesn’t go away, come back

سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

 

بازی

بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

مطالب مرتبط

آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

پنج ایده برای کشتن زمان

 

مطالب مرتبط آینده

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

بیش آموختگی و مشکلاتش

شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

 

تو یک بیش آموخته هستی

YOU ARE OVER EDUCATED

اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

 

بیش آموخته

مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

 

It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
“To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

~Arthur Schopenhauer

 

پانوشت

جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

 

مطالب مرتبط

ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

تنها روش باهوش شدن

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

 

مطلب مرتبط بعدی

آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

 

ناتوانی توانمندان در توانمندسازی ناتوانمندان

در سه روز اخیر، من عبارت توانمندسازی را حداقل سه میلیون بار شنیده ام. در این شهر کسانی هستند که ناتوانمندان ( نه ناتوانان) را به کارگاهها و کلاسها و سمینارهای مختلف توانمندسازی دعوت می کنند. سازمانها و شرکتهای کوچک و بزرگ با برگزاری دوره های مختلف آموزشی سعی می کنند که نیروی انسانی خود را توانمند کنند. پدر مادرها سعی می کنند فرزندانشان را به مدرسه ای بفرستند که برنامه های فوق برنامه توانمندسازی داشته باشد. و دیری هم نخواهد گذشت که شاهد تولد دوره های آکادمیک توانمندسازی در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا در دانشگاه صنعتی شریف و برای اولین بار در ایران خواهیم بود.

تا آن زمان فرا برسد، اینجانب علی سخاوتی – تنها دکترای توانمندسازی در ایران – به خودم اجازه می دهم که این مطلب علمی را درباره توانمندسازی برای شما بنویسم.

نزدیکترین واژه به توانمندسازی، غنی سازی است. غنی سازی می گویم بیشتر شبیه غنی سازی آرد تا غنی سازی اورانیوم.

 

نان غنی شده

طبق تعریف ویکی پدیا آرد غنی شده، آردی است که ترکیبات غذایی (مثل آهن و ویتامینهای ب) که در حین تهیه آرد از بین رفته اند به آن بازگردادنده شده اند.

نکته ای که در این تعریف قابل توجه است اینست که در حین تهیه آرد، یک سری از مواد مهم و مغذی آن از بین می روند. درست مثل از بین رفتن یک سری از قابلیتهای مهم فرزند آدم مانند کنجکاوی، خلاقیت، شجاعت، صداقت و غیره، در طول فرایند تهیه کردنش برای زندگی. این فرایند آموزش عمومی نامیده می شود. و بعد در زمانی و مکانی این آدم نیاز به توانمند شدن پیدا می کند. برای محیط کارش. برای رابطه با همسرش. برای لذت بردن از زندگی شخصی خودش. برای خندیدن. برای دیدن درختان. برای ابتکار و الخ.

اینجاست که سر و کله توانمندسازان پیدا می شود و صنعت توانمندسازی شکل می گیرد. چه به جا و به موقع. این منجیان می آیند تا درقبال مبلغی نه چندان زیاد، موهبت بی بدیل توانمندی را به انسان بازگردانند. انسانی که در حین تهیه، ناتوانمند شده است. این جمله همانقدر با تعریف آرد غنی شده شباهت دارد که فرایند توانمندسازی آدم با فرایند غنی سازی آرد. به عبارت دیگر فرایند غنی سازی آرد شامل افزودن یک سری چیزها است به آرد. فرایند توانمند سازی آدم هم در بیشتر مواقع شامل افزودن یک سری چیزهاست. افزودن اطلاعات. افزودن دانش. افزودن مهارت. باز هم کلاس. باز هم آموزش. ولی اینبار کلاسهای نیمه عمومی یا کمی تا اندکی عمومی.

نکته باریک تر از مو اینجاست که ناتوانمند شدن آدمیزاد با تهی (در برابر غنی) شدن آرد یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که آرد در حین تهیه به طور فیزیکی ترکیبات مهمی را از دست می دهد و واقعا تهی می شود. ولی آدم در حین تهیه (آموزش عمومی) توانمندیش را از دست نمی دهد بلکه خورشید توانمندیش در پشت ابرهای عظیم خزعبلات سیستماتیک پنهان می شود. چرندیات بی پایه ای که همه آدمها را در چارچوب یکرنگی با جماعت ناتوانمند می چپاند و به آنها نمره انضباط می دهد و کارنامه می دهد و مدرک و عنوان. تفاوت آدم ناتوانمند با آرد تهی اینست که تهی بودن آرد به خاطر از دست دادن چیزهای خوب و مفید است ولی ناتوانمندی آدم به خاطر به دست آوردن چیزهای بد و خزعبلات مضر.

نکته باریک تر از مو اینجاست که همه آدمها توانمند هستند. هیچ کسی و هیچ سیستمی نمی تواند آدمی را ناتوانمند بکند. کاری که آنها انجام می دهند مخفی کردن آتش زیر خاکستر است. یا نیمه فعال کردن آتشفشان. آتشفشانی که به جای بیرون ریختن گدازه های خلاقیت و شور زندگی، محیط اطرافش را با دود نارضایتی و افسردگی آلوده می کند. این خلق پر شکایت گریان.

آتشفشان کوه برومو

به نظر من فرایند توانمندسازی آدمها باید بیشتر شبیه به خالص کردن طلا باشد تا غنی کردن آرد. فرایندی که ناخالصیها یا همان خزعبلات آموخته شده در فرایند تهیه آدم (آدم سازی؟) را ناآموخته (unlearn) بکند. ولی چطور می توان آموخته ها را ناآموخته کرد؟ آنهم حجم زیادی از آموخته هایی که در طول سالیان سال (دهه ها) در ذهن ما حک شده اند. تنها روشی که برای من به عنوان یکی از ناتوانمندترین آدمهای روی کره زمین تا به امروز مفید بوده است، تمرین روزانه است.

– برای توانمند شدن در قسمت (بعد) فیزیکی خوب خوردن و خوب خوابیدن و ورزش روزانه لازم است. پرهیز روزانه از چیزهای مضر هم همینطور. مثل قلیان.

– برای توانمند شدن در قسمت (بعد) ذهنی تمرین روزانه عضله ایده پردازی با نوشتن حداقل ده ایده لازم است. با عملی کردن روزانه بعضی از آن ایده ها. با یادگیری روزانه از کارهایی که به طور روزانه انجام می دهیم.

– برای توانمند شدن در قسمت (بعد) احساسی پرهیز از این خلق پر شکایت گریان و معاشرت با آدمهای توانمند لازم است. هر روز.

– برای توانمند شدن در قسمت (بعد) روحی سپاسگزاری روزانه لازم است. برای چیزهایی که داریم. تسلیم روزانه لازم است. در برابر چیزهایی که خارج از کنترل ماست.

