بایگانی دسته: نشانه شناسی

یازده نشانه یک زندگی نسبتا نرمال

الف- مجبور نیستی دائما خودت را به خودت یا به فرد دیگری توضیح بدهی.

ب- خوردن و خوابیدن فعالیتهای مهم، لذت بخش و دائمی محسوب می شوند.

ج- درام (drama) پیش فرض تعاملات روزمره زندگی نیست، اگرچه ممکن است گه گداری پیش بیاید.

د- مجبور نیستی دائما چیزی را مخفی کنی.

ه- اشتباه می کنی و بعضی از تصمیمهایت را زیر سؤال می بری.

و- هیچ کاری نکردن یک گزینه معتبر محسوب می شود.

ز- کوچکترین سوراخ تنهایی ات را دائما با بتونه معاشرت پر نمی کنی.

ح- به هیچ چیز آنقدر معتاد نیستی که حتی برای یکی دو روز نتوانی آنرا ترک کنی.

ط- بازی می کنی. و می بازی. یا می بری.

ی- گه گداری از ته دل می خندی. یا گریه می کنی.

ک- نگرانی، ترس و اضطراب همه لحظات را در بر نمی گیرند.

26 نشانه بلوغ عاطفی

مطلب زیر را از اینجا ترجمه کرده ام.

1- می دانی که بیشتر رفتار بد دیگران از ترس و نگرانی است نه از روی حماقت یا رذالت. حق به جانب بودن را رها می کنی و به جهان به عنوان جایی که یا از احمق پر است یا از هیولا، نمی نگری. این باعث می شود که چیزها در ابتدا قطعیت کمتری داشته باشند ولی در طولانی مدت بسیار جالبتر به نظر برسند.

2- فهمیده ای که چیزی که توی ذهن توست به طور خودکار توسط دیگران قابل درک نیست. قبول داری که، متاسفانه، ناگزیر هستی که احساسات و نیات خود را با بکارگیری کلمات، شفاف کنی و تا با آرامش و وضوح صحبت نکرده باشی نمی توانی دیگران را به خاطر درک نکردن منظورت سرزنش کنی.

3- فهمیده ای که – به طور قابل توجهی – بعضی وقتها اشتباه می کنی. با شجاعت فراوان اولین قدمهای لرزان خود را به سوی معذرت خواهی (هر از چند گاهی) بر می داری.

4- یاد گرفته ای که به خودت اعتماد کنی. نه با رسیدن به اینکه تو آدم بزرگی هستی، بلکه با فهمیدن این نکته که بقیه نیز به اندازه تو نادان، ترسیده و گم شده هستند. همه ما در طول مسیر جبران می کنیم و این اشکالی ندارد.

5- دیگر از سندرم ایمپاستر رنج نمی بری چون پذیرفته ای که چیزی به نام یک آدم مشروع (موجه) وجود ندارد. همه ما، به درجات مختلف، سعی می کنیم در حالیکه داریم حماقتها و جنبه های ناشناخته خود را تحت کنترل نگه می داریم، یک نقش ایفا کنیم.

6- پدر و مادرت را می بخشی چون می فهمی که آنها برای توهین به تو، تو را به این دنیا نیاورده اند. آنها نیز با مشکلات و بدبختی خودشان دست و پنجه نرم می کردند. از یک جایی به بعد، خشم جایش را به دلسوزی و شفقت می دهد.

7- به تاثیر عظیم چیزهای کوچک روی احوال آدمی پی برده ای: زمان خواب، قند خون، استرس و غیره. و در نتیجه یاد گرفته ای که درباره موضوعات مهم و حساس با کسی که دوستش داری بحث نکنی مگر اینکه همه خوب استراحت کرده باشند، غذا خورده باشند، چیز دیگری ناراحتشان نکرده باشد و کسی برای رسیدن به قطار عجله نداشته باشد.

