بایگانی دسته: نامه

من هنوز 25 ساله هستم

سلام.
اگه با دانش و دانایی فعلی‌تون خود ۲۵ سالگی‌تون رو می‌دیدید چه چیزی بهش می‌گفتید؟ چه تجربیاتی و چه زاویه دیدهایی رو بهش منتقل می‌کردید؟ جلوی چه اشتباهاتی رو می‌گرفتید؟


سلام

فرض کنیم 25 سالگی سنی است که آدم نیاز به تجربیات و زوایای دید دیگران دارد. مخصوصا تجربیات و زوایای دید دیگران که بیست سی سالی از خودش بیشتر تجربه و زوایای دید دارند. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم در معرض اشتباهات زیادی است و ممکن است انتخابهایی بکند که عواقب آنها یک عمر گریبانش را بگیرد. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم هر را از بر تشخیص نمی دهد و در نتیجه نمی تواند در مسیر درست قدم بگذارد و در کوتاهترین زمان و با صرف کمترین میزان انرژی خودش را به موفقیت برساند. و هر فرض دیگری که شما برای یک آدم 25 ساله دارید.

من به شما حق می دهم که این سؤال را بپرسید.

بعضی از آدمها هستند که در 25 سالگی یا حتی در 5 سالگی می توانند تجربیات دیگران را بکار ببندند یا زاویه دید آنها را به خودشان منتقل کنند. من از نمود درونی این پدیده یا حس این آدمها نسبت به پیشگیری از اشتباهات بالقوه زندگی خبر ندارم. ولی حدس می زنم نمود خارجی آن اینست که این آدمها قبل از سی سالگی آدمهای خیلی موفقی می شوند. روابط زیادی دارند. به موقع بیت کوین می خرند. یا هر کوین دیگری. شرکت درستی را برای کار انتخاب می کنند. همسرشان زیبا و خوش هیکل و از یک خانواده پرفکت است. بچه های سالم و با هوشی دارند که از چهار سالگی شروع به انتقال تجربیات و زوایای دید پدر و مادرشان کرده اند. با رشد درآمد و سرمایه گذاری درست، آینده خود و خانواده خود را تضمین کرده اند. و از همه مهمتر موفق به کسب عنوان “موفق” از سوی جامعه شده اند.

این آدمها با دلیل یا بی دلیل یا صرفا به دلیل اینکه وجود دارند، احساس افسردگی نمی کنند. در طول روز نمی خوابند. شبها بیدار نمی مانند. از این شاخه به آن شاخه نمی پرند. همه انرژی  وتوان ذهنی و جسمی خود را مانند جویبارهایی که پشت یک سد متمرکز می شوند، برای چرخاندن توربین اهداف درست و به دقت انتخاب شده خود، بکار می بندند. این آدمها به خودشان و به راهشان ایمان دارند. آنها حتی غذایشان را از منوی رستوران با اطمینان انتخاب می کنند و وقتی غذای خود و بقیه را روی میز می بینند از انتخاب خود پشیمان نمی شوند. (آلمانیها برای این حس پشیمانی یک واژه دارند: Futterneid)

من در 25 سالگی یکی از این آدمها نبودم. الان هم یکی از آنها نیستم. بنابراین اگر خود 25 ساله ام را ملاقات کنم:

الف- تجربه یا زاویه دیدی که بخواهم به او منتقل کنم ندارم.

ب- حتی اگر من تلاش کنم که چیزی به او منتقل کنم، او آنرا بکار نخواهد بست.

وقتی 25 ساله بودم آدمهای مختلفی که ده بیست سی سال از من بزرگتر بودند بارها سعی کردند که تجربیاتشان را به من منتقل کنند. ولی من یا درک نمی کردم آنها چه می گویند. یا فایده ای در بکار گرفتن تجربیات آنها متصور نبودم. یا زاویه دید خودم را در تضاد با زاویه دید آنها می یافتم. یا کلا توی باغ تجربه و زوایه دید و فواید احتمالی انتقال آن نبودم. فکر می کنم بعد از چند سال تلاش این آدمها  – که من برایشان خیلی مهم بودم و هنوز هم هستم – برای انتقال زوایه دید، تبدیل شد به نگاهی همراه با کنجکاوی و نگرانی از دور و گه گداری چند تا سؤال. که حدس می زنم بیشتر وقتها از من نمی پرسند.

مادر بچه ها قبل از اینکه زندگی زیر یک سقف برایمان غیر ممکن بشود و زرخشت را به مقاصد مختلف ترک کنیم یک روز به من گفت که من هیچ چیز ندارم. از میان همه حرفهای زشت و زیبایی که بین ما رد و بدل شد، این جمله در چند ماه گذشته با من مانده است و مثل بذری دارد درون من رشد می کند. بیشتر صبح ها که طویله بزها را – در روستایی که زرخشت در آن قرار ندارد- تمیز می کنم، به این جمله فکر می کنم. وقتی که چیزی از توی کوله پشتی ام بر می دارم هم همینطور. اگرچه سه تا شلوار، چند تا تی شرت، یک پولیور، چند دست لباس زیر، دو عدد حوله و یک ملحفه، یک کیسه خواب، یک ماشین اصلاح، یک لپ تاپ، یک گوشی تلفن و کمی پول، هنوز کلی چیز محسوب می شود.

فعلا این تنها داستانی است که از انتقال زاویه دید به خودم، می توانم برای شما تعریف کنم. یا برای خود بیست و پنج ساله ام. انتقال تجربه یا زوایه دیدی هم اگر برای من اتفاق افتاده به این شکل بوده است. بیشتر مانند سرما خوردن و بکار افتادن سیستم ایمنی بدن بوده است تا کندن پی ساختمانی بر اساس نقشه ای و مابین خطوط گچ ریخته شده روی زمین. و تازه همین داستان هم که دارم سعی می کنم در قالب انتقال زاویه دید در این نوشته قالب کنم، کلی اما و اگر و زمینه و پس زمینه دارد که در این نوشته نمی گنجد. شامل -ولی نه محدود به – همه اشتباهاتی که از 25 سالگی تا به حال مرتکب شده ام و همه تجربیات و زوایای دیدی که آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفتمشان. همه اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرینی که باید می افتاد تا در آن لحظه خاص آن ویروس یا آن بذر یا آن مرض خاص به من منتقل بشود. و من در این لحظه کوچکترین تمایلی برای اینکه بخواهم تجربه ای به خود 25 ساله ام (یا به شمای 25 ساله) منتقل کنم به امید اینکه سر خر را به مسیر دیگری کج کند در خود نمی بینم.

اما شاید سؤال مهمتری بتوان پرسید.