پدربزرگ من توانمندترین آدمی بود که در عمرم دیده ام. او بی سواد بود و با کشاورزی بر روی چند تکه زمین کوچک که حتی مالک بعضیشان هم نبود (رعیت بود)، هشت تا بچه اش (از چهارده بچه ای که زنده ماندند) را در شهرستان قزوین بزرگ کرد. البته به کمک مادربزرگم که او هم بی سواد بود. پدربزرگ من با طبیعت و به طور طبیعی زندگی می کرد. همه گیاهان و جانوران دور و برش را می شناخت و اسم و کاربردشان را می دانست. شعرها و داستانهایی که در بچگی در شبهای زمستان شنیده بود و تعدادشان اصلا هم کم نبود را در هشتاد سالگی از بر می خواند. البته با بیانی بی نظیر. تعداد ضرب المثلها و داستانهایی که در موقعیت (context) مناسب بکار می برد، حیرت انگیز بود. زمان و مکان خودش را و دینامیک روابط آدمها را به خوبی درک می کرد. با آب خالی خودش را می شست و به دوا و دکتر اعتقادی نداشت. فاصله چند کیلومتری بین خانه و زمینهای کشاورزیش را هر روز پیاده طی می کرد. بدون نیاز به زنگ ساعت از خواب بیدار می شد. به طرز حسادت برانگیزی عمیق و سنگین می خوابید. بویی از استرس و نگرانی نبرده بود و به شوخی از دیگران می خواست که “جای اعصاب را به او نشان بدهند.” دروغ نمی گفت و اصولا نیازی هم به این کار نداشت. با نوه ها و نتیجه هایش مثل یک بچه بازی می کرد و می خندید و از زندگی لذت می برد. حتی یک بار نشنیدم که اقسوس گذشته را بخورد و از “آن زمانها” به حسرت یاد بکند. پدربزرگ من از چیزهای زیادی نمی ترسید.

 

مطالب مرتبط:

از شستشو تا بنباران مغزی

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین


سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد

اول یک پیامک دریافت کردم که پیشنهاد می کرد در اعتراض به گرانی و تورم، سه روز یعنی شنبه تا دوشنبه متحد باشیم و نان و شیر نخریم! پیامک را حذف کردم و با دو سه تا فحش و بد و بیراه زیر لب سعی کردم سرته قضیه را هم بیاورم. ولی چند ساعت بعد که عین پیام فوق را توی فیس بوک دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دستخوش احساسات مختلفی شدم.

تهوع از یک طرف و خوشحالی از طرف دیگر که دیدم حالا بالاخره بعد از سالها بعضیها فهمیده اند که به کمک رسانه جمعی(social media) و اس.ام.اس. می توان با گرانی و تورم مبارزه کرد. جایزه نوبل اقتصاد امسال را باید به نابغه ای که این فرمول را کشف کرده است بدهند. برای مبارزه با تورم سه روز نان و شیر نخرید. WOW.

البته کسی ممکن است بگوید که این یک حرکت نمادین است. ولی دقیقا نماد چه چیزی؟ نماد اعتراض به معلولی که علتش را خوب نمی شناسیم؟ یا نماد حمله به دشمن فرضی؟ چیزی شبیه به انتقادهای اجتماعی پر از ایهام و شاعرانه حافظ؟ شاید من به خوبی دیگران نمادها را درک نمی کنم. شاید چون من اسپرگر دارم. دلیلش هرچه باشد من سی کار به جای نان و شیر نخریدن نوشتم که هم تمرینی بود برای ورزیده کردن عضله ایده پردازیم و هم بهانه ای برای نوشتن یک مطلب.

سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد:

1- سه روز خزعبلاتی نظیر پیام فوق یا جکهای قومی یا احوالات دکتر شریعتی را با پیامک یا ایمیل فوروارد نکنید. یا سه روز تلفن همراهتان را خاموش کنید. فقط سه روز.

2- سه روز از اینترنت استفاده نکنید.

3- سه روز قبل از اینکه هر خزعبلی را بر روی صفحه فیس بوکتان به اشتراک بگذارید سه دقیقه  درباره اش فکر کنید. فقط سه دقیقه.

4- سه روز از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنید. به روی ماشینها.

5- سه روز تمرین روزانه را انجام بدهید و هر روز ده ایده برای پول درآوردن یا راه انداختن یک ریزکسب بنویسید. شما هم می توانید با داشتن یک ریزکسب جلوتر از تورم حرکت کنید و هر چقدر دلتان می خواهد نان و شیر یا چیزهای دیگری که می خواهید را بخرید.

6- سه روز آرد بخرید و خودتان نان بپزید. شاید خریدن گاو برای یک لیوان شیر منطقی نباشد ولی نان پختن کاری است لذت بخش و سرگرم  کننده.

7- سه روز دهنتان را ببندید.

8- سه روز کف خیابان تف نکنید و آشغال نریزید. فقط سه روز.

9- سه روز اول صبح دوش بگیرید و با کفش و لباس تمیز از خانه بیرون بروید.

10- سه روز لبخند بزنید. بیشتر از روزهای دیگر. آیا زبان شادی واقعا در اینجا از دست رفته است؟

11- سه روز شکایت و گریه و زاری نکنید. فقط سه روز پرشکایت و گریان نباشید.

12- سه روز قلیان نکشید. یا سیگار. یا هر چیز دیگری که می کشید.

13- سه روز بوق نزنید.

14- سه شب شام نخورید. فقط سه شب ساندویچ نیم متری یا کباب هشتاد سانتی را بی خیال بشوید.

15- سه روز بافرهنگ باشید.

16- سه روز کتاب بخوانید. هر کتابی و هرچقدرش را که رسیدید بخوانید. کتاب امکان یا هر کتاب دیگری.

17- سه روز تلویزیون نگاه نکنید و روزنامه نخوانید. سه روز بی خبر بشوید.

18- سه روز قیمت ارز و سکه یا هر کالای دیگری را دنبال نکنید.

19- سه روز و هر روز یک ساعت توی پارک به تنهایی قدم بزنید و به درختان یا سایر پدیده های طبیعی نگاه کنید.

20- سه روز فقط نان و شیر بخورید.

21-  سه روز و هر روز از یک نفر به خاطر کاری که برای شما انجام داده است، تشکر کنید. با یک تلفن یا یک ایمیل یا حتی یک اس.ام.اس.

22- سه روز و هر روز یک اصل از اقتصاد را خوب یاد بگیرید. روز اول اصل عرضه و تقاضا. شاید اینکار به شما کمک کند که دلیل گران شدن شیر و نان و چیزهای دیگر را بهتر دریابید. اصول اقتصادی را هم مثل خیلی چیزهای دیگر توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند.