8- می دانی که وقتی نزدیکانت سرت غر می زنند یا توی اعصابت می روند آنها معمولا قصد آزار و اذیت تو را ندارند، آنها احتمالا تلاش می کنند به تنها روشی که بلدند توجه تو را جلب کنند. یاد می گیری که استیصال را در پس لحظه های نه چندان خوشایند کسانی که دوستشان داری تشخیص بدهی و -در یک روز خوب – به جای اینکه قضاوت کنی به حساب عشق بگذاری.

9- اگر کسی ناراحتت کند، دلخوری و نفرت را برای مدتها با خود حمل نمی کنی. به یاد می آوری که به زودی خواهی مرد. انتظار نداری که دیگران بدانند که مشکل چیست. تو مشکل را به طور مستقیم به آنها می گویی و اگر درک کردند، تو آنها را می بخشی. و اگر درک نکردند، به شکل دیگری باز هم تو از آنها می گذری.

10- به این نتیجه رسیده ای که از آنجاییکه زندگی خیلی کوتاه است، بسیار مهم است که حرف دلت را بزنی، روی چیزهایی که واقعا می خواهی تمرکز کنی و به آنها که دوستشان داری بگویی که چقدر برایت مهم هستند. احتمالا هر روز.

11- باورت را به کامل بودن تقریبا در همه زمینه ها از دست می دهی. هیچ آدم کامل، شغل کامل یا زندگی کاملی وجود ندارد. در عوض، قدر چیزهایی را که به اندازه کافی خوبند می دانی. فهمیده ای که خیلی چیزها در زندگیت از یک نظر نا امید کننده و از بسیاری جهات به اندازه کافی خوبند.

12- فضایل کمی بدبین بودن درباره نتیجه کارها را درک می کنی. و در نتیجه به آدمی آرامتر، صبورتر و با گذشت بیشتر تبدیل می شوی. بعضی از ایده آل گراییهایت را رها می کنی و آدمی قابل تحمل تر می شوی. (کمتر عجول، کمتر صلب، کمتر خشمگین)

13- می فهمی که نقاط ضعف شخصیت هر فردی با نقاط قوتی در تعادل است. به جای کنار گذاشتن ضعفهای یک نفر، به کلیت تصویر او می نگری. بله شخصی مو را از ماست می کشد ولی در عین حال به طرز زیبایی دقیق است و به هنگام حادثه محکم. بله شخصی کمی نامنظم است ولی در عین حال بسیار خلاق است با افق دیدی وسیع. می فهمی که آدم کامل وجود ندارد و هر قوتی را ضعفی همراهی می کند.

14- فضیلت عقب نشینی را یاد می گیری. یاد می گیری که بعضی جاها کوتاه بیایی و این کارت را نشانه بلوغ می دانی نه نشانه ضعف. ممکن است رابطه ات را با کسی صرفا برای بچه ها ادامه بدهی یا چون از تنهایی می ترسی. بعضی از ناملایمات زندگی را تحمل می کنی چون می دانی که یک زندگی بی اصطکاک سرابی بیش نیست.

15- کمی سخت تر عاشق می شوی. از یک نظر سخت است. وقتی کمتر بالغ بودی، می توانستی در یک نگاه به کسی دل ببازی. اکنون آگاهی که هر کسی هر چقدر هم که به ظاهر جذاب یا موفق به نظر برسد، از فاصله نزدیک کمی درد سر است. به همانی که داری وفاداری بیشتری پیدا می کنی.

16- با شگفتی می فهمی که در زندگی خصوصی، آدم دیگری هستی. بعضی از توهمات قبلی درباره خودت را رها می کنی. به هنگام ورود به رابطه ها یا دوستی ها با مهربانی به دیگران هشدار می دهی که چطور و چه زمانی ممکن است چالش برانگیز باشی.

17- یاد می گیری که خودت را بابت خطاها و حماقت هایت ببخشی. بی فایده بودن خودزنی بابت اشتباهات گذشته را می بینی. با خودت بیشتر دوست می شوی. البته که هنوز یک احمق هستی ولی یک احمق دوست داشتنی مثل همه ما.