اگر خود 25 ساله ام را ملاقات می کردم، او چه چیزهایی داشت که به من بگوید؟

آیا متوجه می شد که با گذشت زمان من چقدر خودم را از دست داده ام و در تلاش برای همرنگی با جماعت رنگ باخته ام؟ مثل گوشتی که بالاخره وارد چرخ گوشت شده و از آن طرف بیرون آمده است. با پیاز و چربی و نان خشک و خدا می داند چه چیزهای ارزان قیمت دیگری. همه چیزهایی که توی چرخ گوشت می روند کمی از رنگ و بو و بافت همدیگر می گیرند و کمی از رنگ و بو و بافت خود را از دست می دهند. و در نهایت در قالب یک محصول منسجم برای پختن غذایی پر طرفدار یعنی کباب کوبیده بیرون می آیند. غذایی که خوردنش راحت است، هضمش سخت و تا ساعتها بعد از خوردن آن دهان آدم بو می دهد. خود 25 ساله ام شاید می توانست طعم و بوی همه مدلهای فرهنگی ارزان، و خوب و بد و درست و غلط و اشتباه و موفقشان را در چیزی که من امروز شده ام تشخیص بدهد.

شاید به من می گفت که ترسوتر و محافظه کار تر شده ام.

من به او می گفتم شاید چون می توانم ته خط را ببینم. امروز فکر شکست و بی پول و تنها ماندن خیلی بیشتر از وقتی که 25 سالم بود، من را می ترساند.

او سعی می کرد که زاویه دیدش را برای ندیدن ته خط به من منتقل کند. مثل زمانهایی که بدون توجه به زمان باقی مانده، کسب و کاری را شروع می کند یا رابطه ای را. یا مهاجرتی را. به من می گفت که شروع کردن برای او همیشه از صفر و بدون داشتن چیزهای زیادی بوده است.

او برایم از کارهایی که با شور و شوق شروع می کرد و خیلی زود بدون نتیجه رها می کرد می گفت. ایده هایی که در سر می پروراند و بعضی وقتها با اشتیاق درباره آنها با دیگران حرف می زد. بدون اینکه نگران نظر آنها یا منطقی یا عملی بودن ایده های خودش باشد.

شاید بعد از روشن کردن سیگار پنجم دستی به پشتم می زد و بابت اینکه بعد از آن همه فاکاپس و ریدمون او، هنوز سرپا هستم و اموراتم می گذرد به من ایول-دمت گرم می گفت.

وقتی می فهمید من در 43 سالگی هیچ کدام از چیزهایی که او در 25 سالگی تصور می کرده روزی خواهد شد، نشده ام، قیافه اش حسابی دیدن داشت. حتی اگر قیافه اش به دلیل پوکرفیس بودن تغییر نمی کرد. شاید به من می گفت که به احتمال زیاد در 60 سالگی هم  چیزی که در این سن خیالش را در سر می پرورانم، نخواهم شد. و دلگرمم می کرد که در 60 سالگی هم امیدی برای سر پا بودن پس از دهه ها اشتباه و شکست تجمیعی، برایم وجود خواهد داشت. جسارت شروع دوباره از صفر هم همینطور.

با احترام

علی سخاوتی

اسفند 1396

عرفان عزیز تولدت مبارک

“سلام به علی آقا
امیدوارم که حالت خوب باشه و زندگی بر وفق دلخواه
میدونم که سالگرد وبلاگت ۱۹ آبان هستش ولی به مناسبت ۷ سال و ۱ ماهگی وبلاگ مطلبی رو ۱۹ آذر منتشر کن
روز تولد من هم هست
اطلاعاتی درباره وبلاگ بده
بازدید ماهانه
اینکه چرا ادامه میدی
اطلاعاتی درباره خودت اگه مایل بودی
خواننده وفاداری داری؟ (فک کنم ن———- که از یال ۹۳ تو وبلاگت کامنت میزاره وفادارترین باشه) و از این قبیل چیزها
دوست دار وبلاگت
عرفان”
——————————————————
عرفان عزیز

من هفت سال و یک ماه است که درباره خودم و چیزهایی که برایم مهم بوده اند نوشته ام. کاش تو هم یک چیزی علاوه بر تاریخ تولدت درباره خودت توی این نامه نوشته بودی. واتزآپ؟
چرا ادامه می دهم؟ نمی دانم. “چرا”، اساسا سؤال بیهوده ای است. جوابش را هیچ کس نمی داند. یا جوابش دروغ است. چرا … سال پیش پدر و مادرت تو را به دنیا آوردند؟ هیچکس نمی داند. من به جای چرا، ترجیح می دهم سؤالهای زیر را از آنها بپرسم:

الف-عرفان چه کارهایی می کند که شما را به مرز جنون می رساند؟
ب- عرفان چه چیزهایی را در زندگی شما تغییر داده است؟
ج- چه چیزی عرفان را خوشحال می کند؟
د- چگونه برای عرفان کادوی تولد انتخاب می کنید؟
ه- چه آرزوهایی برای عرفان دارید؟
و- عرفان چه کارهای احمقانه ای را تکرار می کند؟
ز- چه مواقعی باعث خنده شما می شود؟
ح- چه مواقعی شما را می ترساند؟
ط- چه مواقعی اشک شوق به چشمان شما می آورد؟
ی- از چه نظر می توانید بگویید که عرفان بزرگ شده است؟
ک- چه چیزهایی از عرفان یاد گرفته اید؟ او چه چیزهایی از شما یاد گرفته است؟


مدتی است که آمار بازدید وبلاگم را نگاه نمی کنم. (شاید چون خیلی کم است.) چه اهمیتی دارد؟ من برای خودم می نویسم و بنابراین خودخواهانه خواهد بود که وفاداری خوانندگان را طلب کنم یا حتی به آن فکر کنم. البته یک نوشته ممکن است تاثیری روی یک نفر داشته باشد. هر چیزی ممکن است تاثیری روی یک نفر داشته باشد. خواننده وفادار کسی است که از چیزی که می خواند فراتر برود. خواننده ای که به سمتی که نویسنده به آن اشاره می کند حرکت آغاز کند، نه اینکه به دستان نویسنده زل بزند. و اگر این اتفاق بیفتد دیر یا زود نویسنده و نوشته هایش را رها خواهد کرد.
تو چه چیزی در این وبلاگ دیده ای که دوستدار آن هستی؟ چه تاثیری روی تو داشته است؟

نوشتن این وبلاگ:

الف- به من کمک می کند که پدیده های اطرافم را بهتر ببینم. به آنها از زوایای مختلف نگاه کنم. آنها را بهتر درک کنم.

ب- من را مجبور می کند که کتاب بخوانم. اگر نخوانم نمی توانم بنویسم.

ج- من را مجبور می کند که بنویسم. بعضی وقتها که نمی نویسم خوانندگان پیگیری می کنند. بیشتر وقتها خودم معذب می شوم.

د- من را مجبور می کند که ریسک کنم. بیشتر نوشته هایم خوب نیستند. ولی در هر صورت من به نوشتن ادامه می دهم.

ه- من را مجبور می کند تمرین روزانه ایده پردازی را رها نکنم. برای کامل کردن این لیست پنج مورد دیگر باید بنویسم.

و- به من یادآوری می کند که من و دغدغه هایم آنقدر ها هم که فکر می کنم برای دیگران اهمیتی نداریم. No one gives a shit.

ز- برایم لذت بخش است. من از نوشتن لذت می برم.

ح- به من کمک می کند که کتاب بنویسم. تا امروز دو کتاب نوشته ام. اگر تمرین نوشتن این وبلاگ نبود بسیار بعید بود که امکان یا کوچینگ فراسوی تکنیک را بنویسم.

