بایگانی دسته: نشانه شناسی

ده نشانه روانشناسی پاپ یا pop psychology

الف- پیدا کردن سریع یک نام برای یک وضعیت

ب- ربط دادن همه چیز به تیپ شخصیت

ج- استفاده فراوان از دسته بندی مثبت و منفی و تلاش فراوان برای حذف دسته منفی

د- فوروارد کردن سلف هلپ در قالب متون کوتاه، ویدئو و عکسهایی که یک جمله رویشان درج شده است

ه- تلاش برای شناسایی راز گل سرخ در جمع های دوستانه

و- استفاده فراوان از عبارات “از لحاظ روانی” یا “از لحاظ روانشناسی”

ز- تجسم یا همان ویژوالایز کردن آرزو یا هدف

ح- خودآگاهی فراوان نسبت به مفاهیم هرم مازلو

ط- خودآگاهی فراوان نسبت به تفکر مثبت

ی- خودآگاهی فراوان نسبت به غذاهای ارگانیک و دمنوشهای گیاهی

ده نشانه المپیک

الف- فردی از جمعی پیشی می گیرد.

ب- جمعی به اینکه فردی از جمعی پیشی گرفته است افتخار می کنند.

ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست تلاش می کنند از جمع های دیگر پیشی بگیرند.

ج-ج- آن فرد ممکن است از جمعی آمده باشد که سالها یا قرنهاست به پیشی گرفتن از جمع های دیگر (حداقل در عمل) وقعی نمی گذارند.

د- بودن چند فرد – که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند- در یک جمع، ممکن است برای پیشی گرفتن آن جمع کافی نباشد.

ه- افرادی در جمع که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند باز هم ممکن است به پیشی گرفتن آن فرد افتخار کنند.

و- برای جمع هایی که دوست دارند پیشی بگیرند استثناهای فیزیولوژیک یک در سیصد میلیون چیزی از افتخار پیشی گرفتن آن فرد کم نمی کند.

ز- برای جمعی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند پیشی گرفتن های استثنایی هر از چند گاهی، همانقدر افتخار دارد که پیشی گرفتن های برنامه ریزی شده همیشگی.

ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث ناراحتی و نگرانی در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ح-ح- جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند، اهمیت ندادن به پیشی گرفتن را غیرقابل قبول جلوه می دهند و باعث زور زدن در افرادی از بین جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت نمی دهند می شوند.

ط- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با راه انداختن یک نمایش بزرگ پیشی گرفتن، جمع هایی را که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند متحد می کنند. متحدالشکل. متحدالفکر. متحدالنگاه. متحدالخرید.

ی- جمع هایی که به پیشی گرفتن بیشتر از بقیه اهمیت می دهند با متحدالشکل متحدالفکر متحدالنگاه متحدالخرید کردن جمع هایی که به پیشی گرفتن اهمیت می دهند یا نمی دهند، باز هم بیشتر از بقیه پیشی می گیرند.

شاملو – جاده، آن سوی پل – سیزده نشانه رسیدن به آنجایی که اینجاست

الف-

مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست.

مرا دیگر هوای سفری به سر نیست.

ب-

قطاری که نیم شبان نعره کشان از ده ما می گذرد

آسمان مرا کوچک نمی کند

ج-

و جاده ئی که از گرده ی پل می گذرد

آرزوی مرا با خود

به افق های دیگر نمی برد.

د-

آدم ها و بوی ناکی دنیاهاشان

یک سر

دوزخی است در کتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

ه-

تا راز بلند انزوا را دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش.

و-

بگذار تا مکان ها و تاریخ به خواب اندر شود

در آن سوی پل ده

که به خمیازه خوابی جاودانه دهان گشوده است

ز-

و سرگردانی های جست و جو را

در شیب گاه گرده ی خویش

از کلبه ی پابرجای ما

به پیچ دور دست جاده

می گریزاند.

الف-

مرا دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

ح-

حقیقت ناباور

چشمان بیداری کشیده را باز یافته است:

ط-

رویای دل پذیر زیستن

در خوابی پادرجای تر از مرگ،

ی-

از آن پیش تر که نومیدی ی انتظار

تلخ ترین سرود تهی دستی را باز خوانده باشد.