18- می فهمی که بخشی از بلوغ شامل به صلح رسیدن با تکه هایی بچگانه از توست که همیشه با تو می مانند. دیگر تلاش نمی کنی که همیشه و در همه حال یک آدم بزرگ باشی. می پذیری که همه ما لحظات عقب گرد داریم و زمانیکه بچه دو ساله درونت سرش را تکان می دهد، سخاوتمندانه از او استقبال می کنی و توجهی را که نیاز دارد به او نشان می دهی.

19- دیگر خیلی به برنامه های جامع برای خوشبختی بادوام امید نمی بندی. چیزهای کوچک را که خوب از آب در می آیند جشن می گیری. می بینی که رضایت از دقیقه ها و لحظه ها می آید. اگر یک روز بدون دردسر خیلی زیادی سپری شود مشعوف می شوی. به گلها و به آسمان غروب علاقه بیشتری نشان می دهی. ذائقه ات برای چیزهای کوچک رشد پیدا می کند.

20- فکر مردم درباره خودت به طور کلی، اهمیتش را از دست می دهد. می بینی که ذهن دیگران مکانهای درهم برهمی است و خیلی زور نمی زنی که تصویر خودت را در چشمان دیگران برق بیندازی. چیزی که اهمیت دارد اینست که تو و یکی دو نفر دیگر با خود واقعیت اوکی باشید. طلب شهرت را رها می کنی و کم کم به دوست داشتن رو می آوری.

21- در بازخور شنیدن بهتر می شوی. به جای اینکه فرض کنی هر کسی که از تو اننتقاد می کند یا در اشتباه است یا سعی می کند به تو توهین کند. می پذیری شاید ایده بدی نباشد که به چند تا از چیزهایی که شنیده ای فکر کنی. کم کم می بینی که می توانی به یک انتقاد گوش بدهی و دوام بیاوری- بدون اینکه مجبور باشی به لاک دفاعی فرو بروی و وجود هرگونه مشکلی را انکارکنی.

22- به میزان تمایلت برای اینکه هر روز در نزدیکی زیاد با بعضی از مشکلات و مسائلت زندگی کنی پی می بری. بیشتر و بیشتر به خودت یادآوری می کنی که نیاز داری که چیزهایی را که آزارت می دهند بهتر بشناسی. بیشتر در طبیعت پیاده روی می کنی، ممکن است یک حیوان خانگی بگیری و به ارزش کهکشانهای دور دست بالای سرمان بیشتر واقف شوی.

23- دیگر به آسانی با رفتار منفی دیگران تحریک نمی شوی. قبل از اینکه ناراحت یا خشمگین بشوی یا از کوره در بروی، به این فکر می کنی که واقعا منظور آنها چه بوده است. می فهمی که ممکن است تفاوتی بین چیزی که یک نفر می گوید با چیزی که تو بلافاصله از منظور او استنباط کرده ای وجود داشته باشد.

24- تشخیص می دهی که چگونه گذشته خاص تو روی پاسخت به رویدادها تاثیر می گذارد و یاد می گیری که چطور نتیجه نامطلوب را جبران کنی. می پذیری که به خاطر چگونگی دوران کودکیت به اغراق در بعضی از جنبه های زندگی تمایل داری. نسبت به عکس العمل اولیه خودت به برخی موضوعات دو دل می شوی. یاد می گیری که بعضی وقتها احساساتت را دنبال نکنی.

25- وقتی یک رابطه دوستی را شروع می کنی، می بینی که بقیه آدمها آنقدر که دوست دارند درکی از چیزهایی که باعث نگرانی و آزار تو می شوند پیدا کنند تا با دردی که در قلب خود دارند کمتر احساس تنهایی نمایند، لزوما نمی خواهند که خبرهای خوبت را بشنوند. دوست بهتری می شوی چون می بینی چیزی که واقعا دوستی را شکل می دهد سهیم شدن در آسیب پذیری است.