23- سه روز و هر روز ده دلیل برای گرانی نان و شیر و کلا تورم بنویسید. نقش خودتان را فراموش نکنید. قضیه به هیچ وجه سیاسی نیست! برعکس کاملا اقتصادی است. مشکلات اقتصادی را فقط با روشهای اقتصادی می توان حل کرد.

24- سه روز به تاثیرات تورم در زندگی خود فکر کنید و آنها را لیست کنید. تورم را دو و سه برابر کنید و دوباره تاثیراتش را لیست کنید.

25- سه روز و هر روز یک چیز درباره فرصتهای اقتصادی که تورم ایجاد می کند را پیدا کنید.

26- سه روز همه چیز را زیر سؤال ببرید. یا راههای دیگر قانون شکنی را تجربه کنید.

27- سه روز و فقط سه روز حقیقت جو باشید یا حداقل آنرا تمرین کنید.

28- سه روز و هر روز یک چیز را آغاز کنید. فقط سه روز آغازگری را تجربه کنید. بدون اجازه از کسی. یا بدون جلب حمایت یک گروه. بدون مشارکت حتی با یک شریک.

29- سه روز گدایی کنید.

30- سه روز دروغ نگویید.

این لیست به هیچ وجه جنبه اعتراض آمیز ندارد و صرفا از روی ملول شدن و برای بیان آزادانه احساس خودم و تمرین روزانه نوشته شده است. لطفا آن را به منظور هماهنگ کردن فعالیتهای اعتراض آمیز برای دیگران ارسال نکنید! در عوض لیست خودتان را بنویسید. سی کار که به جای دنبال کردن گوسفندوار هر حرکت گروهی می توان کرد.

 

ز گهواره تا گور باید جواب درست را یاد بگیری

در آزمایش مشهور میلگرم (Milgram Experiment) یک معلم (T) زیر نظر یک آزمایشگر (E) سعی می کند زوج کلماتی را به یادگیرنده (L) آموزش بدهد. معلم لیستی از زوج کلمات را برای یادگیرنده می خواند و سپس با دادن کلمه اول و خواندن چهار گزینه برای یادگیرنده، از او می خواهد که با فشار دادن یک دکمه،  کلمه یا گزینه صحیح را انتخاب بکند. اگر پاسخ صحیح باشد، معلم کلمه بعدی را می خواند و اگر اشتباه باشد با فشار دادن یک دکمه یک شوک الکتریکی به یادگیرنده وارد می کند. شوکی که با هر اشتباه 15 ولت افزایش می یابد. در این آزمایش برخلاف دنیای واقعی، آزمایشگر و یادگیرنده همکار هستند و شوک ها هم واقعی نیستند. ولی معلم که در حقیقت موضوع اصلی این آزمایش است، از این موضوع خبر ندارد و کارش را زیر نظر آزمایشگر با جدیت تمام انجام می دهد.


بین معلم و یادگیرنده دیواری است که صدا از آن عبور می کند. یادگیرنده هر بار که شوکی دریافت می کند نوار ضبط شده ای از جیغ و فریاد پخش می کند و یا با مشت روی دیوار می کوبد و از معلم می خواهد که آزمایش را متوقف کند. زمانی که معلم از آزمایشگر تقاضا می کند که آزمایش متوقف شود به او چهار دستور(بعد از هر تقاضا) با ترتیب زیر داده می شود:

  • لطفا ادامه بدهید.
  • برای این آزمایش لازم است که ادامه بدهید.
  • ادامه کار شما واقعا ضروری است.
  • انتخاب دیگری ندارید، باید ادامه بدهید.

بعد از اینکه معلم این چهار دستور را دریافت می کند و بعد از اینکه سه بار به یادگیرنده شوک کشنده 450 ولتی (حداکثر ولتاژ شوک در این آزمایش) را وارد می کند، آزمایش متوقف می شود.

میلگرم اولین بار این آزمایش را در یک دانشگاه و بر روی افراد آن جامعه انجام داد. افراد زیادی بعد از او آزمایشات مشابهی را در جوامع مختلف و حتی در کشورهای دیگری انجام دادند. نتایج همه آزمایشها شبیه به هم بود. صرف نظر از زمان و مکان انجام آزمایش یا جامعه مورد آزمایش، 61 تا 66 درصد معلمها یا آزمایش شوندگان حاضر بودند تا آخرین مرحله (وارد کردن سه شوک کشنده 450 ولت به یادگیرنده) کار تدریسشان را انجام بدهند.

دریافت شوک برای آموختن جواب صحیح فقط به اتاق آزمایش میلگرم و شوک الکتریکی صوری آن محدود نمی شود. یکی از دوستان من امروز بر روی فیس بوک نوشته بود که بسیاری از مطالبی که بر روی فیس بوک نوشته می شود سطحی و بی ارزش است و از دیگران خواسته بود که دقت کنند که مطالبی که می نویسند با ارزش و آموزنده باشد.

مادر، پدر، معلم، بقیه اعضای خانواده، دوست و آشنا، گوینده اخبار، گزارشگر فوتبال و اصولا هر کسی که صدایش را چه مستقیم و چه غیر مستقیم می شنویم، کلیدی در دست دارد که در صورت نشنیدن جواب درست از ما، شوکی را به ما وارد می کند. یا حداقل ما اینطور فکر می کنیم. ما خودآگاه یا ناخودآگاه می ترسیم. نگران می شویم. غمگین می شویم. با یک نظر مخالف. یا کسی که به ما می گوید حرف بی ارزش نزنیم. یا فلان کار را نکنیم. یا فلان لباس را نپوشیم. یا با فلانی معاشرت نکنیم. یا شعر نگوییم. و الخ.

اگر بپذیریم که انسان حیوانی اجتماعی است و بالفطره می خواهد که تعداد آدمهای زیادی، کارها و حرفهایش را تایید کنند، همچنین باید بپذیریم که این حیوان اجتماعی با هر رابطه جدید (حتی یک رابطه سست و سطحی بر روی فیس بوک با کسی که تا به حال ندیده و شاید هرگز هم نبیند) خودش را در معرض دریافت شوکهای متعددی قرار می دهد. شناسایی معلم (T) و یادگیرنده (L) بیشتر وقتها کار سختی نیست. هر چند که بیشتر آدمها مسافت بین نقشهای معلم و یادگیرنده را به طرز خستگی ناپذیری و به کرات طی می کنند. در این میان شناسایی آزمایشگر (E) معمولا کاری است دشوارتر یا حتی غیر ممکن.