ک-

و انسان به معبد ستایش های خویش

فرود آمده است.

ل-

انسانی در قلمرو شگفت زده ی نگاه من

در قلمرو شگفت زده ی دستان پرستنده ام.

انسانی با همه ابعادش – فارغ از نزدیکی و بعد –

که دست خوش زوایای نگاه نمی شود.

با طبیعت همه گانه بیگانه ئی

که بیننده را

از سلامت نگاه خویش

در گمان می افکند

چرا که دوری و نزدیکی را

در عظمت نگاه او

تاثیر نیست

م-

و نگاه ها

در آستان رویت او

قانونی ازلی و ابدی را

بر خاک

می ریزند…

الف-

انسان

به معبد ستایش خویش باز آمده است.

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است.

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست.

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست.

جاده، آن سوی پل سروده احمد شاملو

پانوشت

دقیقا نمی توانم بگویم که اتوبوسهای قزوین-تهران آسمان مرا کوچک می کردند یا هواپیماهایی که به تابلوی نشستن و برخاستنشان زل می زدم، آرزویم را به افقهای دیگر می بردند. هر چه بود اگر انگیزه ای در آن سالها داشتم انگیزه سفر بود و اگر هوایی در سرم بود هوای رفتن به آن سوی پل. به مکانی که عطر تصنعی گوشه ای از تاریخش مشامم را به جای بوی ناکی دنیاهای آدمهایش پر می کرد.

pascal

نمی دانم رها کردن مکانها و تاریخ در خواب ابدی مرغ است یا بنا کردن کلبه ای پابرجا تخم مرغ. در هر صورت هر دو لازمند که بتوانی سرگردانی های جست و جو را به کمی آنطرف تر بگریزانی. وگرنه دو ماه بعد از مهاجرت به کانادا شروع می کنی به فراهم کردن مقدمات مهاجرت به آمریکای جنوبی. تا به هر جمعیتی نالان نشوی ابتذال عطش رهایت نمی کند. انگیزه مهاجرت هم همینطور. انگیزه طلاق هم همینطور.

به جای بحث سر اینکه جستجو از آن چشم است یا حقیقت، همینکه چشمهایت را به اندازه کافی باز نگه داری برای یافتن یا یافته شدن حقیقتی که خیلی وقتها باور نکردنی است، کافیست. حقیقتی مثل اینکه زندگی می تواند دلپذیر باشد. بعد از همه روزها و سالهای افسردگی که به فکر فرار یا خودکشی گذراندی.

چشمانت را که به اندازه کافی باز نگه داری کم کم از نزدیکی و بعد و زاویه نگاه، فراتر می روی و باز می آیی به جام جمی که سالها خودت -بی خبر- داشته ای. به همه چیزهایی که دنبالشان بودی و ستایششان می کردی. باز می آیی به اینجا. به کلبه پابرجای خودت.

احتمال موفقیت

من ایمیلهای زیادی دریافت می کنم که نویسنده هایشان می خواهند نظرم را درباره احتمال موفقیت یک ایده – ایده کسب و کار یا ایده ادامه تحصیل – بدانند. نویسنده معمولا ابتدا در چند خط موقعیت زمانی و مکانی ایده را شرح می دهد و سپس در یک جمله نظر اینجانب را درباره احتمال موفقیت ایده جویا می شود.

احتمال موفقیت
احتمال موفقیت

این هم نظر اینجانب درباره احتمال موفقیت ایده شما:

الف- احتمال موفقیت ایده شما عددی است بزرگتر از صفر و کوچکتر از یک.

ب- جستجوی عدد دقیق یا حدودی این احتمال می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ج- این ایده شما یا آن ایده تان یا هر ایده ای که در آینده ممکن است به آن برسید به احتمال زیاد موفق نمی شود.

د- اگر هر روز روزی ده ایده بنویسید به احتمال خیلی خیلی زیاد بعد از شش ماه یا حداکثر یکسال ایده های خیلی خیلی بهتری خواهید داشت.

ه- تا آنروز فرا برسد، به دیگران در اجرای ایده های خوبشان کمک کنید.