26- یاد می گیری که نگرانیهایت را آرام کنی، نه با گفتن این جمله که همه چیز رو به راه خواهد شد. در بیشتر زمینه ها نخواهد شد. ظرفیتی می سازی که فکر کنی حتی جایی که مشکلاتی پیش می آید، بیشترشان را می توان پشت سر گذاشت. می بینی که همیشه یک پلن بی وجود دارد، که جهان پهناور است، که همیشه چند آدم مهربان می توان پیدا کرد و بیشتر چیزهای وحشتناک در نهایت، قابل تحمل هستند.

ده نشانه اینکه شما به بچه داری (babysitting) نیاز دارید

الف- کارهایی که به طور مستقل و بدون حضور یا اجازه یا تایید دیگران قادر/مایل به انجام آن هستید عمدتا عبارتند از: زر زر کردن، غر زدن، مقصر جلوه دادن دیگران و آسیب زدن به خود و محیط اطرافتان.

ب- گرانی/کمبود گوشت را یک مانع اساسی بر سر راه رشد و تعالی خود می  دانید.

ج- نیاز درونی شما به توجه دیگران، بی وقفه است.

د- به چیزی اهمیت نمی دهید.

ه- خود را مرکز جهان هستی می دانید و شایسته داشتن هر چیزی که توجهتان را جلب کند.

و- با هر محتوای زردی که معصومیت یا مظلومیت شما را تایید کند – به راحتی- رابطه برقرار می کنید.

ز-  در طلب جواب هستید نه در جستجوی سؤال.

ح- مقایسه (چیزهای) خود با (چیزهای) دیگران باعث خوشحالی یا ناراحتی شما می شود.

ط- بزرگترین ارزشی که برای دیگران خلق می کنید خواب نیمروز است.

ی- اطرافیان شما آرزو می کنند روزی فرا برسد که موارد فوق در مورد شما صدق نکند.

ده نشانه اینکه شما می توانید نه بشنوید

الف- همانقدر که به خود حق می دهید از دیگران درخواستی داشته باشید، به دیگران هم حق می دهید که به درخواست شما نه بگویند.

ب- بعد از نه شنیدن، بیشتر از یکی دو ساعت (یا حداکثر یکی دو روز) اعتماد به نفس خود را از  دست نمی دهید و علت وجودی خود را زیر سؤال نمی برید.

نه شنیدن

ج- گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود را دشمن درجه یک خود نمی پندارید.

د- با گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود – به امید عوض کردن نظرش – بحث و جدل نمی کنید.

ه- بعد از نه شنیدن، باز می توانید همان درخواست را از اشخاص دیگری بکنید.

و- بعد از نه شنیدن می توانید درخواست خود را – هر چه هست – بهتر کنید یا کلا تغییرش بدهید.

ز- بعد از نه شنیدن، گوینده نه یا همان رد کننده درخواست خود را تحلیل روانی نمی کنید. خودتان را هم همینطور.

ح- بعد از رد شدن درخواستتان، چیز دیگری در زندگی دارید که به آن بپردازید.

ط- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که از آنها مدرک دارید – به شما بدهی ندارند. یا حداقل خودشان اینطور فکر می کنند.

ی- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که بعدا شما مجبور خواهید شد به آنها نه بگویید – بدون هیچ دلیل خاصی به شما نه می گویند.

 

ده نشانه روانشناسی پاپ یا pop psychology

الف- پیدا کردن سریع یک نام برای یک وضعیت

ب- ربط دادن همه چیز به تیپ شخصیت

ج- استفاده فراوان از دسته بندی مثبت و منفی و تلاش فراوان برای حذف دسته منفی

د- فوروارد کردن سلف هلپ در قالب متون کوتاه، ویدئو و عکسهایی که یک جمله رویشان درج شده است

ه- تلاش برای شناسایی راز گل سرخ در جمع های دوستانه

و- استفاده فراوان از عبارات “از لحاظ روانی” یا “از لحاظ روانشناسی”

ز- تجسم یا همان ویژوالایز کردن آرزو یا هدف

ح- خودآگاهی فراوان نسبت به مفاهیم هرم مازلو

ط- خودآگاهی فراوان نسبت به تفکر مثبت

ی- خودآگاهی فراوان نسبت به غذاهای ارگانیک و دمنوشهای گیاهی

ده نشانه المپیک

الف- فردی از جمعی پیشی می گیرد.