 

مطالب مرتبط:

معماری اطلاعاتی آغازگری

مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران

در نکوهش فعل امری

هنر نافرمانبرداری یا نه روش برای شکستن همه قوانین

“جالب بود اما تو کشور ما خیلی باید روحیه قوی داشته باشی تا برخلاف موج حرکت کنی. تو این مسیر مردم با حرفشون داغونت می کنن. شاید تو سن 30 حرف مردم مهم نباشه، اما تو 18 سالگی مهمه. تازه اگر پدر و مادرت حمایتت کنن. من فکر می کنم این کتابو بیشتر پدر و مادرها باید بخونن که ذهنشون عوض بشه و بتونن به بچه هاشونم یاد بدن.”

این نظر یکی از دوستانم بود درباره کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید، می توانید آنرا از اینجا به رایگان دریافت نمایید.

صاحب نظر فوق را دیشب به خاطر پوشیدن مانتوی کوتاه دستگیر کردند و به کلانتری وزرا بردند. صاحب نظر فوق حاضر نشد برگه تعهدنامه نپوشیدن مانتو کوتاه را امضا کند. صاحب نظر فوق بلافاصله آزاد شد. صاجب نظر فوق با یک تاکسی و در حالیکه همان مانتوی اولیه تنش بود، بعد از دو ساعت به محل دستگیریش یعنی بام تهران برگشت.

“نباید اینکارو بکنی” یا “نمی تونی اینکارو بکنی”

تقریبا همه چیزهایی که از بچگی یاد می گیریم در این دو جمله خلاصه می شود. پدر و مادر، معلمها، ماموران نیروی انتظامی، رئیس، دوستان، همسایه، مشتری، فروشنده و اصولا هر آدمی که با ما تعامل پیدا می کند، همه سعی خودش (خودآگاه یا ناخودآگاه) را می کند که این دو جمله را عمیقتر و وسیعتر توی مغز ما حک بکند. ما از بچگی یاد می گیریم که فرمانبردار باشیم. فرمانبردار تعداد زیادی از آدمها و سازمانها و مفاهیم و عقاید و باورها و حدسیات و قوانین نوشته و نانوشته. آیا قد مجاز مانتو در قانون اساسی نوشته شده است؟ (لطفا قضیه را سیاسی نکنید، موارد مشابه در خیلی از کشورهای دیگر هم پیدا می شود) مامور دیگری در کلانتری وزرا به دوست من گفته بود که اگر او به جای مامور اول می بود، دوست من را دستگیر نمی کرد چون به نظر او مانتوی دوست من کوتاه نبود.

باید فرمانبردار جریان رودخانه باشیم وگرنه عواقب کوچک و بزرگی در انتظار ما خواهد بود. تنبیه می شویم. یا خیلی ها از ما متنفر می شوند. خیلی از دوستان نزدیک ما با ما قطع رابطه می کنند. یا خیلی هاشان فکر می کنند که ما دبوانه هستیم. (بارها شنیده ام که پشت سر یا جلوی روی خودم به من لقب دیوانه یا معادل رایجترش …خول داده اند.)

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. من نمی دانم سازنده این ضرب المثل در چه حال و هوایی و برای چه کاربردی آنرا ساخته است ولی با همه درست بودنش، به طرز غیر قابل وصفی چندش آور و ناآغازگرانه است. آدمهای زیادی فکر می کنند که من قوانین بسیاری را زیر پا گذاشته ام. من حتی موقع تایپ کردن “نیم فاصله” را رعایت نمی کنم و یکی از خوانندگان کتابم زحمت کشیده بود و آنها را برایم اصلاح کرده بود. معلوم نیست من تا به امروز چند هزار نفر را به دلیل رعایت نکردن قوانین ریز و درشتشان از خودم رنجانده ام. من حتی چند سال پیش به اتهام داشتن روابط نامشروط یک شب را در کلانتری وزرا گذراندرم که البته روز بعدش در دادگاه تبرئه شدم. من می ترسم. از مرگ تدریجی در سلول تنگ و تاریک همرنگ جماعت شدن در حالیکه دست و پایم با زنجیر قوانین دست ساز جماعت بسته شده است، می ترسم. قوانینی که ممکن است صد و هشتاد درجه تغییر کنند ولی هرگز تعدادشان کم نمی شود. آزادی در همرنگ جماعت نشدن است. در خلاف جهت آب شنا کردن. شاید از همین روست که به ماهی ای که اینکار را می کند ماهی آزاد می گویند.

حالا اگر رسوایی را بپذیری و نخواهی که همرنگ جماعت بشوی چه کار باید بکنی؟

الف- عکسش رو انجام بده. خلاف جهت رودخانه شنا کن. پدر یکی از دوستان من در بچگی به او گفته بود که: “ببین بقیه چی کار می کنن تو عکسش رو انجام بده.” این بهترین نصیحتی است که یک پدر می تواند به فرزندش بکند. بودا به جای پادشاه شدن، فقیرترین و گرسنه ترین گدای روی کره زمین شدن را انتخاب کرد.

برای استاد شدن در این کار هم تمرین لازم است. هر کاری که امروز باید انجام بدهی عکسش را انجام بده. اگر باید بروی شمال برو به جنوب. اگر باید بروی به عروسی برو به بهشت زهرا. اگر باید بروی به فلان جلسه برو پارک. اگر باید تلفنها را جواب بدهی، سیم تلفن را بکش. اگر باید به دانشگاه بروی به دانشگاه نرو. لزومی ندارد که حتما عکس همه کارهای روزمره ات را انجام بدهی، حداقل به انجام آنها فکر کن.

ب- دور و بری هایت را شگفت زده(سورپریز) کن. سورپریز کردن نوعی نافرمانبرداری متمدنانه است. وقتی انتظار دارند داد بزنی، سکوت اختیار کن. وقتی انتظار دارند دمکرات باشی از دیکتاتوری حمایت کن. وقتی انتظار دارند مانتوی کوتاه بپوشی چادر سر کن. وقتی انتظار دارند تیم فوتبال ایران را تشویق کنی تیم ملی عربستان را تشویق کن. وقتی انتظار دارند مؤدب باشی چندتا جک بالای هجده سال تعریف کن.

ج- فقط یک چیز را تغییر بده. لری پیج برای ساختن گوگل فقط یک چیز را در موتورهای جستجو که سالها قبل از گوگل وجود داشتند، تغییر داد. شرکت اپل فقط یک چیز را در آی پاد یا همان mp3 player که سالها قبل از آی پاد وجود داشت، تغییر داد. یک چیز را در کباب کوبیده تغییر بده. کباب کوبیده مرغ همینجوری اختراع شد! یا در آش رشته. یا در موسیقی سنتی. یا در مانتو. هزاران چیز هست که یک چیز را در آنها می توان تغییر داد. لازم نیست چرخ را از اول اختراع بکنی، بیشتر وقتها تغییر یک چیز به تنهایی کافی است تا نتیجه قابل توجهی ایجاد بکند.