ط- به من – که روابط اجتماعیم در حد صفر است – گه گداری یک دوست خوب هدیه می دهد.

ی- تنها کاریست که بیشتر وقتها از دست من بر می آید و تنها چیزیست که من می توانم به محیط اطرافم پس بدهم. من انتخاب کرده ام که – به صورت بیولوژیکی – پدر نباشم. بعضی وقتها چیزهایی که می نویسم شاید حرفهایی است که اگر بچه داشتم دوست داشتم به او بگویم. یا شاید هدیه ای است که دوست داشتم روز تولدش به او بدهم.

تولدت مبارک

با احترام
علی سخاوتی
19 آذر 1396

نقد فعالیتهای اینجانب – دو نامه از یک پدر دلسوز به من

سلام
من بعنوان یک پدر مطالب ذیل را مدتی است میخواستم برای شما ارسال کنم که احساس کردم نباید با احساس برای شما مطلب بنویسم بنابرین بعداز اینکه با سایت و کانال شما آشنا شدم خود در جایگاه یکی از اعضای کانال تون قرار دادم و گفتم من شاید دارم اشتباه میکنم شاید تفکر من بعنوان فردی که در مدیریت شرکت های دولتی و خصوصی سالیان است که فعالیت مفید و هدف مند شده ای دارم نمیدونم مارکت های جدید یا حتی تفکرات نسل بعداز خودم چیه. آقای سخاوت جهت اطلاع حضرتعالی میگم همین تفکرات بنده همیشه سعی گردم خودم را با علم روز و روحیات جوانان سازگار کنم چرا که علاقه ندارم تز تفکرات و خواسته های نسل آینده ساز و فرزندانم عقب نباشم همین امر باعث شد پس از ۲۰ سال جهت ادامه تحصیا در مقطع ارشد اقدام کنم و باعنوان ممتاز فارغ التحصیل بشم. بهر حال مطالب شما را مطالعه و گوش دادم.متاسفانه از یک پدر و یک کارآفرین در این کشور مطالب شما را برای نسل آینده مخرب دیدم.اگر علاقه داشنی دلایلم را بدانی خوشحال میشم برای من ایمیل کنید تا دلایل خود را ارسال کنم و این موضوع رااعتقاددارم که حرف مرد یکی نیست
شاید هم من دارم اشتباه میکنم.
باتشکر

سلام
 
 
ممنون از لطف و توجه شما.
 
بله حتما خوشحال می شوم نقد شما را بخوانم. اگر اجازه بدهید آنرا برای مخاطبانم منتشر هم خواهم کرد.
 
 
با احترام
علی سخاوتی

سلام
از نظر من درخصوص درج مطالب مشکلی نیست .
جناب آقای سخاوتی عزیزی اولا باید تشکر کنم از نقد پذیر بودندتان که امیدوارم همین موضوع با قلم خود به شکل مناسب به کاربران یادآور شوید چراکه در جامعه امروزی افراد تحمل نقد شدن را ندارند.
آقای سخاوتی سعی کردم در هنگام شنیدن پادکست های شما خود را یک جوانی که در شور هیجان جوانی و دل نگرانی آینده دارد قرار دهم.میدانی با مطالعه کتاب و این نظریه شما که ۱۲سال درس خوندی خوب یکسال هم برای خودتان باشید چه آسیب جدی به آین ه این قشر میزندی شما خود بهتر میدونی در مسیر فرآیند توقف به مدت زمان مشخص عقب افتادگی چندین برابری دارد که البته در هنگام توقف اصلا مشخص نیست بلکه پس گذشت زمان فرد می فهم چه اشنباه بزرگی کرده چرا که عقب افتادگیش از جریان زندگی خیلی بیشتراز زمان توقف است و شاید دیگر نتواند وارد جریان عادی زندگی خود شود.
بعنوان مثال نتوانستم یک رابطه منطقی بین شغل های که درکتابتان تعریف کردید با پادکست بهشت  هرا پیدا کنم.چرا که در کتاب خود شغل هایی تعریف کردید که میتواند به جای درس خواند در دانشگاه افراد را به اهداف خود نزدیک کند و لی شما در پادکست تون شغل های مشابه با شغلهای داخل کتاب به شکل زیرکانه ی به باد انتقاد گرفتید.
وخود شما بهتر میدانی در یک جامعه ما به تمامی شغلها نیاز داریم چه تولیدی،خدماتی و حتی از یک نگاه بعضی ها شغل های کاذب به هر حال نیازی بوده که این شغل ایجاد شده است.
و حقیقت امر این که خواستم این متن برای شما ارسال کنم نفوذ کلامتان بر روی جوان هاست خواهش میکنم در مطالب گفتاری و نوشتاری خود به جوان ها و مخاطبان خود امید بدهید تا مشکلی جدید بر ای خانوادهها ایجاد نشود .ضمنا آیا در انتهای کتاب خود جمله ی که از ایرج میرزا گذاشتی یا به تفکرات ایشان و راه روش انتخاب شده ایشان اعتقاد دارید.
در شغل هرکاری دوست داری بکن آخه چه پیشنهادی شما میدی .شما الظاهر ۲۰سال گذشته وارد دانشگاه شدی یک لحظه برگرد به بیست سال قبل و وارد دانشگاه نشده بود به نظرت چه پیش بینی برای شغل خودت میکنی آیا همین همسر فعلی را داشتی یا همین امکانات که الان داری خونه،سایت،کانال و …اگر پدر شما حمایتان نمیکرد میتوانستی یک روز بیکار باشی تا به پارک برید و با خیال راحت به اطرافتان نگاه کنی.
 در خصوص پیشنهاد دومتان موقعی که با دقت بیشر خوندم به نظرم شما اصلا
تصور نکردی که خودتان بخواهی از کارها انجام دهید پیش فرض بزاریم شما الان آبدارچی یک شرکت خصوصی هستید به نظرتون  در روز چندساعت به طور فیزیکی باید کار کنی  به نظرتون چندبار قور قور کارفرماتون باید بشنویدبا فرمانهای آدمهای تازه به دوران رسیده چکار میکنی آیا در هنگام رفتن به خونه توانی برای فکر کردن دارید.
برای یادگیری باید همیشه تجربه کرد،یعنی شما به آموزش و استفاده ازتجربیات دیگران اعتقاد ندارید شما میخواهید چرخ از اول بسازید یا توان و زمان این کار را دارید.آیا انسان نباید از قدرتهای که خدا به طور ذاتی به آن داده استفاده کنه
 جناب سخاوت در خصوص پیشنهاد سوم برای فراگیری هنر میتوانم ازشما سوال کنم فردی که یکسال میخواد کار نکنه چگونه هزینه این دوره آموزشی باید پرداخت کنه این روش شما از ایده آل ایده آل تر است.
پیشنهاد چهارم شما قشنگه فقط سوالی از تون داشتم آیاتا قبل از۲۵نه۳۰سالگی شکست اقتصادی تجربه کردی آیا تجربه ش کردی؟ از اطرافیان تون چطور؟ دید افراد چه بلایی سرتون میاره؟ آقا سخاوتی پیشنهاد میکنم کمی بیشتر دقت کنید زندگی را نمیشه به عقب برگرداند.
جناب سخاوتی بنظرم شما تفاوتی بین شغل و علایق شخصی ندیدید البته که اگر افراد بتوان از طریق علایق خود درآمدی حاصل کند ایده آل و فوق العاده است.به نظر شما بابت کلاس موسیقی،نقاشی،ایرا ن گردی، مصاحبه و….حتی دانشگاه رفتن در یک سال چقدر باید هزینه کرد آیا کسی بخواهد از تفکرات شما پیروی کن از کجا باید هزینه این سرمایه گذاری را بیارد.
دیگر نمیخواهم بیشتراز این وقت شما بگریم.در آخر چند نکته خدمتتان بگویم.
آیا شما از سبک خودتان پیروی میکردی امروز به این حد میرسید که چنین امکاناتی در اختیار داشته باشید و آیا بهتر نیست این گونه تئوریها قبل از مطرح کردن در عموم مورد آزمون واقعی قرار دهید بعنوان مثال یک ماه نه یکسال خودتان دستفروشی کنید البته هم ما باشرایط سنی من وشما کار دوران کودکی داشتیم و اکثرما از اجبار تامین مخارج و یا تعداد فرزندان زیاد سراغ این کار رفتیم همین امروز برید ببیند میتوانید دستفروشی کنید میدونی قیمت یک موزایک برای دست فروشی در تهران چند است ؟منظور اجاره شهرداری و باج گیرهای محلی هست‌. نگاه کردن و از داخل شرکت دیدن متفاوت هست تا آفتاب خوردن و… برای یک دست فروش.
آقا سخاوتی قبل از اینکه تفکرات خام شما بنیاد یک خانواده را بهم بزند بهتره در کانال و سایت خود امید بدهی نه شعر و سخن کسی بزاری که به پوچی رسید.
با ارادت
باتشکر .