ب- جمعی به اینکه فردی از جمعی پیشی گرفته است افتخار می کنند.

ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست تلاش می کنند از جمع های دیگر پیشی بگیرند.

ج-ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست به پیشی گرفتن از جمع های دیگر (حداقل در عمل) وقعی نمی گذارند.

د- بودن چند فرد – که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند- در یک جمع، ممکن است برای پیشی گرفتن آن جمع کافی نباشد.

ه- افرادی در جمع که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند باز هم ممکن است به پیشی گرفتن آن فرد افتخار کنند.

و- برای جمع هایی که دوست دارند پیشی بگیرند استثناهای فیزیولوژیک یک در سیصد میلیون چیزی از افتخار پیشی گرفتن آن فرد کم نمی کند.

ز- برای جمعی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند پیشی گرفتن های استثنایی هر از چند گاهی، همانقدر افتخار دارد که پیشی گرفتن های برنامه ریزی شده همیشگی.

ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث ناراحتی و نگرانی در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ح-ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث زور زدن در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ط- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با راه انداختن یک نمایش بزرگ پیشی گرفتن، جمع هایی را که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند متحد می کنند. متحدالشکل. متحدالفکر. متحدالنگاه. متحدالخرید.

ی- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با متحدالشکل متحدالفکر متحدالنگاه متحدالخرید کردن جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند، باز هم بیشتر از بقیه پیشی می گیرند.

شاملو – جاده، آن سوی پل – سیزده نشانه رسیدن به آنجایی که اینجاست

الف-

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

ب-

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

ج-

و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

د-

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی است در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

ه-

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش.

و-

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

ز-

و سرگردانی های جست و جو را

در شیب گاه گرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچ دور دست جاده

می گریزاند.

الف-

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

ح-

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

ط-

رویای دل پذیر زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

ی-

از آن پیش تر که نومیدی ی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد.

ک-

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

ل-

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش – فارغ از نزدیکی و بعد –

که دست خوش زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعت همه گانه بیگانه ئی

که بیننده را

از سلامت نگاه خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت نگاه او

تاثیر نیست

م-

و نگاه ها

در آستان رویت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند…

الف-

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

جاده، آن سوی پل سروده احمد شاملو

پانوشت

دقیقا نمی توانم بگویم که اتوبوسهای قزوین-تهران آسمان مرا کوچک می کردند یا هواپیماهایی که به تابلوی نشستن و برخاستنشان زل می زدم، آرزویم را به افقهای دیگر می بردند. هر چه بود اگر انگیزه ای در آن سالها داشتم انگیزه سفر بود و اگر هوایی در سرم بود هوای رفتن به آن سوی پل. به مکانی که عطر تصنعی گوشه ای از تاریخش مشامم را به جای بوی ناکی دنیاهای آدمهایش پر می کرد.

pascal

نمی دانم رها کردن مکانها و تاریخ در خواب ابدی مرغ است یا بنا کردن کلبه ای پابرجا تخم مرغ. در هر صورت هر دو لازمند که بتوانی سرگردانی های جست و جو را به کمی آنطرف تر بگریزانی. وگرنه دو ماه بعد از مهاجرت به کانادا شروع می کنی به فراهم کردن مقدمات مهاجرت به آمریکای جنوبی. تا به هر جمعیتی نالان نشوی ابتذال عطش رهایت نمی کند. انگیزه مهاجرت هم همینطور. انگیزه طلاق هم همینطور.

به جای بحث سر اینکه جستجو از آن چشم است یا حقیقت، همینکه چشمهایت را به اندازه کافی باز نگه داری برای یافتن یا یافته شدن حقیقتی که خیلی وقتها باور نکردنی است، کافیست. حقیقتی مثل اینکه زندگی می تواند دلپذیر باشد. بعد از همه روزها و سالهای افسردگی که به فکر فرار یا خودکشی گذراندی.