و-  برای امتحان کردن یک ایده به تنها چیزی که نیاز ندارید دانستن احتمال موفقیت آنست. امتحان کردن یک ایده می تواند نشانه جهالت، حماقت، گشادی، ترس، توهم یا عدم علاقه زیاد شما به علم آمار و احتمال باشد.

ز- بیشتر ایده هایی که دارید ایده های بدی هستند یا به عبارت دقیقتر شما اجرا کننده بدی برای آن ایده ها هستید.

ح- ترکیب غیر جبری چهار عامل پذیرش عدم قطعیت، پذیرش مسئولیت، پذیرش شکست و یادگیری از آن، “احتمال رشد” شما را به دست می دهد.

ط- ایده های خود را مانند بذر در اختیار دیگران قرار دهید و خودتان مانند خاک در اختیار بذر ایده های دیگران قرار بگیرید تا احتمال رشد شما افزایش یابد.

ی- همیشه و در همه حال فراموش نکیند که “موفقیت” یک بیماری مسری از راه تماس جنسی است و شما باید تا جاییکه می توانید احتمال ابتلا به این بیماری را در خود کاهش دهید. توجه داشته باشید که هرگز نمی توانید این احتمال را به صفر برسانید.

با امید کاهش احتمال دریافت نامه در زمینه پیشگویی احتمال موفقیت ایده ها در آینده

علی سخاوتی

خرداد 1395

مهاجرت به اینجایی که اینجا نیست

زمانیکه اعضای یک جامعه تصور کنند آن جامعه دیگر فایده ای برایشان ندارد یا کیفیتش را دارد از دست می دهد، با انتخاب بین دو گزینه مواجه می شوند: الف- خروج یا مهاجرت ب- اعتراض یا تلاش برای تغییر.

این تئوری که توسط اقتصاددان قرن بیستمی آقای آلبرت هرشمن سال 1970 در کتاب Exit, Voice, and Loyalty ارائه شده است، تصمیم گیری آدمها را در یک وضعیت ناخوشایند مدل می کند.

Exit - Voice
Exit – Voice

 مهاجرت یا خروج یعنی که محل را ترک کنی. شغلی را که حقوقش کافی نیست. همسری را که آزارت می دهد. شرکتی را که اینترنت پر سرعتش راضی کننده نیست. یا وطنت را که دیگر به هزار و یک دلیل غیر قابل تحمل شده است.

اما خروج همیشه در عالم خارج اتفاق نمی اقتد. می توان ذهنی یا احساسی خارج شد. یا همان بی خیال. یا بی تفاوت. مثل مردی که در طلاق خاموش زندگی می کند. یا کارمندی که فقط ساعت می زند. یا شهروندی که دیگر چیزی برایش مهم نیست.

اگر برایت مهم باشد و باور داشته باشی که می توانی عامل تغییر باشی، صدایت در می آید. به شکل اعتراض یا در قالب ایده هایی برای تغییر و بهبودی شرایط جامعه ای که به آن احساس تعهد می کنی.

اگر برایت مهم باشد ولی باور نداشته باشی که کاری از دست تو ساخته است، تحمل می کنی. دندانهایت را بهم فشار می دهی و همچنان به چرخاندن چرخی که باید بچرخانی ادامه می دهی. تحمل، امید منفعلانه است به بهتر شدن شرایط. بی خیالی، نظاره منفعلانه کشتی است در حال غرق شدن.

این مدل ساده خطی اگرچه به درک بهتر تصمیمی که در شرایط ناخوشایند می گیریم کمک می کند ولی فرایندی را که در ادامه آن تصمیم می آید نمی تواند توضیح بدهد. پدیده هایی مانند مهاجرت هایی که به علت ناخوشایندی شرایط اتفاق نمی افتند. یا بازگشت پس از مهاجرت. یا تصمیمهای ترکیبی مانند مهاجرت همراه با اعتراض (برای نمونه کانالهای تلویزیونی که در آنها مهاجران هر کشور سعی می کنند پیام اعتراض یا تغییر خودشان را به گوش هم میهنان مهاجرت کرده یا مهاجرت نکرده خودشان برسانند.)