کارنامه

الف – هرگز رزومه ننویسید.

ب- به جای رزومه برای هر شغلی که می خواهید، یک کارنامه (درخواست کار) بنویسید.

ب-ب- کارنامه باید نشان بدهد که شما چقدر خواهان یک کار یا یک فضای کار (مثلا یک شرکت ) هستید. چیزی در حد نامه فدایت شوم.

ج- برای کاری که دوست دارید دیگران برای شما انجام دهند، یک آگهی استخدام بزنید.

د- کارنامه های دریافتی را خوب بررسی کنید. از چه چیزهای کدامشان خوشتان می آید؟  از چه چیزهای کدامشان بدتان می آید؟

ه- برای ده شغل نامرتبط ده کارنامه بنویسید تا عضله کارنامه نویسی شما ورزیده شود. مثلا اگر حسابدار هستید برای مشاغل پرستاری، فروشندگی، برنامه نویسی، آشپزی، مدیر عاملی، راننده، کارگر ساده، پیک، گرافیست و خیاط کارنامه بنویسید.

و- کارنامه شما باید نشان بدهد که از فردا برای آن کارفرمای خاص چه کار می توانید بکنید نه اینکه تا دیروز برای فلان کارفرما چه کار کرده اید.

ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات فیزیکی مانند راه رفتن یا چیزی از زمین برداشتن در شما وجود دارد.

ز-ز- باید نشان بدهید که تمایل به انجام حرکات ذهنی مانند خلاقیت، طراحی، نوآوری و اصولا فکر کردن در شما وجود دارد.

ح- هرگز از کلمات مدیر یا مدیریت یا کار اداری در متن کارنامه خود استفاده نکنید. از copy paste هم همینطور.

ط- باید نشان بدهید که حداقل دو درصد به دنبال چیزی به غیر از درآمد ماهانه و بیمه تامین اجتماعی هستید.

ی- کارنامه خود را باید الهام گرفته از کاری که در آن فضای بخصوص انجام می شود و آدمهایی که آنجا کار می کنند بنویسید، نه قالب گرفته از شرایط و الزامات قید شده در یک آگهی استخدام.

ک- جستجوی شما هرگز نباید به آگهی های استخدام محدود باشد. یا به پستهای خالی. یا به فرصتهای مشهود.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

hire-lazy

ل- اگر مصاحبه تلفنی یا حضوری داشتید یا به دوره آزمایشی کار دعوت شدید، گفتار و رفتارتان باید ب – و – ز – ح – ط – ی را به وضوح نشان بدهند. جستجوی اسمتان روی اینترنت هم همینطور.

م- هر کاری که پیدا کنید به احتمال زیاد مناسبترین کار برای شما نخواهد بود. هرگز نباید جستجوی کار را بعد از یافتن اولین یا صدمین کار متوقف کنید.

ن- مهم نیست چه کاری می کنید. مهم است که چگونه آنرا انجام می دهید. مهتر اینست که با چه کسانی آن کار را انجام می دهید. مهمتر اینست که بدانید چه کار دارید می کنید. مهمتر اینست که چه کارهای دیگری هم می توانید بکنید. مهمتر از همه اینست که بدانید چه کارهایی نباید بکنید.

الف- هرگز رزومه ننویسید.

مطلب مرتبط بعدی:

پیشنهادنامه (پروپزال)

فحش نامه

این نامه قرار بود چند ماه پیش خطاب به مدیریت بیمارستان ب نوشته شود. زمانیکه مادرم را یک پنجشنبه عصر به اورژانس بیمارستان ب بردیم و پزشک بیمارستان با دیدن نوار قلب مادرم به دروغ به او گفت که دریچه های قلبش منظم کار نمی کنند و بهتر است شب را تحت نظر متخصص توی بیمارستان بماند. مادرم با شنیدن این خبر از حال رفت و ما هم – در شرایطی که خودتان می توانید حدس بزنید- با بستری کردن مادرم در بخش سی.سی.یوی یکی از گرانترین بیمارستانهای تهران موافقت کردیم. البته بعد از واریز چهار میلیون تومان علی الحساب.

آن شب و فردای آن شب اثری از آقای دکتر متخصص که قرار بود مادرم با قلب و دریچه های نامنظمش تحت مراقبت او باشند، پیدا نشد و من که (زیادی) پیگیر موضوع شدم یکی از پرستارها آهسته گفت که این امری طبیعی است و پزشک اورژانس برای هر بستری از بیمارستان پورسانت می گیرد.

بعد از نوشتن نامه کتبی اعتراض به مدیریت بیمارستان که ظاهرا توی سطل آشغال انداخته شده شروع کردم به فحش دادن. زیر لب تا زمانی که توی بیمارستان بودیم و روی لب وقتی از بیمارستان بیرون آمدیم. شما را نمی دانم ولی من بعضی وقتها که نمی دانم چکار باید بکنم فحش می دهم.

بعدا که خوب فکر کردم دیدم بهتر است از نوشتن نامه خطاب به مدیریت بیمارستان ب صرف نظر کنم. هر چه باشد آن بیمارستان هم یک بنگاه اقتصادی است و گردانندگانش همان دغدغه های اقتصادی را دارند که کبابی محل دارد و در همان سیستم اقتصادی رقابت می کنند که وارد کنندگان گوشت منجمد.

بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز. با وجود اینکه چند هفته پیش دوست عزیزم ماجرای به اورژانس بردن دختر یکساله اش را برایم تعریف کرد و اینکه پزشک اورژانس به او گفته بود که ابتدا از اتاق بیرون برود، دخترش را ساکت کند و بعد او را برای ویزیت به اتاق دکتر ببرد. دختر یکساله ای که دچار تشنج شده است. و یک سلسله اتفاق دیگر (ناشی از سهل انگاری انسانی)  که به راحتی می توانند زبانم لال موجب مرگ آن دختر یا هر آدم بیمار دیگری بشوند.

باز هم بی خیال نوشتن این نامه شدم. چرا که من خودم آنجا نبودم که ببینم و هر داستانی یکسوی دیگر هم ممکن است داشته باشد و آدم بهتر است فضای مجازی را با اینجور چیزهای واقعی مخدوش نکند.

بی خیال نوشتن این نامه شدم تا امروز.

امروز هم حتی بعد از اینکه خبردار شدم جراح دندانپزشک برادرزاده ام برای جراحی دندان عقلش، چپ و راست را اشتباه کرده و چند ساعت بعد از یک جراحی سخت طولانی متوجه این موضوع شده است، باز هم بی خیال نوشتن این نامه ماندم. هر چه باشد جراح هم آدم است و آدم جایزالخطا.

تا اینکه خبر زیر بدستم رسید:

مادر بچه ها ساعت 1:30 امروز به مطب پزشک متخصصی مراجعه کرده، حق ویزیت پرداخت کرده و به همراه 40-50 نفر دیگر به انتظار نشسته اند تا کی نوبتشان بشود. مادر بچه ها ساعت 8:30 موفق به زیارت پزشک فوق شده است که کلا یک دقیقه هم برای او وقت صرف نکرده. اهمیت ندادن به وقت و سلامت و انرژی و جان و روان و وجود 40-50 نفر آدم نه توجیه اقتصادی دارد و نه من می دانم چنین سیستم نوبت دهی را در عصر اطلاعات و ارتباطات و موبایل اپ و پرداخت آنلاین و غیره چگونه درک کنم.

یک جک قدیمی هست با این مضمون:

روزی مادری پسرش را نزد طبیب می برد با این شکایت که: آقای دکتر پسرم خیلی شیطنت می کند. برادر خواهرهایش را مرتب کتک می زند. همه وسایل خانه را شکسته است. شیشه های همسایه ها را هم همینطور. همه اهل محل از او در عذابند. با بچه های محل دائما دعوا می کند. معلمهایش را در مدرسه اذیت می کند و …

آقای دکتر به مادر رو می کند و به او می گوید شما برید توی اون اتاق روی تخت دراز بکشید.

مادر متعجب به دکتر می گوید که آقای دکتر ولی پسرم مشکل داره…

آقای دکتر پاسخ می دهد که بله می دانم ولی برای این پسر “دیگه هیچ کاری نمیشه کرد.” تنها کاری که میشه کرد اینه که مادر این پسرو ….

مادر بچه ها زمانی به خانه رسید که نوشتن این مطلب تقریبا تمام شده بود و دلیل انتظار طولانی در مطب متخصص پوست را این نکته می دانست که آقای دکتر ابتدا زمانش را صرف تزریق ژل و بوتاکس می کند برای بیمارانی که 600-700 هزار تومان می پردازند و بعد به ویزیت بیمارانی می پردازد که دغدغه ای به جز تغییر چهره دارند و فقط 40 هزار تومان پرداخته اند.

باز هم به این بهانه که این بار هم قضیه اقتصادی بوده و جناب متخصص پوست هم همان دغدغه ای را دارد که کبابی محل و واردکنندگان گوشت منجمد، خواستم بی خیال منتشر کردن این نامه بشوم. از طرف دیگر وقتی می بینم کبابی محل یا حتی مسافرکشها در این شهر ترافیک زده، به کمک فناوری به وقت مشتریانشان احترام می گذارند و سرویس بهتری نسبت به 2 سال پیش ارائه می دهند، بیشتر به این نتیجه می رسم که با این جماعت اطبا “دیگه هیچ کاری نمی شود کرد.”

بدون احترام

علی سخاوتی

مرداد 1395

این که گویی این کنم یا آن کنم: راهنمای انتخاب رشته، شغل، همسر و غیره

سلام آقای دکتر سخاوتی عزیز من کتاب امکان شما رو مطالعه کردم و اطلاعات عالی رو ازش یاد گرفتم و ازتون تشکر فراوان می کنم.
ازتون یه سؤال دارم:نظر شما در رابطه با شغل دولتی چیست؟
بهتون التماس می کنم جواب بدید چون شما تنها کسی هستید که جواب این سؤال رو میدونید،من یک نوجوان سردرگم هستم و نیاز به پاسخ این سؤال دارم…
برای جوابتون لحظه شماری میکنم…
با احترام فراوان.

—————————————————

نوجوان عزیز

 لحظه شماری شما برای جواب به این سؤال نشان می دهد به اندازه کافی مجبور به انتخاب بین شغل دولتی و شغل غیر دولتی هستید و اینکه فکر میکنید من تنها کسی هستم که جواب این سؤال را دارم نشان می دهد به اندازه کافی سردرگم هستید.

اجبار و سردرگمی به اندازه کافی برای تصمیم گیری به شما کمک خواهند کرد. سردرگمی نشان می دهد که گزینه های پیش رویتان از وزن نسبتا یکسانی برخوردارند. اجبار به شما کمک می کند که به آخرین شک و تردید خود غلبه کنید. مثل کسی که بالاخره از منوی رستورانی که خودش با میل خودش به آنجا رفته “باید” غذایی انتخاب کند. مثل کسی که بالاخره بعد از چند روز طفره رفتن باید جواب مثبت یا منفی به خواستگارش بدهد. مثل کسی که در روزها یا حتی ساعتهای آخر مهلت ارسال برگه انتخاب رشته باید آنرا پر کند.

آزادی اراده یا حق انتخاب یا اختیار از یک طرف و جبر شرایط بیرونی (یا حتی درونی) از طرف دیگر که در بیشتر مواقع مرز باریکی دارند یا اصلا غیر قابل تمیز هستند، دست به دست هم می دهند تا شما را سردرگم و مضطرب کنند.

اختیار موجب سردرگمی می شود و جبر موجب لحظه شماری.

چیزی که من در طی سالها نداشتن شغل دولتی یا غیر دولتی از آنهاییکه شغل دولتی یا غیر دولتی داشته اند آموخته ام اینست که تصمیم گیری را آنقدر به تاخیر بیندازید تا لحظه شماری در شما بیشتر از سردرگمی یا به عبارت دیگر جبر در شما بیشتر از اختیار بشود. در این فرایند ممکن است شور و شوق جستجو و کشف از سردرگمی شما بکاهد یا تشنگی بدست آوردن به لحظه شماری شما بیفزاید. فرقی نمی کند.