د- بدزد. من بیشتر ایده هایی که بر روی وبلاگم می نویسم را از دیگران دزدیده ام. Steal Like an Artist. دیگرانی که آنها هم ایده هایشانرا از کسان دیگری دزدیده اند. مارک تواین معتقد بود تنها کسی که می تواند ادعا کند حرفی را برای اولین بار گفته حضرت آدم است. حضرت آدم(یا حوا؟) هم به روایت انجیل برخلاف دستور خداوند سیب دانش را از باغ بهشت دزدید! اولین نافرمانبرداری در تاریخ بشریت! بیشتر کتابها، بیشتر آهنگها، بیشتر فیلمها، بیشتر نقاشی ها، بیشتر چیزها ایده های اولیه شان از کتابها، آهنگها، فیلمها، نقاشی ها و چیزهای دیگری دزدیده شده است.

ه- ترکیب دو چیز. یک طراح لباس، روسری و مانتو را به هم وصل کرده و آنها را به شکل سر هم می فروشد. همه غذاها اینجوری به وجود آمده اند. خدا می داند چند سال طول کشید تا بشر بفهمد روی بیسکوئیت ساقه طلایی یک لایه شکلات می توان کشید. یا علاوه بر آب طالبی و شیر موز و آب هویج، شیر هویج پسته انبه توت فرنگی کرفس بستنی هندوانه را هم می توان به عنوان آب میوه نوش جان کرد. نمونه بارز و افراطی این پدیده این روزها در نمای ساختمان ها مشاهده می شود. معماران نوظهور تقریبا از هر چیزی که دم دستشان برسد به صورت ترکیبی برای چسباندن به دیوار یک ساختمان کوچک استفاده می کنند. من دکترای هنرهای زیبا دارم.

و- زیر سؤال بردن همه چیز. اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم. این از آن مهارتهایی است که از هر مهارت دیگری بیشتر به تمرین نیاز دارد. ماشین قدرتمند شستشوی مغزی تمام سعی خودش را می کند که ما توان پرسشگری خود را از سن کم از دست بدهیم. من باید دانشگاه بروم، چرا؟ من باید ازدواج کنم، چرا؟ من باید استخدام بشوم، چرا؟ من باید بچه دار بشوم، چرا؟ من باید آرایش کنم، چرا؟ من باید در قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه شرکت کنم، چرا؟ من باید دماغمو عمل کنم، چرا؟ من باید به اسم خلیج فارس اهمیت بدهم، چرا؟ من باید ماشین (خودرو) بخرم، چرا؟ من باید کلاس زبان بروم، چرا؟ و الخ. سؤال پرسیدن تنها راه  و اولین قدم برای رهایی از غل و زنجیر همرنگی با جماعت است.

ز- نشنیده گرفتن “تو نمی تونی” و “تو نباید” آدمهایی که به تو می گویند نباید اینکارو بکنی معمولا همانهایی هستند که به خودشان می گویند “ایکاش این کارو کرده بودم” ولی تو نمی خواهی یکی از آنها باشی. تو تصمیم گرفته ای که رسوا بشوی!

ح- صداقت. راستگویی بزرگترین نافرمانبرداری است. بیشتر آدمها دروغ می گویند. کسی که حرف راست می زند رسوای خاص و عام می شود. دوستانش ترکش می کنند. اعضای خانواده اش طردش می کنند. جامعه تبعیدش می کند. در جامعه ای که به آن تبعید می شود، منزوی می شود. من اینجا درس اخلاق نمی دهم که دروغگویی کار زشتی است و دروغگو به جهنم می رود. منظور من از راستگویی تمرین روزانه برای رسیدن به نوری است که شاید به اجداد ما در صد و پنجاه هزار سال قبل می تابید و دل و جانشان را روشن می کرد. نوری که بیرون از سلول همرنگی با جماعت می تابد و گه گداری اشعه های آن را از لابلای میله های قوانین عرفی- اجتماعی-اخلاقی- علمی- جهانی- منطقه ای- مذهبی- اقتصادی- خانواده ای- قبیله ای- سنتی بر روی پوست خود حس می کنیم.

ط- تداوم. فردوسی سی سال رنج برد تا بتواند شاهنامه را بنوسید و به هدفش یعنی زنده کردن عجم دست پیدا بکند. کتاب هری پاتر قبل از انتشار و شهرت یافتن، بارها و بارها توسط ناشران مختلف  رد شد. ادیسون قبل از اختراع لامپ هزار بار تلاشهایش با شکست مواجه شد. زکریای رازی هم قاعدتا با اولین آزمایش الکل را کشف نکرد. ونگوگ تا آخر عمرش در فقر و گرسنگی نافرنمانبردارانه نقاشی می کشید.

آدم نافرمانبردار رسوا می شود و تنبیه می شود و طرد می شود و گرسنگی می کشد و به صلیب مصائب اجتماعی و اقتصادی کشیده می شود. ولی اگر صادق باشد و در کارش متداوم، اگر تمرین روزانه اش را انجام بدهد و خلاف جهت آب شنا کند، مثل ماهیهای آزاد روزی به اقیانوس بزرگ آزادی خواهد رسید. جاییکه مرزهای قوانین دست و پاگیر “تو نمی تونی” و ” تو نباید” در آن به چشم نمی خورد.

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

یکی از خواننده های این وبلاگ از من خواسته است که درباره “توهم” بیشتر توضیح بدهم.

“اين كه خود من خيلي وقت ها مي خوام چك كنم كه اين خواسته من از توهم من ناشي ميشه يا واقعا خواسته قلبي منه كاملا سردرگم ميشم.”

اگرچه این سؤال به طور خاص در مورد “خواسته” مطرح شده است ولی برای شناخت بهتر توهم، من آن را به سه دسته تقسیم می کنم:

دسته اول – خواسته ها. چیزهایی که می خواهیم داشته باشیم. مثل فلان اتومبیل. آپارتمان سه خوابه در فلان خیابان. مدرک دکترا در فلان رشته از بهمان دانشگاه. چند میلیارد پول توی حساب بانکی. یک همسر زیبا و قد بلند و خوش اخلاق و خوش هیکل و پولدار و تحصیلکرده و مهربان که عاشقش باشیم و او هم عاشق ما باشد. یکی دو تا بچه خوشگل ناز و سالم باهوش و مؤدب. این لیست پایانی ندارد. همه ما شستشوی مغزی داده شده ایم که بسیاری از این چیزها را در زندگی می خواهیم. از پدر و مادر و دوست و آشنا گرفته تا گوینده تلویزیون و تبلیغات کنار خیابان، همه و همه ماموران مخفی در خدمت شستشوی مغزی ما هستند. دفعه بعد به زن جوان و جذابی که با لبخندی زیبا بر روی یک بیلبورد، مایع ظرفشویی تبلیغ می کند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

وقتی چیزی می خواهیم که فکر می کنیم با بدست آوردنش خوشحال تر یا خوشبخت تر می شویم در توهم بسر می بریم. فرقی نمی کند که آن چیز چیست. اصولا چیزی به نام خواسته قلبی وجود ندارد. خواسته قلبی یک غلط مصطلح است. قلب آدمیزاد چیزی نمی خواهد. مغز آدم است که خواستن چیزی را به ما دیکته می کند. و وقتی مغز ما داشتن چیزی را با خوشحالی یا خوشبختی معادل سازی می کند به این معنی است که مغز ما شسته شده است. توهم از آنجا ناشی می شود که داشتن فلان ماشین یا ازدواج با فلان شخص یا گرفتن فلان مدرک را شرط لازم و کافی برای خوشبختی و خوشحالی و یک زندگی خوب و ایده آل می دانیم. امری که البته هرگز اتفاق نمی افتد. داشتن و بدست آوردن، فقط به خواسته های مادی و فیزیکی محدود نمی شود. خواسته های متافیزیکی مثل طیران آدمیت هم در همین دسته قرار می گیرند.