نکته دیگری که در تئوری آقای هرشمن نادیده گرفته می شود اینست که ناخوشایند یعنی چی؟ چه درجه ای از ناخوشایندی آدم را وادار به تصمیم گیری بین ترک و اعتراض می کند؟ و عوامل بوجود آورنده ناخوشایندی چگونه بر این تصمیم اثر می گذارند؟

 بدیهی است که شرایط سوریه امروز بقدری ناخوشایند است که میلیونها نفر مهاجر سوری تصمیم به ترک خانه خود گرفته اند. ولی آیا تصمیم به مهاجرت در آدمهایی که از کشورهای جهان اول به کشورهای دیگر مهاجرت می کنند هم همینقدر بدیهی است؟ یا حتی تصمیم کسانی که مثل من ده سال پیش، از ایران به کانادا یا استرالیا مهاجرت می کنند؟

رفتن و ماندن، مهاجرت و سکنی گزیدن، حرکت و سکون رابطه ای دیالکتیکی با هم دارند. مثل تشنگی و نوشیدن آب. مثل فراز و فرود موج. مثل شب و روز. مثل ثبات و تغییر. اگرچه سکنی گزیدن نیاز اساسی بشر برای سامان دادن به محیط و فضای اطرافش و آشنا شدن با جایی که زندگی می کند و قرار یافتن است، ولی همین قرار یافتن پس از مدتی به تکرار و روزمرگی می انجامد. بعد از مدتی آدم می خواهد به جایی برود که قبلا آنجا نبوده است. می خواهد با غریبه ای آشنا بشود. می خواهد در شرکت دیگری کار کند یا کلا شغلش را عوض کند. می خواهد با جاهای جدید، تجربه های جدید و آدمهای جدید – آن دورترها – مواجه شود.

گویی که آدمها – فردی یا جمعی – از یکسو می خواهند در یک مرکز، آرام و قرار داشته باشند و تداوم تاریخ و تجربه و نان شب و سقف بالای سرشان حفظ بشود، و از سوی دیگر می خواهند آنطرف تر بروند و کشف کنند و از تنوع بهره مند بشوند. مثل یک پاندول یا مثل یک کشتی که تا ابد در دریایی سفر می کند که گاهی آرام و گاهی طوفانی است.

دیالکتیک میان ثبات و تغییر، میان ترس و شهامت و میان رفتن و ماندن در رمان چهارگانه مهاجران نوشته ویلهلم موبرگ به زیبایی بیان می شود.

از شانزده سوئدی که تصمیم می گیرند به آمریکا – زمین بدون کشاورزی که کشاورزان بدون زمین را به خود فرا می خواند – مهاجرت کنند، بعضیشان تصمیم گرفته اند که “از چیزی” مهاجرت کنند. دانجل 46 ساله می خواهد از مجازات مذهبی فرار کند. رابرت 17 ساله از نوکری و یوریکا فاحشه 37 ساله از انزوای اجتماعی. اینها آدمهایی هستند که بیشتر از آنکه بدنبال جذابیتهای دنیای جدید باشند می خواهند از گذشته شان رها بشوند و از خاطراتش.

در مقابل کارل اسکار – یکی از شخصیتهای اصلی داستان – می خواهد “به چیزی” مهاجرت کند. عامل محرک در تصمیم گیری کارل اسکار برای مهاجرت انتظاری است که از آمریکا و زمینهای حاصلخیزش در سر پرورانده است. او به جای فرار از گذشته، قصد دارد به آینده سفر کند.

کریستینا زن 25 ساله کارل – دیگر شخصیت مهم داستان –  به تصمیم مهاجرت با شک و تردید نگاه می کند و مخاطراتش را جدی می داند. کریستینا سمبل ماندن، پذیرش، تحمل، سنت و تداوم تاریخ است. کارل و کریستینا یک پائیز و زمستان بر سر این تصمیم با هم بحث می کنند و در آخر مرگ دختر چهار ساله شان بر اثر قحطی است که تحمل و پذیرش کریستینا را به جای خانه و مزرعه کوچکشان در سوئد، در قالب همراهی همسرش در مهاجرت به آمریکا می ریزد.