تا جایی که من می دانم روش بهینه یا هوشمندی برای انتخاب بهینه در نوجوانی یا میانسالی وجود ندارد. اینکه چه چیزی را انتخاب می کنید، یک انتخاب است و اینکه با چیزی که انتخاب کرده اید چه (و چگونه) می کنید، هزاران انتخاب دیگر به دنباله آن. شاید وجه تمایز شغل دولتی و غیر دولتی – حداقل با تعریف رایج آن – در همین است. بعد از انتخاب شغل، شما هر روز و هر ساعت و هر لحظه با این انتخاب مواجه می شوید که چگونه در آن شغل حضور یابید و چگونه وظایف مربوط به آن شغل را انجام دهید و چگونه آن شغل را با زندگی خود ترکیب کنید و چگونه به آن ادامه یا خاتمه بدهید. سردرگمی اختیار برای خلق ارزش و آغازگری و رشد و یادگیری و شکار از یک طرف و لحظه شماری برای تمام شدن ساعت اجباری کار از طرف دیگر، تازه بعد از این انتخاب گریبان لحظات شما را خواهند گرفت.

days-life

انتخاب رشته کوچکترین انتخاب در زنجیره انتخابهایی است که کار و زندگی شما را در آینده شکل خواهند داد. انتخاب همسر و شهر و کشور محل زندگی هم همینطور.

امیدوارم سؤالهایی که می پرسید فراتر از جبر و جوابهایی که دنبالش هستید فراتر از اختیار بروند.

با احترام

علی سخاوتی

احتمال موفقیت

من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

احتمال موفقیت
احتمال موفقیت

این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

علی سخاوتی

خرداد 1395

نامه من به یک آغازگر

سلام

اگر تمایلی به توجه به مطالب درخواستی ندارید، دیگر درخواست نکنم.

مطلبی می خواستم در مورد انتخاب راه های مختلف، بین راه های آغاز گری.

این هم نظر من:

و این روزها راه های بیشماری پیش پایم هست. گویی دنیا با این همه راه باز کردن؛ بازی ام می دهد.

حتی راهی که به نام نیک منتهی شود هم ارزشی زیادی ندارد، همانطور که عمر ما به زودی می گذرد، عمر افراد دیگری که قرار است نامم را به نیکی ببرند هم می زود می گذرد و دنیا لحظه ای بیش نیست

————————————————————————————————–

آغازگر عزیز

من به نوبه خودم از طرف دنیا بابت اینکه راه های زیادی پیش پای شما قرار داده است و ظاهرا شما را بازی می دهد از شما معذرت می خواهم. همچنین با وجود اینکه به گذرا بودن عمر و نام نیک پی برده اید ولی هنوز نسبت به آغازگری کنجکاوی نشان می دهید از شما تشکر می کنم. بابت درخواست این مطلب هم همینطور.

من نمی دانم برداشت شما از آغازگری دقیقا چیست ولی واقعیت اینست که همه ما ( خیلی وقتها) با انتخابهای زیادی روبرو هستیم. این انتخابها بعضی وقتها گیج کننده اند و بعضی وقتها برخلاف طبیعت گریزنده از آزادی ما.

آغازگری یعنی پذیرش مسئولیت داشتن حق انتخاب.

آغازگری یعنی اینکه هم از حق انتخابت استفاده کنی و هم نتیجه اش را هر چه که باشد بپذیری. منظورم را متوجه می شوی؟

آغازگری به معنی انتخاب بهترین راه نیست. آغازگری تحمل ابهام در قدم گذاشتن در راه های ناشناخته است. راه های بی انتها. راه های پر مانع. راه های پر ضرر. راه های کم بازده. راه های خلاف عرف. یا راه هایی که حتی نمی توان اسم “راه” رویشان گذاشت.

آغازگری لزوما به معنای صبح زود بیدار شدن و perform کردن نیست. آغازگری یعنی اینکه حتی اگر از همین الان تا آخر عمرت یکجا بنشینی و به نقطه ای خیره بشوی، از روی انتخاب اینکار را بکنی و مسئولیتش را بپذیری.

آغازگری به کاری که می کنی یا راهی که انتخاب می کنی ربطی ندارد. آغازگری شیوه انجام (یا انجام ندادن) کارهاست. و نگاه تو به آن.

چالش آغازگری در تعداد کم یا زیاد راههای پیش رو نیست. سختی آغازگری در کشیدن باری است که ظاهرا آسمان از زیر آن شانه خالی کرده است. در نفس داشتن انتخاب و روبرو شدن با آن.

آغازگری حرکت است از جاییکه هستی. و درک و پذیرش جاییکه هستی با تمامیتش، اولین قدم برای این حرکت.

چالش آغازگری درک و پذیرش جاییست که هستی. بدور از هر گونه توهم و چشم انداز تخمی تخیلی برای جاییکه دوست داری باشی. هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد ولی تو همچنان نمی خواهی اینجا باشی.

تو نمی خواهی از اینجا آغاز کنی و دوست داری از آنجا آغاز کنی. آنجاییکه تو به آن تعلق نداری. طبیعی است که تعداد “آنجا” ها نسبت به یک “اینجا” خیلی بیشتر است. خیلی خیلی بیشتر.

اینجا و آنجا ربطی به فاصله فیزیکی ندارد و هر کسی فقط خودش می تواند جایی را که در آن هست تشخیص بدهد.

چالش آغازگری اینست که تشخیص بدهی کجا هستی. با دیدن. با شنیدن. با بو کشیدن. با لمس کردن. با فکر کردن. با ساختن. با خراب کردن.

چالش آغازگری اینست که هم تشخیص بدهی و هم تعیین کنی کجا هستی. با بکارگیری چیزهایی که دور و برت هست. فرقی نمی کند که آن چیز یک چکش باشد یا یک مفهوم انتزاعی یا یک مجموعه لغت یا کمی پول. و البته که این تشخیص دادن و تعیین کردن رابطه مرغ و تخم مرغی دارند. تا تشخیص ندهی نمی توانی تعیین کنی و تا تعیین نکنی تشخیصی در کار نخواهد بود.

آغازگری لزوما نوآوری یا خلاقیت آنهم به مفهوم مبتذل آن نیست. آغازگری نو شدن است و از آنجاییکه همه چیز – چه تو بخواهی و چه نخواهی – دائما در حال نو شدن است، آغازگری بیشتر وقتها یعنی جاری شدن در این جریان ساده زندگی.

و برای جاری شدن بیشتر وقتها آسان ترین کار رها شدن است. از قید و بند خزعبلاتی که به عنوان حقیقت مطلق پذیرفته ای. چالش آغازگری در رهایی از چیزهای زیادی است که می دانی، نه در دانستن چیزهای بیشتر. یک گوزن یا یک درخت یا بچه ای که هنوز مورد آموزش واقع نشده است مشکل آغازگری ندارند.