تحقیقات متعددی نشان می دهند که هر آدمی یک خط پایه خوشحالی (happiness baseline) دارد. این خط پایه با بدست آوردن یا از دست دادن چیزی، خیلی بالا پایین نمی رود. برای نمونه کسانی که در بخت آزمایی (لاتاری یا معادل آن قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه) مقدار زیادی پول برنده می شوند (میلیونها دلار)، بعد از مدت کوتاهی (حدود شش ماه) به همان وضعیت روحی و احساسی قبلشان بر می گردند (حتی کمی پایینتر از خط پایه). آدمهایی هم که چیز بزرگی از دست می دهند مثلا قطع نخاع می شوند، بعد از مدت کوتاهی به همان وضعیت قبل بر می گردند (حتی کمی بالاتر از خط پایه).

معادل فرض کردن بدست آوردن یک چیز با خوشحال یا خوشبخت شدن، به طور کلی توهم است. توهمی که همه آدمها و به مقدار زیاد آنرا لحظه به لحظه در ذهن خود حمل می کنند. اثبات این ادعا هم کار زیاد سختی نیست. آیا تا به حال برای خود شما پیش نیامده است که چیزی را آنقدر زیاد بخواهید که به خودتان گفته باشید: “اگر و فقط اگر …… را داشته باشم تا آخر عمرم خوشحال خواهم بود. یا چیز دیگری نمی خواهم.” و بعد از بدست آوردن آن چیز، خیلی زود نه تنها خوشحالی اولیه از بین رفته است بلکه جای خود را به خواستن چیزهای دیگری داده است.

منظور من این نیست که شما از این به بعد هیچ چیز نخواهید و با یک جامه پشمینه و پای برهنه، تارک دنیا بشوید. چیزی که من می گویم اینست که یک- چیزی را که در کنترل و اراده شما نیست نخواهید چون باعث نگرانی و ناراحتی و افسردگی و هزار جور مرض دیگر می شود. دو- بدست آوردن چیزی را معادل با خوشبخت/خوشحال شدن تصور نکنید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند.

دسته دوم- اعمال. به طور کلی هر کاری که برای رسیدن به خواسته های ما (دسته اول) انجام می شود با هاله ای از توهم احاطه شده است. اینها کارهایی هستند که خیلی زود برای ما تکراری می شوند یا از انجام دادنشان خسته می شویم. مثل درسی که به زور حفظ می کنیم. کلاس زبانی که زور می رویم ولی تمرین هایش را انجام نمی دهیم. کاری که به خاطر صبح بیدار شدن و بیرون رفتن از خانه و رساندن خود به محل کار و انجام دادنش، هر روز به خودمان بارها و بارها فحش می دهیم. (ده دلیل برای ترک کار)

بهترین راه برای چک کردن و کنترل کارهایی که انجام می دهیم، تمرین روزانه است. باربی (یا آرنولد شدن) یک خواسته همراه با توهم است ولی روزی نیم ساعت ورزش کردن بدون هیچ انتظار خاصی، کاری است که انجام آن فقط نیاز به نظم و تکرار روزانه دارد. اگر دقت کنید متوجه می شوید که ویژگی مهم تمرین روزانه اینست که انجام آن در کنترل و اراده ماست. هر آدمی صرف نظر از سن و جنس و وضعیت اقتصادی و اجتماعیش می تواند تمرین روزانه را انجام بدهد.

بیشتر ایده هایی که داریم، ایده های بد و غیر عملی محسوب می شوند. به همین دلیل نیاز داریم که روزانه به ورزیده کردن عضله خلاقیت خود بپردازیم. با نوشتن روزانه ده ایده. تمرین روزانه در قسمت ذهنی باعث می شود که بتوانیم بین ایده هایی که در ناحیه کشیدگی و ایده هایی که در ناحیه وحشت قرار دارند، تمایز قائل بشویم. مسلما هیچ ایده ای برای همه بد نیست. وظیفه هر آدمی شناسایی ایده های خوب برای شخص خودش می باشد. ایده هایی که برای او امکان مجاور محسوب می شوند.

حالا اگر کسی در نتیجه انجام تمرین روزانه، پیدا کردن و اجرای یک ایده خوب، مقدار زیای پول بدست آورد، طبیعی است که می تواند هر چیزی که دلش خواست را با پولی که بدست آورده بخرد. حتی یک اتومبیل گران قیمت وارداتی. اگر کسی با تمرین روزانه همسر ایده آلش را پیدا کرد، خوب ناز شستش. هر آدمی می تواند هر چیزی را که در کنترل و اراده اش می باشد، بخواهد. جدی؟!

دسته سوم- برداشت. یا قضاوت ما درباره وقایع و پدیده های اطراف ماست. درباره نتایج حاصل از کارهایی که انجام می دهیم. درباره حرفها یا رفتار دیگران. درباره اتفاقهای طبیعی. عزیزی را از دست می دهیم. در کسب و کاری شکست می خوریم. پول زیادی از دست می دهیم یا بدست می آوریم. چکی که از کسی گرفته ایم برگشت می خورد. مریض می شویم. موهایمان می ریزد. همسر یا شریک یا دوستمان به ما خیانت می کند. دلار گران می شود. عاشق می شویم. تولیدات داخلی با واردات بی رویه آسیب می بیند. بنزین غیر استاندارد هوا را آلوده می کند. کسی صف را رعایت نمی کند. دیو و دد به ما توهین می کنند. ماشینها نصف شب صر و صدا می کنند. کسی اتومبیل یا بستنی ما را می دزدد. کسی بدون اجازه دیوار حیاط را سرامیک می کند. و الخ. همه اینها اتفاقاتی است که خارج از کنترل ماست. تنها چیزی که در کنترل و اختیار ماست قضاوتی است که در مورد یک اتفاق می کنیم. خوب، بد، بی تفاوت. به اتفاقات هم مثل آدمها برچسب می زنیم.