آقای موبرگ داستان مهاجرت را در یک حلقه هفت مرحله ای اینگونه به تصویر می کشد:

مهاجرت
مهاجرت

تعامل منحصر بفرد شخصیتهای داستان با محیط و با آدمهای دیگر در هر یک از این هفت مرحله به ما کمک می کند که به پدیده مهاجرت فراتر از مدل ساده آقای هرشمن نگاه کنیم. کارل اسکار با قاطعیت و اعتماد به نفس تمام، مراحل اولیه مهاجرت را پشت سر می گذارد. با امید و آرزو به سرزمین فرصتهای طلایی پا می نهد و در جستجوی زمین ایده آلش دورتر و بیشتر از دیگران جستجو می کند. در مقابل کریستینا نمی تواند خاطرات گذشته اش را رها کند. برای او سوئد تا سالها خانه باقی می ماند و او هم به بازگشت به آنجا امیدوار.

البته گذشت زمان و مخصوصا اعتقاد به مشیت الهی به کریستینا کمک می کند تا درد دوری از وطنش را التیام بخشد و آسمان را همه جا یک رنگ ببیند. کریستینا بعد از سالها و با پذیرش، می تواند دنیای نو و کهنه اش را با هم بیامیزد و فراتر از شکاف گذشته و حال و آرزو و خاطره، به آرامش و قطعیت برسد. بعد از مرگ کریستینا هنگام زایمان، امید کارل به آینده فرو می پاشد و خاطرات گذشته تنها وسیله ای می شود که قادر است او را به خانه برساند.

حلقه مهاجرت آقای موبرگ شبیه به هفت شهر عشق عطار است. مهاجرت اگرچه با عشق و طلب جایی که اینجا نیست آغاز میشود ولی اگر با صبر و پذیرش تداوم یابد و با شناخت و استغنا و توحید و حیرت همراه شود، می تواند آدم را به جایی برساند که همینجاست و در عین حال اینجا نیست.

پانوشت

این مطلب قرار بود ده نشانه برای اینکه زمان مهاجرت فرا رسیده است باشد. این هم آن ده نشانه:

الف- خوشی زیر دلتان زده است.

ب- عاشق کسی در کشور، شهر، روستا یا کوچه دیگری شده اید.

ج- خیال می کنید به اینجا تعلق ندارید.

د- مدل آقای هرشمن برای شما به اندازه کافی الهام بخش است.

ه- معتقدید آسمان همه جا یکرنگ نیست.

و- ادامه بقای خود و نزدیکانتان در جایی که زندگی می کنید با سختی یا خطر روبرو است.

ز- موفق به گرفتن پذیرش از یک دانشگاه معتبر خارجی شده اید.

ح- جهان وطنی می اندیشید.

ط- تمایل دارید یک زبان خارجی را در “محیط” فرا بگیرید.

ی- اگر تا به حال “بی خیال” بوده اید حالا گزینه “تحمل” یا “مهاجرت” یا “اعتراض” برای شما جذاب تر شده است. و سه حالت دیگر.

ده نشانه انتخاب

الف- تردید قبل از انتخاب

این که گویی این کنم یا آن کنم خود نشان اختیار است ای صنم

ب- شک و توجیه پس از انتخاب. مثلا پرس و جوی قیمت چیزی که به تازگی خریده ایم از فروشندگان دیگر و سپس پیدا کردن نشانه های تمایز در چیزی که خریده ایم برای توجیه اختلاف قیمت.

ج- اجتناب از اطلاعات. گریز از انتخاب. گریز از آزادی. یا گریز از هر چیزی.

د- دموکراسی، الیگارشی، مونارشی، اریستوکراسی، آنارشی و غیره.

ه- پوستر، بروشور و سایر فرم های تبلیغاتی.

و- ندامت. پشیمانی از انتخابی که می توانست بهتر باشد.

وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی

ز- ملامت. زمانیکه که فکر می کنیم انتخاب کننده کارش را درست انجام داده ولی انتخاب شونده می توانست کارش را بهتر انجام بدهد.

ح- خشم. زمانیکه انتخاب یا انتخابهای شخص یا اشخاص دیگر بدون میل یا حتی آگاهی ما گریبان ما را می گیرد.

آنک دزدد مال تو گویی بگیر
دست و پایش را ببر سازش اسیر
وآنک قصد عورت تو می‌کند
صد هزاران خشم از تو می‌دمد

ط- عدم نیاز به دلیل و منطق قبل از انتخاب.

We don’t want things because we have reasons for it, we find reasons for it because we want it.