چشمانت را که به اندازه کافی باز نگه داری کم کم از نزدیکی و بعد و زاویه نگاه، فراتر می روی و باز می آیی به جام جمی که سالها خودت -بی خبر- داشته ای. به همه چیزهایی که دنبالشان بودی و ستایششان می کردی. باز می آیی به اینجا. به کلبه پابرجای خودت.

احتمال موفقیت

من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

احتمال موفقیت
احتمال موفقیت

این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

علی سخاوتی

خرداد 1395

مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

زمانیکه اعضای یک جامعه تصور کنند آن جامعه دیگر فایده ای برایشان ندارد یا کیفیتش را دارد از دست می دهد، با انتخاب بین دو گزینه مواجه می شوند: الف- خروج یا مهاجرت ب- اعتراض یا تلاش برای تغییر.

این تئوری که توسط اقتصاددان قرن بیستمی آقای آلبرت هرشمن سال 1970 در کتاب Exit, Voice, and Loyalty ارائه شده است، تصمیم گیری آدمها را در یک وضعیت ناخوشایند مدل می کند.

Exit - Voice
Exit – Voice

 مهاجرت یا خروج یعنی که محل را ترک کنی. شغلی را که حقوقش کافی نیست. همسری را که آزارت می دهد. شرکتی را که اینترنت پر سرعتش راضی کننده نیست. یا وطنت را که دیگر به هزار و یک دلیل غیر قابل تحمل شده است.

اما خروج همیشه در عالم خارج اتفاق نمی اقتد. می توان ذهنی یا احساسی خارج شد. یا همان بی خیال. یا بی تفاوت. مثل مردی که در طلاق خاموش زندگی می کند. یا کارمندی که فقط ساعت می زند. یا شهروندی که دیگر چیزی برایش مهم نیست.

اگر برایت مهم باشد و باور داشته باشی که می توانی عامل تغییر باشی، صدایت در می آید. به شکل اعتراض یا در قالب ایده هایی برای تغییر و بهبودی شرایط جامعه ای که به آن احساس تعهد می کنی.

اگر برایت مهم باشد ولی باور نداشته باشی که کاری از دست تو ساخته است، تحمل می کنی. دندانهایت را بهم فشار می دهی و همچنان به چرخاندن چرخی که باید بچرخانی ادامه می دهی. تحمل، امید منفعلانه است به بهتر شدن شرایط. بی خیالی، نظاره منفعلانه کشتی است در حال غرق شدن.

این مدل ساده خطی اگرچه به درک بهتر تصمیمی که در شرایط ناخوشایند می گیریم کمک می کند ولی فرایندی را که در ادامه آن تصمیم می آید نمی تواند توضیح بدهد. پدیده هایی مانند مهاجرت هایی که به علت ناخوشایندی شرایط اتفاق نمی افتند. یا بازگشت پس از مهاجرت. یا تصمیمهای ترکیبی مانند مهاجرت همراه با اعتراض (برای نمونه کانالهای تلویزیونی که در آنها مهاجران هر کشور سعی می کنند پیام اعتراض یا تغییر خودشان را به گوش هم میهنان مهاجرت کرده یا مهاجرت نکرده خودشان برسانند.)

نکته دیگری که در تئوری آقای هرشمن نادیده گرفته می شود اینست که ناخوشایند یعنی چی؟ چه درجه ای از ناخوشایندی آدم را وادار به تصمیم گیری بین ترک و اعتراض می کند؟ و عوامل بوجود آورنده ناخوشایندی چگونه بر این تصمیم اثر می گذارند؟

 بدیهی است که شرایط سوریه امروز بقدری ناخوشایند است که میلیونها نفر مهاجر سوری تصمیم به ترک خانه خود گرفته اند. ولی آیا تصمیم به مهاجرت در آدمهایی که از کشورهای جهان اول به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند هم همینقدر بدیهی است؟ یا حتی تصمیم کسانی که مثل من ده سال پیش، از ایران به کانادا یا استرالیا مهاجرت می کنند؟