با الهام از:

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است

خیام

شما یک پیام مهم دارید

مدیریت خدمات اینترنت شاتل،

من بیشتر از چهار سال است که مشتری شما هستم و در این چهار سال هر بار که اینترنت من به دلیل سر رسید دوره پرداخت یا اتمام ترافیکم قطع شده است شما به من گفته اید که من یک پیام مهم دارم و باید به وبسایت مای دات شاتل دات آی آر لاگین کنم و من هم هر بار مانند یک مشتری مطیع این کار را کردم و بعد از لاگین به سامانه فوق الذکر بدهیم را به شما پرداخت کردم تا سرویس اینترنتم پس از چند ساعت قطعی دوباره وصل شود.

اما دیروز وقتی خواستم این کار را انجام بدهم متوجه شدم که لینک پرداخت فعال نیست. پس از تماس با بخش فنی و بعد تماس با بخش فروش و سپری شدن دقایق طولانی در لابلای منوهای تو در تو و گوش دادن به انواع پیامهای بازرگانی و امنیتی، همکار شما به اطلاع من رساند که مدیریت شاتل یعنی شما بسته اینترنت من را از سبد خدمات شاتل حذف کرده اید و من باید درخواست تغییر سرویس بدهم: از آفیس یک مگ به اکو یک مگ. درست مثل بیماری که داروهایش دیگر تولید یا وارد نمی شود و حالا باید پیش دکترش برود تا او برایش یک نسخه جایگزین بپیچد.

حالا سؤال من از شما اینست که من چطور می توانم برخلاف میل باطنیم و با آگاهی از اینکه ارتباط اینترنت با دارو یا قطعات خودرو تفاوت ماهیتی دارد، درخواست چیزی را بدهم؟ من از خواب بیدار شدم و دیدم که اینترنت که یکی از ضروری ترین چیزها در کار و زندگی امروز من است قطع شده است و بعد از نیم ساعت تلف شدن وقتم کارمند نه چندان خدمت رسان شما جمله زیر را با لحنی آمرانه به من دیکته می کند:

“من متقاضی تغییر سرویس خود از آفیس یک مگ به اکو یک مگ می باشم.”

من در این وضعیت واقعا چطور می توانم یک “متقاضی” باشم؟

از کارمند شما خواستم که یک نامه تضمین برای من بفرستد که سال بعد مدیریت تصمیم به حذف بسته اکو یک مگ و ایجاد یک بسته جدید به نام خیار یک مگ یا هر چی نمی گیرد. کارمند شما گفت که امکان دادن چنین تضمینی وجود ندارد.

از کارمند شما خواستم که من را به کسی که مرجع این تصمیم است وصل کند تا بتوانم شکایتم را مطرح کنم. کارمند شما گفت که امکان گفتگو با مدیر شرکت وجود ندارد و من “باید” با همین شماره و داخلی 4 بخش انتقادات و پیشنهادات تماس بگیرم.

از کارمند شما پرسیدم که مگر تفاوت بسته آفیس یک مگ با بسته اکو یک مگ چیست؟ کارمند شما گفت که تنها تفاوت در اینست که آفیس یک مگ 30 گیگ ترافیک سالانه دارد و بسته اکو یک مگ 22 گیگ.

وقتی اعتراض کردم که اینکار کلاه گذاشتن سر مشتری است کارمند شما با لحنی تند و حق به جانب به من گفت که ایرانی ها به هیچ گرانی اعتراض نمی کنند ولی وقتی به پرداخت اینترنت که می رسند صدایشان در می آید.

من از شما که مکالمه مشتریهایتان را برای “بالا بردن کیفیت خدمات” ضبط  می کنید می پرسم: شما چطور به خودتان اجازه می دهید که چنین ادبیات لمپن گونه قرن بیستمی را در ارتباط با مشتریتان بکار ببرید؟ ایرانی ها؟ شما ایرانی نیستید یا مشتریهایتان؟ چرا وقتی مشتری به یک مورد خاص اعتراض دارد اعتراض او را با جمله کلیشه “ایرانی ها…” به حاشیه می برید؟

من به کارمند شما یادآوری کردم که ایرانی ها امروز خیلی بیشتر از قبل به حق و حقوق اقتصادی شان آگاه هستند و روزانه در حال مطالبه آن. شاید بد نباشد این موضوع را به شما هم یادآوری کنم.

شما که تصمیم می گیرید مشتریتان را مجبور به ارسال درخواست برای تغییر بسته اینترنتش به بسته ای کوچکتر کنید آیا آگاه هستید که ما در قرن بیست و یکم زندگی می کنیم؟ نه جدی؟

شما که دسترسی اینترنت فراهم می کنید آیا از روح اینترنت و تاثیر آن بر زندگی مردم هم آگاه هستید؟

آیا آگاه هستید که کم کردن وزن بسته های شکر و نخود لوبیا و ثابت نگه داشتن قیمت بسته آنها (شاید) فقط برای مدت کوتاهی مشتریان را فریب می دهد؟

آیا جدیدا کارگران نانوایی را ندیده اید که دم در نانوایی نان سنگک تکان می دهند و تبلیغ می کنند؟ مدل کسب و کار “نان را کوچکتر و نازکتر و کم کیفیت تر کن و با همان قیمت قبلی بفروش” ظاهرا دیگر کار نمی کند.

صنعت خودرو با چند دهه سابقه در کم کردن کیفیت و عوض کردن اسم محصولاتش و بازی با عقب و جلوی خودروهایش با یک کمپین ساده روی اینترنت (خودرو صفر نخرید) این چنین به لرزه در آمده است.

حالا خود شما قضاوت کنید. وارد کردن و تولید کردن و اسمبل کردن چند هزار قطعه خودرو آسان تر است یا چند تا سوئیچ و سرور و چند متر کابل؟ کدامیک را راحت تر می توان جایگزین کرد؟

من بعد از گفتگو با همکار شما تصمیم گرفتم که بعد از این دیگر نه پیام مهمی از شما دریافت کنم و نه تقاضای تغییر بسته ای به شما ارسال . با اینترنت گوشی موبایلم یک بسته شش ماهه از شرکت رقیب شما خریدم تا ببینم آنها چگونه با مشتریشان گفتگو می کنند. خانمی که این بسته را به من فروخت لحن صمیمانه و دوستانه ای داشت. بدون این که لحنش در برابر سؤالهای تکراری من تغییر کند به من اطمینان خاطر داد که مدیریت شرکتشان راهبرد نانوایی یا نخود فروشی در فروش بسته های اینترنت ندارد و اگر هم بسته ای را حذف کنند بسته بزرگتری را برای رضایت مشتری جایگزین می کنند. البته بدون اینکه مشتری پیام مهمی دریافت کند و مجبور باشد درخواست تغییر سرویس ارسال نماید.

با آرزوی روشن تر شدن کاربرد و اثرات اینترنت برای شما و همکارانتان

علی سخاوتی

شهریور 1394

شادی پس از خودکشی با درد بدون خونریزی

سلام آقای سخاوتی,

از خواننده های همیشگی وبلاگتون هستم.