ی- جبر. اگرچه همه انتخابهای ما از نگاه دیگران صد در صد انتخاب هستند ولی آنها نمی دانند که ما در آن لحظه خاص به هزار و یک دلیل مجبور به آن انتخاب بوده ایم.

ده نشانه کاشتن

الف- دزدی. بیشتر وقتها ما چیزی را می کاریم که صد در صد متعلق به ما نیست. بسته به اینکه چقدر حال و حوصله بحث فلسفی درباره تعریف دقیق مالکیت را دارید، می توانید واژه دزدی را با واژه های گدایی، هدیه یا ارث یا کشف جایگزین کنید. مثلا من بذر گندم خراسان را از آقای طاهری هدیه گرفتم و ایده کتاب امکان را از آقای التوچر دزدیدم.

ب- اعتماد. شما مجبورید به بذری که می کارید و به خاکی که بذر را در آن می کارید اعتماد کنید. و به آسمانی که امیدوارید ببارد. شما مجبورید به هزار و یک چیز فراتر از خودتان اعتماد کنید. واژه اعتماد را می توانید با واژه های امید یا توکل جایگزین کنید.

ج- فروتنی. وقتی به هزار و یک چیز که تقریبا همه خارج از کنترل شما هستند اعتماد می کنید، به کوچکی خودتان آگاه می شوید.

د- آسیب پذیری. بسیاری از بذرها ممکن است جوانه نزنند. ممکن است دچار آفت بشوند. ممکن است صبح روز برداشت متوجه شوید که میوه های آبدار و رسیده شما درست شب قبل دزدیده شده اند.

ه- صبر. هر چیزی بکارید، مدت زمانی برای رشد و نمو و به بار نشستن نیاز دارد. کسی که صبر کاشتن ندارد، مجبور است بذرهایی را که دارد بخورد. منظورم را متوجه می شوید؟

و- باز بودن. عواملی که عمدتا خارج از کنترل شما هستند با بذر و چیزی که از آن می روید تعامل می کنند. مثل آب و باد و پرنده در مورد گیاه. مثل مشتری و تحریم و تورم در مورد کسب و کار. مثل فرهنگ و اقتصاد و اعتیاد در مورد فرزند.

ز- عدم قطعیت. یا بی هدفی. شما نمی دانید که آخر کار دقیقا چه چیزی و چقدر گیر شما می آید. تنها چیزی که قطعی است اراده شماست برای کاشتن.

ح- فراموشی. با دیدن حاصل بذری که خدا می داند کی کاشته بودید، شگفت زده می شوید.

ط- سخاوت. همه چیزی را که می کارید نمی توانید یا نمی خواهید به تنهایی برداشت کنید. چه بخواهید و چه نخواهید دیگران نیز در حاصل کشت شما سهیم می شوند.

ی- خودشناسی. پی می برید که خود شما چیزی نیستید مگر بذری که در طول عمرتان بارها و بارها دوباره کاشته می شوید.

ده نشانه خود ارضایی ذهنی

الف- شما ایده ای دارید که از آن لذت می برید. از فکر کردن به آن. از تعریف کردن آن برای دیگران.

ب- ایده شما هیچ فایده ای برای کسی جز خودتان ندارد.

ج- ایده شما تکامل نمی یابد. در اثر جفت گیری با ایده های دیگر. یا صرفا در اثر گذشت زمان.

د-  ایده شما معمولا با یک صفت تفضیلی مانند اولین یا بزرگترین همراه است.

ه- لذت بردن شما از ایده تان به تناوب کم و زیاد می شود ولی از بین نمی رود.

و- در شش ماه گذشته نه کاری (جز تشکیل جلسه) برای اجرا کردن ایده خود کرده اید و نه قصد این کار را در شش ماه آینده دارید.

ز- نه شما ایده را رها می کنید و نه ایده شما را.

ح- می توانید با جزئیات کامل پیش بینی کنید که اگر ایده شما اجرایی شود چه نتایجی در بر خواهد داشت.

ط- به تفاوت های جزئی ایده های دیگران – مخصوصا اگر اجرا شده باشند – با ایده خودتان، حساسیت نشان می دهید.

ی- منتظر هستید که زمان مناسب برای اجرای ایده تان فرا برسد و شرایط لازم مهیا شود.