همه پدیده هایی که خارج از کنترل و اراده ما اتفاق می افتند اصولا یک واقعیت “بی تفاوت” محسوب می شوند. ولی مغز ما به گونه ای شستشو داده شده است که برداشت توهم آلودی از یک واقعیت “بی تفاوت” دارد. بعضی از اتفاقات را خوب می پنداریم و بسیاری دیگر را بد. انیشتین در نامه اش به رابرت مارکوس همین موضوع را می خواسته یادآوری بکند.

برای توهم زدایی در این قسمت، تمرین روزانه در قسمت چهارم (روحی) را به یاد داشته باشید. انتظار صفر از نتایج کارهایی که می کنیم و پذیرش مطلق اتفاقاتی که خارج از کنترل ما هستند.

عمل به توصیه های ساده فوق، بسیار مشکل است. بسیار مشکل. خیلی خیلی سخت. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید. نیاز به تمرین روزانه دارد. تا آخر عمر. توهم هم مثل گشادی و ترس و خیلی چیزهای دیگر، خصوصیتی انسانی است. عارضه ای است که همه آدمها دارند. هزینه ای است که بابت انسان بودن می پردازیم. کسی نمی تواند ادعا کند که توهم ندارد و واقعیت را آنگونه که هست می بیند و درک می کند. تنها تفاوتی که بین آدمهای مختلف وجود دارد، میزان توجهی است که به توهم خود دارند. و میزان تلاشی که برای زدودن یا کم کردن آن می کنند. یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید.

یک قدم مهم در راه تلاش برای شناسایی توهم در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از دنیای اطراف خود داریم، شناخت بهتر خودمان است. تحقیقات نشان می دهند که شخصیت ما که توسط این تست و تستهای دیگر قابل ارزیابی است، تحت تاثیر وراثت و عوامل خارج از کنترل ما در سالهای نخستین زندگی، تثبیت شده است. فاکتورهای شخصیت یک معیار خوب برای سنجش میزان توهم است در چیزهایی که می خواهیم، کارهایی که می کنیم و برداشتی که از محیط اطراف داریم.

کسی که در فاکتور شخصیتی برونگرایی، امتیاز کمی کسب می کند ( البته همیشه و در هر شرایطی استثنا وجود دارد) بهتر است انرژی و خلاقیتش را به جای رئیس جمهور شدن یا خریدن یک ویلای مجلل در جنوب فرانسه، بر روی چیز/کار دیگری متمرکز بکند. کسی که امتیاز بالایی در فاکتور احتیاط دارد بهتر است سالیان زیادی از عمرش را صرف خیالپردازی درباره صعود به قله اورست نکند.

خواستن لزوما توانستن نیست! شناخت شخصیت و تمرین روزانه توانستن است. توانستن انجام کاری که معنادار و لذت بخش است، نه توانستن رسیدن به یک نتیجه قطعی و از پیش تعیین شده. توانستن انجام کاری که در حیطه کنترل و اختیار ماست. مابقی، بیشتر وقتها توهم است.

 

مطالب مرتبط آینده:

کار فردا را به امروز میفکن

Flow

کتاب جدید من امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

کتاب امکان را از اینجا دریافت کنید.

هر سال نزدیک به یک میلیون نوجوان هجده ساله در کنکور یا همان آزمون ورودی دانشگاه ها شرکت می کنند. مغز آنها در طی سالها آموزش مادون متوسط شستشو داده شده است تا باور کنند دانشگاه رفتن تنها گزینه آنها در زندگی است. آنها باور کرده اند که اگر دانشگاه نروند زندگیشان تباه می شود و دیگر به درد هیچ کس و هیچ چیز نخواهند خورد.

بیست سال پیش یعنی زمانی که من در آزمون کنکور شرکت کردم و همه هم سن و سالهای من، بدون کوچکترین شکی باور داشتیم که دانشگاه رفتن تنها گزینه ممکن برای ماست. قانون نانوشته ای می گفت که اگر رتبه خوبی برای قبولی در دانشگاه بدست نیاوری، مجبوری سال بعد دوباره برای کنکور درس بخوانی. حتی اگر سال بعد هم قبول نشوی و پسر باشی و مجبور به سربازی رفتن، در حین خدمت سربازی باید برای کنکور بخوانی و کنکور بدهی. باز هم اگر قبول نشدی، بعد از خدمات سربازی. و اینقدر پشت کنکور بمانی و بمانی و بخوانی تا بالاخره قبول بشوی! چاره دیگری نیست!

درست مثل زوج ناباروری که تحت فشارهای اجتماعی و خانوادگی و احساسی باید بچه دار بشوند. اگر این دکتر نشد باید بروند پیش آن دکتر. اگر هم نشد نباید بی خیال بشوند و بروند سراغ زندگیشان. جراحی، رژیم غذایی، دعا، نذر، لقاح مصنوعی، حتی طلاق و تعویض همسر برای رسیدن به هدف، نه تنها جایز است بلکه توصیه هم می شود. کاری نمی شود کرد. گزینه ای به جز بچه دار شدن وجود ندارد. کنکور و دانشگاه هم داستان مشابهی دارد. معلم خصوصی کنکور. آموزشگاه کنکور. کنکورهای آزمایشی. جزوات و کتابهای جور واجور کنکور. تعیین رشته با نرم افزار. مشاور برنامه ریزی کنکور. مهندسی معکوس سؤالات کنکور. هیپنوتیزم. سمینار ان. ال. پی. و خلاصه هر چیزی که کمک کند یک بچه در کنکور قبول بشود، جایز و متداول است. کار دیگری نمی شود کرد. گزینه ای به جز دانشگاه وجود ندارد.

من کتاب امکان را در رد این قانون نانوشته نوشته ام. کتاب امکان حاصل سالها تجربه شخصی خودم و همچنین سالها مطالعه و یادگیری از زندگی و آثار انسانهای بزرگی است که از هزاران سال پیش تا به امروز برای تحقق استعدادها و خلاقیت انسانها، فکر و تلاش کرده اند.

بیست سال پیش کسی نبود که به من و دوستانم راه دیگری به جز دانشگاه رفتن را نشان بدهد. بیست سال پیش دسترسی به اینترنت هم وجود نداشت. بیست سال پیش نطفه انقلاب اطلاعاتی تازه داشت بسته می شد. بیست سال پیش همه ما در یک دوران تاریخی متفاوتی زندگی می کردیم. دوران ماقبل اینترنت. خواهش می کنم این کتاب را برای هر کسی که فکر می کند به جز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی گزینه دیگری در زندگی اش ندارد، بفرستید. هزینه ای ندارد.