گفتین مطلب درخواستی هم مینویسید. میشه یه پست در مورد “شادی” بگذارید؟

من سی و پنج سال سن دارم و سالهای زیادی رو پشت کنکور, در دانشگاه, و بعد از اون تلف کردم و کاری که الان دارم رو میشد با دیپلم و شش ماه کاراموزی به دست آورد. کتابهای خوشبختی و مدیریت زمان و موفقیت و ووو… زیاد خوندم. میدونم همه میگن که باید در “حال” زندگی کردو ازش لذت برد و شاد بود. ولی من هیچوقت نتونستم این کار رو بکنم و همیشه کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده! الان توی این سن احساس افسردگی شدید میکنم. تا اونجایی که یادم میاد همیشه افسرده بودم, اما همیشه یه امید داشتم که قراره یه روزی شاد باشم و از شرایطم راضی باشم. الان دیگه همون امید رو هم ندارم. روزی نیس که به خود کشی فکر نکنم. گرچه هیچوقت این کار رو نمیکنم. اما همیشه فکر میکنم که مردم چطور این دنیا رو تحمل میکنن! چی اونها رو هرروز از خواب بیدار میکنه و باعث میشه تمام روز تلاش کنن و بعد دوباره بخوابن برای روز بعد. چطور مردم از زندگی لذت میبرن؟ از مهمونی؟ از مسافرت؟ بعدش چی؟ همه اینا تموم میشه و همه برمیگردن سر جاشون. چرا من از هیچ چی لذت نمیبرم. مطلقا از هیچ چی. بله یه لیوان آب خنک هم توی گرما به آدم لذت میده اما هیچی برام عمیق نیس. همه چی سطحی و پوچ و گذراست. آقای سخاوتی من از هیچ چیز لذت نمیبرم. همه رو دوست دارم, مردم, خونواده, دوستان و آشنایان, اما هیچی برام عمیق نیس. دلم برای هیچکس تنگ نمیشه. الان ماههاست خونواده م رو ندیدم اما انگار نه انگار! فقط از روی وظیفه گاهی بهشون زنگ میزنم. نمیدونم مریضم چه بیماری دارم. هیچوقت یه راهنما نداشتم. یکی که بهم بگه کجا باید بری و چیکار باید بکنی. همه چیز رو با سعی و خطا به دست آوردم.

الان توی این سن هیچ انگیره, هیچ امید و آرزویی ندارم. از عالم و آدم خسته شدم. لطف بزرگی در حقم کردین اگه راهنماییم کنین.

پیشاپیش تشکر میکنم.

—————————————————————————-

خواننده عزیز،

شما چاره ای به جز خودکشی ندارید.

kill-yourself

شما یک “خود” دارید که  ظرفیت شاد بودن و لذت بردن از زندگی ندارد و به همین دلیل فکر و میل خودکشی در شما زیاد به وجود می آید. این خود سالهای سال مخصوصا در دو دهه اول زندگی همه تمرکزش روی گرفتن صرف شده است. گرفتن غذا، پول، اطلاعات، محبت و هر چیزی که فکرش را بکنید. و هر چه میزان این چیزها در سالهای اول زندگی بیشتر باشد میل به خودکشی در سالهای بعدی زندگی بیشتر می شود.

در شما خودی هست که باید بمیرد تا خودی که می تواند از یک زندگی عمیق و با معنا لذت ببرد متولد بشود. دلیلش هم اینست که این خود برای هیچ چیزی بیرون خودش ارزش خلق نمی کند. این خود فقط می خواهد بگیرد و درون خودش تلنبار کند. مثل یخچال خاموشی که دائما تویش مواد غذایی بگذارید. بعد از مدتی کم کم بوی گندش در می آید.

شما درد خود را درست تشخیص داده اید : “کمبودهای زندگیم باعث شده که هدفی انتخاب کنم و تلاش زیادی رو صرف کنم و در آخر هم ببینم که اون چیزی که میخواستم نبوده!”

تا وقتی که “تنها” انگیزه حرکت برای شما تلاش برای رسیدن به چیزهایی است که “خودتان” می خواهید، طبیعی است که چه به آنها برسید و چه به آنها نرسید شاد نمی شوید.

همه چیز “سطحی و پوچ و گذراست.” شاید چون به جز خودتان چیز دیگری نمی بینید. من بیشتر عمرم را با همین احساس که همه چیز بی معنی و پوچ و گذراست گذرانده ام ولی در عین حال لحظه های عمیقی هم بوده است که واقعا شاد بوده ام و از زندگی لذت برده ام. و آن لحظه های نادر فقط لحظاتی بوده اند که در آن (تا حدودی) موفق به خودکشی شده ام.

این یک نصیحت اخلاقی نیست. بلکه تاکید بر ضرورت پس دادن یک هزارم درصد میلیونها چیزی است که از جهان هستی و آدمهای دور و برمان دریافت می کنیم.

بیکارید یا شغل مناسب ندارید؟ به احتمال زیاد (البته که همیشه استثناهایی هم وجود دارد) دلیلش اینست که چیزی پس نمی دهید. ارزشی خلق نمی کنید. مشکلی از کسی حل نمی کنید. که در این صورت – به احتمال زیاد- همان کاری هم که دارید از سر شما زیاد است.

تنها هستید؟ دوستی ندارید؟ دلیلش اینست که دوست کسی نیستید. به حرفهای کسی نمی توانید گوش بدهید. درباره زندگی کسی نمی توانید کنجکاوی کنید. خودتان را در یک رابطه حتی برای چند دقیقه نمی توانید بکشید.

همه چیز سطحی و پوچ و گذرا نیست. “خود” شما سطحی و پوچ است. چه کاری برای افزایش عمق خود کرده اید؟ نه جدی؟ امکان ارسال و دریافت ایمیل در کسری از ثانیه پوچ و سطحی است یا لرزش برگ درختان در باد؟ اینکه مادر شما با خطر کردن زندگی خودش شما را به دنیا آورد کم عمق و گذرا است یا اینکه چشمان شما می تواند این خزعبلات را روی یک صفحه های-رزولوشن لمسی بخواند؟

شاد نیستید؟ چون کسی را شاد نمی کنید. چون فقط تلاش می کنید اسباب شادی خود را فراهم کنید.

از زندگی لذت نمی برید؟ چون وجود شما باعث لذت هیچ کس نمی شود.

keep-calm-and-add-value-11

عمق و ارزش “خود” شما نسبت مستقیمی دارد با ارزش چیزهایی که به دنیای اطرافش پس می دهد. و هر چه این عمق و ارزش کمتر، نیاز به خودکشی بیشتر.

 من هنوز هم خیلی وقتها همین احساسی را دارم که شما با صداقت و جسارت بیان کرده اید. البته گاهی هم آن لحظات ناب و نادری می آیند که در آنها فرصت می یابم چیزی پس بدهم. گاهی یک هزار تومانی به یک فال فروش. گاهی جوابی به یک سؤال. و گاهی هم ایده هایی به یک مشتری با جیب پر پول. و در همان لحظه های ناب است که عمیقا از زندگیم لذت می برم و شاد می شوم.

بگذار باقی لحظه ها در عمق کم و با اندیشه خودکشی سپری شوند.

با احترام

علی سخاوتی

مرداد 1394

باز هم با الهام از

یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

مطالب مرتبط

همچنان در بند خود بودی که بود

هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

چرا من بیشتر عصبانی نمی شوم؟