ده نشانه برقراری ارتباط

الف- او با فکر من موافق است.

ب- او مثل من فکر می کند.

ج- او به چیزی فکر نمی کند.

د- من امیدوارم که او دیر یا زود مثل من فکر بکند.

ه- من کاری می کنم که او فکر کند که من فکر می کنم که او فکر می کند.

و- من می توانم به چیزی که او به آن فکر می کند فکر نکنم.

ز- او فکر من را بهتر از خود من برایم بیان می کند.

ح- او از فکر من خوشش می آید حتی اگر خودش هرگز آنطور فکر نکند.

ط- من فکر می کنم که او هم به همان چیزی که من فکر می کنم فکر می کند.

ی- با هم به هیچ چیز فکر نمی کنیم.

ده نشانه چیزهای با کیفیت

متن زیر ایمیلی است که چندی پیش به دستم رسید:

—————————————————————————-

مطلب درخواستی هم می نویسید ؟

چند وقتی است در مورد اینکه با نگاه کردن به اجناس مغازه، از روی کیفیت ساخت و اینکه آیا سازنده برای کار خودش حرمت قائل بوده یا نه، ذهنم مشغول شده.

می خواستم ببینم شما چطور یک جنس با کیفیت رو از جنس بی کیفیت تشخیص می دهید.

—————————————————————————–

سؤال اول: نوشتن این مطلب نشان می دهد که بله من مطلب درخواستی می نویسم. فقط کافی است درخواست کنید.

سؤال دوم: من  چطور یک جنس با کیفیت را از جنس بی کیفیت تشخیص می دهم؟

ده نشانه یک چیز با کیفیت

1- از چیزهایی مثل طلای هجده عیار که بگذریم تشخیص کیفیت یک چیز تقریبا کاری غیر ممکن است. کیفیت قابل تشخیص نیست، کیفیت را باید تجربه کرد.

2- کیفیت در یک رابطه بوجود می آید و در یک رابطه تجربه می شود. تولید کننده و مصرف کننده، سازنده و بکارگیرنده هر دو با هم کیفیت را خلق می کنند. کیفیت خوشمزه ترین غذا برای یک آدم یبس بد غذا بی معنی است. یک چیز به ظاهر بی کیفیت را می توان با کیفیت بکار گرفت. و بر عکس.

3- آدم تا چیز با کیفیتی درست نکرده باشد بعید است که بتواند کیفیت چیزهای دیگران را تشخیص بدهد.

4- کیفیت خصوصیتی است که یک شبه بوجود نمی آید. کیفیت اتفاقی نیست.

“کیفیت یک عمل نیست، یک عادت است.” ~ ارسطو

5- کیفیت زاییده اهمیتی است که یک یا چند نفر به کارشان می دهند. فرقی نمی کند که این کار ساختن یک هواپیما باشد یا تمیز کردن یک توالت.

6- مصرف کننده تا در داستان بوجود آمدن یک چیز کنجکاوی نکند و با سازنده آن از دور یا نزدیک ارتباط برقرار نکند بعید است که بتواند به عمق کیفیت آن چیز پی ببرد.

7- تولید کننده یک چیز بی کیفیت بیشتر از آنکه به چیزی که می سازد اهمیت بدهد به نظر دیگران درباره خودش اهمیت می دهد. و اینگونه است که چرت و پرت خلق می شود.

8- کیفیت می تواند در سوراخی به نام مغازه ناپدید بشود. جاییکه یک نفر به هر دلیلی هیچ ارزشی در چرخه تامین اضافه نمی کند.

9- کیفیت برای انتقال نیاز به یک رسانه دارد. تعداد کسانی که در یک رابطه نزدیک فردی بر روی اینترنت تبادل کالا و خدمات می کنند روز به روز بیشتر می شود. اگرچه تولید انبوه یک چیز با کیفیت امکان پذیر است ولی مصرف انبوه با کیفیت یک چیز با کیفیت اتفاقی است نادر.

10- کیفیت یک چیز نسبت مستقیمی دارد با میزان آسیب پذیری یک فرد در فرایند ساخت آن چیز. چطور می توان یک چیز با کیفیت از کسی که در هر صورت برایش فرقی ندارد، انتظار داشت؟