بایگانی دسته: مادر

آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

زهرا پرسیده است:

“بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

افسردگی
افسردگی

آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

پانوشت:

افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

مطالب مرتبط:

اولین کار روزانه هر آغازگر

توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

طیران آدمیت – قسمت اول

کتاب برای مطالعه بیشتر:

HOW TO BE SICK

Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

if it doesn’t go away, come back

مادر

يك بار نشنيدم بگويد “حالشو ندارم”.
در طول سی و هفت سال.
مطمئنم بعد از اين هم نخواهد گفت.
او صدها بار از من شنيد كه حالشو نداشتم.
احتمالا بعد از اين هم خواهد شنيد.
برای استاد شدن در هر كاری ده هزار ساعت تمرين لازم است.
او برای مراقبت از من تا حالا بيشتر از صد هزار ساعت وقت صرف كرده است.
با اين همه وقت می توانست هم مثل مايلز ديويس ترومپت بزند هم به چهار زبان حرف بزند هم مثل داستايوفسكی كتاب بنويسد هم جراح قلب بشود و هم سی هزار ساعت دور دنيا را بگردد. 
 او اين همه وقت را صرف مادر بودن برای من كرد.