سی ایده ای که در در این کتاب مطرح کرده ام، فقط برای نوجوانهای هجده ساله نیستند. هر کسی در هر مقطعی از زندگیش می تواند از این ایده ها و یا ایده های مشابه، بهره ببرد. مثلا کسی که با بحران میانسالی مواجه شده است. کسی که کارش را دوست ندارد. کسی که از زندگی کارمندی یا مجردی یا متاهلی خسته شده است. کسی که تازه بازنشسته شده است و نمی داند با بقیه زندگیش چه کار باید بکند. کسی که خرش در گل زندگی گیر کرده است. مادری که تازه مسئولیت نگهداری بچه اش را به دانشگاه سپرده است و وقت آزاد زیادی دارد. نوجوانی که تازه وارد دبیرستان یا حتی دانشگاه شده است. همه آنهایی که توانایی یادگیری دارند می توانند از این ایده ها بهره ببرند.

لینک دانلود کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد

این کتاب بازنویسی مطلب “نه کار که می شود به جای دانشگاه رفتن کرد” است البته با اضافه کردن تعداد زیادی گزینه دیگر و همچنین شرح و تفصیل ایده هایی دیگری که بر روی این وبلاگ منتشر شده یا هنوز نشده است.

علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

طرح یک بیماری

بری بری (beriberi) یک بیماری سیستم عصبی است که به دلیل کمبود ویتامین ب یک در رژیم غذایی بیمار بوجود می آید. پزشکان مدتها تصور می کردند که عامل بوجود آورنده این بیماری هم مثل خیلی از بیماریهای شناخته شده در آن زمان یک عامل آلوده کننده (پاتوژن) است و به همین دلیل مدتها سعی می کردند که چنین عاملی را برای درمان بیماری بری بری کشف کنند. تلاشی که هرگز به موفقیت نرسید. تا اینکه یک پزشک ژاپنی به نام تاکاکی کانه هیرو با مطالعه خدمه دون پایه یک کشتی نیروی دریایی ژاپن توانست عامل این بیماری را در رژیم غذایی خاص آن افراد که محدود به برنج بدون سبوس بود شناسایی کند. بری بری به زبان سینگالی (Sinhalese) به معنای “ضعیف ضعیف” یا ” نمی توانم نمی توانم” می باشد. تکرار برای تاکید بیشتر است.

علم زدگی هم یک بیماری است دقیقا شبیه بری بری. بیمار مبتلا به علم زدگی باور دارد که “نمی تواند نمی تواند”. مگر آنکه به فلان دانشگاه برود. یا فلان مدرک را بگیرد. و چون برای درمان بیماری “نمی توانم نمی توانم”ش به اشتباه دنبال عاملی که وجود خارجی ندارد می گردد، هرگز آنرا پیدا نمی کند. مبتلا به علم زدگی بعد از پایان دانشگاه و گرفتن مدرک باز هم نمی تواند نمی تواند. باز هم نیاز به گذراندن فلان دوره را دارد. یا بهمان سمینار را . یا certificate  از فلان مؤسسه. یا شنیدن سخنرانی فلان دکتر از فلان کشور.

آدم علم زده باور کرده است که چیزی هست که او نمی داند و اگر آن چیز را یاد بگیرد بیماریش برطرف خواهد شد. از اینرو آدم علم زده تا زمانیکه عامل اصلی بیماریش را نشناخته و یا کلا از درمان آن ناامید نشده است، به دنبال خرده علم می گردد. چیزی شبیه یک فرمول معجزه آسا. هر چه سهل الوصول تر بهتر. چیزی در حد کتاب راز. آدم علم زده اگر پیش روانشناس هم می رود بیشتر به فکر ارزیابی مدرک یارو است تا به فکر حل مشکلات خودش.

ویتامین ب یک در بیماری علم زدگی، عمل است. عامل بوجود آورنده بیماری علم زدگی کمبود عمل در رژیم رفتاری روزانه بیمار است. گشادی درد بی درمان گشادی. علم زده بجای اینکه ورزش کند و غذای سالم بخورد ترجیح می دهد که به سخنرانی یک متخصص تغذیه گوش کند. به جای اینکه چیزی بفروشد ترجیح می دهد که در کارگاه فروش و بازاریابی فلان دکتر شرکت کند. به جای اینکه کسب و کاری راه بیندازد ترجیح می دهد که ام. بی. ای. بخواند. به جای اینکه آغاز کند ترجیح می دهد که در کارگاه خلاقیت شرکت کند. به جای اینکه برنامه نویسی کند ترجیح می دهد که لیسانس کامپیوتر بگیرد. به جای اینکه زندگی کند ترجیح می دهد که در کلاسهای مهارتهای زندگی شرکت کند یا کتابهایش را بخواند. و الخ.

آدم علم زده نمی تواند باور کند که ونگوگ با نقاشی کشیدن نقاش خوبی شد نه با دانشگاه رفتن. موتزارت با آهنگ ساختن آهنگساز خوبی شد. سعدی با شعر گفتن شاعر خوبی شد. بوعلی سینا با طبابت کردن پزشک خوبی شد. آدم علم زده برداشت وارونه ای از “زگهواره تا گور دانش بجوی” پیدا کرده است. جستجوی دانش بر اساس نیاز عملی که در حال انجام است از جنس و مقوله دیگری است. دانش هیچ ارتباط مستقیمی با اطلاعات ندارد. دانش در حقیقت درک و برداشت ما از خود و دنیای اطرافمان است. برای کسب دانش اگر اطلاعاتی هم جستجو و کسب می کنیم در راستای وسعت بخشیدن به این درک است. علم زدگی جستجوی اطلاعات است بدون داشتن هیچ عملی یا هیچ کاربردی برای آن اطلاعات. حفظ کردن اطلاعاتی است که هیچ کاربردی ندارد و خیلی هم زود فراموش می شود.

آدم علم زده بر این باور است که دلیل فلج بودن و ناتوانی حرکتیش، ندانستن است. دلیل اینکه نمی تواند کتاب بنویسد. یا کسب و کاری داشته باشد. یا ازدواج بکند. یا نقاشی بکشد. یا مسافرت برود. یا حتی از همینی که هست راضی باشد و از زندگیش لذت ببرد.

“Life isn’t about finding yourself. Life is about creating yourself.” ~ George Bernard Shaw

پانوشت

1- واژه علم زدگی را من برای اولین بار اینجا به کار نبرده ام. هدف و برداشت دیگران از واژه علم زدگی را می توانید بر روی گوگل جستجو کنید. بیشتر از هفتصد هزار نتیجه بر می گرداند.

2- استفاده از واژه “اطلاعات زدگی” شاید بهتر و دقیقتر بود ولی به نظر من علم زدگی خوش آهنگتر است. قافیه رو بچسب!

مطلب مرتبط بعدی:

تنها روش برای درمان علم زدگی