رفتن و ماندن، مهاجرت و سکنی گزیدن، حرکت و سکون رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند. مثل تشنگی و نوشیدن آب. مثل فراز و فرود موج. مثل شب و روز. مثل ثبات و تغییر. اگرچه سکنی گزیدن نیاز اساسی بشر برای سامان دادن به محیط و فضای اطرافش و آشنا شدن با جایی که زندگی می کند و قرار یافتن است، ولی همین قرار یافتن پس از مدتی به تکرار و روزمرگی می انجامد. بعد از مدتی آدم می خواهد به جایی برود که قبلا آنجا نبوده است. می خواهد با غریبه ای آشنا بشود. می خواهد در شرکت دیگری کار کند یا کلا شغلش را عوض کند. می خواهد با جاهای جدید، تجربه های جدید و آدمهای جدید – آن دورترها – مواجه شود.

گویی که آدمها – فردی یا جمعی – از یکسو می خواهند در یک مرکز، آرام و قرار داشته باشند و تداوم تاریخ و تجربه و نان شب و سقف بالای سرشان حفظ بشود، و از سوی دیگر می خواهند آنطرف تر بروند و کشف کنند و از تنوع بهره مند بشوند. مثل یک پاندول یا مثل یک کشتی که تا ابد در دریایی سفر می کند که گاهی آرام و گاهی طوفانی است.

دیالکتیک میان ثبات و تغییر، میان ترس و شهامت و میان رفتن و ماندن در رمان چهارگانه مهاجران نوشته ویلهلم موبرگ به زیبایی بیان می شود.

از شانزده سوئدی که تصمیم می گیرند به آمریکا – زمین بدون کشاورزی که کشاورزان بدون زمین را به خود فرا می خواند – مهاجرت کنند، بعضیشان تصمیم گرفته اند که “از چیزی” مهاجرت کنند. دانجل 46 ساله می خواهد از مجازات مذهبی فرار کند. رابرت 17 ساله از نوکری و یوریکا فاحشه 37 ساله از انزوای اجتماعی. اینها آدمهایی هستند که بیشتر از آنکه بدنبال جذابیتهای دنیای جدید باشند می خواهند از گذشته شان رها بشوند و از خاطراتش.

در مقابل کارل اسکار – یکی از شخصیتهای اصلی داستان – می خواهد “به چیزی” مهاجرت کند. عامل محرک در تصمیم گیری کارل اسکار برای مهاجرت انتظاری است که از آمریکا و زمینهای حاصلخیزش در سر پرورانده است. او به جای فرار از گذشته، قصد دارد به آینده سفر کند.

کریستینا زن 25 ساله کارل – دیگر شخصیت مهم داستان –  به تصمیم مهاجرت با شک و تردید نگاه می کند و مخاطراتش را جدی می داند. کریستینا سمبل ماندن، پذیرش، تحمل، سنت و تداوم تاریخ است. کارل و کریستینا یک پائیز و زمستان بر سر این تصمیم با هم بحث می کنند و در آخر مرگ دختر چهار ساله شان بر اثر قحطی است که تحمل و پذیرش کریستینا را به جای خانه و مزرعه کوچکشان در سوئد، در قالب همراهی همسرش در مهاجرت به آمریکا می ریزد.

آقای موبرگ داستان مهاجرت را در یک حلقه هفت مرحله ای اینگونه به تصویر می کشد:

مهاجرت
مهاجرت

تعامل منحصر بفرد شخصیتهای داستان با محیط و با آدمهای دیگر در هر یک از این هفت مرحله به ما کمک می کند که به پدیده مهاجرت فراتر از مدل ساده آقای هرشمن نگاه کنیم. کارل اسکار با قاطعیت و اعتماد به نفس تمام، مراحل اولیه مهاجرت را پشت سر می گذارد. با امید و آرزو به سرزمین فرصتهای طلایی پا می نهد و در جستجوی زمین ایده آلش دورتر و بیشتر از دیگران جستجو می کند. در مقابل کریستینا نمی تواند خاطرات گذشته اش را رها کند. برای او سوئد تا سالها خانه باقی می ماند و او هم به بازگشت به آنجا امیدوار.

