بایگانی دسته: مدرسه

بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

آموزش انبوه

بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

نان را باید نانوا بپزد.

خانه را پیمانکار باید بسازد.

سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

کارآفرین باید کار ایجاد کند.

آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

و الخ.

اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

“فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

“برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

“هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian

 

 

 

یک کوئیز دیگر

قبل از الف- فرض کنید که این کوئیز هم شباهت زیادی به کوئیز قبلی و هم تفاوت زیادی با آن دارد.

الف- فرض کنید که این شعر مولانا: “آب کم جو تشنگی آور بدست” همیشه برای شما الهام بخش بوده است.

ب- فرض کنید که با وجود الهام بخش بودن شعر فوق برای شما، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به جستجوی آب پرداخته اید.

ج- فرض کنید که تکرار عکس زیر در سه نوشته متوالی واقعا لازم بوده است.

 

د- فرض کنید که:

Knowing ignorance is strength.

Ignoring knowledge is sickness.

If one is sick of sickness, then one is not sick.

The sage is not sick because he is sick of sickness.

Therefore he is not sick.

~ Tao Te Ching

ه- فرض کنید جایی که جستجو به آخر می رسد کشف آغاز می شود.

و- فرض کنید که جستجوی جستجوی آب موجب بدست آوردن تشنگی است.

ز- فرض کنید که جستجوی بدست آوردن تشنگی فرقی با جستجوی آب ندارد.

ح- فرض کنید که فرض کردن قرار گرفتن در فضایی است که عاری از حال و هوای فضای متضادش نیست.

ط- فرض کنید که موارد د-ه-و-ز را خوب فرض نکرده اید. سعی کنید به کمک مورد ح آن موارد را خوب فرض کنید.

ی- فرض کنید که کوئیز بعدی می تواند به کمک شکل فوق و مفاهیم پرسیدن و پاسخ دادن طراحی بشود.

کوئیز بعدی

الف- فرض کنید که این نصیحت پدر سعدی که: “تو نیز اگر بخفتی به از آنکه در پوستین خلق افتی” برای شما بسیار الهام بخش بوده و هست.

ب- فرض کنید با وجود علاقه زیاد به این داستان الهام بخش از گلستان سعدی، همیشه – با خستگی ناپذیری مثال زدنی- به انتقاد از پندار و گفتار و کردار دیگران پرداخته اید.

ج- فرض کنید زمانهایی اسم سرخپوستی شما “در پوستین خلق” بوده است.

د- فرض کنید بعضی وقتها – صرفا با یادآوری نصیحت پدر سعدی – اسم خود را به “خفته در بیرون پوستین خلق” تغییر داده اید.

ه- فرض کنید با مفهوم یین و یانگ تا حدودی ارتباط برقرار می کنید. (نیازی نیست به آن در حد کلید همه مشکلاتتان باور داشته باشید.)

و- فرض کنید انتقادهای شما را بتوان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

ز- فرض کنید که:

Keep your mouth shut,

Guard the senses,

And life is ever full.

Open your mouth,

Always be busy,

And life is beyond hope.

~Tao Te Ching

ح- فرض کنید هر چقدر هم که یین باشید بذر یانگ در شما وجود دارد. یا هر چقدر هم که یانگ باشید بذر یین در شما وجود دارد. ( این یکی را جدی جدی فرض کنید، قسمت اصلی کوئیز همین است.)

ط- فرض کنید که فرض کردن های شما را می توان داخل قسمت سفید شکل – حوالی نقطه سیاه کوچک – نقطه گذاری کرد.

ی- فرض کنید که فرض نکردن های شما را می توان داخل قسمت سیاه شکل – حوالی نقطه سفید کوچک – نقطه گذاری کرد.

 

 

کوئیز هفته دوم مهر

مطلب یک من ماست چقدر کره می دهد را به اندازه کافی بخوانید و سپس به سؤالات زیر پاسخ دهید.

الف- یک من ماست چقدر کره می دهد؟

ب- به کجای تئوری آموزش شوپنهاور می توان انتقاد کرد؟

ج- مهمترین دلیل عدم وجود ارتباط مستقیم بین این نوشته و کامنتهای زیرش را چه می دانید؟

د- ده پیام که این مطلب منتقل می کند کدامند؟

ه- اگر از شما بخواهند که فقط یک پاراگراف نوشته فوق را نگه دارید و بقیه را حذف کنید کدام پاراگراف را نگه می دارید؟ اگر بخواهید یک پاراگراف را حذف کنید و بقیه را نگه دارید چطور؟

و- یک پاراگراف بنویسید که تکمیل کننده/جایگزین مناسبی برای مطلب فوق باشد.

ز- خواندن این مطلب چه ایده (ایده های) عمومی ممکن است در ذهن خواننده ایجاد کند؟

ح- ارتباط بین ایده های عمومی این مطلب با مشاهدات خود و همچنین ارتباط بین مشاهدات این مطلب با ایده های عمومی خود را لیست کنید و شرح دهید.

ط- جملات الهام بخش متن را شناسایی و به ترتیب الهام بخشی فهرست کنید؟

ی- با توجه به ایده های مطرح شده در متن ده هدف غائی برای آموزش برشمرید؟

پانوشت:

مدرسه وبلاگ علی سخاوتی با توجه به میزان استقبال شما از کوئیزها و امتحانات سال جاری، ممکن است در سال تحصیلی آینده تعدادی unlearner بپذیرد.