البته گذشت زمان و مخصوصا اعتقاد به مشیت الهی به کریستینا کمک می کند تا درد دوری از وطنش را التیام بخشد و آسمان را همه جا یک رنگ ببیند. کریستینا بعد از سالها و با پذیرش، می تواند دنیای نو و کهنه اش را با هم بیامیزد و فراتر از شکاف گذشته و حال و آرزو و خاطره، به آرامش و قطعیت برسد. بعد از مرگ کریستینا هنگام زایمان، امید کارل به آینده فرو می پاشد و خاطرات گذشته تنها وسیله ای می شود که قادر است او را به خانه برساند.

حلقه مهاجرت آقای موبرگ شبیه به هفت شهر عشق عطار است. مهاجرت اگرچه با عشق و طلب جایی که اینجا نیست آغاز میشود ولی اگر با صبر و پذیرش تداوم یابد و با شناخت و استغنا و توحید و حیرت همراه شود، می تواند آدم را به جایی برساند که همینجاست و در عین حال اینجا نیست.

پانوشت

این مطلب قرار بود ده نشانه برای اینکه زمان مهاجرت فرا رسیده است باشد. این هم آن ده نشانه:

الف- خوشی زیر دلتان زده است.

ب- عاشق کسی در کشور، شهر، روستا یا کوچه دیگری شده اید.

ج- خیال می کنید به اینجا تعلق ندارید.

د- مدل آقای هرشمن برای شما به اندازه کافی الهام بخش است.

ه- معتقدید آسمان همه جا یکرنگ نیست.

و- ادامه بقای خود و نزدیکانتان در جایی که زندگی می کنید با سختی یا خطر روبرو است.

ز- موفق به گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر خارجی شده اید.

ح- جهان وطنی می اندیشید.

ط- تمایل دارید یک زبان خارجی را در “محیط” فرا بگیرید.

ی- اگر تا به حال “بی خیال” بوده اید حالا گزینه “تحمل” یا “مهاجرت” یا “اعتراض” برای شما جذاب تر شده است. و سه حالت دیگر.

ده نشانه انتخاب

الف- تردید قبل از انتخاب

این که گویی این کنم یا آن کنم خود نشان اختیار است ای صنم

ب- شک و توجیه پس از انتخاب. مثلا پرس و جوی قیمت چیزی که به تازگی خریده ایم از فروشندگان دیگر و سپس پیدا کردن نشانه های تمایز در چیزی که خریده ایم برای توجیه اختلاف قیمت.

ج- اجتناب از اطلاعات. گریز از انتخاب. گریز از آزادی. یا گریز از هر چیزی.

د- دموکراسی، الیگارشی، مونارشی، اریستوکراسی، آنارشی و غیره.

ه- پوستر، بروشور و سایر فرم های تبلیغاتی.

و- ندامت. پشیمانی از انتخابی که می توانست بهتر باشد.

وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی

ز- ملامت. زمانیکه که فکر می کنیم انتخاب کننده کارش را درست انجام داده ولی انتخاب شونده می توانست کارش را بهتر انجام بدهد.

ح- خشم. زمانیکه انتخاب یا انتخابهای شخص یا اشخاص دیگر بدون میل یا حتی آگاهی ما گریبان ما را می گیرد.

آنک دزدد مال تو گویی بگیر
دست و پایش را ببر سازش اسیر
وآنک قصد عورت تو می‌کند
صد هزاران خشم از تو می‌دمد

ط- عدم نیاز به دلیل و منطق قبل از انتخاب.

We don’t want things because we have reasons for it, we find reasons for it because we want it.

ی- جبر. اگرچه همه انتخابهای ما از نگاه دیگران صد در صد انتخاب هستند ولی آنها نمی دانند که ما در آن لحظه خاص به هزار و یک دلیل مجبور به آن انتخاب بوده ایم.